Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی سیزدهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

تو هم عاشقی؟

امین

 

مدام می دوید و فریاد می کشید "من این نبودم . من این نبودم....!"  وجودش از آتش غم می سوخت و آه سردی روی لبانش بود. انگار کسی را نمی دید؛ فقط می دوید و فریاد می کشید. دیگر برایش مهم نبود که کجاست و اینکه همه عابرینی که با سرعت از کنارشان می گذشت او را دیوانه خطاب می کردند.

 

کمی دورتر محسن مشغول خرید کردن بود که در مسیر با جوان بر خورد کرد، اما این یک برخورد عادی نبود. همان چیزی بود که شاید جوان مدت ها در انتظارش بود. در اثر این برخورد شدید تمام میوه هایی که محسن خریده بود به روی زمین پخش شد و جوان مجبور شد از حرکت باز ایستد. خم شد تا میوه ها را جمع کند اما محسن که از چهره جوان، غمی بزرگ را در چشمانش دید دستانش را گرفت و به آرامی او را بلند کرد. جوان که خیلی خجالت کشیده بود گفت: "من رو ببخشید تقصیر من بود اصلا شما رو ندیدم."

 

"با این عجله کجا می رفتی؟"

 

"راستش از خودم فرار می کردم. قصد داشتم به جایی بروم که هیچ اثری از خودم نباشد."

 

محسن که این سخنان را از زبان جوان شنید یقین پیدا کرد که او از مشکلی درونی رنج می برد که اینگونه شتابزده می دوید. چند ثانیه ای تنها سکوت بینشان حکم فرما بود. انگار جوان تمایلی به حرف زدن نداشت و فقط به گنجشکانی که لا به لای درختان سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند نگاه میکرد. محسن هم زاویه دیدش را به همان سمتی چرخاند  که جوان می دید و بعد رو کرد به او گفت:

 

"می بینی با چه شادی و آسودگی این همه هیاهو راه انداخته اند؟"

 

جوان تا آن هنگام فقط داشت به پرندگان نگاه می کرد؛ با این حرف، یک مرتبه به سوی او برگشت و چند لحظه در چشمانش خیره شد. بعد با بغضی فرو خورده گفت:

 

"ای کاش من هم مثل این پرندگان بودم! ای کاش من هم آسوده و شاد بودم!" و بعد شروع کرد آرام آرام اشک ریختن. بعد از اینکه کمی آرام شد ادامه داد:

 

"نمی دانم؛ اما شاید اینکه شما را دیدم و با هم بر خورد کردیم فقط یک اتفاق ساده نبود. شاید اگر شما را سر راهم نمی دیدم باز هم به دویدن ادامه می دادم و معلوم نبود چه سر نوشتی در انتظارم بود. تنهایی وحشتناکی همه وجودم را فرا گرفته. از اینکه دیگر آن آدم سابق نیستم به شدت وحشت دارم. مطمئنم تغییراتی در من در حال اتفاق افتادن است که بد جوری مرا می ترساند."

 

"مگر قبلا چگونه بودی و الان چه هستی؟"

 

"اتفاقاً این سئوال یکی از بزرگترین سئوالات زندگی ام است و آن هم اینکه من واقعاً کی هستم؟ وقتی به روابطم با اطرافیانم نگاه می کنم می بینم خیلی عوض شده ام. انگار زندگی معنای خودش را از دست داده است. دیگر هیچ احساسی از زمین و آسمان و حتی خودم ندارم. دیگر نمی توانم به راحتی با کسی حرف بزنم یا ببخشم! از خودم بدم می آید و مدام در حال سرزنش خودم هستم. یادم می آید کسانی را که پیش خودم مسخره می کردم یا قبولشان نداشتم خودم هم مانند آنها شده ام و مانند آنها رفتار می کنم."

 

 جوان با گفتن این حرف دیگر ادامه نداد وسکوت کرد. انگار مانعی وجود داشت که او را اینقدر ناامید و مغشوش کرده بود و حالا محسن بود که آرام آرام به حرفهایش گوش میداد. بعد از سکوت کوتاهی که بین آن دو حاکم شد. محسن در حالی که چشمانش را بسته بود و عمیقاً نفس می کشید، آهسته زید لب از جوان خواست تا او هم همین کار را بکند. و بعد آرام به صورت دو زانو به روی زمین نشست. جوان که ابتدا از این رفتار او بشدت تعجب زده شده بود لحظه ای مکث کرد و تنها با چشمانی مضطرب به دور و بر خود نگاه میکرد و به شدت نگران بود...

 

 در ابتدا حرکات محسن به نظرش بی معنی می آمد، اما پس از مدت کوتاهی وقتی به چهره محسن در حالی که چشمانش را بسته بود نگاه میکرد، احساس کرد آرامش عمیقی در درونش جوانه زده. با اینکه نگاه های محسن را نمی دید، از پشت همان چشمان بسته لبخندی از مهر را احساس کرد. این نیرو آنقدر در درونش قدرت گرفت که نتوانست طاقت بیاورد و بدون توجه به اطرافش در کنار محسن به صورت دو زانو نشست و با او زمزمه کرد:

 

"ای خدای بزرگ که ما را آفریدی

عاشقانه دوستت داریم و به عشق تو عشق می ورزیم و دوست داریم هر آنچه را که تو دوست داری..."

 

محسن به آرامی چشمانش را باز کرد و از او خواست تا بلند شود. جوان وقتی از جایش بلند شد دقیقا نمی دانست که چه مدتی را دعا کرده است. اما احساس شادی و آرامش عمیقی در وزنش ریشه کرده بود. سرور و شعف خاصی در روحش زنده شده بود. این شادی زمانی به اوج خود رسید که در پشت سرش عده ای از مردم را دید که به صورت دو زانو با چشمانی بسته با آنها دعا می خواندند. باورش نمی شد! آنها دقیقا همان مردمانی بودند که او چندی قبل از این آنها را در حین عبور و قدم زدن با محسن دیده بود و بی تفاوت از کنارشان گذشته بود. اشک در چشمانش حلقه زد و محبت عمیقی با همراهان خود احساس کرد و با خود گفت که چقدر همه آنها را دوست دارد. محسن که اشکهای جوان را دید گفت:

 

"از همان نگاه اول فهمیدم که از مانعی رنج می بری و وقتی گفتی که داری از خودت فرار می کنی مطمئن شدم که فکر کردی خدا از تو بیزار شده و تو بنده ی خوبی نبودی! فراموش نکن که انسان برای عشق ورزیدن هم آفریده شده. برای محبت کردن ، برای محبت دیدن! در غیر اینصورت اصل آفرینش معنی نخواهد داشت. خداوندی که عاشق بود و عاشق مخلوقش بود و او را اشرف تمام موجوداتش قرار داد، انسان را آفرید تا به او عشق بورزد و انسان هم او را  دوست داشته باشد .

 

و نه از روی ترس و نه از سر اجبار یا اکراه دوست بدارد و عاشقش باشد. انسان آفریده شد تا دوست بدارد و دوست داشته شود. زمانی که برایم از احساست و از عدم پذیرش خودت و دیگران گفتی دانستم که روح لطیفی داری که اینگونه آزرده شده. چرا که قبل از تو انسانهای زیادی را دیده بودم که آنقدر سر در گم بودند که حتی فرصت ندادند به خودشان، که برای یک لحظه روابط خود را با خدا و حتی خودشان مورد بررسی و ارزیابی قرار دهند. خدا ما را به اشکال مختلف آفرید. و همه را یکسان دوست دارد. همان گونه که هستیم.

 

بدان فرزندم که قلبهای این انسان ها منجمد شده است و گرمای محبت در وجودشان خشکیده؛ اما تو خود را محکوم کردی و از رفتارهایت اظهار شرمساری نمودی. این جای بسی خوشحالی است که به تو بگویم تو انسان با محبتی هستی؛ چرا که عشقت به دیگران باعث شد از خود بگریزی. اما فرار نه به معنای دور شدن از خود، بلکه به معنای دور شدن از خودخواهی هایت بود. آنجا بود که یقین پیدا کردم مدتهاست با خدای خود صحبت نکرده ای که این چنین مضطربی. ببین چگونه دعا کردن، قلبها را به هم پیوند می دهد و دیگران هم همراه تو شدند؟! این است روابط انسان. تو از آنها دور شدی. آنها از تو دور نشدند. تو از واقعیت دور شدی، واقعیت از تو دور نشد. این ما هستیم که آن را پیچیده و تاریک می کنیم. فقط کافی است با پیوند دهنده اصلی در پیوند عمیق باشی. انسان تا زمانی که نتواند پیوندی قلبی با خدا بر قرار کند، با کل جهان و حتی خود بیگانه است. این بار به جای آنکه فرار کنی لحظه ای سکوت کن و تنها به پروردگارت بیندیش. آنگاه او را با تمام و جودت احساس خواهی کرد و روحت در آرامش ابدی آرام خواهد گرفت. و صدایش را در هیاهوی گنجشکان و در زمزمه نسیم خواهی شناخت.

 

این دنیا مادی است و دو قطبی. خوب و بد. این ما هستیم که خوب و بد می کنیم. برای خدا هر چه که هستی خوب مطلق هستی و خواهی بود. خداوند تو را اینگونه که هستی دوست دارد فرزندم."

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.