Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی هشتم | آگوست 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

سیب (قسمت چهارم)

پریا.ف.

Queer_as_folk007@yahoo.com

 

پنج دقیقه بود که تو آینه به خودم خیره شده بودم...

صورتم رو با آب سرد شستم و تو اتاقم برگشتم. از ظهر که ازش جدا شده بودم، بین زمین و هوا بودم. عادت نداشتم که رک و راست موضوع رو باهاش در میون بذارم. هرچی بود ما هنوز با هم رابطه ای نداشتیم و از نظر تکنیکی هم اون کار اشتباهی نکرده بود. و اصلا لازم نبود به من جوابی پس بده.

همه ی اینارو میدونستم، اما نمیتونستم تحمل کنم. ساعت رو نگاه کردم، نزدیک نیمه شب بود. پشت میزم نشستم و یکی از پوشه هام رو در آوردم. و شروع به تصحیح نمرات بچه ها کردم. تقریبا موضوع رو فراموش کرده بودم که به ورقه آهو رسیدم. طبق معمول سفید. تنها نقطه ی سیاهی که رو کاغذش بود. یه حرف "اس" مشکی کوچیک بود که گوشه ی کاغذ نوشته بود. ناخودآگاه لبخند زدم.

با این که وحشتناک از دستش عصبانی بودم نمیتونستم بگم این کار بچه گانش برام بی اهمیته. دستم رو روی کاغذش کشیدم. جایی که قبلا دستای اون قرار داشتن. تلفن رو برداشتم و قبل از این که پشیمون بشم شمارش رو گرفتم. بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت.

-"سلام بر استاد گرامی!"

-"سلام. بیدار بودی؟"

-"مگه من مرغم مثه تو که ساعت 12 بخوابم؟"

-"آخه گفتم دیشب هم تا صبح نخوابیدی لابد خسته ای!"

-"دیشب؟"

-"اوهوم."

-"دیشب پیش مرجان بودم. اتفاقا زیادی هم خوابیدم."

-"آهان"

-"شیدا چیزی شده؟"

-"نه"

-"پس چرا اینطوری حرف میزنی. ناراحنی؟"

-"باید باشم؟"

-"میشه دزد و پلیس بازی رو بذاری کنار و بگی چه مرگته؟دارم دیوونه میشم."

-"من چه مرگمه؟ من طوریم نیست. اما انگار مرجان از دیشب که بوسیدیش نمیتونه از فکرت بیاد بیرون!"

-"تو از کجا میدونی؟"

-"کلاغه گفت!"

-"نه جدا؟"

-"ظهر موبایلت رو میز جامونده بود. اس ام اس ات رو خوندم."

-"اول که حق نداشتی بخونی! یالا معذرت بخوا! دوم آره من مرجان رو بوسیدم. اما اونطور نیست که تو فکر میکنی!"

-"پس چطوره؟"

-"مرجان اصلا قضیه اش فرق داره. چند ماهی بیشتر نیست که فهمیده و تا حالا با کسی نبوده.خیلی دلش میخواست بدونه چطوریه. دیشب هم اونقدر به من اصرار کرد که من قبول کردم. نمیخواستم به خاطر این مسئله گیر آدم ناجوری بیفته. حالا از دیشب که برای بار اول بودن با یه آدم دیگه رو تجربه کرده. مثه دخترای 14 ساله مرتب زنگ میزنه و مسیج میده که دوسم داره. خودت که میدونی همه دفعه ی اول عاشق طرفشون میشن."

-"میدونم."

-"خب منم یه اشتباهی کردم. فکر کردم دارم کمکش میکنم اما نمیدونستم گرفتار میشه. حالا هم خودم درستش میکنم. قول میدم. باشه؟"

-"باشه."

-"اما شیدا نبینم دیگه حرفتو خوردی و نگفتی. این حرفارو آدم اگه نگه باد میکنه و آخرش میترکه! بعد من شیدای تیکه تیکه میخوام چیکار؟"

سعی کردم بخندم اما با این که میدونستم موضوع چی بوده. هنوز هضمش برام مشکل بود. چقدر راحت سکس رو از رابطه جدا میکرد.

-"آهو. میتونی بیای اینجا؟"

-"الان؟؟؟؟"

-"اوهوم."

-"فکر نمیکنی پرتم کنن بیرون از خونه؟"

-"من میام دنبالت"

-"باشه! یکاریش میکنم."

-"خرت و پرت اگه داری جمع کن. میخوام این تعطیلی هارو باهم باشیم."

-"حله استاد. میبینمت!"

گوشی رو گذاشتم. ورقه هام رو جمع کردم. حاضر شدم و از خونه بیرون اومدم.

                                                                 ****

حدود نیم ساعت بعد آهو کنارم بود.

-"شام خوردی؟"
-"اندازه یه گاو! تو چی؟"

-"خوردم یه چیزایی. برم خونه؟"

-"صاب اختیاری شما استاد هر جا دوس داری برو!"

سر راه خونه یه مقدار خرید کردیم و برگشتیم. وقتی جلوی در آپارتمان بودیم. آهو پاکت ها رو از دست من گرفت و رو زمین گذاشت. منو به در تکیه داد و بعد لبهاش رو به لبای من فشار داد. طعم گیلاس لبهاش هنوز رو لبام بود که سرش رو بالا آورد.

-"این دیگه برای چی بود؟"

-"نمیدونم! یهو حس کردم خیلی بامزه شدی! سعی کن بعد از این بیشتر حسود بشی! بهت خیلی میاد."

-"اوهوم! خب  دیگه؟"

-"دیگه نداره! همه ی قصه رو که باهم اینجا نمیگن؟ نکنه تصمیم داری تا صبح همینجا منو دم در نگه داری؟"

خندیدم. پاکت ها رو از رو زمین برداشتم و در آپارتمان رو باز کردم. آهو منو کنار زد و خودش توی خونه رفت.

-"لیدیز فرست نشنیدی استاد؟"

-"شما راحت باش!"

-"راحتم! خونه خودمونه انگار! شما  غصه منو نخور!"

ساکت شدم! میدونستم اگه تا صبح بگم اونم یه جوابی داره که بده. خلاصه کم نمیاره. خرید ها رو روی میز آشپزخونه گذاشتم و رفتم لباسم رو عوض کنم.

-"میرم لباسم رو عوض کنم. اگه چیزی خواستی تعارف نکن."
-"والا من که تعارف ندارم ولی معلومه تو به زور میخوای تو دهن من کنی که تعارف دارم!"

 چشمام رو چرخوندم  و به سمت اتاقم اومدم.

-"حسود!"

-"نمیشنوم! چیزی گفتی؟"

زد زیر خنده و دیگه چیزی نگفت. تو اتاقم بودم، نمیدونستم باید چیکار کنم. یکم این طرف اون طرف رفتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. شیدا نفس عمیق بکش.

یه نفس عمیق کشیدم، لباسم رو عوض کردم و توی نشیمن برگشتم و رو کاناپه کنار آهو نشستم.

-"خب؟"
-"خب یه جمالت!"
-"مسخره نباش! بگو بینم منو آوردی اینجا چیکار کنیم الان؟ من حوصله ام سر رفته!"

-"زیرشو کم کن سر نره!"
-"نه بابا بامزه هم بودی خبر نداشتیم!"

-"اوهوم."
-"بر شیطون لعنت! چرا انقدر ماست شدی شیدا! یه کاری بکن!"
-"پاشم واست عربی برقصم؟"

-"نه نه! مگه میخوای شب کابوس ببینم؟"

-"پس تو پاشو برقص!"

-"تو خوابت ببینی رقص منو!"

-"حالا من ماستم یا تو لج بازی؟ اصلا تو بگو چیکار کنیم."

-"در بیاریم –"
-"بی ادب!" انگشتم رو لباش فشار دادم. "هیس!"

خندید. روی گونه هاش چال می افتاد. انگشتم رو پایین آوردم. به پشتی کاناپه تکیه اش دادم. صورتم با صورتش یک سانتی متر فاصله داشت. چشماش اونقدر زلال بود که میشد تا عمق روحش رو دید. به خودم لرزیدم. چشمام رو بستم و  این بار من لبهام رو لبهاش گذاشتم. بعد از چند دقیقه با بی میلی برای گرفتن هوا از لبهاش جدا شدم. چشمام رو باز کردم. هنوز چشماش بسته بود. لبخند خوشگلی رو چهره اش بسته شد. صورتش مثل صورت بچه ها بود. پیشونیش رو بوسیدم و سرجای اولم نشستم. چند ثانیه تو همون حالت بود. بعد بلند شد سرش رو روی شونه من گذاشت و گفت:

-"خب؟"
-"آهو واقعا دایره لغتت ضعیفه!"
-"چطور؟"
-"کلمه دیگه جز خب بلد نیستی؟"
-"چرا از تو یه اوهوم هم یاد گرفتم."

بعد خیلی جدی تو صورتم نگاه کرد. چشمام رو چرخوندم و اون خندید.

-"حوصله فیلم دیدن داری؟"

-"ام. چه فیلمی شیطون؟"

-"من از اون فیلما ندارم! آهو خیلی منحرف شدی!!! یادم باشه راپورتت رو بدم به مامان جونت!"

-"منو مامان جونم باهم از اون فیلما میبینیم!"

-"جدی؟"

-"نه دیگه! سردیم میشه!"
-"خیالم راحت شد!"

-"خب. اسم فیلمو نگفتی؟"

-" lost and delirious  "

-"ندیدمش! حله بذار ببینیم."

بلند شدم و دی وی دی رو روشن کردم. چراغ نشیمن رو خاموش و کنار آهو برگشتم. پاهاش رو تو بغلش جمع کرد و تکیه اش رو به شونه ی من داد. دستم رو دورش انداختم و دکمه ی پلی رو فشار دادم. وقتی فیلم رو تماشا میکردیم بی حرکت تو همون حالت نشسته بود. چشماش مثل گربه ها تو تاریکی برق میزد. آخرای فیلم متوجه شدم گریه میکنه. دستم رو دورش محکم کردم و بالای سرش رو بوسیدم. فیلم که تموم شد چند ثانیه ای ساکت بودیم . به سمتش برگشتم. اشکهاش رو پاک کردم و بلند شدم که چراغ رو روشن کنم.

-"نرو."

-"جایی نمیرم. خواستم چراغو روشن کنم."

-"نه..بشین."

نشستم خودش رو توی بغلم فشار داد و گفت:"من خیلی خوش شانسم."

-"چطور؟"
-"چون تو رو دارم. چون به جای اینکه از دور نگاهت کنم اینجا کنارت نشستم."

چیزی نگفتم. منتظر شدم حرفش رو ادامه بده.

-" نمیدونم اگر مثه پاولی مجبور بشم از دستت بدم و بعد  بودنت رو با یه نفر دیگه ببینم. چیکار باید بکنم. احتمالا همون کاری که اون آخر فیلم کرد. مطمئنم نمیتونم بدونت زنده بمونم."

-"میدونی که من ویکتوریا نیستم"

-"میدونم..."

-"پس دیگه گریه نکن." دوباره اشک هاش رو پاک کردم و بوسیدمش.

-"شیدا چرا تنها زندگی میکنی؟"
-"گفتم که چون ویکتوریا نیستم. چون یه زمانی مامان من همون چیزی رو ازم خواست که خانواده ی  اون میخواستن و من  دیدیم نمیتونم، نمیتونم به چیزی که هستم پشت کنم. پس از خونه زدم بیرون. اما ویکتوریا مجبور شد قبول کنه و بعد کم کم یادش رفت کی بوده"

-"خیلی کم پیش میاد که یکی مثه تو شرایط رو داشته باشه که بیاد بیرون. انگار اینجا جای فیلم و واقعیت عوض شده."

-"گمونم حالا من باید بگم خوش شانس بودم."

چند لحظه ساکت شد.

-"شیدا.."

-"بله؟"

-"میشه امشب رو کاناپه نخوابی؟"

-"چرا؟"

-"نمیخوام به لحظه رو هم از دست بدم."

-"من هیچ جا نمیرم آهو همین جا هستم."

-"میدونم اما بیا دیگه."

-"من میخوام تو راحت باشی."

_"من هرجا تو باشی راحتم. "

نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم. تلویزیون رو خاموش کردم. و پشت سر آهو وارد اتاقم شدم.

-"آهو مطمئنی؟"

 انگشتشو رو لبم گذاشت. و روی تخت نشست.

-" خواهش میکنم" چشماش رو بست" امشب کنار من بمون."

سرم رو تکون دادم و کنارش دراز کشیدم. سرش رو سینه ی من گذاشت. دستامو رو موهای صاف و مشکیش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم.

-"شیدا خیلی دوستت دارم."

چشمام رو بستم و آرزو کردم این لحظه همین جا منجمد بشه.

 

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.