Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی سیزدهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

به جای سرمقاله

«در ابتدا که خداوند آسمان ها و زمین را آفرید، زمین خالی و بی شکل بود و جوراب ها بو می داد و ناگهان خداوند دید جوراب یکی از بندگانش بو نمی دهد و تعجب نمود! آنگاه فرشتگان دیدند که این بنده به جای دعوا کردن قِر همی دهد، و فرشتگان چنان آشفته گردیدند که خداوند فرمود "هوموفوبیا" بشود! و شب گذشت و روز گذشت، این روز اوّل بود.

سپس خداوند فرمود که مومنین انقلاب کنند. و دگرباشان بدبخت تر از گذشته شدند. و مومنین هر که را که دوست داشتند کشتند و از دگرباشان بیشتر هم کشتند تا دیگر کسی الکی خوشحالی ننماید. و شب گذشت و روز گذشت، این روز دوم بود.

بیست سال که گذشت و هر سال گروهی از دگرباشان به بلاد کفر می گریختند و دست مومنان به آنان نمی رسید و چند جای مومنان همی سوخت. که ناگاه فرشتگان را خبر آمد که گروهی از دگرباشان (علیهم لعنه) به جای این که مثل بچه ی آدم بیایند اعدامشان کنند، در بلاد کفر نشریه ی چراغ می نویسند. و فرشتگان از خداوند بلند مرتبه پرسیدند که چرا این ها را سنگ نمک نمی گردانی و خدا گفت دستم نمی رسد، مگر نمی بینید در ترکیه اند؟ و شب گذشت و روز گذشت، این روز سوم بود.

پس مدّتی به شادی و بی پولی و ترس از جان گذشت و "آیین چراغ خاموشی" نبود و این می نوشت و آن ادیت می نمود و قرار بود که شرایط بهتر گردد. و مومنان به این فکر بودند که حالا که دستمان نمی رسد گاز بگیریم، چه کنیم که این ها یک کم دعوا کنند و دگرباشان دعوا نمی کردند و مومنان یواش یواش باور می کردند که بی دعوا هم می شود زندگی کرد. و شب گذشت و روز گذشت، این روز چهارم بود.

تا آن که در میان دگرباشان اختلاف در همی گرفت و آن یکی از طلا گوساله ای بساخت و این یکی جیغ بکشید و عصا فرو کرد و آب نیز نامردی نکرده آخ هم نگفت، آن یکی پنجول بیافکند و این یکی پاچه ی آن یکی به دندان درید و چراغ به "پت پت" افتاده بود. و مومنان از ذوقشان شلوارشان را عوض کردند. و شب گذشت و روز گذشت، این روز پنجم بود.

از آن به بعد آن به کار خود پرداخت و این بگفت که ارواح عمه ات خودم بهترش را درست می نمایم و چند جایش درد همی گرفت تا "ندا" بزایید و فرشتگان نمی دانستند که حالا خوشحالی بنمایند یا آب سرد بجویند. همانطور که فرشتگان دو به شک مانده بودند، گروهی از کفار در بلاد اسلام بیرق سبز علم نمودند که "شصت و سه درصدت کو؟" و فرشتگان ندانستند که شصت و سه درصدش کو. و در این میان گروهی از دگرباشان بانگ بر آوردند که اتحاد کنیم و اینجا که سر پل خر بگیری است، ما نیز خر خود بستانیم و شب گذشت و روز گذشت، این روز ششم بود.

و امّا در روز هفتم... » 

  فرخ مقدس - سفر پیدایش ندا

 

قرار بود سر مقاله ی این ماه به همین جا ختم شود ولی چهار نکته لازم به ذکر می نمود.

نخست از سوی خانواده ی ندا تولد حضرت عیسی و سال نوی میلادی را به تمامی شما عزیزان بویژه دگرباشان مسیحی شادباش می گویم. 

دو این که تولد ندا به تمامی نویسندگان و خوانندگانش مبارک.

سه این که بر خود می دانم از تمامی کسانی که در یک سال گذشته با مشکلات فراوان امّا عشق فراوان تر ندا را نوشتند و گرد آوردند و راهی خانه ها کردند تشکر کنم. با آن که تمامی ما باید بدانیم (و می دانیم) که ندا راه درازی در پیش دارد و تا اوجی که آرزوی تمامی ماست فاصله دارد، زحمت این دوستان هر چه نکرد، هر ماه به یاد ما آورد که کسانی هستند که بدون هیچ گونه چشم داشتی، شبها یا روزهایی را به فکر ما گذراندند و گاهی مهمانی ها و گردش هایشان را فدای آن کردند که ما بدانیم در تمام دنیا دوستانی داریم.

و نکته ی چهارم و پایانی این که، این نخستین شماره ی ندا به سردبیری من است و من آن چه در توان داشته ام را گذاشته ام تا تلاش های دوستان و همکارانم به بهترین شکلی به دست سایر دوستان برسد. امّا این به هیچ عنوان به معنی توهم ما برای ارائه ی بهترین کار ممکن نیست. راهی چنین دشوار را یقیناً بدون همفکری و یادآوری های خوانندگان نمی توان پیمود. ما را از پیشنهادات و بخصوص انتقادات سازنده ی خود محروم نکنید.

در پایان، این شماره را به یکی از آبرومندترین دانشجویان و مبارزان کشورمان، آقای مجید توکلی و همچنین به جوان ترین عضو خانواده ی ندا، پریای عزیز تقدیم می کنم.

دوست شما

فرخ  

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.