Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی یازدهم | نوامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

بچه بازی، میراث پدری؟

فرخ

قسمت نخست

 

مصطفی و هم سرنوشتی هایش

«سیگار از لب های مصطفی جدا می شود. روی میز ایستاده است و دست هایش را بالا نگه داشته است تا دو مرد ریشوی عمامه به سر به راحتی کار خود را انجام دهند. دو مرد که خنده شان بند نمی آید با دقّت بعد از این که شلوار گل دار را به او پوشاندند، به سراغ دامن کوتاه قرمز رنگ می روند و پس از آن زنگوله های کوچک نقره ای را به دست ها و پاهای مصطفای پانزده ساله می بندند.

در اتاق مجاور مهمانان گرد نشسته اند و با نوای سیتار دست می زنند و پسر نوجوان دیگری در میانشان می رقصد. پسرک با لباس های دخترانه از این سو به آن سوی اتاق می خرامد و دامنی که به پا دارد را تاب می دهد و تا اندازه ای به مهمان ها نزدیک می شود که فقط نوک انگشت یکی از آن دست های زمخت به نوک دامنش بگیرد و بعد از آن مرد ریشو را می بیند که با چه ذوقی روی زمین ولو می شود. بوی تند حشیش اتاق را گرفته است، ولی مرد پنجاه ساله ای که در میان مهمانان نشسته، به خاطر بوی حشیش نیست که پارچه ی حریر را به روی بینی اش گرفته. این پارچه ی حریر در واقع رو بنده ی این "بچه" رقصنده است که از صورت خود باز کرده و حال این مرد میان سال، در آن تکه پارچه، بوی صورت زیبای پسرک را جستجو می کند.»

می توانید با خیال راحت وحشت کنید! چند خط بالا زاده ی تخیل من نیست، عین گزارش آقای "عبد الاحد" خبرنگار گاردین است. این مجلس را مجلس بچه بازی می نامند و هر هفته چندین نمونه از این جلسات به صورت مرتب در شمال افغانستان برگزار می شود.

نکته ی بسیار جالب توجه این است که میزبان مجلس امشب یکی از فرماندهان سابق طالبان است که پس از جدا شدن از این گروه، چندسالی است که با دولت افغانستان و نیروهای "ناتو" روابط نزدیکی پیدا کرده است.

این مراسم به همین محیط های در بسته هم خلاصه نمی شود، بلکه CD و DVD مراسم بچه بازی هم در بازارهای افغانستان (مخصوصاً در کابل و شهر های شمالی) به وفور به فروش می رسد.

پاسی از شب گذشته و مصطفی هم با دلربایی تمام، برنامه ی خود را به پایان رسانده و حال در حال استراحت است. تا زمانی که مهمان ها بروند و او در بستر "ارباب" خود و در آغوش او بخوابد. او به خبرنگار "گاردین" می گوید که ناراحت نمی شود وقتی مردان به او مانند "عروسک" لباس می پوشانند. همچنین تعریف می کند که در کودکی از سوی مکانیکی که در محله شان کار می کرده مورد تجاوز قرار می گیرد و خانواده ی او هم به جای برخورد با فرد متجاوز او را طرد می کنند و او مجبور می شود از آن به بعد با مکانیک مذکور زندگی کند. پس از چند سال نیز به ارباب دیگری سپرده می شود و ارباب فعلی او همان ارباب دوم است، که به او رقصیدن آموخته است!

حبیب

دربان پیر درب کوچکی را باز می کند و راهروی تاریک و پوسیده ای به چشم می خورد که در طول آن درب های زنگ زده ی آهنی دیده می شود. بوی حشیش، تریاک، ادرار و روغن سوخته بینی را می آزارد! پنج شنبه شب ها، بچه ها و اربابان به این مکان می آیند و مشتریان با آن ها ملاقات می کنند و قرار مراسم عروسی و مهمانی و... را می گذارند.

خبرنگار "گاردین" در این مکان با حبیب صحبت می کند و می شنود که «هیچ کس من رو مجبور به انجام این کار نکرده، من عاشق این کار هستم» او در 13 سالگی از خانه طرد می شود و از ترس طالبان، به همراه معشوق خود به پاکستان می گریزد و در آنجا کار را می آموزد. او می گوید: «مردم به ما اتهام همجنس گرا یا دگرجنس گونه بودن می زنند! ولی ما فقط رقصنده هستیم! من فقط دوست دارم مثل زن ها راه بروم، حرف بزنم و برقصم. پولدارها هم برای این کار به ما پول زیادی می دهند. همین دو هفته پیش یک پیر مرد در یک مهمانی به من 4000 افغانی پول داد ولی آخر شب مجبور شدم بر سر او فریاد بزنم چون که می خواست کارهای دیگر هم با من بکند. من یاد گرفته ام که چطور دلبری بکنم و پول بگیرم ولی نگذارم کسی کار دیگری بکند.» او خود را "طبیعی" (و نه همجنس گرا یا دگرجنس گونه!) می داند، با این وجود می گوید: «من فقط کارم را دوست دارم. یک بار کسی به من پیشنهاد 20000 دلار پول کرد، به شرط این که من دیگر نرقصم، ولی من قبول نکردم و تنها 1000 دلار گرفتم و حالا هم با هم هستیم.» او اضافه می کند: «بله! او زن و بچه دارد ولی با این حال من را دوست دارد.»

شیر محمد

امّا در گزارشی از "رویترز" از زبان "محمد یاور" از فرماندهان سابق مجاهدین آمده است: «من از بغل کردن پسرها لذّت می برم، "عطر" آن ها من را می کشد!!!» این تاجر 38 ساله عکس پسری را نشان می دهد و خبر می دهد که سه سال پیش پسر 15 ساله که در جستجوی کار بوده را به عنوان "منشی" استخدام کرده است. او عکس را می بوسد و می گوید: «من زن ندارم. او مثل زن من است. به او لباس دخترانه می پوشانم و در رخت خواب خودم می خوابانم. او تمام زندگی من است!»

"رویترز" همچنین گزارش می دهد که بسیاری از افراد، "بچه" های خود را هر هفته جمع می کنند تا آن ها برقصند و در پایان هرکه بهتر بود، "برنده" می شود. در ادامه ی گزارش گفته می شود که معمول است که بسیاری از افراد این پسران را غرق در هدیه و پول می کنند و "بچه"ی زیبا برای آنان باعث افتخار و سر بلندی است.

زمین دار 42 ساله ای به نام عنایت الله به "رویترز" گفته است که چون دائم در حال بازی با "بچه" اش بوده است و زیاد در خانه نبوده، زن اش او را ترک کرده ولی « از تصمیمی که گرفتم راضی هستم، من به سرگرم شدن با او و خوابیدن در کنارش عادت کرده ام.»

شیرمحمد 24 ساله که در 14 سالگی از سوی یکی از فرماندهان "ازبک" مجبور به برقراری رابطه ی جنسی شد؛ پس از آن که خانواده اش او را ترک کردند، به همان فرمانده پیوست و تا امروز 10 سال است که با او زندگی می کند. او می گوید: «با وجود این که من بزرگ شده ام او هنوز عاشق من است و من را کنار خودش می خواباند. ولی من دیگر زیبایی سال های گذشته را ندارم. اخیراً از ارباب خواستم اجازه دهد با دخترش ازدواج کنم و او هم موافقت کرده است.»

معمولاً در آستانه ی سن بیست سالگی "بچه" ها آزاد می شوند و این شانس را می یابند که به دنبال ازدواج بروند. با این وجود برچسب "بچه" که در سال های نوجوانی بر آن ها زده می شود به راحتی از یادها نمی رود و موجب ننگ باقی می ماند. این در حالیست که داشتن "بچه" نه تنها ننگ نیست که بسته به زیبایی پسر، باعث سر بلندی هم هست. تا آن جایی که عنایت الله (زمینداری که در بالا ذکرش رفت) می گوید: «این یک سنّت است. اگر می خواهی بتوانی پز بدهی باید یک پسر داشته باشی!»

واکنش جامعه ی بین المللی دگرباشان

طبیعتاً چنین خبری نمی تواند با سکوت دگرباشان همراه باشد. این اعتراضات را از زبان گروه های متعددی می توان شنید. مثلاً سایت "Pink News" بزرگترین بنیاد خبری همجنس گرایان در اروپا ضمن پوشش این خبر عنوان می کند که «درست است که بسیاری از این پسرها از امکاناتی برخوردار می شوند. ولی معمولاً در انتخاب شرایط زندگی خود مخیر نیستند. گروهی از آن ها حقوق ماهیانه ای دریافت می کنند و گروهی هم در کنار کارهای دیگر به رقصندگی می پردازند ولی این کار در اکثر اوقات در حد رقصندگی باقی نمی ماند و به ارائه ی خدمات جنسی می انجامد.» این سایت در ادامه خبر می دهد که «بسیاری از این کودکان در صورت سر باز زدن از ارائه ی این خدمات جنسی مورد ضرب و شتم قرار می گیرند.»

اما درباره ی عکس العمل نیروهای دولتی و همچنین جامعه ی سنتی تر اسلامی در افغانستان باید گفت که قوانین این کشور استفاده ی جنسی از پسرها را جرم می داند و برای آن مجازاتی برابر با 15 (یا بیشتر) سال زندان در نظر گرفته است. امّا با توجه به این که این سنت بیشتر در میان بزرگان و ثروتمندان رواج دارد، و همچنین این افراد دارای سلاح و افراد فراوانی هستند، اجرای این احکام عملاً غیر ممکن است. و مثلاً با وجود این که بسیاری از مراجع این کار را با توجه به قوانین اسلام، نه تنها بد، که گناه و گناهکار را مستوجب اعدام (از نوع سنگسار یا پرتاب از بلندی) می دانند، کسی توان اجرای این احکام را ندارد و جامعه ناچار به تحمّل بسیاری از این افراد است. البته گروهی نیز تا به امروز به این جرم دستگیر و مجازات شده اند ولی این افراد به طور قطع اندک و مجرمان خرده پا هستند.

در همین راستا "Pink News" به نقل از "محمد ظاهر ظفری" رئیس شاخه ی شمالی کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان آورده است: «این هم از لحاظ حقوقی و هم از لحاظ حقوق بشری تکان دهنده است.» او با پیش بینی آینده ای تاریک تر می گوید: «بدون دخالت خارجی در این امر، مشکل تا سالیان دراز در افغانستان پا بر جا می ماند.»

این هم گفتنیست که تقریباً تمامی ناظران این را تایید می کنند که از زمان سقوط طالبان، "بچه بازی" رشد چشم گیر و روز افزونی داشته است.

ریشه ها

درست است که بچه بازی در اسلام حرام است و همچنین در نگاه دنیای آزاد جرم به حساب می آید؛ ولی همانطور که در بالا هم نمونه هایی ذکر شد، بسیارند افرادی که عملاً بچه بازی (بخوانید تجاوز به کودکان) را مورد افتخار می دانند. ریشه یابی این که از کجا این "جرم" به افتخار تبدیل شده است، خواه ناخواه پای ما را به ایران می کشاند. جدایی افغانستان از ایران آنقدر قدمت ندارد که بتوانیم مدّعی شویم در این زمینه (صرف نظر از همزبانی و همسایگی) با شاهراه فرهنگ ایرانی فاصله ی زیاد داشته است. در عین حال آیا می توان افتخار به "بچه بازی" یا همان "ساده بازی" یا همان "شاهد بازی" را از این شیوا تر و رسا تر بیان کرد؟

نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی                    واین نه عیب است که در مذهب ما تحسین است

یا چه کسی می تواند مانند "محتشم کاشانی" زبان حال آن مردان ریشدار عمامه به سر اول این مقاله را به زبان آورد؟

خاست غوغایی و زیبا پسری آمد و رفت        شهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت

مدّعی منع سخن کرد ولیکن به نظر             در میان من و آن مه خبری آمد و رفت

محتشم سیر نچیدم گل رسوایی او             که شتابان به سرم پرده دری آمد و رفت

 

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.