|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی نهم | سپتامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
از کجا کپی و پیست کردی؟ نیماد
چند روز پیش بعد از ماه ها دوری از فضای ناسالم سایت منجم، تصمیم گرفتم پروفایل خودم رو باز هم اکتیو کنم تا شاید گاهی بتونم در این مرداب با کسانی آشنا بشم که سرشان به تنشان بیارزد. برای دوباره باز کردن پروفایلم تصمیم گرفتم متنی را از زندگی خودم بنویسم و برای معرفی خودم و هدفم از حضور در سایت استفاده کنم. دلیل این نوشتار پیام هایی است که من درباره این متن دریافت میکنم که تقریبن همگی محتوایی یکسان دارند به این شکل که: این متن رو از کجا کپی و پیست کردی؟ این متن را که تمام و کمال داستان زندگی واقعی خودم و به دست خودم نوشته شده به پیوست می آورم تا شاید شما به من بگویید که مگر در این نوشته چه چیز خاصی به جز زندگی من وجود دارد که نیازی به کپی کردن آن از جایی دیگر باشد؟ و یا اینکه در کجا مشابه این متن را که به هیچ عنوان متنی حرفه ای نیست و حتی پر از اشکال هم هست دیده اند و مرا متهم به کپی برداری از جایی دیگر میکنند؟ قضاوت با شماست ... متن مورد نظر: بيست و شش سال پيش در يك روز برفي زمستان در بيمارستان پاستور تهران، زن و مردي جوان در انتظار به دنيا آمدن فرزندشان بودند. ساعت ده صبح روز دوم بهمن ماه پسري به دنيا آمد كه قرار بود ادامه دهنده نسل آن زن و مرد جوان باشد. مرد جوان از اينكه فرزندش پسر بود و نام خانوادگي و نسب به ظاهر اشرافي خانواده اش را حفظ مي كرد در پوست خود نمي گنجيد. نامش را نيماد گذاشتند. نيماد در محله گيشا به دنيا سلام كرد. تا 7 سالگي در آنجا قد كشيد. بدون اينكه بداند چه سرنوشتي در انتظارش است. پدرش در آستانه 7 سالگي اش و درحالي كه جنگ به تازگي پايان يافته بود و خانواده آذرگان تصميم گرفته بودند به خارج از كشور كوچ كنند، زندگي در شمال كشور را به خارج شدن از كشور ترجيح داد و اين تصميم به كوچ اجباري به شمال و جدايي از شهر و خانه و همبازي هايش شد و نيماد پاي در دنيايي گذاشت كه برايش چيزي كم از خارج از كشور رفتن نداشت و برايش سراسر غريبه بود. كودكان سرزمين جديد گويي زبانش را نمي فهميدند، بازي هاشان با او فرق مي كرد. گويي همه مردان و زنان سرزمين جديد از دنيايي ديگر آمده بودند. كوچه هاي خاكي كه با اولين نم باران تبديل به درياچه اي ميشد كه دلت ميخواست درونشان به دنبال ماهي بگردي و نميدانستي كه ماهي را با آبگير وسط خيابان چكار؟ هواي نمور و خلوتي بيش از حد هم برايش جذاب بود و هم ترسناك، باور اينكه ديگر در آنجا ماندگار شده اند و بازگشتي در كار نيست برايش غير قابل باور بود اما چاره اي نداشت جز قبول شرايط جديد و همرنگ شدن با شرايط. سال ها گذشت و نيماد به يازده سالگي رسيد و عشق نوجواني در برش گرفت و فهميد كه اگر پسر همكلاسي اش را ببيند و قند تو دلش آب شود و قلبش تندتر بزند و دلشوره اي دوست داشتني وجودش را لبريز كند و هر روز با شور ديدن او به مدرسه پاي بگذارد بدين معني است كه عشق آغوشش را برايش گشوده است. عشق اول و دوم و سوم بدون هيچ گونه ابرازي گذشت تا نيماد به سن هجده سالگي رسيد. ديگر به سرزمين جديد عادت كرده بود و مردمان و زبانشان برايش غريبه نبودند. حالا ديگر كوچه ها خاكي نبودند و اگر هم بودند نيماد ديگر در آبگير هاي وسط خيابان دنبال ماهي نمي گشت، حالا ديگر بوي شاليزارها برايش دل انگيز بود و سكوت درياي زمستان برايش فرح بخش بود و بوي بهار نارنج ارديبهشت مست اش ميكرد و گوشه دنج رودخانه برايش پناه گاه تنهايي هاي هميشگي اش بود. همه چيز آرام بود و طبيعي، تنها يك مشكل وجود داشت. آنهم يك جاي خالي بزرگ در كنارش و يك علامت سوال بزرگ در ذهنش. به بيست سالگي كه پاي گذاشت وارد دانشگاه شد. دانشگاهش در شهري جديد بود و چون رشته اش معماري بود همكلاسي هايش هم مثل خودش ديوانه بودند. گرچه دانشگاه و شهر جديد هم در شمال بود اما حداقل نيماد خيالش راحت بود كه راحت تر ميتواند بدون ترس از با خبر شدن خانواده اش به شكل دادن ارتباطات جديد بيانديشد. بيست و يك سالش كه بود عاشق شد. عاشق پسري شد كه زندگي را همانگونه ميديد كه خودش. كيارش هم سن نيماد بود و زيبا روي و خوش اندام و صبور. در هر فر مويش ميشد يك فندق گذاشت. ساعت ها مي شد به اندامش كه وقتي ميدويد و ورزش ميكرد تناسبش را به رخ ميكشيد خيره شد. جفت زندگي اش را يافته بود. نيماد داستان دو سال زندگي عاشقانه با كيارش را جزء يواشكي هاي زندگي اش مي پندارد و از شرح آن ميگذرد و تنها به اين نكته اكتفا ميكند كه در هواي ملس انتهاي تابستان سال هشتاد و دو خبر مرگ كيارش در يك حادثه رانندگي زندگي اش را به كلي دگرگون كرد، به طوري كه هنوز هم آن نيماد سابق نيست. كيارش كه رفت تا پنج سال همه چيز را با خود برد. نه اميدي نه ذوقي نه شوري براي زندگي و نه بهانه اي براي عشق ورزيدن. هركس به زندگي اش پاي گذاشت فورا" با كيارش مقايسه مي شد و اگر شبيه او نمي بود محكوم به بيرون رفتن از اتاق رابطه بود. امروز اما نيماد ديگر اينگونه نمي انديشد. امروز در آستانه 26 سالگي نيماد به مسائلي جدي تر از بازي هاي كودكانه عشق مي انديشد. ديگر آموخته است كه كسي را با كسي مقايسه نكند. ديگر آموخته است كه دوستي و ترحم و هوس و تجربه با عشق تفاوت دارند و اگر بگويد نياز به عشق دارم، معني آن گذر از مرحله هوس و نياز جسمي است و بدين معني است كه نياز به آرامش و زندگي در كنار جسم و روحي دارد كه او را بخاطر نيازش به عشق و زندگي بخواهد و نه نياز به تجربه. امروز ديگر پاي در كفش نهاده است و همسفري را مي جويد كه تا انتهاي راه همراهش باشد. نيماد اين قصه من هستم و علامت سوال بزرگ اين قصه شايد تو باشي. اگر نياز به تجربه را از سر گذرانده اي و اكنون در آغاز راه زندگي ايستاده اي و همسفر ميخواهي، من اينجا يك جفت كفش نو دارم. بپوش تا برويم.
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |