Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی نهم | سپتامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

سیب (قسمت پنجم)

پریا.ف.

Queer_as_folk007@yahoo.com

 

براي اولين بار تو اين همه سال احساس کردم خوشبختم. اين 4 روز که تمام مدت با آهو بودم، راه رفتم، نفس کشيدم ديدم زندگيم رو دوست دارم. ديدم اون همه بدبينيم بي مورد بوده. زندگي من هم مفهوم داره و مفهومش آهوئه. آهو وجود منه. ديروز آخرين روز تعطيلات بود و ميدونستم آهوي من بايد بره. چشامو رو هم فشار دادم. نميخواستم بيدار بشم. نميخواستم دوباره اون زندگي مزخرف روزمره خودم گلوم رو بگيره. ميخواستم بمونم. تو همين توهم شيرين، تو همين زندگي دو نفره. دور از همه. دور از مردم. صداي زنگ ساعت موبايلم مثل خروس بي محل به خيال بافيم مهر اتمام زد. با بي ميلي چشام رو باز کردم. متوجه بيدار شدنش نشده بودم. دستش رو زير چونه اش گذاشته بود و با چشاي درشتش بهم خيره شده بود.خدايا يعني هنوز خواب بودم؟ چطور اين فرشته مال من شده بود؟ انگار قيافم تعجب آميخته به تحسين ام رو لو ميداد. چون زد زير خنده، پيشونيم رو بوسيد و گفت: "انقدر فکر نکن! همين کار ها رو کردي که بهت ميگن استاد!! مخت آخر از کار ميفته ها! ميشي مثه اين ساعت بيچاره ي من که هميشه 12 رو نشون ميده!"

دو تقه زد به ساعت مچيش که هميشه  دستش بود و وقتي عقربه اش مثه هميشه ثابت موند سرش رو عقب آورد و از ته دل خنديد. صداي خنده اش فضاي اتاق رو پر کرد. چشام رو دوباره بستم و لبخند زدم. صداي خنده اش قطع شد، تا اومدم چشمام رو باز کنم و از اوضاع خبر بگيرم، دوباره با لبهاش روي لبهام چشام رو وادار به بسته شدن کرد. با هر بدبختي که بود بالاخره از اتاق خواب به نشيمن، آشپزخونه و پارکينگ رسيديم. توي ماشين بهش نگاه کردم. يه لحظه دلم واسه موهاي بلند و صافش که  تو 4 روز گذشته هميشه پشتش ريخته بود تنگ شد. تو دلم به هر چي مقنعه است فحش دادم و ماشين رو روشن کردم.

برخلاف هميشه توي راه ساکت نبوديم. سوال پيچش کردم. جزئيات بي اهميت زندگيش رو ميپرسيدم، دلم ميخواست بشناسمش و ميخواستم صداش رو بشنوم. لعنت به مخابرات.. موبايلم زنگ زد و صداي آهو رو خاموش کرد.

جواب دادم: "الو؟"

- "شيدا ..خودتي؟؟"

- "الو شيدا صدا مياد؟ الو؟"

دکمه ي قرمز روي گوشي رو زدم و گوشيم رو خاموش کردم.

بوووووووووووووووووووووووق

با صداي بوق ماشين پشت سريم از جا پريدم. به خودم اومدم وسط چهارراه ماشين رو خاموش کرده بودم. از سر راه مردم کنار رفتم. دستام روي فرمون ميلرزيد.

- "شيدا حالت خوبه؟"

سريع گفتم. "خوبم" و پدال گاز رو فشار دادم..

- "شيدا چت شد يهو؟؟ چرا مثه رواني ها رانندگي ميکني؟"

- "شيدا خواهش ميکنم بزن کنار. من مي شينم باشه؟ جون آهو بزن کنار."

برگشتم و تو صورتش نگاه کردم. ترس چشاش رو پر کرده بود. يه لحظه تلفن رو فراموش کردم. ماشين رو کنار زدم و اجازه دادم پشت فرمون بشينه و به رو به روم خيره شدم. ميدونستم. ميدونستم اين خوشبختي نمي تونه واقعي باشه. من بدشانس تر از اين بودم که به اين راحتي خوش بخت باشم. چرا زنگ زد؟ چرا بعد از 4 سال که حتي يه ايميل هم ازش نگرفتم زنگ زده؟ خدايا من چه گناهي کردم. کم شکنجه شدم تو اين مدت؟ کافي نبود که وقتي بي خبر گذاشت و رفت و يه ماه و نيم توي اين شهر خراب شده دنبالش ميگشتم. مردم و زنده شدم؟ خدايا چرا با من اين کار ها رو ميکني؟ چرا الان؟ دوباره به سمت آهو نگاه کردم. چشاي درشتش از ترس و نگراني پر شده بودن. سرم رو گذاشتم بين دستام و يه نفس عميق کشيدم. خدايا اينکارو نکن...خدايا کمکم کن اشتباه کرده باشم. کمکم کن تشابه صدا بوده باشه. اما ميدونستم خودش بوده. صدايي که 4 سال توي روياهام مي شنيدم. مطمئن بودم با کسي اشتباه نميگرم.

*****

با ترمز ناگهاني آهو براي دومين بار تو اون روز از جا پريدم. دم در دانشکده بوديم. نگهبان با ديدن آهو پشت فرمون ماشين من ابروش رو از تعجب بالا برد. لعنتي. همين رو کم داشتم. ماشين رو پارک کرديم و پياده شديم.

- "مطمئني خوبي؟"

نه. هيچ وقت از الان بدتر نبودم. خب اين جوابي نبود که به آهو بدم.

- "خوبم. نگران من نباش."

- "ميشه حالا مثل بچه ي آدم بگي چت شد؟"

کيفش رو برداشتم و دستش رو کشيدم و به سمت نزديک ترين نيمکت محوطه بردم. آفتاب بود اما اهميتي نداشت.

نشستم.

- "چيز مهمي نبود. يه آشناي قديمي بود. فقط غافلگير شدم. همين"

- "اوهوم. خب ميشه قسمت خر کردن بچه رو رد کنيم و بري سر اصل موضوع؟"

ول کن نبود. آهي کشيدم و گفتم: "نغمه."

- "نغمه ي بهاري؟ نغمه ي پرنده ها؟؟؟ زهر مارو نغمه. درست حرف بزن! موندم تو چطوري استاد شدي با اين وضع جواب دادنت."

ميخواست با شوخي هاش روحيه ام رو عوض کنه. سعي کردم واسه خوشحاليش لبخند بزنم. اما تنها چيزي که حسش نبود همين بود. لبخندم بيشتر شبيه دهن کجي شد.

- "يادته روز اول که اومدي خونه ام گفتي دکور خونه ام معرکه اس و پرسيدي خودم چيندم يا نه؟"

- "آهان يادمه.."

- "يادته که گفتم يه دوست کمکم کرده؟"

- "يادمه."

- "خب نغمه همون دوسته و خونه ي من خونمون بود براي 6 سال تموم"

- "اوووووووو"

- "آره. اون موقع من و نغمه هنوز دانشجو بوديم و اون طراحي داخلي ميخوند."

- "خب چي شد که بعد 6 سال تموم کردين؟"

- "نغمه بي خبر رفت. يه روز وقتي از دانشگاه اومدم ديديم نيست. اول فکر کردم بيرونه اما وقتي ديدم لباساش و وسايلش هم نيست شک کردم."

منتظر شدم آهو پارازيتش رو بده وقتي ديدم ساکته ادامه دادم: "موبايلش رو جواب نداد. از هرکي ميتونستم خبر گرفتم. دوستامون، استادايي که ميشناختنش حتي به مادرش هم زنگ زدم. مادرش که 6 سال تموم با ما حرف نزده بود. اون هم خبري ازش نداشت. يه ماه و نيم زمين رو زير و رو کردم و نبود."

- "خب؟"

- "هيچي. بعد از اين همه گشتن من يکي از دوستاش گفت که نغمه از ايران رفته و خواسته به من بگن که فراموشش کنم و دنبالش نگردم و گفته که واسه اون همه چيز تموم شده"

دوباره يه نفس عميق کشيدم و ادامه دادم: "من به اين راحتي بيخيال نشدم اما پيدا کردن يه آدم وقتي ندوني کدوم نقطه دنياست مثل پيدا کردن سوزن تو انبار کاهه بعد يه مدت کم آوردم."

- "چهار سال تموم هر شب خوابش رو ديدم. هر شب توي کابوس هام اسمش رو داد زدم و برنگشت. تا اينکه تو رو ديدم. کابوس هام متوقف شد بعد از چند وقت و کمتر بهش فکر کردم. تقريبا فراموشش کردم تا امروز"

- "خب حالا ميخواي چيکار کني؟"

- "کاري قرار نيست بکنم. اصلا زنگ زدنش اهميتي نداره گفتم که فقط غافلگير شدم. واسه من اون تموم شده است."

- "پس چرا تلفن رو از روش قطع کردي؟ نبايد جوابش رو ميدادي؟"

چيزي نگفتم.

- "کارت منطقي نبود. به خودت احترام بذار. تلفنت رو روشن کن. اون جواب سوالاتت رو بهت بدهکاره حداقل انقدر رو بايد بهت پس بده اگر عمرت رو نميتونه پس بده."

موبايل من رو از جيبم در آورد. روشنش کرد و دوباره گفت "بهت بدهکاره اينو يادت باشه."

ميخواستم بگم اون چيزي به من بدهکار نيست اما بيخيال شدم.حوصله جر و بحث نداشتم. بلند شدم و به سمت ساختمون دانشکده رفتم. از آهو خداحافظي کردم و گفتم بعد ميبينمش. اون روز ساعت ها دير گذشت. دير تر از هميشه. سعي کردم به نغمه و گوشي موبايلم فکر نکنم اما با هر صدايي از جا ميپريدم و موبايلم رو چک ميکردم. خدايا چه مرگم شده بود؟ چرا منتظرش بودم؟ بالاخره ساعت 2 بعدازظهر زنگ زد. از سالن غذاخوري بيرون اومدم و گوشيم رو جواب دادم. خودش بود. جواب دادم. اما چيزي نگفتم.

- "ميدونم ميدونم شيدا. ميدونم نميخواي صدام رو بشنوي. اما خواهش ميکنم قطع نکن."

چقدر پرت بود. نميخواي صدام رو بشنوي. هه!

- "چرا زنگ زدي؟"

- "من ايرانم. خونه ي خواهرم ميخوام ببينمت. هيچ وقت نتونستم با عذاب وجدانم کنار بيام نبايد اونطوري ميرفتم."

نغمه هم ناراحت بوده.

- "خواهش ميکنم بيا ببينمت. يه فرصت بهم بده همه چيز رو برات توضيح ميدم."

جواب درست: من نميخوام ببينمت. بهم زنگ نزن.

جواب من: "کجا بيام؟ کي؟"

- "واي..مياي؟ امشب.خونه نسترن بيا دنبالم. گمونم تو ماشين راحت تر بشه حرف زد ساعت 8 خوبه؟"

- "خونه نسترن. باشه. فعلا."

خاک تو سر سستم. چرا قبول کردم؟ بايد ميگفتم نه. بايد سرش داد ميزدم. عيبي نداره. حالا هم نميرم دنبالش. ميخواد چيکار کنه اگه نرم؟ نه..نميرم.

*****

توي آينه ي ماشين خودم رو چک کردم. ساعت 2 دقيقه به 8 بود. با انگشتام رو فرمون ماشين ضربه ميزدم بالاخره  هشت شد يعني امکان داشت ساعت انقدر دير بگذره؟ چقدر استرس داشتم. بوق زدم. چند ثانيه بعد در خونه باز شد و به سمت ماشين اومد. نفسم بريد واسه يه لحظه استرسم رو فراموش کردم. چقدر خوشگل شده بود.

- "چطوري استاد؟ بازم که علامت سوالي!"

خنديد. دست و پام رو گم کردم.

- "ام..خوبم..تو حاضري؟ آدرس خونه مرجان رو بده که زودتر برسونمت."

- "عجله داريا استاد. به قرار ديگه ات ميرسي نگران نباش!"

- "آهو. گفتم که نميرم."

- "باشه جناب برج زهرمار نرو. مهموني مرجان هم که نمياي. برو تو لونه ات بشين واسه جوجه هات بافتني بباف"

با عصبانيت سوييچ رو چرخوندم و به سمت خونه ي مرجان رفتم. به آهو گفته بودم ميرسونمش که وسوسه نشم و دنبال نغمه برم. عمدا ساعت 8 رو هم واسه برداشتن آهو انتخاب کرده بودم. نيم ساعت بعد آهو رو جلوي خونه ي مرجان پياده کردم و گفتم که خودم دوباره ميام دنبالش. همين طور توي خيابون چرخ ميزدم و فکر ميکردم. وقتي پارک کردم خودم رو جلوي خونه ي نسترن ديدم. چند لحظه اونجا نشستم و بعد پياده شدم. زنگ در خونه رو زدم.

- "بله؟"

- "سلام. ميشه لطف کنيد نغمه رو صدا بزنيد؟ من دم درم."

- "بفرمايين تو"

- "خيلي ممنون مزاحم نميشم. بهش يگيد منتظرم."

درست مثه 4 سال گذشته. به سمت ماشين برگشتم و به کاپوت تکيه دادم. به ساختمون بلند روبه روم خيره شدم. پشت اون درکسي بود که مدت ها منتظرش نشستم. لعنتي. شيدا خفه شو اون ديگه تموم شده. در باز شد.

يه خانوم و يه يچه ي کوچيک بيرون اومدن. با عصبانيت يه نفس عميق کشيدم و دوباره منتظر شدم. سرم درد ميکرد. چشام رو بستم. سعي کردم آهو رو مجسم کنم. صورتش برفکي بود. واضح نميشد. سر دردم بدتر شد. چشمام رو باز کردم و ديدم نغمه کنارم ايستاده. لعنتي انگار نفهميده بودم حضورش رو. چقدر عوض شده بود. 4 سال قيافه اش بزرگ شده بود اما چشاي قهوه ايش هنوزم همون برق شيطنت رو داشت. يه چيز ديگه هم تو ظاهرش عوض شده بود نمي تونستم بفهمم چي.

- "هنوزم که وقتي فکر ميکني شبيه علامت سوال ميشي!"

حرف آهو رو زد. يا شايد آهو حرف اونو زده بود. اين تکيه کلامش بود گاهي منو علامت سوال صدا ميزد. ناخود آگاه لبخند زدم. از اينکه انقدر جلوش نرم بودم متنفر بودم.

- "عوض شدي اما نميتونم بفهمم چطور"

- "موهام. ديگه آن شرلي نيستم. رنگشون کردم."

اوه راست ميگفت ديگه موهاش قهوه اي قرمزي نبود که من يادم بود. موهاشو بلوند کرده بود. مد مسخره. آن شرلي من کجا بود؟

- "آهان..حق با توئه. "

- "بشينيم تو ماشين؟"

- "آهان."

در رو براش باز کردم. ابروش رو بالا برد. اما چيزي نگفت سوار شد. چقدر من احمقم. چرا اينطوري شده بودم؟ پشت فرمون نشستم و سعي کردم صدام هيچان زده نباشه.

پرسيدم:" کجا برم؟"

- "ميدوني که دلم واسه کجا بيشتر از همه تنگ شده."

ميدونستم اينو ميگه دلم ميخواست اينو بگه نبايد اينو ميخواستم. اما مثل هميشه کار اشتباه رو کردم. دلم ميخواست يه بار ديگه باهاش توي خونه مون نفس بکشم. ماشين رو روشن کردم و به سمت خونه رفتم.

 

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.