Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی هفتم | ژوئیه 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

کمی سیاسی می شویم!

فرخ

 

هفته ی پیش با پسر بسیار زیبایی در یک کافی شاپ وعده ی دیداری داشتم. همه ی آنانی که دچار تجرّد هستند اهمّیت این موضوع را درک می کنند. در هر ملاقات اوّلی که دارید معمولاً بخشی را (به شکل نامحسوس) به آن اختصاص می دهید که به زبان بی زبانی بگویید: "من آدم حسابی هستم!" هم من و هم آن آقا، هر دو این بخش را به کل از یاد بردیم. جالب تر از آن این که بخش "جیگرتو بخورم!!!" هم به ذهن هیچ کداممان نیامد. یک ساعتی درباره ی سیاست حرف زدیم و بعد رفتیم خانه مان. مسئله این بود که انتخابات و پیامدهای آن، روی زندگی احساسی مان هم تأثیر گذاشته است. خانه که آمدم، مقاله ای که برای این شماره ی ندا (که امروز بیشتر اسم دختر 27 ساله ایست، نه نشریه ی ما) نوشته بودم را درسته کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم مقاله ی این شماره ام را به انتخابات اختصاص بدهم. اگر چه این متن به درد همه می خورد، ولی ما به عنوان یکی از مهم ترین اقلّیت های این جامعه نیاز داریم که بیش از هر گروه دیگری از اشتباه بپرهیزیم.

آنچه گذشت

جوجه رئیس جمهور زشت

در چهار سال اخیر مردم ایران احساس شهروندان ماکو و خوی را خوب درک کردند. از آن مهم تر دروغ گویی در ایران وارد سطح جدیدی شد. امّا از همه ی این ها مهم تر، نه تنها هاشمی رفسنجانی و خاتمی تا حدود غیر قابل پیش بینی ای محبوب شدند که شاه سلطان حسین هم در کتب تاریخ روسفید شد. بی شخصیتی احمدی نژاد و از دست رفتن احترام مقام ریاست جمهوری اسلامی ایران (به خصوص پس از پخش سریال یوزارسیف) مردم ما را پس از سالیان سال در موضع طلب کار و حق به جانب قرار داد. هم این موضع را باید به فال نیک گرفت و هم باید از آن به بهترین شکلی استفاده کرد. که ما دیگر واقعاً نمی توانیم شانس هایمان را هر چند کوچک، از دست بدهیم. پس بگذارید علّت عارضه ی احمدی نژاد را بررسی کنیم تا زمین بازی را بهتر بشناسیم. بسیاری از ما زمانی که احمدی نژاد سر از تخم ریاست جمهوری بیرون آورد شوکّه شدیم، ولی این را از خود کم تر پرسیدیم که این تخم را که گذاشته بود؟ هر که باشیم و به هر گروهی که متعلّق باشیم باید این را بپذیریم که احمدی نژاد بدون شک، محصول ناکار آمدی پروسه ی اصلاحات دوران خاتمی بود. حال چه این ناکارآمدی حقیقی بود یا نه! مردم دیگر به اصلاحات، آن ایمانی را نداشتند که رای 24 میلیونی به صندوقش بریزند.  نیازی نیست به حافظه ی تاریخی مان زیاد فشار بیاوریم تا جوک های مربوط به "وعده دادن" و "سید خندان بودن" خاتمی را به یاد آوریم. در این انتخابات امّا، به عکس اجماعی که بسیاری از ما در دور قبل به آن رسیده بودیم، تصمیم اکثریت بر مشارکت قرار گرفت. برای استفاده ی درست از این مشارکت باید آن را خوب شناخت، تا خدای نا کرده با تجمّع احساسی و بی هدف یک گروه جوان بی کار، که امروز می آید و فردا می رود اشتباه نشود. در باره ی این تصمیم مردم البتّه یک نکته را باید در نظر گرفت که به آن زیاد پرداخته نشده است:

 از آن جایی که این نشریه نباید به تریبون تبلیغاتی کسی بدل شود، این مطالب را در شماره ی گذشته نمی شد بیان کرد. ولی حال که انتخابات به پایان رسید می شود به آن پرداخت. چهار سال پیش در میان کاندیداهای ریاست جمهوری کسی به نام مهدی کرّوبی قرار داشت که در میان اصلاح طلبان حکومتی طیّ دو سال اخیر به نام شیخ اصلاحات شناخته می شود. در این دوره و دوره ی قبل انتخابات، آخوند بودن کرّوبی خود نوعی دافعه ی شدید به حساب می آمد. همچنین عوام او را بیشتر به عنوان یک ژوکر سیاسی شناخته بودند تا یک سیاست مدار واقعی. پس از انتخابات 84، او دست به تشکیل حزب اعتماد ملّی زد و از فردای شروع فعّالیت های این حزب به سرعت دست به کار یارگیری افراد و گروه های سیاسی شد. و برای نخستین بار گفتمان مطالبه محوری را بوجود آورد. در میان بروشورهای او این شعار به چشم می خورد:"رای به کرّوبی، رای به یک فرد نیست. رای به برنامه ای برای تغییر است" و به عکس موسوی برنامه هایش را سه روز مانده به رای گیری منتشر نکرد.

دلیل ایجاد شور انتخاباتی در ایران هم بدون شک ورود ناگهانی میرحسین موسوی نمی توانست باشد، چرا که از یک سو میرحسین موسوی به هیچ عنوان چهره ی شناخته شده ای نبود و از سوی دیگر سنگین ترین چهره های خوش نام اصلاحات برای حمایت از انتخابات از روش خاتمی پی روی نکردند. این را هم یادمان نرود که در شرایطی که همه به نقدهای سیاسی علاقه مندند و مثلاً چهار شنبه شب ها سر صدای آمریکا بسیار شلوغ است، پیش از شکل گیری موج سیاسی در میان توده های مردمی، روشن فکری جامعه باید در ابتدا به جنبش تمایل پیدا کنند. و این در حالیست که مسعود بهنود و محسن سازگارا و علیرضا نوری زاده و سروش و منتظری و... راه حل را در مطالبه محوری دیدند، که در مخالفت اوّلیه ی موسوی با آن،  به عنوان مثال می شود از پاسخ ندادن موسوی به نامه ی دفتر تحکیم وحدت و دانشجویان سیاسی نام برد. شرکت کرّوبی در جلسات تحکیم وحدت (که تماماً غیر قانونی بودند و معمولاً منجر به دستگیری دانشجویان می شد)، متقاعد کردن شرکت حزب دموکرات کردستان برای شرکت در انتخابات (برای اولین بار)، به حرکت در آوردن بالغ بر شش میلیون رأی دراویش و امضای بیانیه هایی مانند کمپین یک میلیون امضأ و ... بوسیله ی کرّوبی و نزدیکانش، انتخابات را پیش از هر چیز دیگر در میان روشن فکری و گروه های رهبری اجتماع از تحریم خارج کرد.

ولی موج خیابانی پس از شکستن قبح انتخابات به سوی میرحسین موسوی کشیده شد که به آن خواهیم پرداخت. ولی نکات مهم در باره ی کمپین کروبی این بود که برای نخستین بار در کشور ما کار حزبی و علمی سیاسی صورت گرفت. اگر میرحسین موسوی با تشکیلات سیاسی مورد نیاز به میدان آمده بود، نه تنها صدایش به این راحتی بریده نمی شد ( هم از انتشار کلمه ی سبز به این راحتی جلوگیری نمی شد و هم سایتش به عنوان سایت یک حزب دولتی قابل فیلتر شدن نمی بود. مانند سایت اعتماد ملّی که هنوز فیلتر نشده است و روزنامه ی آن که هنوز چاپ می شود و بسیار مورد توجّه جامعه است)، هم هوا دارانش متشکّل تر از آن بودند که تنها راه پیوستگیشان حضور فیزیکی در خیابان باشد، هم خود او می توانست جنبشش را رهبری کند (در حالی که کاملاً مشخّص است که این جوانان هستند که نه تنها کار خود که جهت گیری های ستاد موسوی را معلوم می کنند). این انتخابات گذشت، ولی لازم است که در آینده بیشتر به سوی سیاست علمی و حرکات جامعه ی مدنی برویم تا حرکات احساسی قالباً توجیه ناپذیر. دست کم بد نیست از نامزدان بخواهیم به تعداد انگشتان دست از وزرای احتمالیشان نام ببرند. در ضمن بیایید کمی از موج - از هر نوعی که باشد- به عنوان تاکتیک استفاده کنیم و آن را به عنوان هدف نگاه نکنیم، که کوچک ترین ضربه ای که مردم ما از موج سواری سیاسی خورد، سوار شدن روح ا... خمینی بر انقلاب سال 57 مردم ایران بوده است.

سیستم انتخاباتی حزب مشارکت همیشه همین ایجاد موج بوده، که در انتخابات چهار سال پیش به شدّت شکست خورد. و از آن بد تر توجیه آنان برای این روش است که معتقدند ملّت ایران به بلوغ سیاسی نرسیده اند و باید آنان را پشت سر هم به خط کرد!!! یک مثال دیگر از این رفتارهای سطحی مردم ما زمانی بود که کروبی وعده ی پنجاه هزار تومانی خود را در دور گذشته مطرح کرد، بسیاری از ما از ته دل به ریش بلند او خندیدیم، تا این که بعد از چهار سال متوجّه اهمّیت این مطلب شدیم. تعداد ایرانیان بالای هجده سال را خودتان پیدا کنید و در هفتاد هزار (در شرایط فعلی) ضرب کنید. رقمی که به دست می آید میزان پولیست که دولت ناچار بود هر ماه به دست مردم بدهد. یا به بیان دیگر، میزان پولی که ماهانه از جیب دولت خارج می شود. و چنان بالاست که می تواند دست و دل بازی دولت ایران را چه در لبنان و فلسطین و ونزوئلا  کم کند، که قدرت امنیتی کردن فضا را هم به میزان بالایی از دولت می گیرد. به علاوه این طرح می تواند دولت را به مالیات مردم نیازمند کند و این نیاز دقیقاً همان عنصریست که دولت ها را مجبور به حرف شنوی از مردمشان می کنند. این طرح به هر شکل ممکن باید در میان مطالبات ما قرار بگیرد. اشاره ی من به این مطاب به هیچ روی دفاع از شخصی مانند کرّوبی در برابر میرحسین نیست؛ نگرانی از روند بت سازی ای است که در کشور ما انجام می گیرد و نه تنها باعث پاک شدن گناهان گذشته ی افراد، که باعث گوش نکردن به حرف های روشن امروز آنان می شود. خوشبختانه شرایط انتخابات به گونه ای دیگر رقم خورد ولی اگر چنین نمی شد، ریاست جمهوری موسوی بدون دادن تعهّدات مشخّص به مردم، با توجّه به این که او حتّی مانند خاتمی خود را اصلاح طلب نمی دانست ما را به جایی بهتر از چهارسال پیش نمی برد.

شرکت در انتخابات بسیار مفید بود

چند سال پیش به خاطر مصرف یک دارو دچار سطحی شدن خواب شدم. خوابم به اندازه ی کافی عمیق نبود و اگر 10 ساعت در شب هم می خوابیدم باز روز بعد خسته بودم. دارویی که دکتر برایم تجویز کرد "آنتی هیستامین"بود. این دارو یک داروی ضدّ حسّاسیت است – و در نگاه اوّل ربطی به مشکل من نداشت - امّا تصادفاً خواب آور هم هست. با آن که این دارو هرگز در از بین بردن حسّاسیت های فصلی به من کمک نکرده بود، در باره ی خواب بسیار کارساز شد. این انتخابات در واقع نقش همان "آنتی هیستامین" را داشت، که گرچه کاری که برایش طرّاحی شده است را انجام نداد، عوارض جانبیش برای جامعه ی ما بسیار خوب بود. بعد از اتمام دوران انتخاباتی ای که به انتخاب دوباره ی خاتمی انجامید، مردم ما وارد نوعی افسردگی سیاسی شدند، و بزرگترین ضربه ای که این افسردگی به ما زد، همان بی تفاوتی ای بود که برای جوامع می تواند کشنده باشد. این انتخابات در واقع به جای این که به مردم کمک کند تا رئیس جمهور مورد علاقه ی خود را انتخاب کنند، به آن ها کمک کرد تا خواب چند ساله را از سرشان بپرانند و باز خود را صاحب مملکت احساس کنند. که عواقبش را در پایان اجلاس G8 و روز شکر استقلال آمریکائیان - که به رغم دعوت اوّلیه ی دولت آمریکا از دیپلمات های ایرانی بدون حضور آنها برگذار خواهد شد – خواهید دید.

امّّا همان گونه که در ابتدای نوشته ام هم اشاره کردم این "جو گیر شدن" مردم را یکی از بزرگترین پاشنه های آشیل مردم ایران می دانم. کسی که به دنبالش راه افتاده بودیم اساساً خود اصل مشکل بود. چطور می شود از اجرا کننده ی طرح "یا روسری یا توسری" انتظار داشت که به پوشش مردم احترام بگذارد، یا چطور می شود از عضو شورای انقلاب فرهنگی - حتّی همین الآن – خواست تا از سانسور بکاهد. به نظر من انتخاب یک سره ی میرحسین موسوی خودش چاهی بود که در آمدن از آن هزار نفر فعّال حقوق بشر نیاز داشت. در طول مبارزات انتخاباتی، موسوی هرگز از زندانی سیاسی نامی نبرد، اصلاح قانون اساسی را غیر قابل قبول و امنیتی دانست، خود را حتّی به نام اصلاح طلب معرّفی نکرد ، از یارانش تنها زهرا رهنورد و خاتمی را معرّفی کرد که هیچ کدام در دولت او نقشی نخواهند داشت و در باره ی فعّالیت سعید اسگر (ضارب حجاریان) و خویشاوندان ناطق نوری (که مردم از ترس او به دامان خاتمی گریخته بودند) توضیح قانع کننده ای ارائه نکرد و...

پس از شمارش آرا امّا، دگرگونی ای در مواضع او دیده شد، که گرچه تمام تلاشش را برای جلوگیری از آن انجام داد، باید اعتراف کرد که پتانسیلش را داشت. این چرخش 180 درجه ای از کجا آمد؟ جواب این سوال را باید در این اصل کلّی جست که "سیاست مداران به عنوان نیروی عامل، خود نیز تحت تأثیر حامیانشان قرار می گیرند." کروبی از همان چهار سال پیش عهد کرده بود که از آرای مردم مراقبت کند، و اگر نتوانست، در مقابل فاسدان انتخاباتی بایستد. از همان زمان پایه های قانونی صیانت از آرا گذاشته شد. میر حسین موسوی نیز اگر می خواست در انتخابات شرکت کند ناچار بود برای حفاظت از آرای خود کاری کند، پس پشت این تفکّر قرار گرفت و انجمن صیانت از آرا - به گونه ای که امسال دیدیم – شکل گرفت. خود من به عنوان ناظر صندوق انجام وظیفه می کردم و به دستور ستاد مرکزی به مجرّد شمارش آرإ با تماس تلفنی، تعداد رای های هر کاندیدا در صندوق مورد نظارتم را گزارش کردم. همین آمار باعث شد که رقم هایی از قبیل: موسوی 19میلیون، کروبی 13میلیون، احمدی نژاد 5/5میلیون و رضایی7/3 میلیون بیرون آمد. این روند کمک کرد تا شاهدان تقلّب بیش از یک، ده، یا صد نفر باشند. البتّه در روزهای بعد تصویر مدرکی منتشر شد که مثلاً نامه ی وزیر کشور به رهبر است و تعداد آرایی نظیر همین آرا را نشان می دهد. بد نیست اشاره کنم که این سند ساختگیست و چنین نامه ای هرگز نوشته نشده و بزرگ ترین دلیل بر درست بودن این سند هم این است که وزارت کشور کلّاً دست به شمارش آرای صندوق ها و جمع آوری ارقامی که ما به فرمانداری ها ارسال کردیم نزد.  اعدادی که در اخبار دیدیم از ابتدا ساختگی بودند.

حال خود را جای موسوی و کرّوبی بگذارید. تقلّبی با این ابعاد انجام گرفته است؛ شما عهدی با مردم دارید؛ خبرها پیش از خود شما به وسیله ی اعضای ستادتان منتشر شده و... در پاسخ به کسانی که نگران آنند که موسوی دوباره به همان شخصیت حزب ا...ی قبل تبدیل شود و به مردم پشت کند، باید گفت که خود موسوی و کرّوبی بیش از مردم معمولی آرزومند بردن این نَبَردند. چرا که باخت این جنگ علنی برای کرّوبی به معنای از دست رفتن اعتبار بزرگ ترین و هماهنگ ترین ارگان سیاسی غیر دولتی تاریخ ایران است، که نه تنها باعث افتخار اوست که میراثیست که در آینده خواهد ماند و وسیله ای برای پیوستن کرّوبی به کتاب های تاریخ است؛ و برای موسوی از دست رفتن این موقعیت به معنای پیوستن به زباله دان معنوی و مادی تاریخ است. این جنبش همیشه یک قدم جلوتر از کروبی و سه قدم جلوتر از موسوی حرکت کرده است. می توانید حدس بزنید که سرنوشت موسوی در صورت سرد شدن این جنبش (که حتماً باعث از دست رفتن یاران موسوی، یعنی هاشمی و خاتمی می شود) چه خواهد بود.

آنچه خواهد گذشت

سال صد و دوم یا فاز چهارم

در پنج روز نخست اعتراضات، مشکل توده ها مشکلی درون حکومتی بود مربوط به پخش آرا میان چهار شخصیت خودی و نیمه خودی. ولی به لطف زیاده خواهی آقای مجتبی خامنه ای و از دست رفتن ارتباط آیت ا... خامنه ای با حقایق جامعه، و در پی مخالفت ایشان با ابطال انتخابات نوک پیکان حمله از محمود احمدی نژاد به سید علی خامنه ای تغییر گرایش داد. در شرایط فعلی این جنبش را باید فاز چهارم آزادی خواهی در 102 سال اخیر در کشورمان دانست - اگر چه توده های مردم به این امر واقف نباشند – و آن را در ادامه ی جنبش مشروطیت، جنبش ملّی شدن صنعت نفت و انقلاب سال 57 تفسیر کرد. باید پذیرفت که حتّی اگر همین امروز رهبر ایران ابطال انتخابات را بپذیرد، معادله ی قدرت میان حاکمان و مردم به شدّت به هم خورده است و اگر هم آن را نپذیرد شکاف روز به روز بیشتر می شود و این بیش از هر کس دیگر، به نفع رهبران نظام نخواهد بود. میانه روی ناگهانی کسانی مانند لاریجانی و قالیباف به علّت عشق به مردم نیست. آن ها نیز این را خوب می دانند که هر چه این در گیری بیشتر طول بکشد، شدّت واکنش مردم در آن روزی که چه زود و چه دیر خواهد آمد بیشتر خواهد شد. خلاصه ی کلام این که نظام در شرایط فعلی "دو سر سوخت" شده است.

دل اوباما خواهد شکست

وقتی جو بایدن در رقابت های انتخاباتی گفت که باید جمهوری اسلامی را به عنوان یک قدرت منطقه ای به رسمیت شناخت، می شد حدس زد که سیاست آمریکا با ایران به کدام سو خواهد رفت. متن نامه ای که اوباما پیش از انتخابات برای آقای خامنه ای نوشت هنوز معلوم نیست، ولی یقیناً دلچسب ما نخواهد بود. در حالی که اوباما تلاش می کند از آقای خامنه ای "بله" را بگیرد، و در حالی که دولت آمریکا مایل بود در مقابل کشته شدن مردم ایران همان موضع را بگیرد که در مورد صربستان گرفت، دولت های اروپایی و جمهوری خواهان آمریکا منتظر نقش سنّتی رهبری آمریکا نماندند و تکلیفشان را درغیاب اوباما روشن کردند. به طور مثال دوقلو های افسانه ای سنای آمریکا – جان مک کین و جو لیبرمن – با لایحه ی حمایت از اطّلاع رسانی به ایرانیان گام بزرگی را در راه اشاعه ی دموکراسی در ایران برداشتند. سارکوزی، مرکل و برلوسکونی هم که خوشبختانه در سیاست خارجیشان هیچ شباهتی به پیشینیان خود ندارند، از همان روز اوّل افق قابل توجّهی را برای دولت کودتا ترسیم کرده اند. این تا به جایی رسیده که اوباما نیز به مرور در حال عقب نشینی از "خواستگاری" خود است. به این بیافزایید تلاش رقبای دور آینده ی اوباما برای ریاست جمهوری را که از همین الآن او را مثل طبل می کوبند.

چرا میزنی میزنی میزنی میزنی یار!!!

اگر مدل مبارزاتی ما اینی بماند که الآن هست، شعر بالا به سرود ملّی ایران تبدیل خواهد شد. تجمّعات خیابانی فقط نوک کوه یخی است که دیگران باید ببینند. بخش اصلی این مبارزات باید به صورت یارگیری های سیاسی و نافرمانی مدنی باشد. چرا که دولت ایران نشان داده است که از کشتن باکی ندارد. در این زمینه تیم کرّوبی، آیت ا... منتظری را وارد بازی کرده است و تیم بسیار قدرتمندی را، خارج از ایران سازمان دهی کرده است که در صورت دستگیری او به رهبری جنبش بپردازند. موسوی هم خوشبختانه سخن گوی خوبی برای خود یافته است به نام محسن مخملباف. هاشمی رفسنجانی هم که ظاهراً دارد از ریشه، خامنه ای را می زند. به همه ی این ها اضافه کنید یک برنده ی نوبل را که دور تا دور دنیا را می زند و بر کوس رسوایی حاکمیت می کوبد. و امّا نافرمانی های مدنی در شکل اعتصاب و... هم در راه است و مردم با شعار دادن روی بام حمایت خود را از یکدیگر بیان می کنند. مشکلات جدّی اقتصادی کشورمان هم از پاییز تازه شروع می شود. دست گیری چند تن از سران سپاه هم معنایی جز شکاف در میان این "تک کارت برنده ی" آقایان خامنه ای - مجتبی و علی - ندارد.

و امّا ما به عنوان بخشی از جامعه ی مدنی ایران و یا یاران خارجی آن در شرایط فعلی با موقعیت طلایی ای روبه روییم که می توان به عنوان یک گام رو به جلو برای شناخته شدنمان عمل کند. ما هم باید با تمام تلاشمان به این جنبش بپیوندیم و تا اطّلاع ثانوی – بدون توجّه به باور های سیاسی فردیمان – پشت سمبل مبارزات که میرحسین موسوی باشد بایستیم. این کار می تواند به معنای در دام موج افتادن یا امضای گذشته ی غیر قابل دفاع او نباشد. حمایت آگاهانه ی ما متوجّه مردم است و در عین حال می شود انتظار داشت که میرحسین موسوی چهره ای جدا از دهه ی شصت از خود نشان دهد. خوشبختانه من خطر پیروی کورکورانه از او را هم نمی بینم. تکلیف مردم ما با خودشان امروز به مراتب روشن تر است تا دیروز.

هادی حیدری – روزنامه ی  اعتماد ملی

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.