Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی نهم | سپتامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

لوله باز كن

هيمن هيديكا

به رامتين و پسراي كوچه پشتي

 

رديف جلويي دندانهاي بالايي اش طلاست. معلومه از آذربايجان شوروي اومده يا مدت مديدي رو اونجا مونده. شب بي حوصلگي هست و دارم به توپي فكر مي كنم كه ناپلئون هنگام تبعيد به اون تكيه داده و هر روز ملوان هاي كشتي دور از چشم ناخدا، اون رو برق مي اندازند تا مبادا آستين ژنرال كثيف بشه. بلند مي شوم و تو آينه به خودم زل مي زنم. دست و گردنم پايين مي آيند و موهاي بلوند سينه ام خواب عوض مي كنند. هوا هنوز سرده و فكر مي كنم كه صداي گرگي را در دور دست بايد بشنوم كه داره طعمه اش رو  صدا مي زنه:

"لا مصب چه تيكه ايه!"

خودم را به كوچه علي چپ مي زنم و نشنيده پا تند مي كنم. با نگاه تند و مسموم اش داره ريز ريزم رو مي پاد. كت يقه انگليسي زرد راه راه از اونهايي كه هيپي هاي دهه پنجاه مي زدند، تن اش است. چهل سالي داره.

"خدا چي داده... با توام عروسك..."

از خشم انگشتهام مشت شدن ولي نمي تونم برگردم و جواب بدم. پير مرد سيگار فروش روبروي دكه لبخند كج نيش داري مي زند و از گوشه چشم مي فهمم كه دنبالم مي كنه.

(دماغم...؟ خيلي روش حساس شده ام. فكر مي كنم بزرگتر از اندازه  ي معموله و هر روز بزرگتر مي شه.)

هر روز خدا، همين بساطه. اما غرور به من اجازه نمي ده حرفي به پدرم بزنم. هر روز بايد دماغم رو كج كنم، حرص بخورم و با صد تا فحش توي دلم از جلوي دكه روزنامه فروشي اي رد بشوم كه تنها صد متري با اداره ي بابام و كتابخونه ي شهر فاصله داره. مي خواهم صداي زوزه را نشنوم. سر انگشتهاي پايم گز گز مي كند. سوزي از لاي در داخل مي زنه و پتو را بر مي دارم تا زير درزي در رو بگيرم. برمي گردم و تو آينه به خط مورب كفلم نگاه مي كنم و به خودم كه جلوي توپ ايستادم و دارم پشتم رو به لوله ي اون فشار مي دم. ملوان يقه اسكي پوش طناب رو محكم پايين مي كشه و بخار سفيدي از ته ته دلش بيرون مي آد. شايد آهه شايد نزديكتر اومده تا حرفي بزنه. ناپلئون چهار انگشتش رو از لاي دو دگمه ي وسطي در مياورد و شانه ملوان را آرام فشار مي ده. طناب خيس، تلو تلو خوران مي رقصد. دستم را پايين مي آورم و شكمم جلو تر مي آد. نافرم نافرم.

 خودش رو مي خارونه و از زير پيراهن كثيفش دست مي كنه و شمع ها رو بطرف زن ها مي گيره.

نذري... قبول باشه... صد تومن ...

پلكهايم را كمي مي بندم و نور شمع ها پخش مي شوند در  آينه. ته دلم صلوات مي فرستم و سر از توده پريشان زن هايي كه سياه سياه دخيل بسته اند  بيرون مي كشم.

"شمع نمي خواي اي؟!"

 كنار دستش لم داده و ناخن بد شكل شست پايش را در هوا تاب مي ده. تفم مي آد و مي اندازم. زمزمه اش رو نمي شنوم كه ...

سوت مي زند و بوي نم و باران و بالا پايين شدن كشتي حواسم را باطلاقي مي كند. موها روي پيشاني سفيد خيس خورده و محكم چوب كلفت زير دستم را گرفته ام و بي هدف نگاه مي كنم. سوت مي زند و آهنگ آشنايي در فضا توي باد.

 سُر مي خورد. روي كاغذ زرد كاهي مي نويسم: سنت هلن و خيره مي شوم به دماغه ي كشتي كه ايستاده ام و دستاهايم را باز مي كنم تا ... (اينبار ديگه مي زنمش ...) داخل مغازه مي روم و بعد از كلي وارسي پوستر ها مي پرسم:

"عكس آرنولدرو ندارين؟"

 از زير ميز، بازوي پف كرده اش را مي بينم كه بيرون زده و نا خوداگاه چشمم تا زير نافش سر ريز مي شود.

"بهت نمي ياد باشگاهي باشي. بهتر نيس بري يه خورده ورزش كني كه تو هم مث اين يه كم رو فرم بي يايي؟"

پشت سرش خيلي بد مي گويند و با اين حرف باورترم مي شود! زود بيرون مي زنم ...

"مي زنمش ...!"

آب به سر و صورتم مي خورد، آرنولد، خيس خيس زل زده به سقف. سرم را  بر مي گردانم، ملوان روي كاشي ها راست، مثل روز اول ايستاده. درش مي آورم و كاندوم را بيرون مي كشم. صدايي شليك مي شود:

"مگه حموم عروسيه؟ زود باش ..."

 زنجير  طلايم را از طاقچه بر مي دارم. يك رديف برّاق و حلقه حلقه.

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.