|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی پنجم | می 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
سیب (قسمت اول) پریا.ف. Queer_as_folk007@yahoo.com
سکوت...
وقت تموم شد و یکی یکی ورقه ها رو تحویل دادند و از سالن خارج شدند. هنوز نشسته بود. کلاس تقریبا خالی شده بود. بالای سرش رفتم و با دست تکونش دادم. - "خانم موسوی؟ حالت خوبه؟" انگار اصلا اینجا نبود. چند لحظه طول کشید تا چشماش رو باز کرد. - "خواب بودی؟" - "نه. ببخشید معطل من شدید." - "ورقه ات سفیده. میخوای بمونم تا بنویسی؟" - "نه استاد، چیزی ندارم که بنویسم. با اجازه." بلند شد، کیفش رو برداشت و از در بیرون رفت. به همین سادگی. از جسارتش خنده ام گرفته بود. ورقه اش رو برداشتم و روی توده ی ورقه ها گذاشتم. تا کلاس بعدی 1 ساعت وقت بود. اوایل اردیبهشت بود و هوا به طرز عجیبی خوشایند بود. تصمیم گرفتم تو این مدت یکم قدم بزنم. از ساختمان بیرون اومدم و وارد محوطه شدم و چشمم به آهو افتاد. روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و با گوشی موبایلش مشغول بود. به طرفش رفتم و بدون اینکه چیزی بگم کنارش نشستم. - "سلام آهو خانوم." - "اِ ..استاد شمایین. ببخشید متوجه نشدم اومدین." - "راحت باش عزیزم. من مزاحم تو شدم. اگه کاری نداری میتونم چند دقیقه باهات صحبت کنم؟" - "خواهش میکنم استاد." - "میشه بگی امروز سر کلاس من به چی فکر میکردی؟ واقعا برام جالب بود. به نظر میومد هیچ چیز برات اهمیت نداره. یه آرامش عجیبی تو چهرت بود." - "چرا میخواین بدونین؟" - "فقط برام جالبه. همین." - "نمیتونم بگم استاد." - "آهو راحت باش. اینجا کلاس نیست. منو استاد صدا نکن." - "باشه خانم ستوده." - "شیدا" - "باشه شیدا، من امروز..—" موبایلش زنگ زد.خدا میدونه هرچی فحش بلد بودم تو دلم به کسی که زنگ زده بود دادم. تماسش تموم شد و گفت: "من باید برم " - "دوباره صحبت میکنیم؟" - "حتما. هر موقع بخواین." - "فردا شب وقت داری؟ شام؟.." - "مزاحم نمیشم استاد." - "باز فراموش کردی؟ شیدا." - "اگه اینطوره. باشه! پس شام مهمون تو شیدا!!" - "قبوله! فعلا!" - "فعلا!" ازم دور شد، نزدیک در خروچی بود که برگشت برام دست تکون داد. لبخند زد و رفت.
من با خیلی از دانشجوهام دوست بودم، باهاشون حرف میزدم، حتی تعطیلی ها تو گردش هاشون شرکت میکردم اما این دختر، با همه فرق داشت. وقتی کنارش بودم، باهاش حرف میزدم متوجه گذشت زمان نمیشدم. خیلی راحت بود، خیلی ساده بود و خیلی محکم بود. باید اقرار کنم که ازش خوشم میومد. بلند شدم و به سمت سالن اجتماعات رفتم. همه ی فکر و ذکرم آهو بود. ***
هوا هنوز روشن نشده بود. روی
تختم دراز کشیده بودم و چشمام رو بسته بودم. بالشتم لرزید. موبایلم رو از
زیرش در آوردم و مسیجی رو که برام اومده بود باز کردم. یکی از همکارام بود.
گوشی رو یه طرف انداختم، اینم وقت مسیج دادنه؟ یاد دیروز صبح افتادم. خروس بی
محلی که به موبایل آهو زنگ زده بود. این مردم اصلا وقت حالیشون نیست. هست؟ نمیدونم چم شده بود. من که دختر 14 ساله نبودم. هر طور بود تا روشن شد هوا سر کردم و بعد از دوش و خوردن صبحانه ساعت 9 نشده بود از خونه بیرون زدم. نزدیک دانشکده ترافیک طبق معمول زیاد بود. روی فرمون با انگشتام ضربه میزدم و آهنگی رو که پخش میشد زیر لب زمزمه میکردم. سرم رو برگردوندم و چشمم به ماشین کناری افتاد. از صدقه سری ماشینم که نسبت به بقیه ارتفاع بالاتری داشت میتونستم داخل ماشین رو ببینم. دخترک راننده که صورتش پیدا نبود دستش رو به سمت دنده آورد تا کمی ماشین رو جلو ببره و دختر دیگه دستش رو روی دست اون گذاشت. لبخند زدم. از فضولیه خودم خجالت کشیده بودم. دیگه به ماشینشون نگاه نکردم. وقتی به ورودی دانشکده رسیدم خیلی دیر شده بود. پیاده شدم، سوییچ رو به نگهبان دادم و خواهش کردم ماشین رو تو پارکینگ ببره. همون موقع چشمم به ماشینی افتاد که اون طرف خیابون پارک میکرد. همون 206 مشکی که تو ترافیک دیده بودم. ایستادم. حس کنجکاویم بهم فشار آورده بود. راننده پیاده شد. میشناختمش. سریع برگشتم و به سمت در ورودی رفتم. اونقدر تند قدم بر میداشتم که به نفس نفس افتاده بودم. - "خانوم ستوده..خانوم ستوده..شیدااااا" ایستادم. - "ببخشید آهو. من کلاس دارم. نمیتونم بیشتر از این دیر برم." - "چند ثانیه بیشتر وقتتون رو نمیگیرم." - "الان نه." به دختری که همراهش بود گفت بره و بعدا پیداش میکنه. طرف من دوید. صدای پاهاش رو میشنیدم. - "شیدا میخوام بگم سر کلاست به چی فکر میکردم." به رفتنم ادامه دادم. - "میدونم تو ترافیک کنار ما بودی. و میدونم دیدی که مرجان دست منو گرفت." ایستادم اما نگاهش نکردم. - "مرجان فقط دوست منه." - "چرا اینارو به من میگی؟ زندگی شخصی خودته. به من ربطی نداره." - "میدونم. اما نمیخوام کسی که فکر کردن بهش سر جلسه ی آزمون اون طور آرومم میکنه سر یه سوءتفاهم کوچولو ازم رنجیده باشه." سرم رو بالا آوردم. تو چشاش نگاه کردم. ناخودآگاه لبخند زدم. یهو لبش رو گاز گرفت. - "چی شد؟؟" - "هیچی استاد! یه شام مجانی از دستم رفت! دلیل رو لو دادم و دیگه بهم شام نمیدی که از زیر زبونم حرف بکشی!" خیلی جدی بود،اصلا هم نمیخندید. از حالتش خنده گرفت و گفتم: "نترس گدا جون! شام سر جاشه. شب میبینمت!" ازش دور شدم و همین طور که با خودم میخندیدم به سمت کلاس رفتم. ادامه دارد....
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |