|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی نهم | سپتامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
سخن اول آرشام پارسی
مکاتبه ای کوتاه با یک پناهجوی همجنسگرا در انگلستان: 16 جولای 2009 « آرشام جان، من از 24 سالگی به 28 سالگی رسیدم. یعنی تمام سال هایی که می بایست برای آینده، زندگی و خانواده ام برنامه ریزی می کردم. یعنی سال هایی که باید میوه آرزوهایی را که 24 سال برای به دست آوردن آن ها لحظه شماری کرده بودم، می چیدم. اما چه شد که ناگهان درخت 24 ساله من ناگهان چنین سرمای مهیبی شکوفه هایش را سوزاند. بیچاره درختم! بیچاره شکوفه هایش! بیچاره کسانی که برای این درخت زحمت کشیده بودند! اکنون چهارسال است که مات و مبهوت شکوفه های سرمازده اش را به نظاره نشسته ام و زانوهایم را در بغل گرفته ام. چهارسال است که هروقت به یاد آرزوهایم می افتم، چشمانم پر از اشک می شود و بغض گلویم را می فشرد و قدرت تکلم را از من می گیرد. دیگر هیچ امیدی برای رشد شکوفه های درخت آرزویم ندارم. صدای رنجور مرا نشنیدند. هیچ وقت نگاه را به درخت در حال مرگم نینداختند و من هیچ وقت رویش را ندیدم، چرا؟»
26 جولای 2009 «سلام .... جان، این درخت از روزی که متولد شد می دانست که زندگی سخت است. شکوفه ها هم فقط یک بار درخت را پر بار نمی کنند. کار شکوفه این است که هر سال بیاید و درخت را زنده کند. و درخت هر سال باید یاد بگیرد که چطور از شکوفه هایش مراقبت کند. سال های اول همه ی شکوفه ها میوه نمی شوند، توقع میوه شدن هم نابجاست. اما وقتی درخت تجربه دار شد، پر ثمر هم می شود. در حال حاضر آن درخت در حال تجربه کسب کردن است تا قدر زندگی را بداند. پس نگران نباش. امید داشته باش. تجربه کن. قربانت آرشام»
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |