Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی ششم | ژوئن 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

 

سخن اول

آرشام پارسی

 تصمیم داشتم برای این شماره در ارتباط با شرایط زندگی پناهجویان دگرباشی بنویسم که به تازگی وارد کانادا شده اند. اما امروز که از مسافرت چند روزه ام به ونکوور بر می گشتم، صحنه ای را در هواپیما دیدم و نامه ای را پس از آن دریافت کردم که باعث شد پیش نویس هایم را کنار بگذارم و به آنها بپردازم.

صندلی کنار من خانمی میان سال، پریشان و مضطربی بود. گفت «پدر جوانترین دخترش» که یازده ساله است او را به زور از مدرسه برده و چند نفر از معلم ها را نیز به طرف دیگری هل داده است تا بتواند دخترش را بدزدد. درست متوجه نشدم و پرسیدم یعنی شوهر سابق شما؟ و جالب اینجا بود که گفت نه شوهرم نبود، بعد از اینکه با شوهرم مشکل پیدا کردم از او جدا شدم اما طلاق نگرفتیم. بعد از آن با این مرد دوست شدم و پدر دختر کوچکم است و سه سال پیش از او هم جدا شدم. با نگرانی و چشم هایی پر از اشک گفت که اگر در روزهای آینده خبری در روزنامه ها خواندید که پدری دخترش را دزدیده است بدانید که در ارتباط با من و دختر من است. گفتم اگر هر کمکی از دست من بر می آید دریغ نخواهم کرد و در جواب گفت ممنونم «دوست پسرم» به فرودگاه خواهد آمد و مستقیم به اداره ی پلیس خواهیم رفت.

پس از چند دقیقه سکوت آهی کشید و انگشت وسط دستش را نشان داد و گفت اینجا آزادی است. آدم نمی تواند دو روز از شهر خودش دور شود. و خنده ی تمسخرآمیزی کرد. من که از رفتار او تعجب کرده بودم پرسیدم مگر آزادی نداری؟ خنده ی عصبانی ای کرد و گفت کدام آزادی!

ساکت شدم و تمام طول پرواز به این فکر می کردم که چقدر آدم می تواند احمق باشد. آیا تا به حال این زن شنیده است که سرنوشت زنی مشابه او در ایران چیست؟ آیا می داند روابط خارج از ازدواج یعنی چه؟ آیا هیچ گاه دستگیر شده است؟ هیچ گاه محکوم به مرگ شده است؟ هیچ گاه ناچار شده است برای امنیت داشتن، زندگی ای زیرزمینی داشته باشد و خودش را در همه جا انکار کند؟ هیچ گاه برای آزاد زندگی کردن ناچار شده خانواده و کشورش را ترک کند؟ این خانم و امثال او از وقتی که به دنیا آمده اند حقوق انسانی شان رعایت شده و هیچ تصویری از شرایط زندگی در کشوری که «آزادی های اجتماعی» در آنجا بی معنی است، ندارند. آیا اصلن می دانند «آزادی» و حقوق شهروندی یعنی چه؟

آن خانم میان سال که به آزادی می خندید باید بداند که ما برای کسب همین یک حق چه هزینه هایی را متحمل می شویم. باید خوشحال باشد که وقتی به فرودگاه تورنتو رسید به او خبر دادند که پلیس، دوست پسر سابق و پدر فرزندش را دستگیر کرده است و دخترش سالم در کنار مادربزرگش منتظر دیدن اوست. باید بداند که سرنوشت قتل خیلی از پدر و مادرها و یا فرزندان خانواده های ایرانی پس از گذشت سال ها، هنوز معلوم نیست.

 

وقتی به خانه رسیدم و به سراغ کامپیوترم رفتم نامه ای از طرف کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو دریافت کرده بودم. روز یکشنبه دهم خردادماه برنامه ای در دانشگاه تورنتو برگزار خواهد شد و از مردم خواسته شده بود که در یک انتخابات سمبلیک شرکت کنند و نتیجه ی رای گیری را نیز در همان روز اعلام خواهند کرد. هدف از اجرای این انتخابات نمایشی این طور اعلام شده بود:

“The reason for this gathering is to show that the Iranian people outside the country are active, vocal and care about what is going on. More importantly to demonstrate that the student community is vibrantly proactive with regards to the Presidential election in Iran.”

چند نفر از دوستان هم از من سوال کرده بودند که آیا در انتخابات شرکت خواهم کرد و یا با تحریم کردن آن موافقم. سعی کردم به صورت کوتاه نظراتم را برای دوستان بنویسم اما فکر می کنم لازم است که موضع خودم را نیز در مورد انتخابات ایران بنویسم. مایل نبودم که نشریه ی دگرباشان ایرانی پز از مطالب انتخاباتی شود اما چرا نه؟ مگر ما شهروندان ایران نیستیم؟ مگر ما حق انتخاب نداریم؟ پس انتخاباتی شدن بعضی شماره های ندا به این معنی است که ما دگرباشان ایرانی هم همانند دیگر آحاد ملت نسبت به سرنوشت کشورمان و حقوق شهروندی مان نگران و حساس هستیم و به اندازه ی آنان حق داریم که خواسته هایمان مطرح و محترم شمرده شود.

جمیله ی کدیور می گوید «شرکت در انتخابات» یک حق است. اما من «حق» های بیشتری را برای شهروندان یک کشور قائل هستم از جمله «حق انتخاب». با تحریم انتخابات مخالف هستم زیرا آن را راهکار مناسبی برای مبارزات مدرن مدنی نمی دانم. برخی معتقد هستند که شرکت در انتخابات و انداختن رای به صندوق های جمهوری اسلامی ایران، تایید نظام و ضمانتی برای ادامه ی حیات آن است. اما من فکر می کنم می تواند این رای در راستای یک تغییر در شرایط اجتماعی مردم باشد. به یاد دارم که دوازده سال پیش می گفتند «می نویسیم خاتمی اما می خوانند ناطق» اما چاره ای نبود جز اینکه بخوانند خاتمی.

کاری به خیانت های خاتمی و خوب یا بد بودن او ندارم. فکر می کنم مهم این بود که مردم همه خواستند تغییری در زندگی و وضعیت کشورشان ایجاد کنند و کردند. برای انتخابات چهار سال پیش در ایران نبودم اما می شنیدم که حضور در انتخابات بسیار کمتر از گذشته بوده و در نتیجه ی شرکت همان عده ی کم، فردی که حتی در همایش اصولگرایان در بیست و هفتم آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه برای تعیین کاندیدای مورد حمایت گروه موسوم به اصولگرایان شرکت نکرد، به ریاست جمهوری ایران رسید.

با شرکت نکردن در انتخابات «شاید» بتوانیم جمهوری اسلامی ایران را تضعیف کنیم اما با شرکت در انتخابات شاید بتوانیم شرایط شهرواندان ایران را «تغییر» دهیم. می توانیم رای سفید بیاندازیم. شاید هم بشود بد را از بین بدترها انتخاب کرد. مهم این است که این انتخابات برای تعیین کردن نام رئیس جمهوری چهار سال آینده ایران و تغییر و یا تثبیت شرایط ما ایرانیان می تواند باشد.

من به عنوان یک شهروند همجنسگرای ایرانی که در تبعید زندگی می کنم، در انتخابات خرداد ماه امسال شرکت خواهم کرد و رای سفید هم نمی اندازم.

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.