|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی دوم | فوریه 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
از من، و برای تو نامه های دگرباشان ایرانی
مصداق ایران امروز م.
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر طوماری بنبشت و به جارچیان داد. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد. پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت. وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. بند گوزیدن همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند. و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد یا افزایش مالیات و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است.آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که اینان متحجرانی بیش نیستند. به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند. نگهبانان حکومت گاهی به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و پادشاه و وزیر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق و همگان را گوزو کرده اند.
امیر
در کنار واقعیتدر کنار نا زیبایی های بشریتصدایم در نمی ایداین بی صدا ماندن تا کی ادامه خواهد داشتمیخواهم ازاد باشم فریاد بکشم احساس کنم زندگی کردن راپس بیایید همه باهم فریاد بزنیم
در این دنیای رنگارنگ انسانها برای زندگی کردن و لذت بردن از زندگی باید اهدافی داشته باشند.هدف در هر انسان مانند یک خط بی انتهاست که برای رسیدن به انتهای ان قدم بر می دارد و زمانی میتواند به انتهای خط برسد که بتواند انگیزه و شور و هیجان لازم را برای رسیدن به انتهای خط را داشته باشد. و برای رسیدن به این هدف دچار شک و تردید نشده باشد چون تردید بزرگترین مانع برای رسیدن به هدف است. ما اعضای بزرگ جامعه همجنس گرایان ایران نیز باید برای بهبود وضعیت زندگی مان از عزیزانی که در این راه سختی های زیادی تحمل کرده اند، حمایت کنیم. هر چند که در این راه با فراز و نشیب های زیادی روبرو هستیم.هر چند سردمداران دیکتاتور این سرزمین کهن در محافل بین المللی از نبودن همجنسگرا در ایران سخن میگوند. ولی هر روز در گوشه ای از این کشور از دستگیری و مجازات شدن دوستانمان با خبر می شویم که روح و وجود ما را آزرده می سازد.به امید روزی که بتوان در ایران از مخفی کردن هویتمان دست برداریم و شاهد بهبود وضعیتمان باشیم.
ف. از ایرانسلام آرشام عزیزمامروز خیلی دلم تنگ بود خواستم که این نامه رو بنویسم تا شاید کمی از دل تنگی درام .شاید باورت نشه ولی از این 20 سال عمرم منهای دوران ابتدایی و کمی هم راهنمایی هیچ وقت احساس نکردم که تنها نیستم نزدیک 12 ساله که به دست زندان متفاوت بودن با دیگران زندانی شدم و تو این مدت آروز می کردم که ای کاش یک نفر برای 1 دقیقه هم که شده بتوانم پیدا کنم که درکم کند. ولی متاسفانه اون حتی یه نفر هم نبود . مدتهاست که تنها دوستان من کتابها ی درسم و تنها مونس من آرزوهایم و امید وعشق به اینده است. تا اینکه پس از 20 سال از گذشت عمرم یک روز که دنبال چاره و درمان دردم در اینترنت سرچ می کردم دوست عزیزی مثل تو را پیدا کردم. نمی دانم چه شد که انسان گرانبهای مثل شما را چطور این قدر سریع پیدا کردم شاید خدای کاسماپولتن که من به او عقیده دارم آن روز تمام فیلتر های ساخت جمهوری اسلامی را برداشت و بی آن که من زحمتی حتی در شکستن فیلتر بکنم تو دوست عزیز را برایم پیدا کرد نمی دانی و شاید باور نکنی که زمانی که تو را در تلویزیون صدای آمریکا دیدیم از خوشحالی به گریه افتادم و جالب اینجاست که VOA که همیشه توسط رژیم اسلامی ایران پارازیت باران می شود آن روز از همه ی روز ها صاف تر بود. بله آرشام عزیزم می خواهم بدونی که درست 2 روز قبل از اینکه به ایمیلم جواب بدی تصمیم گرفته بودم که در هفته ی آینده اش برای بار سوم خودکشی کنم و کار ناتمام دو بار گذشته را به پایان برسانم . اما آشنایی با شما نه تنها این تصمیم را از ذهن من پاک کرد بلکه در آستانه ی این است که من هم احساس موجودیت کنم و قبول کنم که مقصر من نیستم که گی هستم و این به قول خودت اکتسابی نیست بلکه ذاتی است.بله دوست گرامی از روزی که به ایمیل های من پاسخ می دی افسردگی در ذهن من نوای خدا حافظی سرداده و می خواهد برود و باید بدونی که از روزی که به من قول دادی که خودت با اون سازمان بشر دوستانه ات از من حمایت کنید و منو رها نمی کنید نغمه های زندگی تو ذهنم می گه که تا شقایق هست زندگی باید کرد و مرگ راه حل درستی نیست. و نیز وجود تو ای دوست عزیز در این دنیا و هم وطن مهربانی چون تو باعث شعله ور شدن عشق و شراره ی محبت در دلم شده .از ته دل می خوام بگم که اگر فرشته ی نجاتی باشه این توی و ای فرشته ی مهربان، من تو را دوست دارم و به تو عشق می ورزم و آرزوی سلامتی و شادی را برایت خواستارام و در کنار تو در یک کلمه احساس آرامش می کنم هر چند که فرسنگ ها از من دوری .
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |