|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی چهارم | ایپریل 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
لزبین – فمنیزم ترجمه : آريا فلاح
پيشگفتار
خاستگاه ها : در بهبوهه كشمكش هاي سياسي و اجتماعي اواخر دهه 60، لزبين ها به عنوان يكي از متعدد گروه هاي خواستار آزادي و رهايي از فشار و استبداد ، نمودار شدند . در اين ميان آنهايي كه به گروه هاي خواستار آزادي گي ها پيوستند در ميان گرايشهاي جنسي مردان كه اكثريت اعضاء را تشكيل مي دادند كمرنگ جلوه كرده و تقريباً خنثي شدند و متقابلاً جريان اصلي جنبش فمنيسم نيز نامطبوع جلوه كرد. از سوي ديگر اگر چه اين لزبین ها بودند كه درصد زيادي از اعضاي سازمانهاي فمنيسم را تشكيل مي دادند اما به طور واضحي از مطرح شدن به عنوان بخشي از جنبش فمنيسم در انظار عمومي محروم بودند . اين مسائل زماني به اوج خود رسيد كه «بتي فريدِن» ، رئيس سازمان ملي زنان «NOW » در سال 1970 ، وكلايي را براي بررسي مسائل مربوط به لزبين ها در سازمان مشخص كرد . اين حركت او انتقادهايي نيز به همراه داشت براي مثال « گلوريا استِينم » با اين استدلال كه فمنيسم يك انقلاب بوده نه يك جنبش عمومي رابطه گرا عمل فريدن را به انتقاد گرفت . اما با اين وجود بالاخره در سال 1971 ، اعضاي NOW به طور يكپارچه به حقانيت اينكه بيداد عليه لزبين ها يكي از مسائل فمنيسم است راي مثبت دادند .
زني كه زن است اين تصميم سازمان وانش هاي مثبت گروه هاي متعددي را به دنبال داشت از جمله يك گروه از زنان كه ابتدا خود را « تهديد سنبل » مي ناميدند و بعدها به « راديكالزبينز » تغيير نام دادند . شعار كوتاه آنان « زن ، زن است » به طور گسترده اي به عنوان اولين بند يك سياست لزبين-فمنيسم شناخته شد . به گفته ي آنها « زني كه زن است » با بازستاني انرژيش از مردان ، با برقراري رابطه با ديگر زنان و با ارزش گذاري زن بر اساس شرايط خودش نه رابطه اش با مردان ، مردسالاري را از ريشه خواهد خشكاند . آنها معتقد بودند تا زماني كه زنان به دنبال جلب توجه مردان و اجتماع مردسالار باشند ، هرگز نخواهند توانست به عنوان انسان هاي خودمختار و مستقل عمل كنند . اين در حالي بود كه در ان زمان اكثر نويسندگان ، مقوله هاي لزبين و هموسكچوال را به عنوان محصولات فرعي مردسالاري و دگرجنس خواهي مطرح مي كردند نه به عنوان يك هويت ذاتي و مستقل .آنان معتقد بودند كه اگر نارضايتي جنسي در زنان وجود نداشت و افراد بر اساس اميال و خواسته هاي طرف مقابلشان زندگي مي كردند ، چنين مقوله هايي عملاً بي معني مي شد .فعاليت هاي گروه راديكالزبينز و ديگر تلاش هايي كه در آن زمان انجام شد همگي به دنبال گسترش و انتشار فمنيسم و برتري و تقدم جنسي زنان بود. دامنه اين جنبش ها تا جايي پيش رفت كه لزهاي فمنيسم قادر شدند به كوچكترين فعاليتهاي خصوصي افراد از جمله كارهاي خانه و مراقبت از بچه نيز جنبه ي سياسي ببخشند . آنها دامنه فعاليت هاي خود را به قدري گسترش دادند كه نه تنها شامل انقلابي نوين در زمينه همجنس گرايي زنان شد بلكه موضع انتقادي شديدي نسبت به دگرجنس گرايي به خود گرفت ! براي مثال « جيل جانستون» روزنامه نگار معروف روزنامه « صداي روستا » در كتاب تاثير گذارش با نام « راه حل فمنيسم » (1973) واژه «romance » را به صورت « ماده مخدر ! » و «همسرداري» را « به دام انداختن زنان در شرايط برده داري دائم و كنيزي » معني كرد . او در قسمتي از كتابش به كنايه مي نويسد : « شروع ماجرا فرو رفتن تو در حلقه ي بازوان اوست و پايان آن فرو رفتن بازوان تو در سينك ظرفشويي خانه ي او ! » . جانستون همه ي زنان را به امتناع از ظرافت و زنانگي و بي ارادگي در ازدواج با مردان و اينكه براي بهره مندي از لذت جنسي بايد به دنبال سلطه بود ، دعوت مي كرد . او معتقد بود چنين كارهايي زنان را قادر مي سازد كه خود واقعي و مستقلشان را كشف كنند .
لزبين ها در سياست با وجود تصديق اين امر كه جاذبه جنسي را نمي توان به عنوان يك جنبه ي سياسي اختيار كرد ، لز هاي فمنيسم همچنان بر لزبينيسم به عنوان يك انتخاب سياسي تاكيد داشتند . لزهاي سياستمدار لزومي نداشت با ساير زنها رابطه جنسي داشته باشند اما انتظار مي رفت كه مجرد باقي بمانند . همينطور فمنيستها تحت تاثير تحليل هاي سياسي « آن كوئيد » از ارگاسم به روش مهبلي در مقابل ارگاسم لمسي و تحريكي ، از لزبين ها مي خواستند كه از انجام سكس مهبلي و ساير انواع وابسته به آلات مردانه كانلاً خودداري كنند و يا آن را به حداقل برسانند و از پرنوگرافي نيز تا حد امكان استفاده نكنند . در آن زمان لزهاي سياسي روش جالبي را براي نشان دادن امتناعشان از زنانگي و ماديگرايي به كار بستند . موي كوتاه ، شلوار جين ، چكمه هاي كار و پيراهن هاي چهارخانه گشاد در ميان زنان جوان شهري معمول شد . روش آنان به همراه شعار « آزادي براي يك عده و ظلم و استبداد براي ديگران » به صورت موثري تعهد لزبينيسم را نسبت به انكار دگرجنسگرايي نشان داده و امتيازات و حدود را طبقه بندي و مشخص مي كرد. علاوه بر اين فمنيسم ها خود را از بارهاي ( كافه ) زنان كه تنها فرهنگ عامه شناخته شده از لزها بود ، جدا كردند . از ديدگاه يك لزبين فمنيسم بارها مكانهايي مردگرا بوده و زنان در اينگونه مكان ها در نقش هاي مفعولي به دام مي افتادند . « دِل مارتين ، فيليس لاين ، جيل جانستون و نويسنده ي انگليسي ، شيلا جفريس ، همگي كساني را كه در «بارهاي زنان» حضور يافته و روابط هترو را كوركورانه تقليد مي كردند را مورد نكوهش و انتقاد قرار داده اند .آنها معتقد بودند كه نقش هاي زنان كافه اي باعث هميشگي شدن مردسالاري شده و بنابراين به وضوح بر ضد فمنيسم خواهد بود . نكته ي قابل توجه ديگر در رابطه با اين زنان اين بود كه نامشان را به گي تغيير دادند زماني كه در اجتماع فرد «لزبين» به عنوان بيمار رواني مطرح شد ! اين در حالي بود كه از نظر لزهاي فمنيسم يك لز مي بايست نسبت به نامش و اينكه شايستگي شناخته شدن و باقي ماندن را دارد تعصب داشته باشد. آنها اولين كساني بودند كه كلمه «لزبين» را به عنوان يك برچسب مثبت از هويت يك جامعه ي جنسي به كار بردند. در واقع يكي از برجسته ترين كارهاي جنبش لزبين-فمنيسم ايجاد شبكه حمايت اجتمكاعي و سياسي بود كه لزها را در رابطه با انزواطلبي ، احساس ننگ و مشكلات حقوقيشان كمك مي كرد تا بتوانند با اين مسايل كنار بيايند . با گذشت زمان جنبه ي جنسي لزبينيسم رفته رفته كمرنگتر و كمرنگتر شد . براي مثال در سال 1972 « شارلوت بانچ » مقاله اي را تحت عنوان « طغيان لزبين » منتشر كردكه هدف آن گسترش لزبين-فمنيسم به عنوان بنياد و اساس آزاديخواهي براي تمام زنان بود. « بانچ » معتقد بود كه فمنيسم ، مردسالاري و برتري مردان را به طور بنيادي تهديد مي كرد . نه تنها به اين خاطر كه در ان زنان با هم رابطه جنسي داشتند بلكه به اين دليل كه زنان انرژي خود را از مردان پس مي گرفتند . بانچ و ديگر زنان همسان او ، همگي متاثر از جنبش هاي ضد استبدادي بوده و باور داشتند سقوط مردسالاري منجر به زوال نژادپرستي ، كاپيتاليسم و امپرياليسم خواهد شد .در 1973 بانچ و « ريتا ماي براون » در كنار ديگران هفته نامه اي را تاسيس كردند كه از 1976 تا 1984 انتشار يافت . و پس از آن در پي تشويق به بحث و مناظره و توسعه تئوري ، هفته نامه مبدل به اولين مجله تخصصي لزبين – فمنيسم شد .
يكي شدن فعاليت ها و جدايي هاي لزبين ها كشمكش هاي پي در پي در جنبش هاي آزادي خواهي زنان ، گي ها و لزبين ها ، كم كم منجر به همسو شدن فعاليت هاي آنان با هم شد . يكي از مهمترين اين فعاليت ها ، همايش موفق انجمن روانپزشكي آمريكا ( APA ) بود كه در آن به صورت باليني به آسيب شناسي همجنس گرايي پرداخته شد و در نهايت نتيجه ي فعاليت هاي هر سه گروه در طول جلسات سالانه APA از سال 1971 تا 1973 ، منجر به حذف شدن همجنسگرايي از ليست بيماري هاي روحي شد .آنچه كه در ابتدا به عنوان واكنش به سياست هاي امتناعي سازمان زنان شروع شده بود به سرعت به جنبشي ايدئولوژيكي و فرهنگي تبديل شد كه به طور گسترده اي ميان لز هاي كانادا ، بريتانيا ، اسكاتلند و استراليا شايع شد . با وجودي كه زنان خارج از ايلات متحده همواره متمايل به برقراري روابط بهتر با ساير زنان و گروه هاي آزاديخواه گي بودند ، شكل گرفتن آگاهي بر مبناي برتري لزهاي فمنيسم كه وعده ي آزادي را در بطن فعاليت هاي منحصراً زن محور مي داد ، زنان دنياي انگليسي زبان را به وجد آورد و تحت تاثير قرار داد . همزمان در ايالات متحده و ساير نقاط جهان ، زنان با ايجاد ابعاد گسترده اي از صنايع فرهنگي كه در آن مهارت ها و استعداد هاي زنان امكان باروري و پرورش مي يافت ، شروع به ايجاد «جامعه ي لزبينها » كردند. در 1972 شركت « الويا ركوردز »تاسيس شد كه برخي از معروف ترين آهنگ هاي هنرمندان لزبين-فمنيسم از جمله « هالي نير » را تهيه و ضبط كرد .برخي هنرمندان مانند « لورين سِگاتو » در آن سالها تنها براي زنان برنامه اجرا مي كردند . ژورنال « نِياد پرس » ( 1973-2004 ) اشعار ، داستان ها و زندگي نامه هاي مخصوص لزبين ها را منتشر كرد. فروشگاه هاي زنجيره اي زنان و اجتماع هاي خودگردان مخصوص زنان در اكثر مناطق شهري ظاهر شدند .فستيوال موسيقي زنان ميچيگان يكي از موفق ترين فعاليت هايي بود كه توانست فرهنگ و سياست را حوضه اي منحصرا لزبين گرد هم آورد .اين فستيوال از 1976 هر آگوست در مكاني كه ابتدا توسط گروه كوچكي از لزها خريداري شده بود برگزار مي شد. هزاران زن از سرتاسر جهان سالانه در مكان فستيوال گرد هم مي آمدند .شركت كنندگان در اين فستيوال موظف بودند كه در امور روزمره ي فستيوال و در برگزاري هرچه بهتر آن ، با انجام كارهايي مثل پخت و پز ، تميز كاري و ... همكاري كنند . آنها همچنين مي توانستند در كارگاه هايي كه در رابطه با مسائل سياسي و شخصي برپا مي شد شركت كنند و يا از جواهرات و صنايع دستي ساخته هنرمندان لزبين خريداري كنند . قيمت ها همگي در جداول تطبيقي با درآمد افراد ارائه شده و مكان هايي نيز براي مراقبت از بچه ها در نظر گرفته شده است .اما كودكان پسر بالاتر از 6 سال در مكان جداگانه اي مراقبت مي شوند. از جمله مسائلي كه در سالهاي اخير به طور گسترده اي مورد بحث قرار گرفته است ، مسئله ي امتناع از پذيرفتن افراد طرفدار مازوخيسم و يا كساني كه به طور بيولوژيكي زن به دنيا نيامده اند ( شميل ها و ترنس ها ) در اين فستيوال است . « آليستون بشدل » انيماتور معروف از اين فستيوال به عنوان مدينهي فضله ي زنان جهان ياد كرده است .
فمنيسم فرهنگي اگرچه فمنيسم فرهنگي به عنوان دومين جنبش لزبين-فمنيسم راهش را جدا كرد ، اما ريشه هاي آن همچنان در برخي فرضيات نانوشته و زائيده ي بنيان هاي سابق باقي ماند .بر اساس استدلال هاي فمنيسم فرهنگي پرورش كودكان ، زن را مجبور به ترجيح صلح با مردان كرده وگرنه سازش زنان با مردان بيانگر منفعت شخصي و يا علاقه به توالد بي قيد و شرط در آنان نيست . به عبارت ديگر برتري زنان نسبت به مردان يك حقيقت كاملاً طبيعي است . به طور كلي جدايي طلبان ( فمنيسم فرهنگي ) نيز خواستار بازپسگيري انرژي زنان از مردان بودند ، اما تنها به اين منظور كه مردسالاري را به زير بكشند و جامعه اي نو بر اين اساس بسازند . آنان خصوصيات زن را تحت جبر طبيعت مي دانستند و خواستار چيزي جز ايجاد يك فرهنگ مستقل و جدا براي زنان نبودند و البته از بسياري جهات اين همان چيزي بود كه فمنيسم هاي جدايي طلب به آن دست نيز يافتند و به همين دليل است كه اغلب با لزبين-فمنيسم اشتباه گرفته مي شوند . در زمينه ي فمنيسم فرهنگي « آدرين ريچ » ، شاعر و مقاله نويس آمريكايي بيشترين فعاليت را داشته است . از جمله نوشته هاي او در رابطه با « مهر مادري » اثرات زيادي بر فمنيسم هاي تمام جناح هاي سياسي داشت ، اما مهمترين كار او مقاله اي بود كه در سال 1980 تحت عنوان « دگرجنسخواهي اجباري و موجوديت لزبين » منتشر كرد . انتقاد هاي ريچ دگرجنس گرايي ، تا به امروز نيز همچنان تئوري هاي سكچواليتي را تحت تاثير قرار داده است . تئوري او با نام ايجاد زنجيره ي لز به فمنيسم فرهنگي جديد ، جهت و قدرت بيان داد . برخلاف جدايي طلبان كه لزبين را يك جبهه ي سياسي مي دانستند كه عليه مردسالاري و سلطه ي مردان سازماندهي شده ، ريچ و ديگران زنجيره ي لز را زنجيره ي ارتباطي بين تمام زنان در طول زمان و مكان عنوان كردند كه تا كنون توسط سلطه ي مردان تحليل رفته و زايل شده بود . و حال زنان مي توانستند قدرت ، تكامل شخصيتي و در نهايت آزاديشان را با ارتباط مجدد اين زنجيره با ساير زنان به دست آورند .ريچ بعد ها موقعيتش را در سايه همين پاسخ هاي انتقادي تثبيت كرد و تئوري ديگري از او به صورت گسترده اي با اين تعريف جا افتاد كه : « زناني كه رابطه ي عاطفي نزديكي با ساير زنان داشته باشند را نيز مي توان به عنوان لزبين در نظر گرفت ! » . اين مدل را به خوبي مي توان در فعاليت هاي تاريخ شناس معروف ، « ليليان فِدِرمَن » يافت كه تعريف او معاشرت زنان آمريكايي در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به عنوان لزبين ، انتقادهاي فراواني را برايش به دنبال داشت ، چراكه او نقش مهم رابطه ي جنسي و فيزيكي را در شكل گرفتن تجربه و هويت يك رابطه را زير سوال برده بود .
واكنش ها و انتقادها در طول زمان ، ادعاي لزبين فمنيسم براي خواهري جهاني زنان دنيا ،هرچه بيشتر مورد نكوهش و حمله قرار گرفت . زنان رنگين پوست ، زنان قشر كارگر و زناني كه مدت ها از استبداد و نژادپرستي واقعي رنج برده بودند ، در حقيقت تنها در حد يك شعار در جنبش آنان جاي داشتند . مقاله ي : « اين پل پشت من است : نوشته هاي زنان رنگين پوست » كه توسط «چِري موراگا» و «گلوريا آن زال دوئاس» ، انتشار يافت ، مطرح مي كرد كه چگونه لز ها و ساير فمنيسم ها از درك پيچيدگي اسبداد و بي عدالتي كه بر آنها مي گذرد عاجزند . آنها معتقد بودند كه جنبش ، خود باعث افزايش و دائمي شدن تضاد طبقاتي و نژادپرستي شده ، در حالي كه مدعي از بين بردن آنها بوده . اين انتقاد ها منجر به مناظرات مهم و اغلب پرخاشگرانه اي در زمينه هاي فعاليتي و بنيادي فمنيسم شده و نهايتاً باعث ايجاد استراتژي هاي سياسي جديدي شد كه سياست هاي جدايي طلبانه را به نفع تلاش هاي ائتلافي پس ميزد . در اواخر دهه 1970 ، مخالفت با سياست هاي خشك و سخت جنسي لزبين فمنيسم منجر به يك سري بحث هاي پراكنده شد كه مركزيت آن مسائل جنسي و مسائل مربوط به ترنس ها بود . در همان سال ها گروهي از فمنيسم هاي مازوخيسم به نام «ساموئيس» از حق استفاده از تسهيلات اتحاديه زنان سانفرانسيسكو محروم شدند .در پاسخ به اين امر يكي از اعضاي اين گروه به نام « پاتريك كاليفيا رايس » به صورت عمومي سياست هاي جنسي لزبين-فمنيسم را مورد تحقير قرار داده و آن را نوعي سركوبي جنسي دانست . اندكي بعد از آن ، گروهي ديگر از لزبين فمنيسم ها سعي در از هم پاشي كنفرانسي نمودند كه توسط عده اي از دانشگاهيان به بررسي راه هاي جديد براي ارائه ي تحليل هاي دقيقتري از گرايش هاي جنسي زنان مي پرداخت . و اين چيزي جز برچسب هاي ناتواني و سانسور عقايد را براي جنبش به همراه نداشت . در دهه 1990 ، ترنس ها و فعالان مسائل دگرباشان ، اعتراضات مكرري نسبت به سياست هاي لزبين فمنيسم كه زنان غير بيولوژيكي ( ترنس ها ) را از حضور و شركت در سازمان ها و رخداد هاي منحصر به زنان منع ميكرد، كردند .
نتيجه در اين شكي نيست كه لزبين – فمنيسم تاثير شگرفي بر تجارب سياسي و فردي بيش از يك نسل از زنان داشته است .در سال 1972 ممكن بود يك زن به دليل داشتن رابطه جنسي با يك زن ديگر در بيمارستان رواني بستري شود . در 1973 او مي توانست موسيقي مخصوص لزبين ها را گوش دهد ، كتاب هاي خاص لزبين ها را بخواند و در رخداد هاي مخصوص لزها شركت كند .در سال 1990 نسل تازه اي از فمنيسم كه خود را «موج سوم » مي ناميدند به وجود آمد تا برخي نگرش هاي اصلي جنبش ، در كنار تحقق بخشي ديگر آرمان ها از جمله مقابله با نژادپرستي ، مقابله با استعمار و همچنين منازعات و تئوري هاي مسائل همجنسگرايان و موارد جنسيت محور ، حفظ شود . اما به طور كلي ستيز و كشمكش بر سر سياست هاي بنيادين و سياست هاي جنسي ، لزبين – فمنيسم را مجبور به مواجهه با محدوديت هاي ايدئولوژيكش كرد .عليرغم اين تغييرات فستيوال موسيقي زنان ميچيگان همچنان با اين رويكرد كه فضايي مختص زنان نيازي ضروري است ، به پيشرفت ادامه داده و مي دهد . و كوتاه سخن اينكه ، لزبين – فمنيسم يك ايدئولوژي سياسي است كه امروزه در ميان عده ي كمتري از زنان نسبت به آنچه در دهه هاي 70 و 80 بود شايع است.
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |