|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی دوازدهم | دسامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
بچه بازی، میراث پدری؟ فرخ قسمت دوم
آقای دومی موضوع چنان داشت به شوخی پیش می رفت که خود من نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم. اوّلی که ظاهراً فقط شاهد بود، با ذوق پته ی دومی را روی آب می ریخت. داستان از این قرار بود که این آقای دومی (که سربازی اش را هم تمام کرده و سال هاست که کار می کند) به همراه دو نفر دیگر پسر بچه ای را با وعده ی پول به پارکینگ خانه می برند و... داستان پارکینگ معروف تر از آن است که نیاز باشد تا آخرش را بنویسم. پس مستقیم به اصل مطلب می رسم! به نظر نمی رسید این آقای دومی خیلی هم از خجالت رو به مرگ باشد. پیشینه ی ایشان را هم خوب می دانم. از آن دختر بازهای حرفه ای که کارش با یکی دوتا دختر هم راه نمی افتد و از زور "مردانگی" خدا را بنده نیست. با این وجود امروز از بچه بازی اش با خنده تعریف می کند و خیلی هم خجالت نمی کشد. موضوع جالب توجه درباره ی ایشان این است که؛ دو سال پیش از رابطه اش با یکی از دوستان ترنس خودم خبردار شدم. هنوز که هنوز است وقتی به آن اشاره ای می کنم تا بناگوش سرخ می شود و به سرعت موضوع را عوض می کند. چرا؟ چرا رابطه ای که در هجده سالگی (به میل خودش) با یک جوان بالغ داشته باعث شرم است، ولی به پارکینگ بردن یک کودک آن هم در سن بیست و اندی سالگی آنقدر عادی است که نه تنها از بازگو شدن آن برای من تا بناگوش سرخ نمی شود که این کار را گروهی هم انجام داده است! جواب این سوال در تفاوت دو کلمه نهفته است، همجنس گرایی و بچه بازی! بچه بازی برای انسان امروزی پایبند به حقوق بشر، هم وزن جنایت است ولی رابطه ی هم جنس گرایانه تنها خبری است که آن قدرها هم هیجانی نمی انگیزد. امّا برای انسان سنّتی در کشور ما این موضوع کاملاً برعکس است. چرا که در این قشر، تنها نکته ی شرم آور، خدشه پیدا کردن "مردانگی" است ومردانگی تا زمانی که موضع شما موضع قالب مطلق باشد خدشه نمی بیند. مثال: آن هایی که به خدمت مقدس سربازی مشرف شده باشند (یا از نزدیکان شنیده باشند) بدون شک داستان "روی سر یک نفر ریختن" را می دانند. خود من از این "افتخار" معاف بوده ام ولی از هر که پرسیدم، جواب شندیم که این مطلب به هیچ عنوان مطلب پنهانی نیست. گروهی یک نفر را به شوخی یا به جدی "خفت" می کنند و... این داستان هم به اندازه ی کافی معروف هست. اما سوال اینجاست که چرا افراد متجاوز، شاد و شنگول با خاطره ی این عمل می خندند ولی قربانی تجاوز باید سرش را پایین بیاندازد و دور و برش هم حرف بزنند و... جواب در همان نکته ی بالایی است. افراد متجاوز "مردانگی" خود را دارند. حالا از دور دستی هم بر ...ی داشته باشند مگر چه اشکالی دارد؟ ننگ مرد سنتی (خود آگاه یا ناخودآگاه) در این است که خود را "تسلیم" کند و کودک بودن شریک جنسی تضمینیست برای آن که فرد (یا دیگران) بداند او از کسی استفاده کرده است، نه کسی دیگر از او! برادر برزگوار، جناب آقای سعدی شیرازی می فرمایند: می رفت و هزار دیده با او همچون شکری لبی و پوزی باز آمد و عارضش دمیده مانند شبی به روی روزی چندان که نشاط کرد و بازی در من اثری ندید و سوزی گفتا شکرم بیار و بادام گفتم نخرم سرت به گوزی تو پار گریختی چو آهو وامسال بیامدی چو یوزی سعدی خط سبز دوست دارد نه هر علف جوالدوزی خلاصه این که پسر بچه ای که آقای سعدی تا دیروز "خاطر اندر شکنج موی" ایشان داشت، ریش در آورده و همین گناه بس که سرش را به آن قیمتی که در بیت چهارم آمده است هم نمی خرد! ببینید "ریش" چه تاثیر ژرفی بر احساسات (به قول دوستان ادب دوست ما، عرفانی و معنوی) استاد سخن پارسی گذاشته است! البته ایشان ذکر می کنند که "خط سبز" را دوست دارند، مادامی که به "هر علف جوالدوزی" مبدل نشده باشد. ایشان قبلاً هم هشدار داده بودند که: بر حاشیه ی دفتر حسن آن خط زشت منویس که رونق کتیبت ببرد یعنی لطفاً ریش در نیاورید چون زشت می شوید. سوال اینجاست که اگر ریش بد است، سعدی چرا "خط سبز دوست دارد"؟ چرا وقتی موهای نرم روی صورت به ریش تبدیل شد بد می شود؟ پاسخ با شما! در کل احساساتی که با زحمت زیاد بسیاری از ادبا به "عشق الهی" تعبیر می شود، در گام اول باید معشوق را از همان مردانگی مذکور خالی کند تا عشق در بگیرد. هزاران داستان از عشق این عرفا به "شاهد"های رنگارنگ، جدا از علاقه ی ایشان به پسرها به این مسئله اشاره دارد که معشوق تا زمانی به درد می خورد که هویت مستقلی نداشته باشد. آن زمان است که می شود او را با کلام و اشک و آه به آسمان هفتم رساند. اگر عشق به این کودکان معنوی بود، این سوال بی پاسخ می ماند که: مگر پسری که هنوز ریش هم در نیاورده از زندگی چه می فهمد که این طور کعبه ی آمال این عارفان و صوفیان و خرد ورزان و ادیبان شده است؟ مثال بسیار بارز این مدعا، "فرخی" است که عاشق غلام است (از گفتن آن هم ترسی ندارد) و برایش اشکالی هم ندارد که منتی هم بکشد: ای پسر نیز مرا سنگدل و تند مخوان تندی و سنگدلی پیشه ی توست ای دل و جان .... تو غلام منی و خواجه خداوند من است نتوان با تو سخن گفتن و با خواجه توان باز این چه شورش است؟ باور کردنی نیست که این فرهنگ تا چه اندازه در تاریخ ما جای دارد. در بخش اول این مقاله (شماره ی قبل) این شعر را از محتشم کاشانی آوردم: خاست غوغایی و زیبا پسری آمد و رفت شهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت مدّعی منع سخن کرد ولیکن به نظر در میان من و آن مه خبری آمد و رفت محتشم سیر نچیدم گل رسوایی او که شتابان به سرم پرده دری آمد و رفت در این قسمت مایلم اشاره ای بکنم به جایگاه و شخصیت این شاعر بزرگوار، که موفّق نشده است به اندازه ی کافی "گل رسوایی" پسر بچه ی فوق را بچیند! نخست دقّت کنید که این بیت تا چه ندازه برایتان آشناست: باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است هرچه از خاستگاه مذهبی قوی تری آمده باشید با آن آشنا تر هستید. شاهد بازی محتشم نه تنها موجب بدنامی و احتمالاً حذف او در میان شریعت مداران شیعه نشده است، که بی تفاوت به آن او را در موقعیتی چنان والا قرار می دهند که گاهاً بسیاری دیگر با او قابل مقایسه نیستند. تعریف زیر از تارنمای "طرقبه"، بدون کوچک ترین دست بردی آورده شده است. این تعریف بدون بزرگ نمایی، بهترین تعریفی است که از جایگاه محتشم کاشانی در میان شیعیان وجود دارد:
«در میان شاعران شیعه و مدیحه سرای خاندان امامان شیعه، محتشم کاشانی به
عنوان نام آورترین شاعر عاشورایی به شمار میرود. بچه بازی و همجنس گرایی در حالی که بزرگان فرهنگ کشور ما با این خیال راحت از نظر بازی ها و بچه بازی های خود می گویند. قشر میانه ی اجتماع ما سالیان دراز است که همجنس گرایان را به بچه بازی متهم می کنند و از وجودشان، ترس در جامعه می افکنند. در واقع عشق دو انسان به یک دیگر اگر از مقام برابر باشد برای آنان قابل پذیرش نیست. دو همجنس گرا (چه مرد و چه زن) دروابط خود نه تنها از دیگری برتری جویی نمی کنند، که بدون شک از شروع رابطه، رضایت یک دیگر را اصل می دانند. هرگز نمی شنوید که همجنس گرایان از نگه داشتن یک بچه (آن هم بدون اهمیت دادن به وجوه انسانی مانند حق انتخاب) در خانه، و تجاوز به او شادمان زندگی کنند. یک رابطه ی همجنس گرایانه، مانند تمامی روابط افراد بالغ بر پایه ی انتظار و تعلّق ساخته می شود. همجنس گرایان هم مانند سایر انسان های سالم، از یک دیگر انتظار هم راهی و مسوولیت پذیری دارند. رابطه ای که در فرهنگ ما به عنوان "بچه بازی" شکل گرفته بود (که امروز بیشتر عوارض آن موجود است و خود آن به شکل اصلی دیگر دیده نمی شود) کوچک ترین شباهتی به یک زندگی مشترک ندارد. چه بسا از بنیاد چنین هدفی را هم دنبال نمی کرده است. تقریباً تمامی این بچه بازانی که امروز به عنوان پایه گذاران فرهنگ ما مطرح هستند، دارای زن و بچه و خانواده بوده اند. تنها تعبیر امروزی از آن روابط می تواند "برده داری جنسی" باشد، که خوشبختانه در کشور ما بروز قابل توجهی ندارد ولی در اقمار فرهنگ فارسی مانند افغانستان (که در شماره ی قبل به آن اشاره شد) همچنان فاجعه آفرین است. (توضیح بیشتر درباره ی وجود بچه بازی در میان ادبا و متفکرین کشورما در کتاب "شاهد بازی در ادبیات فارسی" به خوبی ارائه شده است. خوانندگانی که به دنبال بررسی بیشتر این مطلب هستند می توانند به آن رجوع کنند. اهداف و محتوای این مقاله با کتاب فوق تفاوت هایی زیاد و روشن گر دارد) این مسئله نمونه ی دیگری از نیاز جدی تمامی ما به غبار روبی از فرهنگ حاکم است. فرهنگی که در آن از تجاوز به کودکان به عشق الهی تعبیر می شود (البته کودکان فقط تا زمانی که ریش نداشته باشند می توانند خدا را نمایندگی کنند!!!) و از عشق سالم و احترام متقابل دو انسان بالغ به عنوان "فساد فی العرض"! امیدوارم در ماه محرم آینده هر بار که به "باز این چه شورش است" برخورد می کنیم، این شعر محتشم کاشانی نیز در گوشمان زنگ بزند. و پایه ای باشد برای بازنگری در نگاه هایمان. ای زهر خندهٔ تو چو شهد و شکر لذیذ زهر تو از نبات کسان بیشتر لذیذ از قد و لب ریاض تو را ای بهار ناز هم نخل نازک آمده و هم ثمر لذیذ قدت که هست نیشکر بوستان حسن سر تا به پاست لذت و پا تا به سر لذیذ دشنام تلخ زود مکن بس که در مذاق زهریست این که بیشتر است از شکر لذیذ روزی هزار گنج نهادی شکر فروش بودی اگر شکر جو لبت ای پسر لذیذ آن لب که من گزیدهام امروز کافرم گر میوهٔ بهشت بود این قدر لذیذ مطرب ز محتشم غزلی کن ادا که هست نظم وی و ادای تو با یکدیگر لذیذ
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |