Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی سیزدهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

مصاحبه ی اختصاصی مانی زانیار با ندا

(بخش اول)

مرز بین حماقت و شجاعت کجاست؟ آیا راننده ای که در یک خیابان باریک پر رفت و آمد با سرعت به جلو می راند تا توانایی رانندگی خود را به رخ دوست دختر یا پسرش بکشاند شجاع است یا احمق؟ کسی که چشم در چشم نیروهای سرکوب گر می اندازد و خواست های خود و همنوعانش را بر سرشان فریاد می زند چه؟

آن چه می دانیم این است که عنصر خطر کردن در هر دو وجود دارد، امّا این خطر کردن کی ارزش است و کی ضد ارزش؟ پاسخ این سوال را اخیراً از یکی از فعالان مشهور حقوق دگرباشان ایرانی گرفتم.

مانی زانیار همجنس گرایی که حدوداً پنج سال پیش خود را جلوی دوربین قرار داد تا از شرایط همجنس گرایان ایرانی بگوید، به درخواست ندا برای مصاحبه پاسخ مثبت داد و در گفتگویی طولانی با من از تجربیات خود گفت.

شاید بتوان مانی را از صریح ترین فعالان دگرباش ایرانی خواند. مانی از گفتن باکی ندارد. و تاریخ زندگی او نیز نشان می دهد که در عمل نیز بی باک است.

امّا درسی که از او می توان گرفت این است: خط بین حماقت و شجاعت، منافعیست که به خود یا دیگران می رسانی. با سرعت بالا در خیابان پر رفت و آمد و تنگ راندن، نه به خود فرد نفعی می رساند، نه به دیگران. چه بسا جان کسی را هم بی دلیل بگیرد. امّا کسی که رو به سرکوب گران می ایستد و آماده است برای رساندن همنوعان خود از جان نیز بگذرد، احمق نیست. مانی سرنوشت خود را به کاغذی سفید بدل کرد تا فشارهایی که دگرباشان در ایران تحمل می کردند و می کنند را بر رویش نقش کنند. مانی از شهر و خانواده ی خود گذشت، تا دیگر کسی نتواند به دروغ ادعا کند که دگرباشان ایرانی در دنیایی پر از گل و بلبل زندگی می کنند. او جان و خانواده ی خود را در خطر گذاشت تا ظالمان او را در برابر چشم جهانیان قربانی کنند، و دنیا با دیدن این حقیقت وحشتناک، به شرایط ولقعی زندگی دگرباشان ایرانی پی ببرد.

این است که اسم کار او را از خود گذشتگی بزرگ می توان گذاشت. کاری که مانی کرد، تنها از سر شجاعت بود. کار او به معنای واقعی از خود گذشتگی بود. و دست آخر کار او کاری تاریخی بود!

با او در رابطه با زندگی، باورها و فعالیت های شخصی اش سخن گفتم و همچنین نظرات او را در باب شرایط امروز جنبش دگرباشان جنسی ایران، و آینده ی این جنبش جویا شدم. بخش نخست این گفتگو اینک پیش روی شماست.

  

فرخ: مانی زانیار رو چطور معرفی می کنی؟

مانی: ساعت چهار صبح نوزدهم دی 1361 بود که من ناخواسته به این دنیا پا گذاشتم. بعد از هزار نذر و نیاز، بعد از سه دختر، یک پسر به دنیا اومد که نسل خاندان رو ادامه بده. دوره ی جنگ رو دیدم. در سوسنگرد کمی زندگی کردم و در کل بچه ی جنگ هستم. و در تمام زندگی هم جنگیده ام و هنوز هم برای به دست آوردن حقوق خود و همنوعانم در جنگم. مانی به خودش فکر نمی کنه. بیشتر به فکر اینه که راه حلی برای هم احساس های خودش پیدا کنه که بتونن راحت تر زندگی کنن. ممکنه نتونم کار زیادی بکنم ولی تا جایی که بتونم سعی می کنم با هم احساس های خودم، مخصوصاً پناهندگانی که نیاز به همفکری و هم صحبتی دارند همراه باشم و این کار رو وظیفه ی خودم می دونم. الآن هم در آمستردام زندگی می کنم.

فرخ: الآن مجردی؟

مانی: بله!

فرخ: چرا؟

مانی: مجردم چون وقتی برای ارتباط ندارم.

فرخ: فکر نمی کنی یک فعال موفق خودش نیاز به آرامش داره؟ و خودش باید الگو باشه؟

مانی: من فکر نمی کنم که باید الگو باشم. و به نظر من تا وقتی بقیه آرامش ندارن و نمی تونن خودشون رو ابراز کنن، این وظیفه ی ماست که تلاش کنیم. به قول پروین اعتصامی:

دانی که را سزد صفت پاکی         آنکو وجود پاک نیالاید

تا خلق از او رسند به آسایش       هرگز به عمر خویش نیاساید

فرخ: گفتی قرار بود پسری بیاد و نسل خانواده رو نگه داره. ولی ظاهراً این پسر تصمیم نداشت که برای خانواده نوه ی پسری بیاره! چطور خودتو کشف کردی؟

مانی: کشف کردن من کمی عجیب بود. اولین کسی که من رو کشف کرد مادرم بود! مادر من که ایرانی نبود این مسائل رو خیلی خوب درک می کرد. وقتی رابطه ی من با پسرها رو می دید می فهمید ولی به من چیزی نمی گفت. تا خودم باهاش صحبت کردم و اون هم بهم گفت که مدتهاست که در جریانه. حتی با پدرم شرط هم بسته بود و این رو زمانی به من گفت که 22 سالم بود. ولی پدرم هرگز با این مسئله کنار نیومد. البته هیچ وقت هم مسئله رو باز نمی کرد تا درباره اش صحبت کنه. این پسر برای خانواده مهم بود. یادمه وقتی کوچیک بودم، پدر بزرگم جلوی همه ی بچه های فامیل من رو بغل می کرد و می گفت "باید تو رو ببرم پیش دکتر نوشاد ختنه ات کنم!" و من جیغ و داد می کردم و او هم ...ی من رو می کشید و آخر هم در شش سالگی همین کار رو کرد. (کمی بر افروخته می شود) این رفتارهای پدر بزرگم نشونه ی آرزوهای اونا بود.

فرخ: چی شد رفتی سراغ داستان ختنه؟

مانی: چون ختنه دردیه که همه ی ما به اجبار کشیدیمش، بعضی ها مثل تو بچه بودن و نفهمیدن ولی این یه در واقعیه!

فرخ: (کمی از کشیده شدن پای خودم به داستان شوک می خورم) یعنی تو مخالف ختنه ای؟

مانی: بله!

فرخ: چرا؟

مانی: چون احساس می کنم یه تجاوز به پسرهاست. البته تو بعضی جاهای دنیا دخترها رو هم ختنه می کنن که اون دیگه یک کار غیر انسانیه!  یادمه قبل از مدرسه رفتن، اواخر تابستون "مهری خانوم" – یکی از همسایه ها - اومد دور کمر منو با متر اندازه گرفت، گفتم برای چی؟ گفت "میخوام برات دامن بدوزم." گفتم چرا؟ گفت "میخوایم ببریمت پیش دکتر نوشاد ختنه ات کنیم!" منم فرار کردم. بعد بابا بزرگم و بابام گولم زدن گفتن میخوان برام اسباب بازی بخرن؛ راست هم گفتن، خریدن ولی بعد از اسباب بازی بردنم پیش دکتر نوشاد (!) منم خیلی دست و پا زدم، گریه و التماس، که دیگه پسر خوبی میشم، کار بد نمی کنم؛ هرچی گفتم قبول نکردن. بعد بابا بزرگم بغلم کرد بابامم شلوارم رو وسط مطب کشید از پام در آورد.

فرخ: ظاهراً این تو ذهن تو زیاد تر از کسایی که من تا حالا دیدم تاثیر گذاشته.

