Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی یازدهم | نوامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

سیب (قسمت هفتم)

پریا.ف.

Queer_as_folk007@yahoo.com

 

درد. تنها چيزي که تو 48 ساعت گذشته حس کردم.

نميدانم بدنم چقدر ديگر تحملش رو داره، چقدر ميتونه بدون اينکه متلاشي بشه اين درد رو تو خودش جا بده. سرم را روي ميز ميزارم. دعا مي کنم اين آخرين نفس هایم باشه. بسته شدن دستاي کسي رو دور کمرم حس ميکنم. چشمامو ميبندم.

- "آه..."

نغمه. کسي که جهنمي رو که توش هستم برام کمي سرد ميکنه. چشامو باز ميکنم و بهش لبخند ميزنم. لبخند کوچکي لباشو از هم باز مي کنه. حالا ميدونم تا وقتي اون هست منم ميتونم با دردم کنار بيام.

***

دو روز قبل -  ديدگاه آهو

رو به روش ايستاده بودم، منتظر توضيحش بودم. منتظر دليلش بودم، ميخواستم بدونم چرا اينکارو با من کرد. چرا؟ باهاش چيکار کرده بودم. دهنش رو باز کرد و بعد چند ثانيه دوباره بست. بهش خيره شده بودم، توقع نداشتم کم بياره، مي دونستم عذرخواهي نميکنه. مغرور تر از اين حرف هاست که بگه اشتباه کرده، اما منتظر دليلش بودم. دهن خودم رو که باز مونده بود سريع بستم و بعد با عصبانيت بهش گفتم:

- "نمي خوام بيشتر از اين دروغات رو بشنوم. من خر رو بگو که باور کردم ديشب تنها ميري خونه. شيدا لطف کن دور و ور من نيا که حالم ازت بهم ميخوره. با اين همه ادعات. تو هم مثه همه ي اوناي ديگه اي. تا يه دختر ديگه ميبيني همه چيز يادت ميره. براي خودم متاسفم که انقدر خر بودم."

رومو ازش برگردوندم و به سمت در خروجي اومدم.

- "آهو گوش بده"

صداي شکستن آخرين تيکه ي قلبم رو شنيدم، بغضم ترکيد و همين طور که گريه ميکردم ازش دور شدم.

****

نميدونم با چي و با چه حالي به خونه برگشتم. فقط ميدونم  وقتي رسيدم مستقيم سر ذخيره ي قرص ها رفتم و اولين آرام بخشي رو که زير دستم اومد، توي دهنم گذاشتم. آب لازم نبود. ديگه فکر نميکنم اين نيازاي کوچيک برام اهميتي داشته باشه. ديگه فکر نميکنم هوا اهميتي داشته باشه. توي اتاقم رفتم و در رو روي خودم قفل کردم. زحمت عوض کردن لباسام رو هم به خودم ندادم. همونجا پشت در روي زمين نشستم و سرمو روي زانوهام گذاشتم. اجازه دادم قرصه بقيه کار ها رو بکنه. چند دقيقه چشام روي هم افتاد و ديگه چيزي حس نکردم.

- "آهو...آهو.. در رو باز کن"

با صداي بلند مامانم و با مشت هايي که به در ميزد چشمامو باز کردم. نميدونم چه مدت خواب بودم. فقط ميدونم هوا تاريک شده بود. بلند شدم، دستم رو به سمت چشام آوردم که عجيب ميسوختن. متوجه خيسيشون شدم. جالب بود. توي خواب بدون رويا گريه کرده بودم! چيه من به آدميزاد رفته بود که اين رفته باشه. اشکم رو پاک کردم و در رو براي مامانم که همچنان مشت ميزد باز کردم.

- "معلوم هس چي شده؟؟ نه واسه ناهار صدات کردم جواب دادي ..نه شام. گفتم نکنه بلايی سرت اومده. بابا اين در صاحب مردتو از تو قفل نکن دلم هزار راه رفت"

- "ببخشيد"

- "ببخشم؟؟؟ همين؟ نمي خواي بگي چته؟ چرا چشات اينطوريه؟ گريه ميکردي آهو؟ چرا لباستو عوض نکردي؟"

دوباره بغضم ترکيد. سوييچ ماشينم رو برداشتم و گفتم: "دارم ميرم بيرون. منتظرم نمون. تو بخواب."

- "اين موقع شب؟ ميدوني که ساعت چنده؟"

الکي سرمو به نشونه آره تکون دادم و از کنارش رد شدم. در خونه رو بستم و به سمت ماشين دويدم. پشت فرمون، چند دقيقه اي بی هدف به رو به روم نگاه کردم و بعد ماشينو روشن کردم و به سمت خونه ي مرجان رفتم.

***

- "آهو يه لحظه آروم باش. عزيزم گوش بده ببين من چي ميگم بعد اگه خواستي دوباره اين ديوونه بازياتو ادامه بده"

ساکت شدم، يه نفس عميق کشيدم و گفتم "باشه. بگو ببينم برنامه ي نابغه ات چيه" بهم چپ چپ يه نگاهي کرد و از سر جاش بلند شد.

_ " اون دختره که پارسال واسه اعتيادش، ديگه نيومد دانشگاه يادته؟ همون قد بلنده"

تو چشاش زل زدم و گفتم: "مرجان به خدا اگه با اون دوست شده باشي الان ميام با همين پاشنه کفشم ميزنم تو سرت که مغزت بياد سر جاش. انقدر دوست دختر نداشتي که به عقلت فشار اومده"

- "گمشو بابا دوست دختر چيه. خفه شو گوش بده. حالا يادته؟"

سرمو تکون دادم.

- "ميدونستي با عشق شما ارتباط داشته؟"

- "نه؟؟؟؟ شيدا؟"

- "اوهوم."

- "خب! شوک بر انگيزه. چون اصلا به شيدا نمياد! اما که چي؟"

- "من آمارشو در آوردم. اسمش گيتا غفوريه و الانم ترک کرده و تو يه مرکز ترک اعتياد خارج از شهر کار ميکنه. شمارش رو گير آوردم و قرار گذاشتم که فردا ببينيمش."

- "خب هنوزم نميفهمم اينا به من چه ربطي داره؟"

- "چون مادرزاد خنگ به دنيا اومدي. تو ميخواي شيدا برگرده يا نه؟"

- "نه"

سوالي که فکر لازم نداشت.

- "ميخواي بعد از کاري که با تو کرد بره با دختر خارجيه تا آخر عمر به خوبيو خوشي زندگي کنه؟"

- "نه."

بازم فکر لازم نداشت. ازش متنفر بودم. ميخواستم همينقدر که من شکستم بشکنمش. ميخوام بفهمه عذاب کشيدن چيه. ميخوام آرزوي مرگشو بکنه. ازش متنفرم.

- "خب يه چيزي به من ميگه، کليد عذاب دادن شيدا دست گيتاست"

با اينکه هنوزم نفهميده بودم سرمو تکون دادم

- "الان هم برو بخواب. فردا تويي که بايد رانندگي کني"

- "عمرا"

و چشمامو روي هم گذاشتم و بعد چند دقيقه خوابم برد.

***

 فردا، تمام راه از پنجره به بيرون نگاه ميکردم. در واقع نگاه ميکردم اما نميديدم. تو سرم قيامت بود. يعني کارم درست بود؟يعني شيدا واقعا مستحق اين کار بود؟ معلومه که آره. اصلا جاي سوال نداره. اون بدتر از اينا هم حقشه. سرمو تکون دادم و گذاشتم افکار بيخودي از ذهنم بيرون بياد. رومو به سمت مرجان برگردوندم و قبل اينکه حرف بزنم گفت: " الان ميرسيم." دوباره به جاده خيره شدم و منتظر موندم.

 

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.