Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی دهم | اکتبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

سیب (قسمت ششم)

پریا.ف.

Queer_as_folk007@yahoo.com

 

با هر بيچارگي که بود در آپارتمان رو باز کردم. کنار ايستادم. خودش داخل خونه شد. مثل خواب شده ها دنبالش رفتم. ميدونستم کارم اشتباهه. بايد تو ماشين ميموندم. بايد اونجا حرف ميزدم. نبايد ميذاشتم ببينه که دست به خونه نزدم و همه چيز رو همونطور گذاشتم که خودش چينده بوده. فقط جاي قاب عکس ها خالي بود. چراغ رو روشن کردم. متوجه نبود قاب عکسها شد. ابروش رو بالا برد اما چيزي نگفت. انقدر لبم رو گاز گرفته بودم که مزه ي خونو حس کردم. به سمت آشپزخونه رفتم. صورتم رو شستم و از اونجا پرسيدم: "چيزي ميخوري؟" جواب نداد. فکر کردم رفته. توي نشيمن برگشتم و ديدم کنار ديوار روي زمين نشسته و سرش بين زانوهاشه. لباسم رو روي مبل گذاشتم و کنارش روي زمين نشستم.

- "نغمه..حالت خوبه؟"

سرش رو بالا آورد چشاش قرمز بود. دو دقيقه هم نگذشته بود و گريه ميکرد. ميدونستم اشتباه بود کارم. نبايد عذابش ميدادم. نميخواستم عذاب بکشه.

-"نغمه بلند شو بريم بيرون. نميخوام اينطوري داغون بشي. ميدونم از اينجا خاطره داري."

صداي هق هقش ديوونه ام ميکرد.

- "منه عوضي تورو تو اين خونه 4 سال گذاشتم. من من يه زنگ بهت نزدم و حالا به جاي اينکه بزني تو صورتم نگران داغون شدن مني؟"

صداي گريه اش بلند تر شد.

- "شيدا ...من خيلي خودخواه بودم. ميدونم هرچي بکشم حقمه. تورو خدا منو ببخش."

- "نغمه آروم باش. بلند شو. بيا بريم يه آب به صورتت بزن. خواهش ميکنم گريه نکن."

دستش رو گرفتم. کاشکي نميگرفتم. تماس دستش يه موج الکتريکي تو بدنم فرستاد. خدايا دلم ميخواست بغلش کنم. پا به پاش گريه کنم و بگم دلم براش تنگ شده. بگم مهم نيست که رفت. يگم مهم اينه که نره. نگفتم. تو خودم گريه کردم. تو آشپزخونه صورتش رو شست. روي صندلي نشست. تو چشام خيره شد. دوباره اشک از چشاش سرازير شد.

- "تو رو خدا منو ببخش شيدا من خيلي خر بودم که نفهميدم اينجا باتو چي دارم. همشو خراب کردم رفتم. اين 4 سال هرجا ميرفتم احساس ميکردم چشات به من خيره شدن. احساس ميکردم با اين نگاه پريشونت نگاهم ميکني. دنبالم ميگردي. وقتي بچه ها ميگفتن از حال و روزت ميدونستم يه روز بايد تقاص پس بدم. اما اهميت نميدادم. عشق فرانسه کورم کرده بود."

- "فرانسه."

پس تمام اين مدت اونجا بوده. من چه جاهايي دنبالش ميگشتم. ميخواستم بپرسم چرا رفت. دنبال چي بود. بپرسم. از فکرشم بغض گلومو گرفت. بپرسم بعد از من عاشق کسي شد؟ نه. نميخواستم بدونم. نميخواستم. نپرسيدم.

- "وقتي رفتنم درست شد تنها يه مسئله مونده بود و اونم تو بودي. ميدونستم نميتوني دانشگاهت رو ول کني. ميدونستم شرايطت اينجا خوبه و نميخواستم آينده ات رو که تضمين شده بود ازت بگيرم. من چيزي نداشتم که از دست بدم جز تو و کلي چيز ميتونستم به دست بيارم. بالاخره تصميم گرفتم برم و اونجا زندگي کنم. کار کنم و درس بخونم. بالاخره با خودم کنار اومدم که تو رو ترک کنم."

چيزي نگفتم.

- " وقتي رفتم مدارکم رو به يکي از دانشگاها دادم و درسم رو ادامه دادم يه خونه هم اجاره کردم که با 3 نفر تقسيمش ميکردم. همه چي ظاهرا خوب بود جز اينکه نميتونستم به خودم بقبولونم که تو ديگه نيستي. سعي کردم تلقين کنم به خودم و به تو. گفتم که بهت بگن ديگه تموم شده. خواستم باورش کنم و نتونستم."

مگر من تونستم. هميشه تو اين مدت عشقش رو با خودم اين طرف اون طرف کشوندم. دستم رو جلو بردم و دستش رو که روي ميز بود گرفتم. نگاهي به دست هاي گره شدمون انداخت و چشاي پر اشکش لبخند زدن. ادامه داد:" تا دو سه سال اول که فقط به کارم و درسم مشغول بودم، گاه گداري هم اين طرف و اون طرف ميرفتم و با آدماي جديد آشنا ميشدم اما رابطه هاي کوتاه مدتم بي معني ترين قسمت زندگيم بود." نميخواستم بشنوم. نميخواستم. نه مجسم کردنش با يکي ديگه. سرم از شدت درد منفجر ميشد.

- "بعد از درسم هدفي نداشتم. زندگيم خالي بود. هرشبم رو به ياد تو ميخوابيدم و هر روزم رو به عشق تو شروع ميکردم. هر روز با خودم ميجنگيدم که نبايد زنگ بزنم. نبايد باتو حرف بزنم وگرنه همه چيز خراب ميشه و موفق هم بودم تقريبا."

سرم رو تکون دادم که ادامه بده.

- "تا اينکه بهترين دوستم ازدواج کرد. هر دفعه خودشو همسرش رو ميديدم ياد خودمون مي افتادم. ياد اينکه چقدر خوش بخت بوديم. با هم چه قدر تو اين خونه خنديدم. دعوا کرديم. همه چي. دلم واسه خريدن نون خونمون با تو تنگ شده بود. واسه قهوه هايي که رو تراس ميخورديم. واسه شبايي که تا صبح حرف ميزديم."

يه نفس عميق کشيدم. قوي تر از اوني بودم که گريه کنم. به گريه تو خودم ادامه دادم.

- "تصميم گرفتم برگردم. به جهنم. کار نميخواستم. ميومدم اينجا پيش تو اگر کارگري ميکردم اينجا بهتر بود. وسائلم رو جمع کردم و با اولين پرواز برگشتم. الان 1 ماهه که اينجام و با نسترن زندگي ميکنم."

يک ماه؟؟؟؟ و الان به من زنگ زده؟ صورتم داغ شد. يک ماه توي شهري نفس ميکشيدم که اونم بود و خودم نمي دونستم. دستش رو فشار دادم. اونم همين کار رو کرد.

- "دلم برات خيلي تنگ شده بود"

من هم همينطور. اما نگفتم.

- "چرا برگشتي؟؟ درسته اينارو ميگي اما توقع داري من همه چيزو فراموش کنم و بگم دوباره مثه قبل زندگي کنيم؟ مثه تو قصه ها؟ فکر کنيم چيزي نشده." دوباره زد زير گريه. از لحن تند و صداي بلندم پشيمون شدم. بلند شدم و پشت سرش رفتم. دستم رو روی شونه هاش گذاشتم. سرمو توي موهاش بردم. يه نفس عميق کشيدم. زمزمه کردم: "ببخشيد که داد زدم..." سرش رو بوسيدم و دوباره روي صندلي کنارش نشستم. اشکاش رو پاک کردم.

- "باور کن من هم دوست دارم همه چيز مثه قبل بشه دلم ميخواد فراموش کنم اين اتفاق ها رو اما سخته."

- "ميدونم اما خواهش ميکنم يه شانس ديگه بهم بده. قول ميدم کمکت کنم اون چهار سال رو فراموش کني فقط منو از زندگيت بيرون نکن. شيدا من دوست دارم خيلي زياد."

تو دلم گفتم من هم دوستت دارم. بيشتر از تو و شيدا من دوستت دارم خيلي زياد. صداي آهو تو گوشم زنگ زد. دست نغمه توي دستم شل شد. چه مرگم بود.داشتم چيکار ميکردم. سرمو روي ميز گذاشتم. کلافه بودم.به کلي آهو رو فراموش کرده بودم يعني امکان داشت از اين پيچيده تر بشه؟ ساعت رو نگاه کردم. نزديک 12 بود. تلفن رو برداشتم. شماره ي آهو رو گرفتم.

- "سلام استاد!!!!"

صداي آهنگ اونقدر بلند بود که با اينکه داد ميزد بايد خوب گوش ميدادم تا صداشو بشنوم. گلوم رو صاف کردم. سعي کردم طبيعي باشم. سعي کردم گريه نکنم.

- "انگار خيلي خوش ميگذره اونجا"

- "آررره معلومه که خوش ميگذره. پاشو بيا تو هم آخر کاري يه قري بده واسه ما انقدر تو اون آغلت نشين زانو غم بغل بگير.."

- "اممم..واسه همين زنگ زدم. ببين ميتوني شب با يکي از دوستات برگردي خونه؟ من يه مقدار سر درد دارم بهتره رانندگي نکنم."

سعي کردم تا حد امکان کم دروغ بگم.

- " حله..با ساره اينا ميرم خونه. تو هم برو بخواب نگران من نباش."

- "باشه. ميبينمت."

گوشي رو قطع کردم. به سمت نغمه برگشتم. چشاش پر از سوال بود.

-"حالا تو شبيه علامت سوالي يا من؟"

سعي کردم جو رو عوض کنم. خنديد. سرش رو روي دستام گذاشت. بلندش کردم. چند لحظه تو چشاش خيره شدم. هنوز اشک هاش آماده ي ريختن بودن. ميدونستم برگشته که بمونه. ميدونستم انتظارم تموم شده. اما نبايد اين کارو ميکردم. شيدا به آهو فکر کن. چهار روزي که باهم بوديم. به آهو فکر کن. شيدا شش سال زير يه سقف با نغمه و چهار سال انتظار. ببوسش. جنگي که تو سر من بر قرار بود ديوونه ام ميکرد. چشام رو بستم. سعي کردم صداي دومم رو خفه کنم. من آهو رو دوست داشتم. مهم نبود اگر دو ماهه ميشناسمش. صداي دوم ساکت نشد. بلند تر از قبل فرياد زد و صداي اول کم آورد. جلو رفتم. صورتش رو تو دستام گرفتم و لبهامو روي لبهاش گذاشتم. بدنم سوخت. خدايا چقدر دلتنگ لمسش بودم. ذهنم، عذاب وجدانم براي آهو. فکر آهو. همه چي رفت. فقط و فقط نغمه رو ميديدم. لحظه هايي که باهم داشتيم مثه اسلايد توي ذهنم رد ميشد. به خودم فشارش دادم. نغمه ي من برگشته بود.

*****

فردا صبح با سر درد شديد از خواب بيدار شدم. تمام شب رو توي تخت از اين طرف اون طرف شده بودم. چشم به نغمه افتاد. برگشتم به ده سال قبل وقتي هنوز خيلي خيلي جوون تر از اينا بودم. يادمه اولين باري که کنارش بيدار شدم اونقدر هيجان زده بودم که جيغ کشيدم و نغمه ي بيچاره رو از جا پروندم. اين بار هم ميخواستم جيغ بزنم. اما ديگه بزرگ شده بودم. دوباره سرم رو رو بالشتم گذاشتم و به سقف خيره شدم. کلي برنامه توي ذهنم داشتم. بلند شدم. کمدم رو باز کردم و جعبه اي رو که آخر کمد گذاشته بودم برداشتم. جعبه اي که چهار سال باز نشده بود. تمام عکسها و آلبوم ها و نشونه هاي نغمه. قاب هارو تو نشيمن بردم و تميزشون کردم. هرچيزي رو جايي که تعلق داشت گذاشتم. هر چيزي به جاي اصليش برگشت. مثه نغمه ي من که کنار من برگشته بود. توي اتاق خواب رفتم. ياداشتي رو که نوشته بودم روي پاتختي گذاشتم.ونه اش رو بوسيدم و از خونه بيرون اومدم.

*****

دو سه ساعت اول دانشکده مثل هميشه خسته کننده نبود. من امروز فکرم رو توي خونه پشت سرم گذاشته بودم. متوجه گذشت ساعت ها نميشدم. توي محوطه نشسته بودم و آسمون رو نگاه ميکردم. که صداي بلند آهو منو از جا پروند.

- "آهاي معلوم هس کجايي تو؟ از صبح الاطلوع دارم شمارتو رو ميگريم ميگه خاموشه. گفتم مردي احتمالا. نميگي به اين دختره يه خبري بدم؟ اصلا تو به جهنم! اگه من ديشب تو راه مرده بودم نميخواستي ببيني زندم؟"

صورتم قرمز شده بود. لعنتي فراموش کرده بودم موبايلم رو روشن کنم. نميدونستم چي بگم. داشتم دنبال کلمه ي درست ميگشتم که گفت:

- "نه انگار مهم نبوده. خب زحمت نکش. صبح بعد از اينکه جواب تلفنت رو ندادي زنگ زدم خونت و يه خانوم، خواب آلود جواب داد. گفت اومدي دانشگاه و خواست پيغامم رو بذارم تا بهت برسونه. از آشنايي با نغمه خانوم خوش بختم."

ديگه بد تر از اين نميشد. مطمئن بودم.

- "قرار بود جواب سوال رو بگيري نه اينکه بري با طراح سوال بخوابي.."

- "آهو.."

- "نمي خوام بيشتر از اين دروغات رو بشنوم. من خر رو بگو که باور کردم ديشب تنها ميري خونه. شيدا لطف کن دور و ور من نيا که حالم ازت بهم ميخوره. با اين همه ادعات. تو هم مثه همه ي اوناي ديگه اي. تا يه دختر ديگه ميبيني همه چيزو يادت ميره براي خودم متاسفم که انقدر خر بود."

- "آهو گوش بده"

 روشو از من برگردوند و ازم دور شد. صداي هق هق گريه ي بلندش تا چند لحظه بعد توي گوشام بود.

ادامه دارد

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.