Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال اول | شماره ی دوازدهم | دسامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

پاک (قسمت آخر)

احمد

gay_love32@yahoo.com

 

 اگوستين در اوايل حضورش در موسسه وضعيت خوبي داشت و هيچ مشكلي احساس نمي كرد تا اينكه روزي او را به دفتر مدير خواندند. وقتي وارد دفتر شد زن ميانسالي را پشت ميز ديد. زني گندم گون با تمام ان لباسها و جواهراتي كه زنان شيك پوش شهري به تن مي كنند. اگوستين پرسيد با من كاري داشتيد؟ زن كه او را از بالا تا پايين به دقت بررسي كرده بود پرسيد شما اقاي پاركينز هستيد؟

-          بله

-          اهل نيروانا؟

-          بله، درسته مشكلي پيش اومده؟

-          نه، در فرم نوشتيد كه پدرتون اقاي چارلز پاركينز هستند، درست ميگم؟

-          بله، شما ايشون رو ميشناسيد؟

-          نه، فقط ميخواستم ببينم اطلاعاتي كه در فرم نوشتي درسته يا نه. ميتوني بري.

اگوستين دفتر مدير را ترك كرد ولي باز هم بعد از چند روز او را خواستند. اينبار زن روي يكي از صندلي هاي كنار پنجره نشسته بود . ديگر ان لباسهاي شيك را به تن نداشت و ظاهري كاملا ساده را براي اين ملاقات ترجيح داده بود. مدير از او خواست تا روي يكي از صندلي ها، روبروي او بنشيند.

-          فكر ميكنم مشكلي پيش اومده كه من رو خواستيد!

-          در واقع نه، من بيشتر مايلم كه با تو كمي حرف بزنم البته اگر قول دهي همه چيز همين جا بماند.

-          البته

-          و قول بدهي كه ناراحت يا عصباني نشوي

اگوستين خيلي تعجب كرده بود. اين تقريبا اولين گفتگوي جدي او با مدير موسسه بود و اين حرفهاي كاملا عجيب زده شده بود.

-          بله سعي ميكنم.

-           خوب اقاي اگوستين پاركينز ميدوني كه اسم من خانم كينگ هست درسته؟

-          بله

-          البته من در سالهاي بسيار دور با اسم ديگري هم خوانده ميشدم. ميتوني حدس بزني كه اون چي بوده؟

-          نه خانم

-          پاركينز

-          پاركينز؟

-          بله

اگوستين از جايش برخاست و فقط به صورت خانم كينگ خيره شده بود، نميدانست چه بگويد به سمت در خروجي رفت، اما لحظه اي ايستاد،  برگشت و پرسيد :

-          يعني شما؟!

-           بله

شنيدن اين حرف مثل ان بود كه اب سرد روي اگوستين ريخته باشند. او كاملا در جايش ميخكوب شده بود. خانم كينگ ادامه داد: من تحقيق كردم و حالا مطمئنم تو همان فرزندي هستي كه سالها منتظرش بودم.

اگوستين اصلا نمي فهميد او چه ميگويد، منتظرش بوده؟ پس چرا او را ترك كرده؟ اين همه سال كجا بوده؟ چرا حالا كه او به بي مادري عادت كرده بود خود را معرفي ميكرد و وارد زندگيش ميشد؟ ايا پدرش ميدانست همسرش در اين شهر است؟

-          شما حق نداشتيد اين حرف را به من بزنيد.

-          تو مرد جوان در جايگاهي نيستي كه به من بگويي چه بايد بكنم.

-          ولي اين كار شما مربوط به من است، نه؟ من مرد جواني هستم كه دوران كودكي و نوجواني و تمام لحظاتي را كه به پشتيباني يك مادر نياز داشتم را پشت سر گذاشته، و حالا ديگر مادر برايش مفهومي ندارد.

-          بله ولي من هم زني هستم كه در اين سن نياز دارم که به فرزند و همسري تكيه داشته باشم.

-          شما همسر داشتيد!

-          نه.

-          پدر من هنوز ازدواج نكرده است!

-          او هيچوقت ازدواج نكرده بود.

اين جمله چه معنايي داشت؟ هيچوقت؟ اصلا بايد حرفهاي اين زن را باور كرد؟ اگوستين به سرعت از اتاق خارج شد. او تا دير وقت در خيابانها قدم ميزد به سوالهاي بي جوابي كه در ذهنش بودند فكر ميكرد. چند روز بعد را سعي كرد چيزي از گذشته ي  خانم كينگ بفهمد. از حرفهاي كاركنان قديمي موسسه و ساكنان محله فهميد كه خانم كينگ سالها قبل از نيروانا به انجا امده و با سرمايه اي كه از پدرش به ارث برده بود اين موسسه را راه انداخته بود. اگوستين تقريبا يك هفته بعد به دفتر مدير رفت و درخواست كرد ايشون رو ملاقات كند و منشي هم بلافاصله اجازه داد. وقتي وارد شد فهميد كه خانم كينگ منتظرش بوده. خانم روي همان صندلي نشسته بود و به خيابان نگاه ميكرد. اگوستين ابتدا حرفي نزد و به دقت خانم را نگاه كرد. بعد از چند لحظه پرسيد: شما درباره ي حرفي كه زديد مطمئنيد؟ خانم كينگ نگاهي به او كرد گفت: بيست و پنج سال پيش مرد جواني به نام چارلز پاركينز با دختري به اسم اليزابت كينگ ازدواج كرد و تو هم حاصل ان هستي. او سپس پشت ميز رفت و عكس كهنه اي را از كشوي ميز بيرون اورد. اگوستين نگاهي به عكس انداخت. چهار نفر در عكس بودند. پدرش و خانم جواني كه كاملا مشخص بود همين خانم كينگ است، كنار هم نشسته بودند و نوزادي هم در اغوش بانوي جوان بود، اگوستين ميتوانست پدربزرگش را نيز كه پشت سر انها ايستاده بود تشخيص دهد. اين عكس مدركي غيرقابل انكار بود. بايد مي پذيرفت كه خانم كينگ مادرش است.

-          درسته

-          بله، مطمئنا درسته!

-          خوب حالا چه ميشود؟

-          قرار نيست اتفاقي بيفتد. تو فقط بايد قول بدهي چيزي به كسي نگويي مخصوصا به پدرت.

-          چرا؟

-          خواهي فهميد. ميدانم كه سوالات زيادي داري. مطمئن باش كه جواب انها را خواهي فهميد.

و حالا اگوستين مادري را كه به گفته ي ديگران خانه را ناگهان ترك كرده بود پيدا كرد. زني كه پدرش هيچوقت از او حرفي نزد. زني كه انها حتي عكسي از او در خانه نداشتند.

هفته ها ميگذشتند و مادر و پسر كمي به هم نزديك شده بودند ولي خانم پاركينز همان شخصيت را حفظ كرده بود و به ذهن هيچكس نمي رسيد او زني است كه بعد از سالها فرزندش را ديده است. يكبار خانم پاركينز در يكي از ملاقاتهايشان از اگوستين پرسيد: تو الان تقريبا بيست و دو سال داري. هنوز ازدواج نكرده اي؟ اگوستين كه لحظه اي از ياد مايكل دور نشده بود چشمانش برقي زد و گفت : نه. 

-          اما مثل اينكه كسي را انتخاب كرده اي.

-           خوب راستش بايد بگم بله.

-          دوستش داري؟

-          نه تنها دوسش دارم بلكه حاضرم همه چيزم رو براش بدم.

-          خيلي خوبه، هركسي كه قصد ازدواج دارد بايد همين طور باشد. همه بايد با عشق ازدواج كننند. هميشه عشق است كه به يك زندگي واقعي منجر ميشود. عشق حريمي است از دادن، گرفتن، خنديدن و گريستن، كه من در زندگيم فقط بخش اول و اخر را تجربه كردم.

در طول هفته هايي كه ميگذشت اگوستين سوالاتي را از خانم پاركينز ميپرسيد بدون انكه جوابي بگيرد. اوايل پاييز بود و چندين هفته از جدايي گذشته بود كه اگوستين نامه اي را مبني بر اينكه به زودي در خانه خواهد بود نوشت. نامه همه را و مخصوصا مايكل را بسيار خوشحال كرد. او كه از دوري عشقش بسيار غمگين بود و حتي بعد از حرفهاي اما كاملا روحيه اش را از دست داده بود حالا دوباره جان گرفته بود و روزي چندبار اتاق اگوستين را وارسي ميكرد تا مطمئن شود همه چيز براي حضور او اماده است.

روزهاي اخر دوره بود كه خانم پاركينز، اگوستين را به اتاقش خواند تا جواب سوالهايش را بدهد. خانم پاركينز ابتدا گفت كه چون اگوستين را در طول اين چند هفته شناخته و دريافته كه او ميتواند واقعيت را درك كند ميخواهد اتفاقات گذشته را به او بگويد.

-          من اصلا دلم نميخواهد تو مرا زني بوالهوس بداني كه زندگيش را بدون دليل ترك كرده. من مايلم تو تمام واقعيت را بداني. بيست و پنج سال پيش پدربزرگت به خانه ي ما امد و با پدرم ملاقاتي داشت. چند روز بعد او همراه پدرت دوباره به خانه ي ما امد. بعد از ترك انها پدرم به من گفت كه انها قرار گذاشته اند كه من و پدرت ازدواج كنيم. من كسي را كه قرار بود همسر من باشد فقط يكبار و همان شب ديدم، ولي نميتوانستم به پدرم اعتراض كنم. من ان زمان دختري جوان بودم، با تحصيلات مناسب و دنبال عشق و زندگي واقعي بودم اما حرف پدرم هميشه اين بود كه عشق ازدواج را خلق نميكند، بلكه اين ازدواج است كه به عشق منجر ميشود، البته من الان كاملا با اين حرف مخالفم، ولي از انجا كه به پدرم اطمينان داشتم تن به ازدواج دادم. ما ازدواج كرديم. از همان روزهاي اول كاملا مشخص بود كه پدرت به هيچ وجه راضي نيست. من هيچ علاقه اي در او نميديدم و همين باعث نااميدي من هم ميشد، خيلي سعي كردم توجه او را جلب كنم و همراه او باشم،  اما چارلز هيچ تمايلي نسبت به من نداشت. فكر كردم شايد بچه او را به من علاقه مند كند. روزهاي اول بعد از تولد تو فكر كردم موفق شده ام ولي گذشت زمان روزها نشان داد كه او تغييري نكرده. او هيچ وقت مرا در مهماني ها و مراسم همراهي نميكرد و هميشه در كنار كاركنان، در مزرعه بود. گاهي رفتاري ميكرد كه اصلا معني انها را درك نميكردم، البته يك روز همه چيز را فهميدم. چند روزي بودكه همه از شنيدن اينكه دو تا از خدمتكاران قصد ازدواج دارند خوشحال بودند، به جز پدرت كه از شنيدن اين خبر كاملا بهم ريخته بود. يك روز او خدمتكاري را كه به زودي داماد ميشد به اتاقش خواند. من به طور تصادفي از جلوي در رد ميشدم  كه صداي پدرت را شنيدم، ابتدا صداي او زياد واضح نبود زيرا با صدايي حرف ميزد كه من هرگز از او نشنيده بودم، خيلي گرم و ارام، ولي نميدانم كه خدمتكار به او چه گفت كه صدايش ناگهان تبديل به همان صدايي شد كه براي من اشنا بود، حالا به وضوح ميشنيدم كه او چه ميگفت، حالا دليل تمام بدرفتاري ها و خشم او را فهميده بودم. تمام ان حرفها هنوز در گوشم است، حرفهايي كه با شنيدن انها فهميدم من جايي در زندگي او ندارم و چند روز بعد هم خانه را بدون تو ترك كردم چون ميدانستم انها به من اجازه نخواهند داد تو را با خود ببرم.

-          چرا؟ مگه پدر چه گفت؟ شما با هم مشاجره كرديد؟

-          مشاجره نه فقط چند كلمه بود و همه چيز تمام شد.

-          فقط چند كلمه؟ ميتونم بدونم چي؟

-          من از پدرت پرسيدم كه ايا به او علاقه داشت و اون جواب مثبت داد.

چه ميشنيد! يعني پدرش به پدر مايكل علاقه مند بوده؟ بله همين بود دليل تمام رفتارهاي پدرش. رفتارهايي كه پدرش با مايكل داشت به خاطر خشمش از پدر مايكل بود. شايد به خاطر مادر مايكل چون عشقش را از او دزديده بود.

حالا در عصر پاييزي مرد جوان با ذهني مملو از دانسته ها و ندانسته ها در راه خانه بود.

امروز عصر قرار است اگوستين ، به خانه و اغوش او برگردد. همه چيز در خانه براي پذيرايي از اگوستين اماده بود. اقاي پاركينز در مزرعه به كارها رسيدگي ميكرد و گفته بود كه براي استقبال نمي ايد. مايكل تصميم گرفت لباس و ساعتي را كه اگوستين برايش خريده بود بپوشد تا با اراسته ترين ظاهر او را ملاقات كند. به اتاق اگوستين رفت و همه چيز را از نظر گذراند و مطمئن شد كه همه چيز مرتب است. در كمد لباس را باز كرد و لباسهايش را كه انجا گذاشته بود پوشيد. موهايش را شانه زد و از حتي كمي از عطر اگوستين زد. خودش را در اينه نگاه كرد و براي لحظه اي اگوستين را در كنار خود احساس كرد. روي تخت نشست و منتظر صداي كالسكه شد. احساس عجيبي داشت، سرشار از عشق و دلتنگي. ناگهان در باز شد و هيكل تنومند اقاي پاركينز در چهارچوب در نمايان شد. مايكل از جا پريد و با اين حركت ساعتي را كه هديه گرفته بود و روي تخت گذاشته بود به زمين افتاد و شكست. اقاي پاركينز تكه چوبي در دست داشت و  صورتش كاملا سرخ شده بود.

-          تو ميداني كه من از دزدي متنفرم. ان هم دزدي از اربابت؟ دزدي از پسر من؟ تو حق نداري به اين وسايل دست بزني ولي حالا داري از انها استفاده ميكني؟!

اين همان بهانه اي بود كه اقاي پاركينز سالها منتظرش بود تا انتقامش را از پسري كه به خاطرش از عشقش دور مانده بگيرد. او نميخواست  دوباره در زندگيش او را ببيند. مايكل در پي فرصتي بود تا از انجا برود ولي در جاي بدي گير افتاده بود، راه گريزي نبود. اقاي پاركينز بدون اتلاف وقت به مايكل حمله كرد و با همان ضربات اول از شدت ضربه چوب شكست، اما اقاي پاركينز قصد نداشت مايكل را رها كند. با ضربات مشت و لگد او را از اتاق بيرون انداخت و وقتي مايكل سعي كرد از او دور شود، پسر را با تمام زور به پايين پله ها هل داد. مايكل غلط زنان از پله ها پايين افتاد و براي لحظه اي سرش به حفاظ پله ها خورد. وقتي به پايين رسيد مثل عروسكي بي جان همان جا ماند. اما كه به صداي داد و فرياد گوش ميداد به سرعت بالاي سر پسر رسيد و اقاي پاركينز هم چند پله بالاتر ايستاده بود.

-          مايكلمايكلاقاي پاركينز انگار او ...

اقاي پاركينز پايين امد. مايكل به ارامي چشمهايش را باز كرد، گويي در بي هوشي هم از نزديك شدن اقاي پاركينز ترسيده بود.

-          خوب شد كه هنوز زنده اي وگرنه مجبور ميشدم چند نفر را صدا كنم نعشت را ازاينجا ببرند. زود بلند شو و از خانه ي من برو بيرون. اصلا دلم نميخواهد تو را دوباره در اين اطراف ببينم، پس تا جايي كه ميتواني از اينجا دور شو.

مايكل به سختي از جا بلند شد. به نظر ميرسيد چيزي را نميبيند يا متوجه چيزي نيست. تلو تلو خوران به سمت در رفت،  اقاي پاركينز در را باز كرد و دوباره او را به بيرون هل داد و در محكم پشت سر او بست.

ساعتي از رفتن مايكل نگذشته بود كه صداي كالسكه در مزرعه طنين انداز شد. اقاي پاركينز،  اما و ديگران براي استقبال امدند. اگوستين با خوشحالي پياده شد و به سمت انها رفت. با نگاهش دنبال چيزي ميگشت، دنبال نوري درخشان از چشمان يك فرشته، اما هرچه نگاه كرد مايكل را در بين انها نيافت، ته دل كمي احساس نگراني كرد ولي چيزي نگفت. وقتي وارد خانه شدند باز هم خبري از او نبود. به اتاقش رفت به اميد انكه مايكل را در انجا بيابد. اما فقط چند تكه چوب و ساعت شكسته را ديد. همان ساعتي كه او با تمام عشقش به مايكل داده بود. چرا ساعت به جاي انكه روي دست مايكل بنشيند روي زمين افتاده بود؟ مثل انكه اصلا قرار نبوده ان دست را همراهي كند. ان چوب ها چه بودند؟ بعد از چند دقيقه چراغي روشن كرد و به سرعت از پله ها پايين امد. از بالاي پله ها چشمش به لكه اي در پايين اخرين پله افتاد. با كمي دقت مطمئن شد كه خون است. لكه خوني كه به علت تاريك بودن فضاي خانه در ان ساعات، كسي متوجه ان نشده بود. به اشپزخانه رفت و از اما و ديگران پرسيد كه چه اتفاقي افتاده بود ولي جوابي نگرفت و سراغ پدر رفت.

-          شما كسي را كتك زده ايد؟

-          كتك نه فقط كمي داد و فرياد.

-          مايكل؟

-          بله. او از خانه فرار كرد، بله، اون دزد جوان از خانه فرار كرد. واقعا خيلي خوب شد. اون فقط براي ما هزينه داشت نه چيز ديگر.

-          اما ... شما حق نداشتيد ...

با اين حرف اقاي پاركينز رو كرد به اگوستين، ميشد شعله ي خشم را در چشنمانش ديد. اگوستين هم ميدانست كه با پدرش نميتوند كاري كند، پس از خانه خارج شد. نگاهي به  مزرعه انداخت و به سمت دروازه رفت. از هر طرف چندصد متري دويد تا شايد او را بيابد، اما كوچكترين نشانه اي از او نبود. ساعاتي از شب گذشته بود كه به خانه بازگشت. مستقيم به اتاقش رفت.  ساعت شكسته را برداشت و پشت پنجره نشست. از خود ميپرسيد چرا صبر نكرده بود تا او برسد؟ يعني ترسش از عشقش بيشتر بوده؟ حالا كجا بود؟ با همين افكار و غرق در اشك همان جا نشسته بود. نميدانست چه كند، تصميم گرفته بود به دنبال او برود. در همين حال بود كه متوجه شد كسي با چراغي در دست، در ان وقت شب، وارد اصطبل شد. حتما خودش بود. از جا بلند شد و به سمت اصطبل رفت. ارام نزديك رفت و وارد شد. از ته اصطبل صدايي امد و اما ناگهان در انجا ظاهر شد. او چنان از ترس بر خود مي لرزيد كه نمي توانست چراغ را درست در دست نگه دارد. اما فكر ميكرد كه اقاي پاركينز انجا ايستاده ولي وقتي متوجه شد كه اگوستين انجا بود نه پدرش، گفت: بايد كمكم كنيد، من نميدانم چه كار كنم، مايكل ...  و با حركت دست به انتهاي اصطبل اشاره كرد. اگوستين سريع جلو رفت و ...  بالهاي فرشته اش شكسته بود ...  نيمه جان پشت توده اي از كاه افتاده بود. نزديكتر شد. قلبش گرفت. خون تمام سر و صورت  و بدن او را گرفته بود.

-          من او را به اينجا اوردم. نميتوانم دكتر خبر كنم پدرت نبايد بفهمد او اينجاست. هرچه سعي ميكنم با اين پارچه ها و داروها خون را بند اورم نميشود.

ولي اگوستين اصلا چيزي نميشنيد. اين صحنه وحشتناكترين كابوس دنيا بود. عشقش جلوي چشمانش در خون خوابيده بود. يخ وجودش فرو ريخت. اشك از چشمانش جاري شد و به سرعت كنارش نشست و سرش را در اغوش گرفت. خون گرم مايكل وجودش را اتش زد.

فرشته چشمانش را باز كرد. تصويري از صورت اگوستين، زيباترين موجود زمين را ديد. صداي قلب او را همان طور كه در اغوشش خوابيده بود براي هميشه در گوش نگه داشت. به ارامي لبخندي زد.

-          اقا ... مثل اينكه اون ديگه ...

اگوستين در حاليكه جسم بي جان مايكل را در اغوش داشت به ديوار تكيه زده بود و ديونه وار اشك ميريخت.

-          من همين امروز امدم. بعد از چند هفته. بعد از سالها حالا تو رفتي! نه مادري، نه پدري و تو هم ... بگو كجا رفته اي ... حرف بزن بگو چه كنم...

تمام اين  جملات بدون اراده از دهان او خارج ميشدند گويي قلب و ذهنش در جنگ بودند. اما چند قدم عقب رفته و همانجا روي زمين نشسته بود. اگوستين ديگر حرفي نميزد. به پنجره ي بالاي اصطبل كه قرص ماه از ان ديده ميشد خيره شد بود، گويي با كسي در انجا حرف ميزد.

زمان به سرعت گذشت بدون انكه هيچ يك از ان دو متوجه باشند. هوا كاملا روشن شده بود كه اما صداي خدمتكاران را شنيد كه او و اگوستين را صدا ميزدند. ناگهان از جا برخاست. متوجه اگوستين شد كه كنار مايكل دراز كشيده بود. چشمانش به اطراف مي چرخيدند، انگار حركت چيزي را دنبال ميكند. هيچ حسي در صورتش نبود، گويي روحش كوچ كرده بود، شايد به دنبال ارامش.

افراد وارد اصطبل شدند و اقاي پاركينز هم پشت سر انها وارد شد.  جلو امد. كسي حرفي نميزد. اقاي پاركينز براي دقايقي به فرزندش و جسدي كه كنارش بود نگاه كرد. سپس رو به اما گفت:

-          ان مرد زندگي مرا نابود كرد و پسرش زندگي پسرم را.

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.