Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی هفتم | ژوئیه 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

 

سیب (قسمت سوم)

پریا.ف.

Queer_as_folk007@yahoo.com

 

زیر آب چشمام رو بستم، میترسیدم بازشون کنم و همه چیز فقط یه خواب باشه. تو دلم شمردم.

یک...دو...سه... و چشمام رو باز کردم.

نه خواب نبود. همین جا  با اون پوست شکلاتی رنگش و موهای مشکیش در یک قدمی من زیر دوش ایستاده بود. پشتش به من بود. انگار خجالت می کشید برگرده. میتونستم صدای قلبش رو بشنوم. از شر لباسام راحت شدم. صابون رو برداشتم و جلو رفتم. موهاش رو که رو تخت پشتش ریخته بود کنار زدم. گردنش رو بوسیدم و گفتم:

- "نترس...اومدم کمکت کنم دوش بگیری. فقط همین."

                                                        ***

یک ربع بعد از حموم بیرون اومدم  و در جست و جوی حوله ی اضافی همه ی اتاق رو زیر و رو کردم. حوله رو که بعد از کلی قایم موشک بازی پیدا کرده بودم به آهو دادم و گفتم خودش هر لباسی که دوست داره از کمد برداره و خودم از اتاق بیرون اومدم.

دو تا قهوه ریختم و روی تراس رفتم.

چند دقیقه بعد روی تراس اومد. یه بلوز چسب سفید و شلوارک لی کمرنگی پوشیده بود. چرخ زد و گفت: "چطوره؟؟؟"

- "عالیه! انگار قالب تن خودت دوختن. دختر مانکن بودی و خبر نداشتیم!"

- "آررره! کجاشو دیدی!"

روی صندلی نشست و ادامه داد: "اما شیدا جدی باید یه فکری به حال لباسات بکنی!"

- "چطور مگه؟"

- "آخه این کمد لباس بود یا مراسم تدفین؟ هرچی میزنم کنار یا مشکی، یا سورمه ای یا خاکستری! آخرش افسرده میشی میفتی میمیری دختر، به ما هم شام نمیدی!"

زدم زیر خنده و گفتم "شام یادت نمیره نه؟؟؟ "

- "نه! هر کاریم بکنی که حواسم پرت بشه من تا شامم رو نگیرم ول نمیکنم!"

- "قهوه ات رو بخور خانوم سمج! یخ زد!"

یه نیم ساعت دیگه رو تراس نشستیم و حرف زدیم. ساعت حدودا دو بود که دیدم چشای آهو دیگه دارن آلبالو گیلاس میچینن.

- "آهو جون بلند شو بریم بخوابیم. صبح کلاس داری. دیر بری استادت تو کلاس راهت نمیده!"

- "والا اینطور که پیش میره خود استاد قراره خواب بمونه!"

- "هیس! بلبل زبونی موقوف!بزن بریم."

از کمد یه پتو و بالش برداشتم.

- " من رو کاناپه میخوابم. اگه چیزی خواستی، راحت باش."

- "کاناپه؟ آهان. باشه. خب. باشه بر میدارم چیزی خواستم. مرسی."

- "شب بخیر."

- "شب بخیر"

                                                ***

با صدای آهو از خواب بیدار شدم.

- " صبحانه حاضره!"

- "وای تو چرا آخه. ساعت چنده؟"

- "هنوز وقت زیاده.. صورتتو بشور بیا تو آشپزخونه."

بلند شدم. صورتم رو شستم و لباسم رو عوض کردم. توی آشپزخونه چشمم که به میز افتاد ناخودآگاه لبخند زدم. این دختر مرتب در حال سورپرایز کردن من بود.

- "از کجا میدونستی من تخم مرغ رو  عسلی دوس دارم؟ این آمار دقیق رو از کجا میاری؟؟"

- "کلاغه میگه! بیا بشین که دیر شد!"

 نشستم تو چشاش نگاه کردم. نگاهش رو از صورتم برنداشت. تو چشاش یه برق خاصی داشت. لبخند زد. لبخندش قشنگ ترین چیزی بود که میشد اول صبح دید. یعنی میشد. هر روز که چشمام رو باز میکنم این صورت رو کنارم ببینم؟؟؟

نگاهم رو ازش برنداشتم و به خوردن صبحانه ادامه دادم.

                                                   ***

اون روز با فکر کردن به آهو با سرعت عجیبی گذشت. شب وقتی به خونه اومدم هنوز عطر آهو اونجا مونده بود. احساس تنهایی عجیبی کردم.

جلوی تلویزیون نشستم و به صفحه خیره شدم. سعی کردم خودمو سرگرم کنم اما نتونستم. تلفن رو برداشتم میدونستم تا چند لحظه ی دیگه صداشو میشنوم.

با بوق سوم گوشی رو برداشت.

- "الو؟"

خودش نبود.

- "ببخشید خانم میتونم با آهو صحبت کنم؟"

- "شما؟"

- "ستوده هستم. استادش."

- " متاسفم آهو گوشیش رو خونه جا گذاشته. شب پیش یکی از دوستاش میمونه. اگه پیغامی دارید من بهش برسونم."

- "نه خیلی ممنون. خدا نگهدار."

گوشی رو گذاشتم. این موقع شب کجا بود؟ یعنی پیش کی مونده بود؟؟

اعصابم نا خودآگاه بهم ریخته بود. چرا نگفته بود خونه نیست؟ چرا گوشیش رو جا گذاشته بود. چرا امشب زنگ نزده بود. نکنه با کس دیگه ای باشه؟ نکنه الان یه نفر دیگه داره موهای بلند و مشکیش رو نوازش میکنه. لعنت به من و این افکار شکاکم. نه حتما اینطور نیست.

خیلی کلافه بودم..

از کابینت دارو ها یه قرص برداشتم وسعی کردم بخوابم.

                                            *******

نزدیک ظهر بود و مثل همه ی روزهای تعطیل، دیر بیدار شده بودم. تلفن رو برداشتم. دوباره شمارش رو گرفتم. این بار خودش برداشت.

- "به استاد سحر خیز شدی! هنوز ساعت 12 اس!"

- "دیشب زود خوابیدم. وقتی سرگرمی نباشه آدم سحر خیز میشه."

- "آی گفتی! منم تا صبح داشتم گوسفندارو میشمردم. خب امروز چه کاره ای؟"

- "کاری ندارم. ظهر بیام دنبالت ناهار بریم بیرون؟"

- "گمونم فکر خوبیه. کی میای اینجا؟"

- "یه دوش بگیرم. تا یه ساعت دیگه اونجام. آماده باش."
- "آماده ی آمادم! رفتی تو اون دوش خوشگلت منو یادت نره."

سعی کردم بخندم. اما حالت صورتم بیشتر شبیه دهن کجی شد. گفتم:

- "پس میبینمت. فعلا"

- "فعلا!"

  نمیدونم چرا این شک لعنتی توم رشد کرده بود. نگفت دیشب خونه نبوده. چرا؟ نمیخواست من بدونم؟ ظهر خودش میگه. مطمئنم.

                                                   *****

با عجله ماشین رو روشن کردم و خدا میدونه با چه سرعتی خودم رو به خونه اش رسوندم. بوق زدم و چند دقیقه بعد پایین اومد.

- "سلام الیک استاد!"

- "سلام عزیزم. بپر بالا که راه زیادی در پیش داریم.."

- "کجا میریم؟"
- "یکی از همین رستورانای خارج از شهر. روز تعطیل شهر خیلی مرده اس...دوس ندارم توش بمونم."

- "آره هوا هم خیلی خوبه میتونیم بعد یکی هم پیاده روی کنیم."

- "هر طور تو بخوای."

راه افتادیم و حدود 45 دقیقه بعد به مقصدمون رسیدیم. وقتی تو رستوران بودیم آهو بلند شد تا دستاش رو بشوره، طبق عادت همیشگیش موبایلش رو روی میز جا گذاشت.

همین طور به منو نگاه میکردم که صدای هشدار مسیج هاش رو شنیدم.

به روی خودم نباوردم با اومدن دومین مسیج خیلی کنجکاو شدم. سرم رو بالا آوردم و وقتی آهو رو اون اطراف ندیدم موبایلش رو برداشتم و مسیج هاش رو باز کردم.

اولیش یه جک بود. بدون این که بخونم سراغ مسیج بعدی رفتم.

- "با اینکه رفتی هنوز مثل اینه که کنارمی. بوی عطرت رو بالشتم مونده. نمیتونم از فکرت بیرون بیام. دیشب بهم ثابت کردی که پشت اون چهره ی شوخت یه قلب مهربون وجود داره. وقتی بوسیدیم احساس کردم روحت با من یکی شد. بهم زنگ بزن میخوام صداتو بشنوم."

شماره اسم نداشت. نمیدونم از طرف کی بود. سریع هردو مسیج رو پاک کردم که متوجه باز شدنشون نشه و گوشی رو سر جاش گذاشتم.

احساس میکردم سرم گیج میره. حالت تهوع داشتم. میخواستم زمین دهن باز کنه و من ساده ی احمق رو درسته قورت بده.

همین موقع بود که آهو سر میز برگشت. نشست و در حالیکه نگاهم میکرد لبخند زد.

با وحشت نگاهش کردم. یعنی امکان داشت این چشمای پاک بتونن دروغ بگن؟

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.