Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی یازدهم | نوامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

بچگي هايم كو؟

نیماد

حالا ديگر بيست سال مي گذرد از زماني كه خيره مي شدم به تصاوير عجيب و غريب آدم هايي كه راستكي بودند، اما توي نقاشي كوچه و خانه و مغازه، عين كارتون ها بريده بريده راه مي رفتند و فقط يك صدا بود كه قصه شان را روايت مي كرد براي پسر بچه اي كه من بودم و شعر اول آن را از بقيه كارتون هاي بچگي بيشتر دوست ميداشتم:

علي كوچولو

تو قصه ها نيست

مثل من و تو است

اون دور دورا نيست

در خونشون كلون داره ...

و من هربار مي پرسيدم از مادرم كه در خونشون چي داره؟ و مادرم كلون را ميگفت كه چه جوري است و همين جوري من را كه زل زده بودم به تلويزيون سياه و سفيد بزرگمان، ول ميكرد به امان خدا تا من قصه علي كوچولو را با ولع تمام نگاه كنم.

بله از آن روزها ديگر بيشتر از بيست سال گذشته و تلویزيون ما هم ديگر سياه و سفيد نيست و گرچه از تلویزيون بچگي هاي من يكي دو اينچ كوچكتر است اما به جاي فقط دو كانال كه روزي 7-6 ساعت بيشتر برنامه نداشتند و بعدش تنها و تنها برفك پخش ميكردند، 8-7 كانال وطني وجود دارد كه صبح تا شب و شب تا صبح برنامه پخش مي كند و به اندازه مجموع برنامه هاي تلویزيون بيست سال پيش، برنامه كودك و نوجوان و كارتون و خاله و عمو پخش مي كند. اما ...

اما و صد اما كه من اگر فرزندي داشتم نمي توانستم مانند مادرم فرزندم را رها كنم به امان خدا كه جلوي تلویزيون ولو شود و با خيال راحت دنبال كارم بروم. ديگر نه علي كوچولويي هست و مادرش كه توي قصه هايشان خوب و بد بودن فرق داشته باشد و نه برنامه سازاني كه نگران باشند آدم ها و  شخصيت هاي قصه هاشان چطور با هم حرف مي زنند، چطور رفتار مي كنند و چه اثري در ذهن بچه هاي آن طرف شيشه تلویزيون مي گذارند.  حتي شخصيت كارتون ها هم ديگر بچه هاي كوه آلپ و مدرسه والت و خواهر و برادرهاي خانواده دكتر ارنست و مهاجران و ... نيستند كه زندگي كنند و با رفتار و گفتارشان توي اين زندگي چيزي به فرزند نداشته ي من و داشته ديگران بياموزند. ياد دادن كه پيشكش، جوري باشند كه آدم احساس شان كند و دوستشان داشته باشد. در عوض تا دلم بخواهد جك و جانور فضايي و انواع و اقسام چي چي مون ها از صفحه تلویزيون بالا مي روند. گاهي هم البته خاله هاي شاد و شنگولي پيدا مي شوند كه راستش جز حرف زدن لوس و خنده هاي بي مزه و مصنوعي و جيغ جيغ شان ديگر چيزي دستگيرم نمي شود .

با خودم فكر مي كنم كه شايد اين فقط نوستالژي كودكي ماست كه برنامه هاي قديمي را برايمان جذاب مي كند. اما پس چرا خونه مادربزرگه و مدرسه موش ها و محله برو بيا، هنوز هم كه هنوز است از بچه هاي ما دل ميبرد؟ از اين طرف چرا تلویزيون ما هرسال خالي تر و خالي تر از تصاويري مي شود كه در ذهن بچه ها بماند و بخشي از بار تربيتي شان را به دوش بكشد و پدر ها و مادر ها نگران نباشند كه تا چند ثانيه ديگر فرزندشان چه صحنه اي مي بيند و چه حرفي مي شنود و وقتي از پاي تلويزيون بلند شد در ذهنش چه چيزي چرخ مي زند؟

ترانه كودكي هايم را دوباره با خود زمزمه مي كنم كه:

علي كوچولو / تو قصه ها نيست

مثل من و تو است / اون دور دورا نيست

نه قهرمانه / نه خيلي ترسو

نه خيلي پر حرف / نه خيلي كم رو

ببخشيد. كسي از علي كوچولوي كودكي هايمان سراغي دارد ؟؟؟

 

 

توضیح ندا: مصاحبه ای از علی کوچولو در سایت یوتیوب است که می توانید در ایتجا ببینید

http://www.youtube.com/watch?v=4wGTPoRidm4

 

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.