Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی یازدهم | نوامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

پاک (قسمت دوم)

احمد

gay_love32@yahoo.com

 

قبل از خواب مايكل تختخواب اگوستين را حاضر كرده و داشت از اتاق خارج ميشد كه اگوستين به او گفت: ميخواهم چيزي به تو بگويم. مايكل سرش را بالا اورد و نگاهي به او كرد، لبخند كوچكي زد و دوباره سرش را پايين انداخت. اگوستين در همان حال كه لباسهايش را عوض ميكرد گفت: شايد تا چند هفته ي ديگر من براي مدتي از اينجا بروم زيرا ميخواهم يك زندگي جديد را با يك همراه هميشگي اغاز كنم و بايد خود را براي يك زندگي مستقل اماده كنم به همين دليل بايد در يك دوره كوتاه اموزشي شركت كنم تا شايد بتوانم شغلي مناسب پيدا كنم، من نميخواهم تا اخر عمر به پدرم وابسته باشم. در طول اين سالها بسيار به تو عادت كرده ام و در انجام كارها بسيار به تو نياز دارم اگر موافق باشي از پدر خواهش كنم كه تو هم همراه من باشي.

اگوستين اصلا دلش نميخواست اينگونه حرف بزند، او جواني بود كه هر كاري را به تنهايي ميتوانست انجام دهد، او در دل ميخواست بگويد تو بايد هميشه همراه من باشي، من نميتوانم لحظه اي را بدون تو سپري كنم، هر كاري كه ميكنم اين نگاه معصوم توست كه به من جرات ميدهد، اگر تو نباشي نميدانم روزم را چگونه شب كنم و شب را به كه فكر كنم. ولي افسوس كه هميشه، مثل چند سال گذشته، مثل همان لحظاتي كه اين فرشته قرار شد خدمتكارش باشد، مثل تمام لحظاتي كه با هم تنها بودند، مثل تمام لحظاتي كه سرشار از عشق مايكل ميشد و ميخواست او را در اغوش داشته باشد و تمام حرفهايش را در گوش او زمزمه كند ... بايد حرفهايش را در دل نگه ميداشت. حرفهايي از جنس عشق، غصه، حسرت و اشك. افسوس بزرگتر براي او اين بود كه مايكل هيچ وقت تمايلي از خود نسبت به او نشان نميداد و هميشه همان گونه ارام و ساكت در كنارش حضور داشت. اگر اگوستين حتي ذره اي فكر ميكرد كه مايكل هم چنين حسي نسبت به او داشته باشد حتما حرفايش را بيرون مي ريخت ولي افسوس ...

اما اينها اصلا حرفهايي نبود كه مايكل منتظر شنيدنشان بود. او با شنيدن اينكه اگوستين به زودي قصد ترك خانه را داشت بسيار ناراحت شد انچنان كه ارامش هميشگي او ناپديد شد و توان كنترل احساساتش را نداشت. با سري كه پايين بود و چشماني كه تقريبا پر از اشك شده بودند گفت: اما اگر اقاي پاركينز موافقت نكنند ... اگر اقامت شما طولاني شود يا هميشگي ... من، بايد ...

اگوستين از اين حرف مايكل بسيار دلگير شد. با خود فكر ميكرد من او را تا حد جان دوست دارم ولي او به اين فكر است كه اگر من بروم پدرم اورا بيرون خواهد كرد، حتي نميگويد دلتنگ شما ميشوم.

اگوستين گفت: ادامه بده. مايكل هم در حاليكه سرش هنوز پايين بود با صدايي لرزان گفت : من، شما ...

اگوستين كه حالا واقعا ناراحت شده بود گفت: ميدانم چه فكر ميكني نترس اگر موافقت نكند از او ميخواهم كه تا زماني كه بازگردم تو اينجا بماني. در تمام مدت مايكل دستانش را به هم گره كرده بود و دندانهايش را به هم ميفشرد تا جلوي اشكهايش را بگيرد او حتي سرش را بالا نمي اورد مبادا كه اگوستين صورتش را ببيند. دوباره با همان صداي لرزان گفت: اگر اجازه هست من بروم و به سمت در رفت. زماني كه مايكل از جلوي او براي رسيدن به در عبور كرد دلش ميخواست با وجود تمام ناراحتي دست او را گرفته و او را در اغوش بكشد و ...

مايكل از اتاق خارج شد و در را پشت سر خود بست. بلافاصله بعد از بستن در، اشكهايش جاري شد. چنان گريه ميكرد كه در عرض چند لحظه صورتش از اشك و بدنش از عرق كاملا خيس شده بود. از ترس اينكه مبادا كسي او را ببيند به سرعت به اتاق زير پلكان رفت و روي تختي كه پدرش روي ان اخرين نفسهايش را كشيده بود نشست. در ذهنش افكار گوناگوني ميچرخيد، گاهي به خود ناسزا ميگفت، گاهي ارزو ميكرد پدري داشت كه كمكش كند، گاهي از اگوستين التماس ميكرد، گاهي ....

چرا او اجازه نداشت حرف دلش را بزند مگر او انسان نبود؟ شايد چون حرفهاي او از جنس حرفهايي بود كه هرگز به طبع ديگران خوش نمي امد، او توسط اقاي پاركينز محدود شده بود، حق ارتباط با ديگران را نداشت چه برسد به اينكه بخواهد ازادانه عشقي نامتعارف را ابراز كند. ايا اگر حرف ميزد بلايي سرش مي امد؟ ايا با حرف زدن بي سرپناه ميشد و ديگران او را طرد ميكردند؟ اين نگرني ها در برابر غم اصلي او چيز كوچكي بودند غمي كه سالها با خود داشت غمي كه شايد تا اخر عمر بايد در خانه ي دلش محبوس ميماند غصه نزديكي اما دوري از كسي كه همه چيز را براي او ارزو ميكرد هر روز صبح برايش دعا ميكرد هميشه نگران از دست دادن او بود، از خود مي پرسيد ايا ممكن است كسي در جايگاه اگوستين بتواند عشقي اين چنين داشته باشد؟

 اكنون باگذشت هفته ها اگوستين منظور پدر را از حرفي كه گفت بيشتر سعي خواهيم كرد كاملا متوجه شده بود. بعد از ان مهماني اول در اوايل بهار حالا چند مهماني مجلل ديگر نيز برگزار شده بود و بعد از اتمام تمامي انها اقاي پاركينز نظر اگوستين را درباره ي مهمان ها مخصوصا دختران جوان ميپرسيد، درباره ي دخترهايي كه هريك مثل يك شكارچي بي پروا، هر لحظه در پي به دست اوردن مردي بودند. منظور و هدف اقاي پاركينز هم يكي از همين دخترها بود. يك دختر زيبا و ثروتمند در كنار اگوستين جوان و تنومند. اما اگوستين هنوز علاقه اي به هيچ كدام از اين هوسبازان زيبارو نشان نداده بود. همين امر اقاي پاركينز را بسيار نگران كرده بود، مردي را نگران كرده بود كه در برابر هيچ چيز احساسي نداشت اما اينبار او گويي كه ترسيده بود.

در اوايل تابستان بود كه اگوستين براي حضور در يك مهماني ديگر خود را حاضر ميكرد. او در وان اب بود و مايكل هم حوله ي او را در دست داشت و در كناره پنجره ايستاده بود و به ديوار تكيه زده بود. اگوستين از اب خارج شد، مايكل هم به سمت او رفت تا حوله اش را به او بدهد اما اگوستين در چند قدمي او ايستاد، هر دو چند لحظه اي به همان حال ماندند و به هم نگاه ميكردند.

-   نظرت درباره ي بدنم چيه؟ از نظر تو مشكلي نداره؟

مايكل كه خشكش زده بود بايد نظرش را ميگفت. بايد ميگفت تو زيباترين موجود براي مني، اگر ميشد که روح و خون اين موجود براي من بود من خوشبخترين انسان ميشدم.

-   خير

-   همين؟! مطمئني؟

مايكل فقط سري تكان داد و اگوستين كه ناراحت شده بود حوله را از دست او كشيد و به طرف نيمكتي رفت كه لباسها را روي ان ميگذاشتند. در طول اين چند سال چنين لحظاتي چند بار ديگر نيز اتفاق افتاده بود اما هميشه با نااميدي تمام شده بود.

در يك روز گرم تابستان اگوستين در رودخانه در حال ابتني بود و مايكل هم با پاچه هاي بالا زده كمي در اب جلو رفته بود. او از اينكه اگوستين را در شادي ميديد بسيار خوشحال بود، تمام  اروزي او همين بود. قبل از ظهر بود كه اما براي دادن نامه اي به اگوستين دنبال انها رفت، او در فاصله اي از انها ايستاده و انها را تماشا ميكرد، دو جوان را كه طراوت در تمام وجودشان موج ميزد ولي اما از نزديكي مايكل و اگوستين اصلا خوشحال نبود.

اما جلو رفت و مايكل را صدا زد و نامه را به او داد. او نيز اگوستين را صدا زد و گفت كه پيغامي دارد. اگوستين صبر كرد تا اما از انجا برود سپس بيرون امد و نامه را از مايكل گرفت. نامه مبني بر اين بود كه او بايد براي حضور در دوره ي جديد موسسه حاضر شود. اگوستين خيلي خوشحال بود همين كه خواست مطلب را به مايكل بگويد چشمش دوباره به چشم پسر افتاد و احساس ناتواني كرد، او بايد خانه و شايد مايكل را ترك ميكرد. او به مايكل چيزي نگفت اما مايكل متوجه شده بود كه نامه از طرف موسسه بود.

شب بعد از صرف شام اگوستين به پدر گفت كه او بايد به زودي خانه را ترك كند. اقاي پاركينز فقط گفت: اميدوارم شغلي درخور نامت انتخاب كني و بيشتر از شغل بايد به فكر زني مناسب باشي، دختري كه مناسب تو باشد. در شهر هم خانواده هاي نامدار زيادي هستند.

-   سعي ميكنم. اما مطلب ديگري نيز هست.

-   ميشنوم

-   ميخواستم اگر اجازه دهيد مايكل نيز همراه من باشد.

اقاي پاركينز با صورتي خشمگين تر از هميشه گفت: به هيچ وجه! تو در انجا نيازي به او نداري، ايا از انجام كارهايت ناتواني؟  اينجا به او بيشتر نياز است.

اگوستين هم براي اينكه جلوي توهين به مايكل را بگيرد به سرعت از جا بلند شد و با گفتن شب بخير سالن را ترك كرد. هنگام خروج مايكل را ديد كه روي پلكان نشسته بود. از حالت صورتش كاملا مشخص بود كه تمام گفتگوي او را با پدرش شنيده بود. به او گفت: شنيدي كه؟ پدر گفت به تو در اينجا نياز است پس تو را نگه ميدارد. با اين حرف بغض مايكل تركيد، روي پا ايستاد اما چيزي نگفت و با چشمان اشكبار فقط به اگوستين نگاه كرد. اين نگاه براي اگوستين تلخ ترين لحظه ي عمرش بود. دل مايكل را شكسته بود. قلبش چنان گرفت كه خواست عذرخواهي كند ولي مايكل فرصت اين كار را  نداد و به سرعت به اتاقش پناه برد. اگوستين فقط نگاهش كرد و بعد به اتاق خودش رفت.

مايكل خود را زير پتو مدفون كرده بود. بايد كاري ميكرد. مادرش را از دست داده بود پدررش را نيز اما هيچ كدام از ان اتفاق ها در كنترل و اراده ي او نبودند. ولي حالا شايد بتواند تاثيري بر سرنوشت خود بگذارد. اما ...  

همه ي اجزاي دنيا ديواري بودند بين او و عشقش. مايكل نميتوانست تعاليم مذهبيش را كنار بگذارد، از جهتي همين تعاليم خود به نوعي اين عشق را رد ميكرد. او نميتوانست واكنش اقاي پاركينز و ديگران را ناديده بگيرد. حتي خود اگوستين در حرفهايش به پدر قول داده بود در شهر سعيش را خواهد كرد تا همسري مناسب پيدا كند يعني او احساسي به مايكل نداشت، اگر او به احساسات مايكل پي ميبرد حتما باعث ميشد كه بين انها مشكل ايجاد شود. همه چيز دست به دست هم داده بود تا او هرگز به اگوستين نرسد...

در نيمه هاي شب تصميمش را گرفت. در دل تصميم گرفته بود همان ادم ارام، كم حرف اما محكم و ديندار باقي بماند. او ميخواست به كمك تمام اينها پاك ترين عشق زمين را داشته باشد. عشقي كه هيچ كس نتواند ان را نهي يا انكار كند، عشقي كه هركس ان را ستايش كند. نمي دانست چگونه اين تصميم را گرفته بود ولي به هر حال دل دلايلي دارد كه عقل از انها كاملا بي خبر  است! سرانجام هم همين دل پيروز شده بود.

 ابتدا كمي دعا خواند. از خدا خواست حتي اگر عشقش رد شد حداقل اتفاقي نيفتد كه باعث رنجش اگوستين از او شود. ابي به صورت زد و ارام به طبقه ي بالا رفت. لحظه اي پشت در ايستاد متوجه شد كه چراغ هنوز روشن است. در زد ولي جوابي نگرفت. در را باز كرد و به سرعت داخل شد. اصلا دلش نميخواست اقاي پاركينز متوجه حضور او شود. اگوستين را ديد كه خود را زير پتو جمع كرده بود. چند قدم جلو رفت ميتوانست صداي گريه را بشنود. خواست پتو را كنار بزند ولي پشيمان شد. نفسي عميق كشيد و گفت: سلام. اگوستين انگار صدايي نشنيده باشد، جوابي نداد. دوباره تكرار كرد: سلام. اگوستين ناگهان پتو را كنار زد و نشست و با حيرت به او خيره شد. مايكل با لباس خواب سفيد و بلند در مسير تابش نور چراغ، جلوي او ايستاده بود، دستانش را در هم گره كرده بود و سرش را پايين گرفته بود. باورش نميشد. فرشته اش انجا بود.

-          سلام ... تو اينجا ...  معذرت ميخوام بابت حرفي كه زدم.

-          من ... من... من دوست دارم.

اگوستين چند بار چشمانش را باز و بسته كرد. اصلا انتظار اين حرف را نداشت. لحظات به سرعت ولي در ارامش ميگذشت. مايكل خود را براي هر واكنشي اماده كرده بود. اگوستين همان طور كه به او خيره شد بود پتو را در دستانش ميفشرد گويي هر لحظه ميخواهد مشتي به صورت او بكوبد. تمام شد.

 اگوستين دستش را به سوي او دراز كرد و دستش را در دست گرفت و به سوي خود كشيد.

-          من هم تو رو دوست دارم

اشك در چشمان هر دو حلقه زده بود ولي با اين حال لبخندي به پهناي صورت بر لبانشان نقش بست.

هر دو در كنار هم در اغوش هم و در ارامش.

لحظات ميگذشتند و ان دو گويي تازه يكديگر را يافته اند با نگاهشان با هم حرف ميزدند. درباره ي سالهايي كه گذشته بود، درباره ي لحظاتي كه حرفهايشان را خورده بودند، لحظاتي كه شايد حسرت انها را ميخوردند. اما زندگي كه در اينده منتظر انهاست حتما زيباتر از گذشته خواهد بود. زندگي كه پايه هاي ان در همين لحظات در حال شكل گيري بود.

نزديك صبح شده بود و ان دو هنوز يكديگر را در اغوش گرفته بودند.

-          من بايد بروم. نميخواهم كسي متوجه رفت و امد من شود.

-          خيلي زود گذشت. امشب بهترين شب زندگي من بود. اميدوارم تمام زندگيمون به همين خوبي باشه.

مايكل لباسش را پوشيد و به سرعت از اتاق خارج شد. وقتي وارد اتاق زيرپلكان شد اما كه صبح زود بيدار شده بود متوجه مايكل شد و فهميد كه او شب را در اتاقش نبوده. او كجا ميتوانست رفته باشد به جز ... اما انگار كه صحنه اي وحشتناك ديده باشد در جايش خشكش زد  معلوم نبود به چه فكر ميكند.

صبح مايكل مثل هميشه همراه ديگران صبحانه خورد و ظرف غذاي اگوستين را به اتاقش برد.  اگوستين منتظر او بود. ظرف را كناري گذاشت و در اغوش او پريد. احساساتي تمام ناشدني بين انها ردو بدل ميشد. تمام وجودشان سرشار بود از ارزوهايي كه هر لحظه بيشتر ميشدند.

در طول روز هر دو مشغول انجام كارها طبق روال هميشه بودند با اين تفاوت كه با هر نگاه دنيايي از عشق را نثار هم ميكردند.

اما خيلي روي رفتارهاي انها حساس شده بود.

بعد از صرف ناهار بود كه اقاي پاركينز به اگوستين گفت بايد براي سفر فردا اماده شود. اگوستين كه كاملا اين موضوع را فراموش كرده بود سرش را پايين انداخت. تمام شادي مايكل نيز بعد از به خاطر اوردن دوري اگوستين از بين رفت. حالا بايد بعد از سالها حسرت به زودي از هم جدا شوند.

عصر كه پدر و پسر با كلي خريد از شهر بازگشتند اگوستين، مايكل را به اتاق خود برد. دو دست لباس شيك و دو ساعت گران قيمت مثل هم خريده بود. اما مايكل چون دلش نميخواست اقاي پاركينز او را با ان لباسها ببيند تمايلي براي پوشيدن انها نشان نداد هر چند كه بسيار از توجه اگوستين تشكر كرد. با اصرار اگوستين مايكل راضي شد براي ساعاتي كه با هم در اتاق بودند لباسها را بپوشد. هر دو لباسها را پوشيدند و در كنار هم ايستادند. يكديگر را در اينه نگاه ميكردند و هر كدام زيبايي ديگري را تحسين ميكرد. دو موجود زيبا، يكي با هيكلي درشت تر و موهاي روشن و پوستي گندمي و يكي با بدني ريزتر و پوستي روشن و چشماني جذاب. اسطوره هايي از قدرت خدا.

مايكل و اگوستين شب را تا صبح در كنار هم سپري كردند با لذتي كه براي انها تمام نشدني بود.

صبح اتاق اگوستين جايي بود براي وداع عشق. غصه توان حرف زدن را از انها گرفته بود. با چشماني پر از اشك با هم حرف ميزدند. چشم در چشم و دست در دست به هم قول دادند در عشقشان پايدار باشند. يكديگر را به گرمي در اغوش كشيدند و خداحافظي كردند. همه ي اهل خانه اگوستين را بدرقه كردند و چنان كه خودش قول داده بود براي مدتي كوتاه خانه  را ترك كرد. چند روز بعد را مايكل تقريبا در تنهايي سپري كرد و با كسي حرفي نميزد ولي هميشه از كنايه هاي اقاي پاركينز ازار ميديد.

حالا چند هفته گذشته بود و پاييز نزديك ميشد در حاليكه فقط يك نامه از اگوستين رسيده بود كه در ان گفته بود به زودي برميگردد. در يكي از ان غروب هاي دلگير پاييزي وقتي مايكل پشت خانه مشغول جمع و مرتب كردن هيزم ها بود اما او را صدا زد. او دست مايكل را مثل مادري مهربان در دست گرفت و او را نزديك درختي به دور از خانه برد.

-          اين چند وقت زياد سرحال نبودي!

-            نه، خوب ...

-          نمي خواي بهم بگي؟ شايد بتونم كمكت كنم ...

-          نه، خودمون ...

-          خودتون؟

-          نه! منظورم اينه كه ...

ولي مايكل نميدانست بايد چه بگويد براي جبران حرفي كه زده بود. اما گويي حرف او را فراموش كرده باشد ادامه داد:

-          باشه، من فقط ميخواستم بدوني اگر يه وقت خواستي با كسي حرف بزني ميتوني روي من حساب كني.

-          اره ميدونم، واسه همين هم هميشه ممنونت بودم.

-          خوب، حالا كه تو حرف نميزني بزار من يه چيزايي بهت بگم.

-          درباره ي چي؟

-          يه جورايي فكر كنم درباره ي تو باشه.

-          من؟

-          اره ... بزار اينجوري شروع كنم ... تو ميدوني چرا اقاي پاركينز اينقدر سخت گيره و با تو هم بدرفتاري ميكنه؟

-          نه ... اره ... شايد چون به درد هيچ كاري نميخورم!

-          اينجوري هم نيست. تو از پس كارهاي زيادي به خوبي براومدي. فكر كنم تو اصلا از دليل اين كارهاي اقا با خبر نيستي چون دليل اين رفتارها برميگرده به سالها پيش.

-          سالها پيش؟ ولي من كه اونوقت كوچكتر از اون بودم كه بخوام باعث ناراحتي اقا بشم.

-          درست ميگي. ولي منظورم قبل از تو بود. شايد بتونم بگم پدرت ...

مايكل كه با بهت و تعجب به اما خيره شده بود پرسيد:

-          به خاطر پدر من؟ چرا؟

-          خوب ... راستش  درست نميدونم يعني اصلا مطمئن نيستم. ولي به هر حال فكر كنم بهتر باشه كه تو بدوني چه اتفاقي سالها قبل تو اين خونه گذشته. خوب اقاي پاركينز هميشه اينطوري نبوده. تو اون سالها او مردي بود جوان و برازنده و مورد توجه همه. هميشه شيك لباس ميپوشيد و تقريبا هميشه در مراسم دعا شركت ميكرد، خيلي از دخترها در فكر ازدواج با چنين جواني را داشتند ولي او اصلا به هيچ كدام از انها توجهي نداشت و بيشتر خودش را در خانه و با اهل خانه مشغول ميكرد تا اينكه با اصرار پدرش با دختر يكي از مردان ثروتمند كه از دوستان پدرش بود ازدواج كرد. از همان روزها بود كه رفتار ايشون تقريبا عوض شد، ابتدا بهانه گيري ميكرد، اما با گذشت زمان اين بدرفتاري ها از او ادم ديگري ساخت. او به هيچكس مخصوصا همسرش كوچكترين اهميتي نميداد، كمتر در مراسم ديني و مهماني شركت ميكرد و ديگر خبري از طراوت جواني نبود. ادمي شد از سنگ. اقاي پاركينز و همسرش چند وقتي را بدون بچه زندگي كردند، چون ايشان زياد بچه نميخواست، ولي مگه ميشه زندگي كرد بدون اينكه بچه دار شد؟ باز هم با اصرار بزرگترها بچه دار شدند. راستش وقتي اگوستين به دنيا اومد اقا كمي ارام تر شد ولي زياد طول نكشيد كه بد رفتاري رو شروع كرد. اين رفتارها بدتر هم شدند وقتي پدر و مادرت كه اون زمان هر دو در خانه كار ميكردند اعلام كردند قصد ازدواج دارند. اقا اون روزها اصلا حال خوشي نداشت. اقاي پاركينز چند روز قبل از مراسم ازدواج، پدرت را به اتاقش خواند. بعد از مدتي پدرت از اتاق بيرون اومد. وقتي او را ديدم متوجه شدم بسيار نگران است. همان روز از اقاي پاركينز بزرگ درخواست كرد به او اجازه دهد به همراه مادرت مزرعه را ترك كند ولي چون دليل قانع كننده اي نداشت و اقاي پاركنيز بزرگ هم نميخواست دو تا از بهترين كاركنانش را از دست بده به اونها اجازه نداد. اونها نتوانستند مزرعه را ترك كنند ولي چند روز بعد خانم پاركينز يعني مادر اگوستين، به طور ناگهاني و بدون هيچ حرفي اينجا را ترك كرد و عجيب اينكه اقاي پاركينز هم اعتراضي نكرد و هيچ وقت دنبال او نرفت. مدت زيادي از ازدواج پدر و مادرت نگذشته بود كه اقاي پاركينز بزرگ فوت كرد و اقا مسئول مزرعه شد. حالا او هر كاري دلش ميخواست ميكرد زيرا نه پدري بود كه او را منع كند نه همسري. رفتار او با پدر و مادرت از همه بدتر بود و تقريبا اجازه نميداد ديگران زياد با انها ارتباط داشته باشند. چند سال بعد وقتي مادرت توسط ان ياغي ها كشته شد پدرت باز تصميم گرفت مزرعه را ترك كند ولي باز هم موفق نشد. من صداي اقاي پاركنيز را شنيدم كه به پدرت گفت بايد تا اخر عمر اينجا بماند و زيردست او سخت ترين كارها را انجام دهد. با همه ي اينها سالها گذشت و تو و اگوستين توسط پدرانتان بزرگ شديد. من تمام اينها را گفتم كه بداني اقاي پاركينز هميشه اينطور نبوده و به هر دليلي كه رفتارش عوض شده ما بايد هميشه به او وفادار بمانيم و تمام خواسته هاي او را انجام دهيم، حتي كوچكترين انها را، ميفهمي كه؟

مايكل در حاليكه به حرفهاي اما فكر ميكرد بعد از چند لحظه گفت:

-          بله، حتما. فهميدم.

-          پس از اين به بعد بيشتر مراقب رفتار و روابطت با ديگران باش.

مايكل حالا دقيقا منظور اما را از گفتن تمام اين حرفها فهميده بود. شايد تمام اين حرفها نوعي هشدار بود. اما بعد از گفتگو به خانه بازگشت ولي مايكل همان جا نشست و به حرفهايي كه شنيده بود فكر ميكرد. چرا رفتار اقاي پاركينز عوض شده بود؟ ايا به خاطر ازدواج دو خدمتكار خانه بود؟ چه حرفهايي بين پدرش و اقاي پاركينز زده شده بود كه پدرش تصميم گرفته بود مزرعه را ترك كند؟...   ولي هيچ جوابي نداشت.

 

ادامه دارد

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.