مانی: من احساس می کنم قسمتی از بدن من رو بی اجازه ی خودم کندن، که راه و روش دین رو ادامه بدن و بعدش هم که رفتم خونه، همه ی فامیل میومدن دامن من رو میزدن بالا ببینن چه خبره! این از درد خود عمل دردناک تر بود. ولی خوب جاش برام اسباب بازی زیاد آوردن. (می خندد) با این کارشون همه ی فامیل و همه ی خانواده به زور میخواستن که من رو مسلمون کنن، این حتی تجاوز به حق انتخاب دین آدم هم هست.

فرخ: درباره ی دین حرف زدی. می دونی که توی تمام دین ها، همجنس گرایی گناهه. به نظر تو همجنس گرای دیندار اصلاً می تونه معنا داشته باشه؟

مانی: می تونه باشه! دین ها همجنس گرایی رو قبول ندارن ولی من فکر می کنم آدم می تونه دین رو جدا و گرایشاتش رو جدا داشته باشه. من برای خودم تعریفی کردم و فکر می کنم تعبیر دینی ای که میگه همجنس گرایی حرامه؛ می تونه برای انسان هایی باشه که غیر دگرباش هستند و می خوان هوسرانی بکنند. شاید برای ما هم حرام باشه که با جنس مخالفمون ارتباط بر قرار کنیم. به هر حال من با این مسئله کنار اومدم و معتقدم که دین جای خودش و گرایش جای خودش رو داره.

فرخ: یعنی بر اساس این جملات می تونم به این نتیجه برسم که تو کلّاً خودت رو آدم دینداری می دونی؟

مانی: نه! زمانی می دونستم ولی امروز نه.

فرخ: چرا؟

مانی: دین دست و پای آدم رو می گیره و من از چیزی که دست و پام رو بگیره نفرت دارم.

فرخ: میشه اسمش رو گذاشت بی بند و باری؟

مانی: (چند ثانیه فکر می کند) چون... می دونی که تو جامعه ی ما بی بند و باری معنی بدی داره من اسمش رو بی بند و باری نمیذارم. من به چیزی اعتقاد یا تعهد ندارم ولی بی بند و بار نیستم. به نظر من اصلاً هیچ چیز ارزش این رو نداره که بتونه آزادی تو رو محدود بکنه. آزادی به نظر من از همه لحاظ، آزادی بیان، آزادی اندیشه... واقعاً گرون قیمته و برای من خیلی مهمه. من برای به دست آوردن آزادی امروزم خیلی سختی کشیدم و هزینه دادم. هزینه هم که البته همه اش مادی نیست! پس هیچ چیز به اندازه ی آزادی برای من ارزش نداره.

فرخ: اوّلین رابطه ی عاطفیت کی و چطور بود؟

مانی: فکر می کنم 13 یا 14 سالم بود با پسری به اسم ایمان. پسر همسایه مون بود. و ارتباط ما عاطفی بود و هیچ وقت به هم نمی گفتیم عاشقیم. اصلاً مفهوم عشق رو نمی فهمیدم. اون چهارم دبیرستان بود. حدود سه سال طول کشید و اون ازدواج کرد. و بعد از ازدواجش هم با هم بودیم. دوری هم رو نمی تونستیم تحمل کنیم.

فرخ: حتی بعد از ازدواجش؟!

مانی: حتی بعد از ازدواجش!

فرخ: و چطور تموم شد؟

مانی: ما دوست خانوادگی بودیم. در واقع رابطه وقتی به نوعی قطع شد که اون از ایران رفت و ما از هم جدا شدیم. البته هنوز هم با هم در تماس هستیم. اون انقدر من رو دوست داشت که زنش رو میفرستاد سفر که ما با هم باشیم.

فرخ: با این چیزایی که داری میگی برداشت من اینه که اون هم گی بوده. نه؟

مانی: نه، اون بای بود. البته بخاطر فشار خانواده مجبور بود که ازدواج بکنه. ولی خیلی مهربون و عاشق بود.

فرخ: برگردیم به دوره ای که خودت رو برای اولین بار کشف کردی. احساس هات بلا فاصله بعد از این موضوع چی بود؟ دچار بحران هویت نشدی؟

مانی: به هیچ عنوان دچار بحران هویت نشدم. نه احساس گناه و نه هیچ چیز دیگه ای که فکرش رو بکنی. فکر می کنم چون خانواده ام حمایتم کردند. مثلاً یک چیزی که هیچوقت یادم نمیره این خاطره است که ایمان زیر گلوی من رو بوسیده بود و گلوم کبود شده بود. وقتی داشتم می رفتم خونه خیلی از این موضوع آشفته بودم. مادرم که دید، ازم پرسید چی شده و من گفتم نمی دونم. مادرم خندید و گفت «حتماً خواب بد دیدی و من هم وقتی خواب بد می بینم این طور میشم!» من فهمیدم که اون هم می دونه داستان از چه قراره ولی درک می کنه. خیلی با من مهربون بود، به همین خاطر احساس سرخوردگی نداشتم.

فرخ: به عنوان یک دگرباش در ایران با چه مشکلاتی رو به رو بودی؟

مانی: مشکل خاصی نبود! فقط بچه های محل اذیت می کردن، توی مدرسه و دانشگاه اذیت می کردن، اگه سر کار می فهمیدن اخراجت می کردن و بد بخت می شدی. نمی تونستی تنها خونه اجاره کنی و وقتی می خواستی با کسی که دوست داری بری جایی نمی تونستی...

فرخ: شروع کارت به عنوان یک فعال حقوق دگرباشان چطور بود؟

مانی: شنیدی میگن شهر که شلوغ میشه قورباغه هفت تیرکش میشه؟! دیدیم اوضاع خرابه. همه به فکر سکس بودن و کسی اصلاً به فکر محافظت و شناخت خودش نبود. کاندوم نمی دونست چیه! طرف اصلاً حتی به این که ممکنه ایدز بگیره فکر نمی کرد. برای همین شروع کردم به گشتن و اطلاعات به دست آوردن. بعدش با گروهی آشنا شدم که تصمیم داشتند برنامه ای به عنوان "عید صدا" درست کنن. یا "جشن صدا" بود یادم نیست! آرشام پارسی روی یاهو یه روم درست کرده بود و در یک روز خاص از همه دعوت کرد که در اونجا شرکت کنند. پنج شش نفر بیشتر نیومدن. با همون پنج شش نفر کار رو شروع کردیم. آرشام هم خیلی خوب جلو میرفت و کارها رو  انجام میداد. قشنگی کار این بود که اصلاً هم رئیس و مرئوسی نبود. یک تیم کار می کرد. کم کم کارمون ادامه پیدا کرد و چراغ و رها شروع شدن. دلم می خواد از کسایی که اون موقع کار می کردن یاد کنیم. پیام شیرازی و پیروز مهرآیین رو می تونم نام ببرم.

فرخ: فقط همینا رو میتونی نام ببری؟

مانی: بقیه چون توی ایرانن نمی تونم اسمشون رو بگم.

فرخ: داستان فیلم Out in Iran (آشکار در ایران) چی بود؟

مانی: یک سال و نیمی از فعالیتم گذشته بود که تصمیم گرفتیم کارمون رو علنی کنیم. یک گروه از کانادا اومدن که از فعالیت های سازمان (PGLO) در ایران فیلمی تهیه کنن. که نشون بدن ما اصلاً وجود داریم؟! آرشام با من تماس گرفت و من رو در جریان گذاشت. البته قبلش یک بار با رادیو بی بی سی فارسی و یک بار با داگ آیرلند حرف زده بودیم ولی چون آرشام نگران امنیت ما بود هیچ وقت کار تصویری نداشتیم. آرشام نگران بود و قرار بود کسی جلوی دوربین صورتش رو نشون نده. فرید حائری نژاد (فیلم ساز شبکه ی CBC کانادا و سردبیر امروز رادیو زمانه در هلند) به من تلفن زد و گفت که از طرف آرشام تماس می گیرم و در ایرانم. در پاساژ ونک همدیگه رو دیدیم. فرید خیلی می ترسید. خوب همه ی این کار ریسک بود. بعد از شروع کار فرید گفت که میخوای صورتت سیاه باشه؟ یا فقط صدات باشه یا...؟ گفت من هر فیلمی تو ایران گرفتم خیلی موفق بوده، مخاطب خارج از ایران براش خیلی سخته که ببینه صورت کسی که داره حرف می زنه شترنجی شده. من هم این ریسک رو قبول کردم و جلو اومدم. هر چند از کیفیتش راضی نیستم ولی در نوع خودش بی نظیر بود. اولین باری بود که تو ایران یه همچین گزارشی ساخته شد.

فرخ: نمی ترسیدی از این کار؟

مانی: راستش رو بخوای نه! چون وقتی این کار رو انجام می دادم حس خاصی داشتم و نیرویی بهم می گفت این کار باید بشه.

فرخ: خانواده ات مخالفتی نداشتن؟

مانی: اونا زیاد در جریان نبودن؟

فرخ: آرشام؟

مانی: اونم وقتی دید که من مشکلی ندارم دیگه کاری نداشت.

فرخ: کلّاً میشه داستان رو این دید، یا خودت هیچ وقت این فکر رو داشتی که مثلاً تو خودت رو سوزوندی برای بقیه؟

مانی: من خودم رو برای بقیه نسوزوندم. من آبرو و موقعیت خونواده ام رو برای نسل آینده آوردم جلو. برای این که ذهن بقیه باز بشه، برای این که نشون بدم ما وحشتناک یا متجاوز نیستیم. به پدر و مادر ها بگم ما بچه های خودتونیم. خواستم از ما نترسن و بفهمن که ما لا به لای اونا داریم زندگی می کنیم. دلم می خواست به پدر و مادر ها بگم که نباید بچه هاشون رو ترد کنن.

فرخ: اگر چهار - پنج سال برگردیم عقب، باز هم همین کار رو می کنی؟

مانی: شاید یه کار بزرگتر هم می کردم!

فرخ: مثلاً؟!

مانی: مثلاً شاید از خانواده ام می خواستم که بیان جلوی دوربین. مثلاً مادرم رو می آوردم که به خانواده ها بگه بچه هاشون رو طرد نکنن! ما بچه های اونا هستیم. مهم گرایشات ما نیست. اونا نمی تونن عشقشون به ما رو از بین ببرن.

فرخ: بعد از پخش فیلم چی شد؟

مانی: زمانی که داشتم تهران رو ترک می کردم، یادمه یه آیینه داشتم و روش نوشتم " تنها کسی که مرا درک می کند، روزی زادگاه مرا ترک می کند " اینو برای خواهرم نوشتم. اون من رو خیلی درک می کرد. وقت بیرون اومدن من از ایران، بدترین شرایط بود. چون آرشام هم کانادا نبود و رفته بود آلمان. با بدبختی باهاش تماس گرفتم و بهم آدمایی رو معرفی کرد که با هاشون می تونستم برم ترکیه.

فرخ: چی شد که فهمیدی باید ایران رو ترک کنی؟

مانی: نمی خوام درباره اش حرف بزنم. وقتی بعد از چهار سال هنوز خواب های شبونه ی من اینه که دارن میریزن تو خونه که من رو بگیرن؛ یا من تو فرودگاهم و می خوان من رو بگیرن... یک هفته توی یه تاکسی سرویس قایم بشی که قاچاقچی بتونه خارجت کنه! خیلی سخت بود... از ایران به کسایی که قرار بود خارجم کنن زنگ زدم. اونام گفتن (ادای آن ها را در می آورد) "آره، بیا همه چیز حل میشه! راحت میشی. قربونت برم! بیا پیش خودمون!" ولی اونجا که رفتم خبری از اونا نبود. توی راه خیلی گریه می کردم. گریه ای که دیگه نمی تونم کشورم رو ببینم! به دوستام فقط زنگ می زدم و با گریه خداحافظی می کردم. یادمه باید می رفتم ارومیه. از اقدسیه که اومدم بیرون، اومدم سمت میدان نوبنیاد و به سمت اتوبان صدر تا به میدان آرژانتین برسم. و فقط همه ی خیابونا رو نگاه می کردم، جایی که بزرگ شده بودم، و می گفتم این آخرین باره که داری این جا رو می بینی پس خوب نگاه کن! اشکام می ریخت، می خواستم خوب نگاه کنم ولی نمی تونستم. اشک نمیذاشت! داشتم کشورم رو ترک می کردم!

با هزار دردسر وارد خاک ترکیه شدم. اونجا کسی منتظرم نبود. بر خلاف این که قرار بود باشن. فکرش رو بکن! کشوری که توش هیچ کس هم انگلیسی بلد نبود، منم که ترکی بلد نبودم. من ساعت 8 شب رسیدم، ماه رمضان هم بود. سیگار که می کشیدم همه چپ چپ نگاه می کردن. تو شهر سیواس اتوبوسم رو عوض کردم برای کایسری. 11 شب رسیدم کایسری. سریع رفتم یه کارت تلفن خریدم. و به اون آدمایی که باهاشون قرار داشتم تلفن زدم. اما اونا دست رد به سینه ام زدن. گفتن فلانی نیست، از اینجا رفته و قطع کردن. گفتن اگر کاری داشتی باز هم به ما زنگ بزن!!!

شوک بهم وارد شده بود، نمی دونستم باید چکار بکنم. شک قوی ای بود، گوشم صدای آدما رو نمیشنید، اونم تو ترمینال اتوبوس! فقط رفتم یه گوشه ای نشستم و گریه کردم، بعد به خودم گفتم یادت باشه، این راهیه که خودت انتخاب کردی. فکر کردم جایی که اتوبوس و مسافر هست، حتماً هتل هم باید باشه. یه هتل پیدا کردم و شب رو اونجا خوابیدم. خیلی هتل کثیفی بود ولی مجبور بودم.شب که نتونستم بخوبم. همه اش فکر می کردم یکی الآن مید منو می کشه. از ترکیه داستاناییی که شنیده بودم من رو می ترسوند...

فرخ: و فرداش؟

مانی: شب رو اونجا موندم تا صبح شد. صبح که می خواستم دوش بگیرم دیدم اصلاً حمامی در کار نیست! از هتل اومدم بیرون، رفتم دنبال اتوبوسا. با اتوبوس رفتم استانبول، حدود 12 ساعت تو راه بودم. برای منی که تا حالا این همه ساعت تو اتوبوس ننشسته بودم خیلی سخت بود. ساعت 10 شب رسیدم استانبول. از اتوبوس که اومدم پایین دیدم یکی بدو بدو اومد چمدون من رو بکش بکش، هی می گفت «ایرانی؟ هتل!» یه پسر کرد بود! بهش گفتم من یه هتل تمیز می خوام. اونم گفت، می برمت هتل به این شرط این که بذاری شب پیشت بخوابم. پسر بدی نبود! هم خوشگل بود هم تایپ من بود.

فرخ: (با خنده و تعجب زیاد) یعنی تو توی اون شرایط هم وقت پسر بازی داشتی؟

 مانی: نه! بذار الان میگم! (کمی چپ چپ نگاه می کند) امّا بعد دیدم اونقدر خسته ام که اگر برد پیت هم اومده بود سراغم نمی تونستم قبول کنم. من رو برد به یه هتل سه ستاره که خیلی هم خوب بود. ازش تشکر کردم. فکر می کرد قراره شب پیش من بمونه. منم بهش ک...ر زدم!

رفتم بالا و بهش پول دادم و به رسپشن هتل گفتم بندازنش بیرون. یه دوش گرفتم و رفتم از رسپشن پرسیدم که کجا می تونم یه سیم کارت بگیرم و به اینترنت دسترسی داشته باشم؟ گفت توی هتل اینترنت هست ولی برای سیم کارت باید بری اون ور خیابون، از پاساژ خرید کنی.

 

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.