|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال اول | شماره ی دوازدهم | دسامبر 2009 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
سیب (قسمت هشتم) پریا.ف. Queer_as_folk007@yahoo.com
گيتا از آخرين باري که ديده بودمش خيلي عوض شده بود... اما چشماي عسليش و پوست تقريبا برنزه اش مثل قبل بود. چهره اش پخته تر و جذاب تر شده بود. قد بلند بود و متناسب. يادم اومد که اهل شنا بود. ناخودآگاه وقتي ديدمش لبخند زدم. منو ياد يه نفر مي انداخت. همون کسي که عاشقانه دوسش داشتم و تا سر حد مرگ ازش متنفر بودم. چهره ي مقتدر و جديش که آميخته به يه مهربوني خاص بود و عينک فانتزي مشکي رنگي که رو چشاش بود بيشتر شبيه يه نويسنده يا يه استاد نشونش ميداد تا مربي ترک اعتياد. جلو رفتم و بهش سلام کردم. اما گذاشتم فرمون ماجرا دست مرجان باشه. همين طور که مرجان گيتا رو روشن ميکرد من هم کم کم متوجه نقشه اش شدم و بهش لبخند زدم. مثل هميشه نابغه. منتظر شدم تا نظر گيتا رو بدونم. بالاخره گفت: "ميدونم چقدر موضوع براتون اهميت داره و شيدا رو هم ميشناسم. اما اينطور آدمي به نظر نمياد. من هميشه بهش احترام گذاشتم. هميشه حکم الگو رو برام داشته. اما باز هم حرفي ندارم. من هستم اما آهو با اين کار اون هيچ وقت نميبخشت." - "ميدونم. اينطوري بي حساب ميشيم." مرجان گفت: "نميخواي بدوني اين وسط به تو چي ميرسه؟" - "هه! مگه نميگي دختره از فرانسه اومده و خيلي خوشگله؟" - "چرا" - "پس ديگه سوالي نمونده!" خنديدم و همون جا يه ساعتي باهم حرف زديم. دختري رو که هميشه دورادور به چشم يه آدم لات ميديدم، کم کم ميشناختمش. متوجه شيطنت و مهربونيش بودم و ميدونستم از پس برنامه بر مياد. نغمه براي کسي مثل گيتا 3 ثانيه اي جون ميده. بعد از کلي حرف زدن شماره ام رو به گيتا دادم و قرار شد از همون روز عصر شروع کنيم. تو مسير برگشت به مرجان گفتم: "ميخوام اسمتو عوض کنم." - "چي بذاري؟ سوپر من؟ " - " نه! خانم دکتر اختاپوس. آخه اين نقشه هاي شيطاني چطوري به کلت ميرسه؟؟" خنديد و گفت: "والا زياد سرچ نکن چون خودمم نفهميدم! گمونم اون شبي که مامانم و بابام..اهم اهم..چهارشنبه سوري بوده!" - "نه بابا کار تو از اين حرفا گذشته! احتمالا کروموزومي چيزيت شکسته خودت خبر نداري!" انگشتش رو رو لبام فشار داد و گفت: - "فوضولي موقوف!" خنديدم و بقيه راه رو که خيلي کوتاه تر از مسير رفت به نظر ميومد با خوشحالي گذروندم. *** نزديک ساعت 6 کم کم استرس ام بالا رفت. شيدا امروز عصر کنفرانس داشت و ميدونستم نغمه خونه تنها نمي مونه. گيتا يه ساعت پيش اينجا اومد و بعد سمت خونه ي شيدا رفت. تا منتظر بيرون اومدن نغمه باشه. نميدونستم چي ميگذره. چي شده و قراره چي بشه. فقط بي صبرانه منتظر بودم. *** ديدگاه نغمه همون روز - يک ساعت قبل - "نغمه مطمئني نميخواي پيشت بمونم؟ ميتونم کس ديگه اي رو جاي خودم بذارم." - "نه عزيزم. بچه که نيستم. کارم که تموم شد ميرم يه گشتي ميزنم. ميام پيش تو که شام بريم بيرون. قبوله؟" - "البته" نميدونم چرا بالا پايين ميرفت. لباسش رو پوشيده بودم و روي تخت نشسته بود. من جلوي آينه نشسته بودم و موهام رو شونه ميزدم. بلند شد به سمت من اومد و شونه رو از دستم گرفت و شروع به شونه کردن موهام کرد. بهش لبخند زدم. - "هميشه نقطه ضعفت بوده." - "چي؟" از قيافه اش معلوم بود جا خورده. دوباره علامت سوال شده بود. خنده ام گرفت. - "موهاي من! يادمه قبلا هر شب موهاي منو شونه ميکردي. دلم واسه اين کارت تنگ شده بود." دستش رو که پايين موهام بود گرفتم و بوسيدم. - "مرسي شيدا. مرسي که دوباره منو تو زندگيت راه دادي" از تو آينه لبخندش رو ديدم. به شونه کردن موهام ادامه داد. نميدونم چرا امروز اينطوري بود انگار که نگران چيزي باشه. گذاشتم با شونه زدن موهام آروم بشه. اما نشد. بلند شدم. شونه رو از دستش گرفتم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبامو رو لباي پر و صورتيش گذاشتم. وقتي ازش جدا شدم، بهش لبخند زدم. عاشق نگاهش بودم. ميدونستم عاشقمه و منم دوسش داشتم و ديگه هرگز ترکش نميکردم. پيشونيم رو بوسيد و گفت" "مواظب خودت باش و شب هم فراموش نکن." - "من از همين الان دارم ثانيه شماري ميکنم." بهش چشمک زدم و اونم بعد چند ثانيه با بي ميلي از در خونه بيرون رفت. *** سعي کردم خودمو سرگرم کنم. ايميل هام رو چک کردم و يکم تو کتابخونه ي شيدا چرخيدم تا شايد که چيز جالب پيدا کنم که به چشمم نخورد. اين بشر انگار از درس خوندن خسته نميشه! تا دانشجو بود که تا صبح درس ميخوند. الان هم که درسش تموم شده ول نميکنه. خسته شدم. لباسم رو پوشيدم تا بيرون بيام و يه گشتي بزنم. هنوز سر کوچه نرسيده بودم که نزديک بود زير ماشين برم. امان از دست رانندگي ايراني. برگشتم تا به راننده چپ چپ نگاه کنم که ديدم ميشناسمش. از دوستاي شيدا بود. اسمش رو يادم نميومد اما مطمئن بود تو عکساي دسته جمعي شيدا و دانشجوهاش ديده بودمش. از ماشين به سرعت پياده شد و طرف من دوييد. - "طوريتون نشد؟؟؟؟؟ به خدا حواسم نبود. اصلا تو يه دنياي ديگه بودم." - "نه من خوبم اما انگار تو خوب نيستي. رنگت پريده!" - "اوه بيخيال من. بهر حال ببخشيد. معذرت ميخوام." برگشت که سمت ماشينش بره. صداش زدم. - "شما از دوستاي شيدا نيستي؟" - "ستوده؟؟؟ شما از کجا ميدونين؟" - "من يکي از دوستاشم. چهره ات به نظرم آشنا اومد. تو عکسا ديده بودمت." - "آره من قبلا خيلي با شيدا رفيق بودم. گرچه استادم بود اما نزديک بوديم. يادش بخير چند سالي هست نديدمش." با صداي بوق ماشين پشت سرش از جا پريديم. خنديد و گفت: "کوچه رو بستيم. اگه کاري نداري و بيکاري بيا بريم يه جايي بشينيم. يه قهوه اي چيزي بزنيم و از شيدا غيبت کنيم." خنديدم و گفتم " قبوله. فقط يه چيزي؟" با نگراني نگاهم کرد و گفت:چي؟ گفتم: "اسمتو به من نگفتي" خنديد و گفت: "ميخوام بدزدمت! نميخوام نشوني بدم. گيتا هستم ." - "خوشبختم. من هم نغمه." - "حالا که آمارو داري بريم؟" خنديدم و سوار شدم. *** اين دختر باور نکردني بود. اونقدر خنديدم که دل درد شديم. صاحب کافي شاپ چند بار تذکر داد و خواست که ساکت باشيم. احساس دوران دانشجوييم رو داشتم. گيتا از من کوچيک تر بود. حدودا 5/6 سال. خيلي جذاب بود. از اون قيافه هاي دختر کش يا شايدم تو کيس اين پسر. نميشد فهميد. خيلي تو نخش بودم. حرفاي با مزه اي ميزد. از کاراي شيدا تقليد ميکرد و مدل حرف زدنش رو در مياورد. کم کم داشتم نفس کم مياوردم از بس خنديده بودم. بالاخره گيتا گفت: "گمونم تا يه سال ذخيره خنده ات جور باشه نغمه خانوم." - "گمونم بتونم صادر هم بکنم انقدر زياد بود." خنديد و گفت: "پاشو بريم. اين يارو الان ميزنه نرممون ميکنه." ديدم حق با اونه. بلند شدم. کيفم رو برداشتم و سمت صندوق رفتم. گيتا دستم رو گرفت و گفت:" اوه..اصلا فکرشم نکن. من هيچ موقع با يه خانوم با شخصيتي مثه شما بيرون نميام و بذارم اون حساب کنه." لبخند زدم. اما تودلم خنديدم. مطمئنا تو تيم ما بود. اگر تا الان شکي مونده بود. الان رفع شد. نميدونم اين موضوع چرا انقدر براي من مهم بود. بيرون اومديم و به سمت ماشينش رفتيم. دستش رو گرفتم و گفتم: "من هنوز وقت دارم. اگه کاري نداري يکم قدم بزنيم." چشماش برق زد و گفت: "من مخلص اين قدم زدنام." دوباره خنديدم و گفت: "پس به قول خودت حله؟" گفت: "حله" و تلفنش زنگ زد. با شرمندگي گوشيش رو باز کرد و گفت: "مرجان جون شما برين من نميام. نه چيزي نشده يه دوست رو ديدم و ميرم بيرون. نميرسم با شما بيام." بعد خنديد و گوشي رو قطع کرد. نفهميدم کجاي حرفش خنده داشت! اما در کل اين بشر خودش خنده بود. بهش نگاه کردم. سمت من اومد و دستش رو دور شونه من انداخت و به من گفت: "کجا بريم؟" به لبخندش خيره شدم و گفتم: "هرجا که تو بگي."
ادامه دارد...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |