Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی ششم | ژوئن 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

 

سیب (قسمت دوم)

پریا.ف.

Queer_as_folk007@yahoo.com

 

وقتی به خونشون رسیدم ساعت مچیم دقیق هفت رو نشون میداد. توی آینه ماشین سر و وضعم رو چک کردم. سی دی داخل پخش رو عوض کردم و بهش مسیج دادم.

- "بیا پایین. من دم درم."

دو، سه دقیقه بعد در باز شد و به سمت ماشین اومد. نفسم بند اومده بود. دفعه اولم بود که بیرون دانشگاه میدیدمش. با اینکه لباس پوشیدنش خیلی ساده بود به نظرم ده برابر قشنگ تر میومد. رنگ سبز آبی شالی که رو سرش بود با رنگ چشماش همانگی داشت.

پیاده شدم. به سمت دیگه ی ماشین رفتم و در رو براش باز کردم. خندید و گفت: "برگشتیم دهه 40؟ "

- "حالا کجاشو دیدی! وقتی با منی به عصر حجرهم میرسیم."

سوار شد. در رو بستم و برگشتم تا سر جای خودم بشینم.

- "خب آهو خانم دوس داری کجا بریم؟ "

- "جاش که سورپرایزه. فقط آدرسی رو که بهت میدم برو. خودت میبنی"

- "سراپا گوشم! آتیش کن بریم."

طبق آدرسی که آهو میداد جلو میرفتیم. کم کم از شهر  خارج شدیم. هوا دیگه کاملا تاریک شده بود.

- "آهو کجا داریم میریم؟"

- "هنوز نفهمیدی؟ میخوام بدزدمت دیگه... انقدر غر نزن. میرسیم میبینی."

شونه هام رو بالا انداختم و به رانندگی ادامه دادم. بیشتر راه ساکت بودیم. خب من اصولا آدم کم حرفی نیستم... اما آهو انگار تو فکر بود.

- "این اپرا رو میشناسی؟"

- "نه. جالبه که با این که نمیفهمم چی میگه اما یه جورایی باهام حرف میزنه."

- "این قصه ی یه عشقه."

- "آره؟ چی میگه؟"

- "به موقع اش برات میگم."

دوباره ساکت شدیم. حدودا ده دقیقه بعد بود که دوباره آهو حرف زد.

- "همین جاس. ماشین رو بزن کنار. یه مقدار باید پیاده بریم."

ماشین رو کنار زدم. پیاده شدیم. کیف کوله اش رو برداشت. طرف من اومد و دستم رو گرفت.

نفسم رو حبس کردم. بعد از اینکه مثه بچه ها شدم خنده ام گرفت. گفتم:

- "حالا میگی اینجا چه چیزی خاصی داره که این همه به خاطرش راه اومدیم؟؟"

- "هنوز نرسیدیم. دنبالم بیا."

دستم تو دستاش بود و جلو تر میرفت. تاریک بود و با نور ماه جلوی پامون رو به سختی میدیدم. از یه تپه ی کوتاه بالا رفتیم. نزدیک بالای تپه بودیم که آهو گفت:

- "چشماتو ببند رسیدیم."

چشمامو بستم و به کمکش به سطح صاف بالای تپه رسیدم. وقتی گفت میتونم چشمام رو باز کنم. از منظره ای که رو به روم بود خشکم زد.

                                                                     ***

یه دریاچه ی کوچیک. وسط دریاچه به خاطر نور ماه روشن شده بود. توی آب پر از درخت بود. درختهایی که فقط شاخ و برگهاشون از آب بیرون بود. سکوت سکوت. باد ملایمی میومد.

- "آهو این... این قشنگ ترین جاییه که تا به حال دیدم."

لبخند زد. کوله اش رو باز کرد و زیر انداز کوچولویی رو بیرون آورد. کمکش کردم تا پهنش کنیم. نشستیم. تو چشاش نگاه کردم. هیچ وقت درست نفهمیده بودم چه رنگین. هر دفعه یه رنگ خاصی میشدن. الان چشماش تاریک تاریک بودن. ترسیدم تو تاریکیشون گم بشم. سرم رو پایین انداختم.

- "شیدا."

دوباره بهش نگاه کردم.

- "چیزی میخواستی بگی؟"

- "نه. راستش چشمای قشنگی داری."

بلند بلند خندید و گفت: "خیلی شیطونی استاد! الحق که لقب استادی برازندته! خوب میدونی چه طوری باید از یه خانم محترمی مثه من تعریف کنی"

منم خندیدم. پرسیدم: " آهو..از کجا میدونستی."

- "چیو؟"

- "همین که منم تو تیم تو بازی میکنم."

- "میدونستم دیگه."

- "خب میخوام بدونم چه طور. چه طور اعتماد کردی که بهم بگی اون روز سر امتحان به من فکرمیکردی. چه طور میدونستی  برات مشکلی درست نمیکنم؟"

- "نمیدونم. نمیدونم چه طوری اما 4 ماه پیش وقتی برای بار اول تو کلاست نشسته بودم و تو وارد کلاس شدی، همون موقع میدونستم که آینده ی من با این زن گره خورده. میدونستم تو خودشی. وقتی باهات حرف میزدم احساس میکردم کامل میشم. تو چشات که نگاه می کردم همون اضطرابی رو توشون میدیدم که تو وجود خودم داشتم. میدونستم که حسم یه طرفه نیست."

- "گمونم مثه همیشه حق با توئه."

- "معلومه که حق با منه! پس چی؟ "

خندیدم. انقدر امشب خندیده  بودم که ماهیچه های صورتم درد میکرد. خیلی جالب بود یه لحظه آروم بود و بعد سریع عوض میشد. طوری که شک میکردم جمله ی قبلی رو همین آدم گفته باشه.

- "البته تو هم کم تابلو نبودی."

- "من؟؟؟؟ الکی نگو. من اصلا هم تابلو نیستم."

- "پس اون عمه ی من بود که وقتی مرجان دستم رو گرفت رنگین کمان شده بود؟؟ بایدخودت رو میدیدی. صورتت رنگ به رنگ تغییر میکرد."

- "خیلی زرنگی آهو"

- میدونم. خب حالا بگو ببینم چی شام میدی به من؟"

- "شام؟؟؟؟"

- "نه صیحانه"
- "نه جدی. شام از کجا بیارم اینجا؟؟"

- "میدونستم! میدونستم میپیچونی. حالا عیبی نداره این دفعه مهمون من. برات دلمه درست کردم."

- "دلمه؟"

- "غذای مورد علاقت."

- "از کجا میدو.._"

- "من برخلاف بقیه داشنجوها سر کلاس به حرفای استادم گوش میدم."

هیچ وقت از جواب کم نمیاورد. دست پخت خوشمزه ای داشت. دو سه ساعتی نشستیم و حرف زدیم. هر ثانیه که میگذشت بیشتر و بیشتر احساس میکردم بهش نزدیک شدم.

هوا یکم سرد شده بود. بلند شدیم. وسایل رو جمع کردیم و به سمت ماشین راه افتادیم. خیلی تاریک بود. آروم آروم پایین اومدیم. بیست قدمی ماشین بودیم که آهو پاش به یه سنگ گیر کرد و رو زمین افتاد. زمین که چه عرض کنم تو یه گودال گل! سرو وضعش دیدنی بود.کلی خندیدیم. مانتوش رو در آورد و با کوله اش تو صندوق گذاشتیم.

بالاخره سوار شدیم.

- "همین طوری میخوای بری خونه؟ نمیگن کجا رفتی که این موقع شب با سر و وضع گلی اومدی؟"

- "گفتن که میگن. اما مگه چاره دیگه ای هم هست؟"

- "میتونی زنگ بزنی و بگی شب پیش دوستت میمونی. گمونم لباسی داشته باشم که اندازت باشه. یه دوش میگیری صبح هم باهم میریم دانشگاه."

- "مزاحم نمیشم؟؟"

- "نه این چه حرفیه. زنگ بزن خبر بده نگرانت نشن."

ماشین رو روشن کردیم و راه افتادیم.

                                                      ***

یه ساعت بعد تو پارکینگ خونه ی من بودیم. پیاده شدم و کیف و مانتوش رو از صندوق برداشتم. باهم سمت آسانسور رفتیم. هردو ساکت بودیم. به نظرم خیلی مضطرب میومد. خودمم حالم زیاد فرقی نداشت.

دینگ.

به طبقه ی من رسیده بودیم. در آپارتمانم رو باز کردم. دعوتش کردم داخل.

- "شیدا اینجارو با سلیقه ی خودت چیندی؟"

- "تقریبا. یه دوست هم کمکم کرد. خوشت میاد؟"

- "معرکه اس! مثه تو فیلما!!!"

خندیدم. وسائلش رو تو اتاقم گذاشتم و حموم رو بهش نشون دادم.

- "حمومت اینه؟؟؟"

- "آره چشه مگه؟"

- "والا این چش نیس! دماغه! شیدا اخه این که دورش شیشه اس!!! "

مرده بودم از خنده!

- "خب چه عیبی داره؟ در اتاق خواب رو از تو قفل کن. کارت تموم شد بیا تو آشپزخونه. میرم قهوه درست کنم."

سرش رو تکون داد. بیرون اومدم و در رو نیمه باز گذاشتم.

به سمت آشپزخونه رفتم. منتظر شدم صدای بسته شدن در رو بشنوم. 5 دقیقه گذشت. صدای در رو نشنیدم.

به طرف اتاق خواب برگشتم. در نیمه باز بود و صدای ریختن آب به گوش میرسید.

لبخند زدم. در رو باز کردم. زیر دوش ایستاده بود و موهای صاف مشکی رنگش رو پشتش ریخته بود. با صدای قژ قژ در برگشت. چشمش تو چشام افتاد. اونم لبخند زد. به سمتش رفتم، در شیشه ای دوش رو باز کردم و با  تمام لباسام زیر آب رفتم.

خواب شده بودم.

ادامه دارد....

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.