|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی دهم | اکتبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
پاک (قسمت اول) احمد gay_love32@yahoo.com
مزرعه چند كيلومتري از شهر فاصله داشت. زميني را كه سالها قبل خانواده اي از جنوب صاحب آن شده بودند حالا به آقاي پاركينز رسيده بود. البته حالا ديگر زميني باير نبود بلكه مزرعه اي شده بود بين رودي پر آب، اما آرام و تپه اي هميشه سبز. مزرعه اي وسيع با درختان ميوه ي فراوان احشامي سالم و سرحال باغچه هاي گل و سبزيجات و حتي حوضچه اي كوچك براي نگه داري ماهي. تمامي اينها هم خوراك اهل مزرعه را تامين ميكرد هم محل درآمدي بود براي آنها. البته آقاي پاركينز چنان ثروتي از ساكنان قبلي مزرعه به ارث برده بود كه اين درآمد را فقط به چشم پولي ناچيز ميديد. دور تا دور مزرعه حصار كشيده شده و به خوبي از ان مراقبت ميشد. احشام داخل اصطبل بزرگي در انتهاي مزرعه نگه داري ميشدند. ساختمان اصطبل از داخل خانه به راحتي و به وضوح ديده ميشد زيرا درست روبروي ان قرار گرفته بود و فقط چند صد متري با ان فاصله داشت. ظاهر اصطبل اصلا قابل مقايسه با ظاهر زيباي خانه نبود. انجا بيشتر شبيه ساختمانهاي قديمي و وحشتناكي بود كه گويي محل رفت و امد روح هاي ناارام است. اما خانه ساختماني بود دو طبقه با سقفي شيرواني كه با اجرهاي سفالي سرخ پوشانده شده بود و ديوارهايي كه هميشه رنگ ميشدند. درون ان نيز چندين اتاق بود كه صاحب خانه، مهمانان و تمامي كاركنان را يكجا جمع ميكرد، با اين حال تمامي انها به نوعي از هم جدا بودند. اتاق اقاي پاركينز و پسرش آگوستين در طبقه ي دوم قرار داشت و دو اتاق ديگر نيز در همين طبقه براي مهمانان درنظر گرفته شده بود. اتاق اقاي پاركينز در سمت شرقي خانه قرار داشت جايي كه او اولين نفر بود كه طلوع خورشيد را ميديد و در ضمن او اين امكان را نيز داشت كه از داخل اتاقش دروازه ي ورودي مزرعه را كه ان هم در سمت شرقي مزرعه بود زير نظر بگيرد. زيرا او مردي بود كه برتمامي امورات مزرعه حتي جزئي ترين انها نظارت ميكرد و هيچ چيز از نظر او پنهان نمي ماند. اتاق اگوستين در سمت شمالي قرار داشت. از پشت پنجره ي اين اتاق باغچه هاي پرورش گل و سبزيجات، شاخه اي كه از رود كه براي ابياري مزرعه به انجا كشيده شده بود و حتي اصطبل به راحتي ديده ميشد. با ورود به خانه اولين چيزي كه جلب توجه ميكند سقف بلند خانه است كه اين طبقه را مخصوصا در سالن پذيرايي واقع در سمت چپ راهروي ورودي درست زير اتاق اقاي پاركينز شبيه قصر كرده. چند متر بعد از در سالن پلكاني است با پله هاي فراوان پهناور و كوتاه كه با شيب نسبتا زيادي بالا رفته و در پاگردي كوچك به سمت راست مي چرخد و بعد از تعداد كمي پله به طبقه دوم مي رسد. زير پلكان اتاق كوچكي بود كه تنها خدمتكار مرد خانه در ان مي خوابيد. روبروي اين اتاق ورودي اشپزخانه قرار داشت، اشپزخانه اي نسبتا بزرگ. از داخل اشپزخانه دري باز ميشد به اتاقي كه درست زير اتاق اگوستين قرار داشت و محل استراحت خدمتكاران بود. خدمتكاران خانه زير نظر اما كار مي كردند. اما زني بود با قدي بلند و هيكلي درشت كه حالا ميانسالي را رد كرده بود و هميشه كارها را به بهترين وجه كنترل ميكرد. از سالها پيش كه خانم پاركينز تقريبا يكسال پس از تولد پسرش خانه را ترك كرده بود تمامي امورات خانه توسط اما انجام ميشد. اما بر خلاف سنش بسيار شكسته به نظر ميرسيد او زني بود كه به خوبي از گذشته ي اين خانه و خانواده اگاه بود، زني كه با تمامي كاركنان خانه مخصوصا پسر دو رگه اي كه در اتاق زير پلكان مي خوابيد به مهرباني رفتار ميكرد. همه او را به چشم كسي ميديدند كه ميتوان به او اعتماد كرد تا جايي كه پسر دو رگه فقط با اما حرف ميزد. اگر پسر گاهي با اما هم حرف نميزد شايد ديگران فكر ميكردند كه او توان صحبت ندارد. مادر اين پسر يكي از خدمتكاران خانه بوده كه چون چيني تبار بود سالها قبل توسط نژادپرستان سركش منطقه زماني كه براي خريد از مزرعه خارج شده بود به ضرب گلوله اي ناشناس كشته شده بود. در زمان مرگ او تنها فرزندش، فقط دو سال داشت و همسر جوانش كه او نيز از كاركنان خانه بود بايد غم از دست دادن همسر را تحمل كرده و به تنهايي فرزند خردسالش را بزرگ ميكرد. اكنون از زمان مرگ مادر هجده سال گذشته بود. اما پسر كه مادر را در دو سالگي از دست داده بود قلب مهربان پدر را نيز در شبي باراني و ده سال پس از مرگ مادر از دست داد. ان شب پدر كه براي تعمير سقف روي بام رفته بود به علت سستي يكي از سفال ها از بالاي سقف سقوط كرده و به شدت صدمه ديد. او حتي تا صبح دوام نياورد و در ميان صداي رعد و برق و اشك فرزندش كه حالا به معناي واقعي تنها ميشد دنيا را ترك كرد. ان شب اگوستين براي اولين بار حلقه ي اشك را در چشمان پدرش ديد. فرداي ان روز بعد از مراسم تدفين اقاي پاكينز مايكل را به اتاق پذيرايي جايي كه او همراه پسر چهارده ساله اش مشغول صرف غذا بودند خواند. مايكل با صورتي معصوم و ارام وارد سالن شد. او قد و هيكلي متوسط را از پدر و چشم و لبي ريز و جذاب را از مادر به ارث برده بود، موجودي كه هركس با اولين نگاه جذبش ميشد. اقاي پاركينز گفت: حالا ميخواهي چه كار كني؟ نه پدري نه مادري! سني هم نداري كه بتواني در مزرعه كار كني. من نميتوانم خرج كسي را بدهم در حالي كه كار نميكند. ببينم پدرت براي تو چيزي نگذاشته؟حتما نه، او خود چه داشت كه بخواهد چيزي براي تو بگذارد! پسر نوجوان فقط به زمين نگاه ميكرد. او نميدانست چه بايد بگويد، اصلا جرات صحبت با اقاي پاركينز را نداشت زيرا بسيار از او ميترسيد، در كنار اين ترس با حرفهايي كه از اقاي پاركينز شنيده بود و مطمئن شده بود كه حتما او را از خانه بيرون خواهد انداخت به سختي نفس ميكشيد و اصلا به فكر جواب دادن نبود. در همين هنگام اما يك ظرف غذا را اورده و روي ميز گذاشت و طوري كه به نظر رسيد تمام حرفهاي اقاي پاركينز را شنيده، گفت: ببخشيد اقا شايد مهم نباشه ولي ميخواستم بگم پدر مايكل ديشب از من خواست تا مراقب پسرش باشم يعني اون رو به من سپرد، حالا من ميخواستم از شما خواهش كنم اجازه بدين مايكل پيش ما در اشپزخانه كار كند و كارهاي خانه را انجام دهد. اقاي پاركينز چهره اش را در هم كشيد و بعد از چند لحظه گفت: من دوست ندارم يه پسر تو اشپزخانه كار كنه تو اگر ميخواهي راهي براي نگه داشتن او پيدا كني فكر ديگري كن. اگوستين كه از زمان ورود مايكل به اتاق زير چشمي به او نگاه ميكرد و حرفي نزده بود ناگهان گفت: پدر من حالا مرد شده ام و ميخواهم كسي به جز اما در كارها كمكم كند مايكل مي تواند اين كار بكند در ضمن من از اين به بعد مسئوليت هاي بيشتري خواهم داشت و فكر كنم به كسي نياز دارم تا قسمتي از انها را انجام دهد او ميتواند باقي وقتش را به اما كمك كند. اقاي پاركينز اين بار بسيار ناراحت شد زيرا نه ميخواست درخواست اگوستين را رد كند و از طرفي اصلا از مايكل خوشش نمي امد و نميخواست او نزديك پسرش باشد. او بعد از چند لحظه با همان لحن تند ولي اينبار بسيار خشن تر و همراه لحني تهديداميز گفت: بسيار خوب او بسيار كوچك و نحيف است و مطمئنا از كار در مزرعه تلف خواهد شد و من نميخواهم مسئول مرگش باشم. سپس رو به مايكل گفت: ميخواهم تو خدمتكار مخصوص اقاي اگوستين باشي. به صورت تمام وقت. مراقب باش كه اگر او از تو شكايتي كند بلافاصله و بدون ترديد از خانه خواهي رفت. حواست باشد كه تو هيچوقت چيزي بيشتر از يك نوكر و نوكرزاده نيستي و به اگوستين هم گفت: هميشه به ياد داشته باش او فقط خدمتكار توست نه چيزي بيشتر. حالا هشت سال از زماني كه مايكل صاحب اتاق زيرپلكان شده بود ميگذشت. حالا او جواني بود بيست ساله با همان چهره ي ارام و معصوم. جواني كه با يك دست لباس اراسته بيشتر به فرشته ها شبيه ميشد تا يك خدمتكار خانه. او مردي شده بود مذهبي كه هر روز صبح اتاق كوچكش را كه يك تخت قديمي، يك كمد و اينه اي را شامل ميشد مرتب ميكرد، دعا ميخواند با كلماتي كه گويي براي كسي غير از خودش ارزوي سلامتي ميكند و در نهايت هم از خدا براي زندگيش تشكر ميكرد. سپس به اشپزخانه رفته و همراه ديگران چيزي ميخورد و ظرف غذاي اگوستين را به اتاقش ميبرد. مايكل بسيار مورد احترام اگوستين بود جواني كه تقريبا دو سال از او بزرگتر بود پسري با چهره ي زيبا و مردانه با موهايي كه هميشه به عقب شانه مي شدند. مايكل چنان در كارها به اگوستين كمك ميكرد كه گويي خود را كاملا وقف او كرده. هر وقت با او بود زيرچشمي به او خيره ميشد و تمام جزئيات روحي و جسمي او را تحسين ميكرد و اين درحالي بود كه او خود را چيزي بيشتر از خدمتكار مخصوص اين جوان نميديد. اما برخلاف فكر مايكل، اگوستين او را تنها دوست واقعي خود ميدانست و هميشه با او دردل ميكرد، هرگز به او بي احترامي نكرده بود و اصلا به گونه اي رفتار ميكرد كه گويي حرفهاي پدرش را كاملا از ياد برده. اقاي پاركينز كه هميشه مراقب رفتار پسرش بود گاهي به او تذكر ميداد و هميشه، البته دور از چشم اگوستين با مايكل بدرفتاري ميكرد و او را با همان حرفهايي كه در طول ان چند سال زده بود تهديد ميكرد. حتي چند بار كه ديده بود اگوستين دست او را در دست گرفته با شلاق تنبيهش كرده بود و هميشه مي گفت دفعه ي بعد شديدتر خواهد بود و به درستي هم اينطور بود. اقاي پاركينز ميخواست او را بيرون كند ولي نميتوانست زير نميخواست تنها فردي را كه به عنوان خانواده داشت ناراحت كند. اوايل بهار بود كه اقاي پاركينز اما را صدا زد و به او گفت: چند روز ديگر مهماني را ترتيب داده و خانواده هاي سرشناس اطراف را دعوت كرده است و به او دستور داد تا باغ و خانه را اماده كند. چند روز بعد هنگام عصر تمامي مهمان ها رسيده بودند. مردها همگي لباسهاي شيك و بسيار برازنده به تن داشتند و از ظاهرشان مشخص بود كه همه انها مثل خود اقاي پاركينز بسيار ثروتمند هستند. در كنار هر كدام از انها زنان و دختراني زيبا حضور داشتند كه هريك به نوعي سعي در جلب توجه ميكردند. برخي از انان كه جواهرات بسيار داشتند گرم صحبت با اگوستين و چند پسر جوان ديگر بودند. از انجايي كه اگوستين چهره اي مردانه و جذاب داشت حتي با لباس هاي ساده هم در ميان ان همه مرد كه بهترين لباسهايشان را به تن داشتند مركز توجه دختران شده بود. اقاي پاركينز يكي يكي مهمانها را با اگوستين اشنا ميكرد و بيشتر اصرار بر معرفي بانوان جوان داشت. اگوستين هم با تمامي مهمان ها مكالمات كوتاهي را ردو بدل ميكرد البته اصلا در كنار انها احساس راحتي نميكرد. به دستور اقاي پاركينز اهنگي نواخته شد و همه دوتا دوتا يا گروهي مشغول رقص شدند، ولي اگوستين انها را همراهي نكرد زيرا از رقص با دختران زياد خوشش نمي امد. هوا تاريك شده بود كه مهمان ها كم كم باغ را ترك گفته و با كالسكه هايي كه امده بودند از انجا رفتند. در طول مهماني مايكل در گوشه اي ايستاده بود و مراقب اگوستين بود و گاهي از او مي پرسيد كه به چيزي نياز دارد يا نه. او از حضور ان همه افراد غريبه ي شيك پوش در كنار اگوستين راضي به نظر نمي رسيد اما به كسي حرفي نميزد چون اين اجازه را با خود نمي داد. بعد از رفتن مهمان ها خدمتكاران مشغول جمع و مرتب كردن باغ و خانه شدند، مايكل هم بعد از كمي كمك به انها، وسايل راحتي اگوستين را فراهم كرد. اگوستين در سالن مشغول مطالعه چند كتاب اموزشي بود چون قصد داشت به زودي شغلي مناسب و مستقل از پدر را براي خود انتخاب كند. در همين حال بود كه اقاي پاركينز وارد شد. او بعد از اينكه از پنجره به باغ، كه ساعتي پيش مملو از ادمهاي رنگارنگ بود نگاهي انداخت رو به اگوستين كرد و پرسيد: نظرت چه بود؟ اگوستين كه جا خورده بود گفت : در رابطه با چه؟ - مهماني و مهمان ها - خوب مهماني كه عالي بود چون شما ميزبان بوديد اما درباره ي مهمان ها ... خوب من خيلي از انها را هنوز به درستي نمي شناسم. - بله درست است. در اينده بيشتر سعي خواهيم كرد. او كه منظور پدر را از برگزاري مهماني و پرسيدن اين سوالات نفهميده بود ديگر چيزي نگفت. چند هفته ي بعد اگوستين به پدرش گفت كه نامه اي را به يك موسسه ي اموزشي فرستاده تا در دوره ي اموزشي كه توسط انها برگزار ميشود شركت كند زيرا قصد دارد فروشگاهي را براي خود تاسيس كند و به همين دليل نياز دارد تا با اصول تجارت اشنا شود. اقاي پاركينز از اينكه پسرش به فكر زندگي افتاده بود بسيار خوشحال شد اما چيزي اظهار نميكرد. او هميشه همين ظاهر سخت و سنگي را حفظ كرده بود، حتي اگر چيزي او را از ته راضي ميكرد بازهم چيزي در چهره اش نمايان نميشد. با تمام اين احوالات اگوستين او را به عنوان پدري كه در نبود مادر بزرگ كرده بود دوست ميداشت. قبل از خواب مايكل تختخواب اگوستين را حاضر كرده و داشت از اتاق خارج ميشد كه اگوستين به او گفت: ميخواهم چيزي به تو بگويم. مايكل سرش را بالا اورد و نگاهي به او كرد، لبخند كوچكي زد و دوباره سرش را پايين انداخت.
ادامه دارد
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |