Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی اول | ژانویه 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

 

پرنده ها هم عاشق می شوند مثل ما

(پرنده ها هم گی هستند)

داستانی کوتاه از رسول

 

ابرهای خاکستری که چند روزی می شد آسمان را پنهان کرده بودند بالاخره راضی به سخاوت شدند، باران شروع شد و در چند لحظه همه جا را خیس کرد.

دو پسر به سرعت خودشان را به آلاچیق گوشه پارک رساندند، دستشان در دست هم بود و به هم لبخند می زدند، یکی از پسر ها گفت: "وای عزیزم خسته شدم، می تونی بشینی و من سرم رو بذارم روی پاهات؟ "

پسر دیگر در جوابش دستی به شانه ی او زد و گفت "از خدامه هستی من"

دو پرنده کوچک در شکاف سقف شاهد خلوت آنان بودند.

پرنده کوچکتر: "این دو تا پسر چه حرف های عجیبی به هم میزنن"

پرنده بزرگتر: " آره من توی این پارک که می چرخم تا حالا ندیده بودم دو تا از پسر های آدم این حرف ها رو به هم بزنن."

پرنده کوچکتر: "این آدم ها هم چه عجیب و غریبند"

پرنده بزرگتر نگاهی به پرنده کوچکتر انداخت و با لحنی خاص گفت "آره"

پرنده کوچکتر: "چرا اینجوری منو نگاه می کنی؟"

پرنده بزرگتر: "چی؟... آهان ... هیچی، خوب میگفتی!"

پرنده کوچکتر ادامه داد: "منم خیلی از دختر ها و پسر های آدم رو دیدم که اینطوری به هم نگاه می کنن و هم رو نوازش میکنن اما دو تا پسر برام خیلی عجیبه ..."

پرنده بزرگتر: " آره ... من یه جا شنیدم که خیلی از آدم ها خودشون هم با اینا کنار نمیان، برا همینه که همیشه پنهونن"

پرنده کوچکتر ناگهان جیغی کشید: "نگاه کن ... نگاه کن ."

پسر خم شده بود و لب های پسر دیگر را می بوسید!!!

پرنده کوچکتر هنوز فریاد میزد: "دیدی!! من گفتم اینها یه جوری هستن! دیدی، من می دونم این کار یعنی چی!"

پرنده بزرگتر گفت: "اه. اصلا خوشم نیومد. این چه کاری بود ؟"

پرنده کوچکتر آرام گرفت و با نگرانی به پرنده بزرگتر نگاهی انداخت و گفت: "به نظرت بده که دو تا آدم عاشق هم باشند؟"

پرنده بزرگتر: "خوب نه! اما دو تا پسر زیاد طبیعی نیست! هست؟ "
پرنده کوچتر: "طبیعی؟ کی تعیین میکنه چی طبیعیه و چی نیست؟ همین آدم ها نه؟!"

پرنده بزرگتر لبخندی زد و گفت: "خوب باشه من تسلیمم، حق با توئه، من فقط می خواستم نشون بدم مثل بقیه هستم . شوخی کردم"

پرنده کوچکتر: "یعنی می خواهی بگی با من موافقی که این دو نفر اشتباه نمی کنن و حق دارن که ..."

پرنده بزرگتر بادی به غبغب انداخت و خودش را به پرنده کوچکتر نزدیک کرد و گفت: "آره. راستش... خیلی ها از اینکه به این موضوع فکر کنن می ترسند، اما الان من خوب می فهمم و از دیدن برق نگاه این دو تا پسر آدم لذت می برم ."

پرنده کوچکتر نگاهی کنجکاوانه به پرنده بزرگتر انداخت و گفت: "حرف هات از همیشه عجیب تره ."

یکی از پسر ها با صدای بلند گفت: "عشق منی"

پرنده بزرگتر تکرار کرد: "عشق منی تو... عشق منی تو..."

پرنده کوچکتر بهت زده نگاهش می کرد.

پرنده بزرگتر دیگر چیزی نگفت و از او فاصله گرفت، پرنده کوچک بعد از چند دقیقه با صدای آرامی گفت: "با کی بودی؟ چرا اینو تکرار کردی؟!"

پرنده بزرگتر سرش را از لابه لای پرهایش بیرون آورد و گفت: "مهم نیست ... شاید تو ... ولش کن."

...

باران قطع شده بود، یکی از پسرها در حال بیرون آمدن از آلاچیق به دیگری گوشه سقف را نشان میداد: "ببین اون دو تا پرنده چه عاشقانه تو بغل هم خوابیدن."