|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی ششم | ژوئن 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
شب وحشتناک پ. می خواستم داستان وحشتناک دیشب را برایتان تعریف کنم. دیشب داشتم دیوانه می شدم. نمی دانستم که مادرم شک کرده که من همجنسگرا هستم یا نه. دوست داشتم خودم به او بگویم و از زبان خودم بشنود. اما می ترسیدم از اینکه حالش بد شود و سکته کند. کمی در خیابان راه رفتم و به حرف هایی که می خواستم بزنم فکر کردم و آن ها را پیش خودم مرور می کردم. بعد از آن یک تک زنگ به مادرم زدم و چند دقیقه بعد او با من تماس گرفت. از من پرسید: پسرم، هنوز از گرما کلافه هستی؟ گفتم نه مادر جان، بهتر شدم. مادرم ادامه داد که روز خیلی شلوغ و پر استرسی داشته است چون مادربزرگم حمله ی قلبی کرده است و او درگیر کارهای بیمارستانی اش بوده. با خودم گفتم ای وای که چه زمانی را برای گفتن این موضوع مهم انتخاب کرده ام. گفتم که فردا مصاحبه دارم و مادرم از من خواست که خیلی مراقب باشم و دقت کنم. گفتم مادر جان می خواستم یک چیزی را به تو بگویم. پیش خودم می گفتم خدا کنه که سکته نکند. گفت بگو پسرم. گفتم که می دانم شوکه خواهی شد ولی خسته شدم از پنهان کاری بالاخره باید یک روزی به تو این مورد را بگویم. مادرم گفت که بگو عزیزم، به من اعتماد کن و حرفت را بزن. گفتم مادر جان من گی هستم! برای حدود پنج دقیقه هیچ حرفی نزد و می توانستم قیافه اش را تصور کنم. از من پرسید که از کی فهمیدی؟ گفتم الان حدود دو سالی می شود. یک نفس عمیق کشید و گفت یعنی اینکه پسرها را دوست داری؟ گفتم: آره! همیشه وقتی مادرم زنگ می زد تمام اتفاق های روزانه اش را تعریف می کرد اما این بار مدام میان صحبت هایش وقفه می انداخت و من فهمیدم که داشت گریه می کرد. از آنجایی که مادرم عاشق نوه و نتیجه است و من تنها فرزندش هستم و همیشه می گفت که ای خدا کی می شود که پسرم بزرگ شود و با یک دختر خوشکل ازدواج کند و دو تا بچه ی مو بور چشم آبی و سرخ و سفید داشته باشه و من اون قمبل های کوچولوش رو گاز بگیرم. من هم همیشه می گفتم هنوز این حرف ها زوده و من فقط هجده سالم هست. مادرم با بغض از من پرسید پس بچه چی؟ گفتم بچه دار هم می تونم بشم و نگران نباش. توی رادیو رها چیزهایی راجع به فرزندخواندگی شنیده بودم اما دیگر برای مادرم توضیح ندادم. گفتم ببخشید که ناراحتت کردم. با یک حالت خاصی گفت: نه عزیزم اشکالی ندارد. من آرزو می کنم که خوش بخت باشی دو درست را ادامه دهی. من گفتم مادر جان اصلا ناراحت نباش من همان پسر کوچولوی تو هستم و گفت می دونم عزیزم. قرار هست که امشب باز مادرم با من تماس بگیرد و حسابی منتظر هستم که ببینم چه چیزهایی به من خواهد گفت. امیدوارم که بتواند همه چیز را قبول کند. خواستم داستانم را با دیگر دوستانم قسمت کنم شاید برای آنها جالب باشد.
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |