Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی سیزدهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

یک داستان واقعی

رسول (سه شنبه، 26 آبان)


هوا خيلی سرد بود. من و فرامرز روبروی نمايشگاه گلستان، منتظر شايق بوديم. از صبح دانشكده بودم. شب قبل هم اصلا خوب نخوابيده بودم ؛سرمای هوا و خستگی و خواب آلودگی، چشم هام رو پر از اشك كرده بود. از شدت سرما ديگه داشتم می لرزيدم. سوييشرت فرامرز رو هم به سه لايه لباس ديگه ای كه پوشيده بودم اضافه كردم اما باز هم بی تاثير بود!

-          سلام!

-          معلومه تو كجايی خانوم خانوما؟!

-          سلام فرامرز... اين خاله مثل هميشه فقط غر ميزنه!

-          من خيلی گرسنمه!اول بايد بريم يه چيزی بخوريم... خوبی؟ آرايش نكردی؟!

-          آرايش؟ بلا به دور! من مردم!

-          آره ارواح عمه ات!

توی بوفه ی نمايشگاه، تنها چيزی كه به نظر قابل خوردن می اومد پاپ كرن بود. سه تا پاپ كرن گرفتيم و كم كم در حال قدم زدن می خورديم كه فرامرز طبق معمول چند تا از دوستان بی شمارش رو ديد!

-          شايق، اصلانمی شه منتظر فرامرز باشيم. بريم كتاب ها رو ببينيم، بعد به فرامرز زنگ ميزنيم...

نمايشگاه كتاب امسال اصلا به چيزی كه به خودم وعده می دادم شباهت نداشت. تقريبا ميشه گفت برهوت بود! اصلا جالب نبود...

-          حالا چی مي خوای بخری؟ وای! رسول اين پسره رو نگاه كن! الهی!

-          اه!  شايق! به خدا چشمات لوچ ميشه ها! مردی به خدا! اين جوری نگاه نكن.... وای خدا، فهميد....

-          خوب بفهمه!... دنبال چه كتابی مي گردی؟

-          نميدونی؟ واسه بار هزارم: شيمی آلی ولهارد. فكر كنم توی اين غرفه يه چيزايی پيدا بشه.

بنده خدا آقای فروشنده در حالی كه سعی مي كرد نشون نده داره با چشم هاش شايق رو ميخوره، گفت كه شيمی آلي نداره! سالن های نمايشگاه رو كه ديديم، به جايی رسيديم كه خوراكی و اسباب بازی كودكان و سی دی فيلم و اين جور چيز ها رو ميشد از غرفه های متعددی كه كنار هم بودن خريد. كنار غرفه ای كه سی دی فيلم های ايرانی رو می فروخت ايستادم...

-          وای شايق، نگاه كن شهاب حسينی!

-          ها؟ كو؟ كجاست؟ خانوم برو كنار! اينو ميگی؟ وووووووش!

غرفه ی اسباب بازی ها هم كه طبق معمول منو ياد كودكی می انداخت. كودكی ای كه بدون اون ها و در آرزوشون سپری شده بود...

-          راستی رسول تو پيِرس گم نكردی؟ من اين پيِرسه رو توی جيب شلوارم پيدا كردم...

-          چرا اتفاقا! اون شبی كه توی كوچه پس كوچه های انوری بينيم رو شكستن، پيرسمو هم گم كردم! بيا واسم بذار تو گوشم.

-          ماشاالله! چقدر هم كه بهت مي ياد !

داشتيم اون غرفه ها رو نگاه مي كرديم كه يك دفعه يه نفر از پشت سرم گفت:

-          ببخشيد آقا؟!

نگاهش كردم. مرد نسبتا جوانی بود كه سن و سالش، پشت اضافه وزن و ريش و سبيلش گم شده بود. حدود 25 سال داشت و بی سيم سياهی دستش بود كه منبع آلودگی صوتی به حساب می اومد كه داشت می رفت رو اعصابم!

-          بله؟

-          لطفا بيايد اين طرف...

-          بله؟ بفرماييد؟!

-          خوب هستين شما؟ لطفا با من بيايد.

و سرش رو كرد توی بی سيم. همين طور راهش رو گرفته بود و می رفت! فكر كردم فراموش كرده كه ما پشت سرش همين جوری بدون اينكه اصلا بدونيم كجا داريم می ريم، از 4 تا سالن نمايشگاه عبور كرديم!

-          می گم اين يارو مخش تاب داره ها! كجا داره ميره؟

-          نمی دونم... می ترسم رسول...

حس ترس نداشتم. بيشتر كنجكاو بودم كجا داريم می ريم.

-          می خوای اصلا بپيچونيمش؟

صدای گرفته ای از پشت سرم گفت:

-          بريد ببينم... يالا...

اين يكی ديگه كل صورتشو مو برداشته بود! به خودم گفتم: اين يكی ديگه اپيليت لازمه! بنده خدا كارش از تيغ گذشته!! با يه دست بی سيم رو گرفته بود و با يه دست منو هل می داد.

-          ا... ؟ واسه چی می زنی آقا؟

-          همين كه گفتم ... بريد ببينم...

شايق كه خيلی زودتر از من احساس كرده بود اين فضا به كلی متفاوت از فضای كودكانه ای هست كه چند دقيقه قبل داشتيم ازش لذت می برديم، به من اشاره كرد كه پيرسمو دربيارم. اون پيرسشو در آورده بود. اما من باز هم داشتم مثل يه شهروند امريكايی فكر ميكردم و بيشتر مشتاق بودم بفهمم پيرس گوش چه مشكلی داره، تا اين كه احساس خطر كنم!

به تعداد اون آدم هايی كه لباسهاشون ، فشن های مورد علاقه ی مامانم بودن(!) و پشت سرِ ما راه افتاده بودن و البته همشون بی سيم داشتن، اضافه ميشد. انتهای سه كنجِ يكی از سالن ها، فضای بسيار باريكی بود كه حتی من، با وجود لاغری بيش از اندازه، نمی تونستم ازش رد بشم. دو طرف اين فضا رو با فنس های آهنی لاين كرده بودند و اين شباهت انكار ناپذيری رو با لاين های زندان گوانتانامو به وجود آورده بود. بايد اعتراف كنم از اينكه يه فضای مشابه رو در واقعيت، در يكی از شلوغ ترين مكان های سرپوشيده ی شهر، در ايران می ديدم، بيشتر هيجان زده شده بودم! اون لاين به راه پله ی باريكيیختم می شد و اون راه پله به يه اتاقك می رسيد. همين كه وارد راهرو شدم، ترس عجيبی پيدا كردم. در نهايت تعجب، با وجود اينكه اطراف ورودی اون لاين 2 تا غرفه بود و كنار اين غرفه ها هم آدم های زيادی بودن، اون مكان بسيار دور از نظر بود. در عين حال از اون اتاقك ميشد همه جا رو تحت نظر داشت. شايق در حالی كه از ترس رنگش پريده بود، از بغل، آروم آروم راهروی آهن بندی شده رو طی می كرد. من هم پشت سرش می رفتم. به محض اينكه وارد اون راهرو شديم و در ديدرس عموم نبوديم، صدا های آدم های پشت سر ما بلند و بلند تر مي شد و با هر قدمی كه بيشتر در آن فضای عجيب برميداشتيم، لحن خطابشون بيشتر تغيير مي كرد! به آن پذيرايی عجيب، كم كم چيز هايی اضافه ميشد كه من اسمشو ميگذارم "كتك زدن و هل دادن". به ابتدای راه پله كه رسيديم، مثل اينكه شايق راه نجاتی پيدا كرده باشه، سريع از پله ها بالا رفت. من هم همين كار رو كردم. در اتنهای راه پله، اتاقك سر بازی بود كه نيمه ی بالايی ديوارهاش شيشه ای بود. سمت چپ، ميزی بود كه پر از بی سيم بود...  به نظر می اومد اونا فرستنده های بی سيم باشند... دور تا دور اتاقك را صندلی های  كثيفی چيده بودند. وقتي وارد اتاقك شديم، آن مرد نسبتا جوان، مثل اينكه از تنگنايی گذشته باشه، نفس عميقی كشيد و خودش رو  روی يكی از اون صندلی های كثيف انداخت. سايرين كم كم از راه می رسيدن و من هم بيشتر و بيشتر می ترسيدم. حال شايق توصيف ناپذير بود. لب هايش رو می جويد، به حالت عصبی بازو هاش رو ماساژ می داد و بانگرانی، زير چشمی بی سيم به دست ها را نگاه می كرد. من پشت سرش رو ميديدم. يكی از اون بی سيم به دست ها از راه پله بالا اومد. قد بلند بود و هيكل بسيار زمختی داشت. سيه چرده بود و مثل همه ی (نا) مرد های ديگه، ريش زيادی داشت. شال گردن بلند سياه داشت. پشت سر شايق ايستاد. قدش2برابر قد شايق بود. روی شايق خم شد. لحظه ی بعد با صدای ضربه از جا پريدم. اشك رو گونه هاش غلتيد. چند لحظه بعد كه دستش از سر شايق بلند شد، تازه فهميدم چی شده و ناخود آگاه، با صدای ناله ی كوتاهی خودم رو عقب كشيدم. ميزبان من هم پشت سرم بود. احساس كردم يك بلوك سربی روی سرم افتاد. اين هديه ی مرد نسبتا جوان بود. چشم هام گرم شد و من منتظر بودم ببينم كدام يك زودتر سرازير می شه: اشك يا خون...

-          ای ای ای ای! نگاش كن تو رو خدا...

شال گردن اون مرد بيشتر و بيشتر به زمين نزديك ميشد و صورتش كاملا نزديك صورت شايق بود...

-          خط لب زدی؟

و لحظه ی بعد صدای زنگ سيلی فضا را پر كرد. كاملا گيج شده بودم؛ نمی فهميدم داره چه اتفاقی می افته... خودم رو نزديك شايق رسوندم ...

-          ابرو هاشو ببين! زير ابروتو برداشتی؟

و زنگ خاموش ديگه ای كه دست سياهش با تماس با صورت شايق در فضا پراكند. دهانم از وحشت باز مونده بود و ناباورانه به شايق نگاه می كردم. مرد سيه چرده كه متوجه صورت وحشت زده ی من شده بود از روی شايق بلند شد و حالا متوجه موهای زيبای شايق شده بود. علاقه مندانه موهای اتو شده ی شايق رو تو مشت كشيد و گفت:

-          نگای موهاش! اين چيه ديگه؟

و نوبت سيلی سوم بود. ديگه تحمل نداشتم. نمی تونستم ببينم. زجر ميكشيدم. می ديدم شايق داره خرد ميشه. نفسش كاملا بند اومده بود و اشك صورتش رو خيس كرده بود. اما هيچ كدوم باعث نشد سيلی بعد، كه محكم ترين اون ها هم بود رو نخوره...

وقت كتك خوردن تمام شده بود. مرد نسبتا جوان و آن مرد با شال گردن سياه، روی صندلی نشستند. بقيه رفتند. به نظر می اومد نمايش واسه بقيه تموم شده بود...

-          هر چی توی جيب هاتون داريد، بريزيد روی ميز..

توی جيب من فقط موبايل بود.

-          اون چيه تو گوشت؟ آره همون...

-          پيِرسه!

منتظر سوال بعد بودم؛ شب قبل، عكس های اعدام دو  پسرِ 17 و 15 ساله رو توی مشهد ديده بودم؛ حالا ميتونستم حدس بزنم سوال بعد چيه و آخر كار ما كجاست...

-          نشونه ی چيه؟

-          نشونه؟ نشونه ی قشنگيه. خوشم اومد،گذاشتم به گوشم...!

-          بده ببينم...

پيرس منو در آورد و كف دست های پهن و گوشتالودش كه دقايقی قبل سر منو لمس كرده بود، غلتاند.

-          اين نشونه ی آدم های منحرفه....

تن صداش رو پايين آورد و در حالی كه با رينگ ها بازی مي كرد، به چشم های ما خيره شد:

-          متوجه منظورم كه می شيد... لا اله الا الله... منظورم اين خدانشناس هاست... همين ها كه دل علی و فاطمه رو به درد ميارن... همين ها كه باعث شرم امام زمان می شن... همين ها كه عرش خدا رو به لرزه در ميارن...

من و شايق خوب می فهميديم از چی حرف ميزنه. اما ابدا به روی خودمون نمی آورديم. چشمان كنجكاو و صورت های وحشت زده ی ساختگيمون داشت می گفت:« نعوذ بالله! يعنی چه كسانی می تونن اين همه بد باشن كه دل نازنين امام زمان رو به درد بيارن؟!»

و البته توصيفات اين بشر و چروك های عميقی كه روی چهره اش می موند، واسه من خيلی ناملموس بود. اصلا درك نمی كردم چطور ممكنه...!

-          می فهميد؟

حالت چهره اش داشت ترسناك می شد و لحنش بيشتر و بيشتر از صميميت فاصله می گرفت؛ داشت تهديدآميز ميشد...

-          همجنس بازها... لااله الا الله...

حالا ديگه چشم هاش داشت از كاسه در می اومد! همين موقع سر و صدای اون دستگاه ها و بی سيم ها بلندتر شد. نشون می داد طعمه ی ديگه ای در راهه... دو پسر جوان با ظاهر معمولی وارد اتاقك شدند. كنجكاو شده بودم اين ها چرا...؟ آن مرد با شال گردن سياه كه ميون توصيفات مرد نسبتا جوان، غيرتش اجازه نداد بيش از اين شاهد شنیدن توصيف گناهی با اين عظمت باشه و اتاقك رو ترك كرد، حالا همراه دو پسر وارد اتاقك شد:

-          هه هه هه هه! چكار می كرديد؟ ها؟

-          چكار كردن اين ها؟

-          چرا اين جوری نگاه می كرديد؟

-          نگاه می كرديم ديگه... مگه نگاه كردن هم جور و ناجور داره؟

نيش بی سيم به دست ها رو به بيشتر بازشدن بود...

-          آره خب! ممكن بود كاری دست خودتون بديد. به دادتون رسيدم...!

چه برادران دلسوزی! احتمالا داشتن ماموران اف بی آی رو بد نگاه می كردن كه باعث دردسرشون ميشده...!

-          تو نمايشگاه دنبال دْولَك می گرديد؟ (دْولَک در فرهنگ آقايون اراذل و اوباش به معنی داف هست!)

تازه فهميدم چه اتفاق شگرفی در شرف وقوع بوده. اين دو تا آقا پسر استريت سرگرم چشم چرانی  بودند كه اين احتمالا باعث ميشده متعاقبا به گناه بيافتن!

-          هه هه هه هه! ديگه نبينم از اين نگاه ها بكنيد ها! بريد ببينم...

و آن دو گل پسر استريت اتاقك را ترك كردن! مرد نسبتا جوان كه تا همين چند لحظه پيش نيشش رو تا بنا گوش باز كرده بود، دوباره به ياد گناه احتماليی نابخشودنی ما افتاد و چهره اش در هم رفت. تن صداش هم كاملا صورت تهديد آميز پيدا كرد.

-          گوشيتو بده ببينم...

وای... تموم شد... ديگه آخر جهنميم! گوشی من كه پر از عكس های لاو و سافت و كيس بود. می دونستم گوشی شايق هم همين طوره. بدبخت شديم...
اون مرد با شال گردن سياه جلو اومد
:

-          خط لب زدی، ها؟ وای تو رو به علی نگای ابروهاش! كدوم آرايشگاه می ری؟ ها؟ خودت كه نمی تونی زيرابروی خودتو برداری... پسری... وايسا ببينم، اصلا تو پسری يا دختری؟ ها؟... كيفتو باز كن...

من كه از دانشگاه ديگه خونه نرفته بودم، كيفم هنوز پر از كتاب های آيين و انقلاب بود و چيز ديگه ای پيدا نميشد. كيف شايق رو باز كرد. مثل هميشه كيفش پر از لوازم آرايش هايی بود كه از فرط استفاده ی زياد، فقط جعبه هاشون باقی مونده بود! دست پشم آلوی مرد با شال گردن سياه با ولع توی كيف شايق وول مي خورد. رژهای مستعمل... نيشخند... يه كم جلو تر اميدوار بود مداد لب پيدا كنه و اين جوری فرضيه اش مبنی بر اينكه شايق خط لب زده، ثابت ميشد. پنبه ای كه شايق بعد از گم كردن ابرِ پنكيكش، واسه پنكيك زدن استفاده می كرد:

-          وُی! اين چيه ديگه؟

جلوتر جعبه ی شكسته ی سايه ی خاكستری شايق بود. دستش رو با سايه ی خاكستری كثيف كرد.

-          اه اه اه اه !اين ديگه چه كوفتيه؟...مطمئنی اين كيف خودته؟ كيف خواهرت نيست؟

قبلا توی يه مستند ايرانی ديده بودم كه جمهوری اسلامی با ترنسكشوال ها ملايم تر برخورد ميكنه؛ اما همجنس گراها رو ابدا نمی بخشه... فكر كردم بگيم كه ما ترنسكشوال هستيم. اون همه لوازم آرايش هم كمی كمك می كرد... به فكر فرامرز افتادم. اگه اون همراهمون بود می تونست خودش رو جای نامزد شايق جا بزنه و اوضاع رو حداقل راجع به اون سر و سامون بده. اما خب، فرامرز
متعلق به همه ست! مخصوصا وقتی پای رفقای قديمی كه پس از كلی سال ديده، در ميون باشه
!

-          می تونم يه تماس با دوستمون بگيرم؟ مطمئنم اون می تونه كمك كنه...

-          ها؟ بتمرگ ببينم... هوی! با هم حرف نزنين... مگه با شما ها نيستم؟...

و به حالت خميده از روی صندلی بلند شد و به طرف شايق رفت. باز نيشش داشت باز ميشد. اين دفعه داشتم ميترسيدم...

-          ما... ما ... ترنسكشوال هستيم...

-          چی چی هستين؟

-          دو جنسی ...

وای خدا جون! حالا ديگه آشكارا داشت می خنديد. كاملا شبيه راسپوتين شده بود...

-          بذار ببينم!...

و دستش رو به طرف سينه های شايق برد... نيشخند شيطنت آميزی روی صورتش پهن ميشد... نوك سينه های شايق رو گرفت. شايق چشم هاش رو بسته بود و خودشو عقب می كشيد.اون مرد به راه پله ها نگاه كرد... كسی نبود ...مرد چاق واعظ، با نيشخند رضايت مندانه ای رو صندلی نشسته بود و تماشا می كرد. من هم  كه دست و پام داشت از ضعف، مور مور ميشد و داشتم از حال
ميرفتم... اونجا يه مكان عمومی بود... امكان نداشت! نمی شد همه جا اين همه بی در و پيكر باشه... شايد اگه يه كم جيغ و داد می كردم، بيش از اين نمی تونست پيش بره. اما انگار زبونم قفل شده بود. خشكم زده بود. نمی تونستم دوباره كتك بخورم. هنوز وزنه ی سربی رو روی سرم احساس می كردم. اما پس شايق چی؟

دستش داشت كم كم پايين می رفت. چشم هام رو بستم. فكر نمی كردم كار زيادی بتونه بكنه؛ اما نمی دونستم اون مرد از اين كه كسی به اين زودی قرار نيست بياد، قبلا مطمئن شده بوده... شايق از شدت استرس به سختی نفس می كشيد و از ترس اينكه اگه يه حركت اضافی بكنه باز هم از اون مرد كتك می خوره، مثل مجسمه ای كه داشت فرو می پاشيد، سر جاش ايستاده بود. فقط سوزش سينه هاش باعث ميشد آه بكشه. سينه های برجسته و هميشه دردناكی داشت. فقط 17 سالش بود و توی اين سن، ميشد بگی با بلوغش چندان بی ارتباط نيست. اشك از گونه هاش غلتيد... مرد چاق حالا داشت با گوشی من بازی می كرد.

-          آقا خواهش ميكنم، عكس خانوادگی توش هست...

-          تو اگه خانواده داشتی الان اينجا نبودی!

و مشغول گشتن اس ام اس هام شد. بعد نوبت كانتكتم بود. نمي تونستم گوشی رو ازش بگيرم. اگه ميرفت سراغ گالری كه هيچي... يه دفعه گوشيم زنگ خورد! باورم نمي شد! فرامرز بود!

-          حرف نزن! بهت ميگم جواب نده...

-          الو فرامرز...

و حالا داشت با ايما و اشاره تهديدم می كرد كه گوشي رو قطع كنم. شايق تازه چشم هاش رو باز كرده بود و ناباورانه منو نگاه می كرد. من كه از ناباوری داشت گريه ام می گرفت...

-          نامزدت هم اينجاست.

راسپوتين با دهان باز داشت منو نگاه می كرد و از اينكه داشته به كسی تجاوز می كرده كه ممكنه ناموس قانونی كسی بوده باشه(!) خشكش زده بود. فرامرز گيج شده بود. نمي دونست از چی حرف می زنم. مرتب می پرسيد كجاييم و من در جوابش نمی تونستم چيزی بگم. آخه اصلا نمی دونستم كدوم سالن هستيم.

-          تو الان كجايی؟ آره. جدی؟

ديگه داشتم ادويه شو زياد می كردم. آروم به شايق گفتم:

-          الناز، فرامرز رفته دنبال مامانت. جلوی نمايشگاه منتظرن!

شايق نمی فهميد الناز كيه! من كيم! مامانش! مگه فرامرز ماشين داره؟ فقط می فهميد نبايد چيزی بگه. قيافه ی اون دو تا بی سيم به دست به حالت ابلهانه ای كش اومده بود و نميدونستن داره چه اتفاقی ميافته. من كه ديدم شرايط كاملا مهياست:

-          مامان و نامزد الناز الان توی نمايشگاه هستن، اومدن دنبال ما. بايد كجا بيان؟!

اون مرد سيه چرده كه حالا آشكارا لب هاش رو ورچيده بود و داشت می فهميد چه عواقب بدی می تونه واسش در راه باشه، آروم دستش رو از روی سينه ی شايق برداشت. شايق ناباورانه آه كشيد! اون مرد نازنين هم از اتاقك بيرون رفت. آقای چاق واعظ كه حالا دوباره به شكل مرد نسبتا جوانِ برادر در اومده بود:

-          لازم نيست جايی بيان.اون ها رو به زحمت نندازيد...

-          فرامرز، مثل اينكه كارمون تموم شده. داريم مي يايم.

و بدون اينكه حتی يه كلمه ی ديگه رد و بدل بشه، من و شايق تمام وسايلمون رو برداشتيم و زديم به چاك! بيرون از نمايشگاه هوا سرد بود. فرامرز گيج شده بود. نمی دونستيم اول بايد يه جا بشينيم و به قند و فشار خونمون  كه از شدت استرس و فشار عصبی به
صفر رسيده بود برسيم يا اونو توجيه كنيم. سريع تاكسی گرفتيم و رفتيم به نزديك ترين منزل امن ممكن، خونه ی شايق! خونشون فقط دو تا خيابون با نمايشگاه فاصله داشت و توی همون شهرك گلستان بود. فرامرز كم كم داشت متوجه موضوع ميشد و از عصبانيت داشت منفجر ميشد. داشت تاكسی ميگرفت كه برگرده نمايشگاه و به صورت قانونی محكومشون كنه! من و شايق كه از خوشحالیِ اينكه از اون بدتر ميتونست اتفاق بيفته و نيفتاده، بلند بلند و بی دليل می خنديديم! و البته اين موضوع فرامرز رو آتيشی تر ميكرد
...

با چند تا ماگ قهوه ی سرد، يه كم تونستيم چشم هامون رو باز كنيم. هرچند من هنوز نمی فهميدم چه اتفاقی افتاده... چند ساعت خونه ی شايق بوديم و توی اين مدت مثل بهت زده ها همديگه رو نگاه ميكرديم. حوالی 11 شب بود كه با شايق خداحافظی كرديم. شب سوت و كوری بود. همه چيز ساكن بود و انگار زمان متوقف شده بود. كاملا فراموش كرده بودم كه فرامرز هم همراهمه. سرد و بی صدا می رفتيم.

-          بايد شكايت كنيد.

-          آره... حتما...

-          من پيگيری ميكنم، ببينم بايد كجا اقدام كنيد... كارشون غير انسانی بود... حتی غير قانونی بود...

تا تاچارا تاكسی گرفتيم. فرامرز رفت خونشون و من هم سوار اتوبوس های شبانه شدم. اتوبوس هم خلوت بود. نمی دونستم كدوم موزيك ميتونه آرومم كنه. آلبوم "Eat me,drink me " ماریلین منسون رو پلی کردم:

I was invited to beheading today,I thought I was abutterfly next to your flame…

تا اين كه رسيدم عادل آباد، خونه ی مادر بزرگ و خاله و داييم. (با اون ها زندگی ميكنم.) حوصله ی اخم و تَخم داييم رو نداشتم. از اتوبوس كه پياده شدم، منتظر تاكسی ايستادم. كم كم داشت بغض گلومو می گرفت... افكار بچگانه...  دلتنگی های بی دليل  ... social فوبیا و panic attack ميشه گفت تازه اون موقع می تونستم گريه كنم. تازه متوجه شدم چه فشار عصبی ای رو تحمل كرم... زدم زير گريه... پشت سرم زمين ساخته نشده بود... صحرای باز... ديگه بهتر... همه جا بی نهايت ساكت و خاموش بود. صدای گريه هام دل شب رو می شكافت و انگار در حجم زمان گم می شد... گريه گريه گريه... ديگه نمی تونستم نفس بكشم... گريه به ضجه تبديل شد... هوا خيلی سرد بود. از سوز و سرما به لرزه افتاده بودم. اما اين باعث نميشد هزاران "چرا من؟" جوابی پيدا كنن... گريه... سرم گيج رفت... جلوی چشمام سياه شد... روی زمين افتادم... كسی نبود. كسی نبود كه خلوتمو بشكنه... گريه ها به ناله تبديل شد... توی اون گريه ها، در حالی كه تمام لباس هام خاكی شده بود، به شايق زنگ زدم. شايق ترسيد. فكر می كرد اتفاق ديگه ای افتاده... اما بعد، خودش هم جرات پيدا كرد. در حالی كه هق هق می كرد، گفت مامانش جز اينكه زير لب گفته "خب به جهنم، حقت بوده" واكنش ديگه ای نشون نداده؛ و من به اين فكر افتادم كه واكنش مامان من چی ميتونه باشه... نمی دونم چند ساعت با چشم های نگران توی رختخواب بودم! فوبیا نسبت به همه آدم ها... احساس اينكه همه ميتونن گرگ باشن و يه جوری به من آسيب برسونن. احساس سرخوردگی از اينكه چرا هر كاری ميكنم مثل استريت ها رفتار كنم نمی شه. احساس نفرت همراه با ترس از اين دين كذايی... نگرانی از اين كه فردا و فرداها چه جوری سپريی ميشن... چند بار ديگه بينی ام قراره شكسته بشه... چند بار ديگه مورد آزار و اذيت قرار می گيرم... چند بار ديگه تفتيش ميشم...

هوا خيلی سرد بود و هوای رختخواب من از همه جا سردتر... متعفن بود؛ بوی ترس... حوالی ظهر از خواب بيدار شدم. گوشی موبايلمو چك كردم. چند تا اس ام اس و چند تا ميسد كال. فرامرز دوباره تاكيد كرده بود كه بايد شكايت كنم. اينكه چند تا كار غير قانونی ديگه هم ازشون پيدا كرده: تفتيش عقايد، تفتيش گوشی موبايل، تفتيش وسايل شخصی... حالا ديگه نمی ترسيدم. آشكارا از عصبانيت ميسوختم. بايد يه كاری می كردم. فكر كردم فرامرز همچين هم بيراه نميگه. شكايت... نه اينكه دلم خنك ميشد، نه! شايد اينجوری بعد از اين، جلوی چند تا گی بشينگ ديگه رو می گرفتم... اما خب، بی ميل هم نبودم يه پدر درست و حسابی از اون برادر در بيارم تا بفهمه وقتی نمی دونه جنسيت كسی چيه، برای فهميدنش بهش تجاوز نكنه!

-          من ديشب تماس گرفتم با197. بايستی شكايت كنيد. بايد بريد كلانتری گلستان شكايت نامه رو تنظيم كنيد. بعد با ماموری كه همراهتون روانه می كنن، بايد بريد نمايشگاه و اونا رو احراز هويت كنيد. بعد هم منتظر می مونيد تا دادگاه تشكيل بشه و... اما بهتره تنهايی نريد؛ مامان، خاله، هركسی كه تونستين با خودتون ببريد فرقی نميكنه...

چجوری به مامان می گفتم... اما باز هم تحت تاثير انديشه های آرمانی فرامرز، احساس كردم خدای نكرده حقوق بشری هم توی ايران هست ...

-          سلام مامان!

-          سلام. خوبی؟ چه خبر؟

-          سلامتی... ديشب با شايق و فرامرز رفتيم نمايشگاه گلستان... بهمون گير دادن... الو؟ هستی مامان؟

-          خب؟ می شنوم.

موضوع رو با شرح جزييات واسش گفتم و تاكيد كردم كه به عنوان يه شهروند، هرچند مقصر(!)،حق دارم به بی احترامی و رفتار غير قانونی كه نسبت به من روا داشته شده(!) ،اعتراض كنم.

-          می خوای به مامور قانون اعتراض كنی؟ مثل اينكه عقلت سر جاش نيست!

و البته اصلا براش مهم نبود كه چرا ميخوام اعتراض كنم. من دم از تساوی حقوق انسان ها و پايبندی به قانون مي زدم؛ اما خداييش اون يه كم بيشتر از من ميديد؛ از باند بازی های مافيايی بين مامورهای قانون (اون هم از اين نوع!) صحبت كرد كه ممكن بود گريبانگيرم بشه و تبعات بعدی كه ممكن بود توی دانشگاه و غيره واسم مشكل ايجاد كنن. جا نزده بودم؛ نترسيده بودم؛ اما واقعيتو می ديدم. همين طور بود. قانون با من بود. اما اون ها مجری بودن... اما نگاه بدبينانه ی من اين بار هم درست فهميده بود. موضوع من نبودم. موضوع حرف مردم بود...

-          مامان، اگه برات مهم نيست حقوق من توی اين جامعه چقدر پايمال ميشه و نمي خوای ازم پشتيبانی كنی، خودم اين كارو ميكنم. يه جوری خودمو ترنسكشوال معرفی می كنم و كارت می گيرم تا حداقل به ظاهرم گير ندن...

-          آره. برو بگير. فكر خوبيه. اما يادت باشه؛ بعد از اين، دور من و خانوادمو خط بكش!

-          چی؟ نمی تونی اينجوری منو نديده بگيری. حتی اگه مسلمون هم باشی، دينت بهت اين اجازه رو نميده كه صرف داشتن يه عقيده، كسي رو تحقير و طرد كنی. چی برات مهمه؟ دينت يا حرف مردم؟

-          رسول با من بحث نكن.

-          نه خب، جواب خودتو بده. كدوم واست مهمه؟

-          هر دو.

-          پس من اصلا واست مهم نيستم؟

-          ببين، من بارها واست اين موضوع رو روشن كردم. مادامی كه می خوای خودتو بزنی به مريضی و با خدا دشمنی كنی، من نيستم.

-          مامان؛ چرا من بايد خودمو بزنم به مريضی؟ تا حالا به دليلش فكر كردی؟

-          آره خب. چون تو در يه محيط زنانه بزرگ شدی، اون افكار توی روحيه ات تاثير گذاشته. دوست داری مثل يكی از همون خاله هات باشی.

-          مامان، آرش (يكی از بهترين دوست هام كه البته استريته!) با اين حساب، ميشه گفت توی حرم سرا بزرگ شده. به نظرت چی باعث ميشه بين من و اون با اين موضوع يكسان تفاوت اينجوری پيش بياد؟

-          آرش حداقل لكه ی ننگ نيست واسه مادرش...

ها؟! منو برق گرفت. اين همون مامانی بود كه تا ديروز به من افتخار می كرد؟ همون كه جلوی مردم واسش "آقای دكتر" بودم، مايه ی غرورش بودم، حالا لكه ی ننگش شدم؟

-          فردا هم لازم نيست بيای... بهتره يه مدت نبينمت ...

گوشی رو قطع كرد... مثل مرغ پر كنده شده بودم؛ فرامرز زنگ زد؛ جوابشو ندادم... شايق زنگ زد؛ جواب اون رو هم ندادم...
دنيا به آخر رسيده بود. مامان... هميشه می دونستم از اين مامان، نميشه انتظار چيزی رو داشت و تعداد دفعاتی كه اين موضوع رو كاملا واسم روشن كرده بود، از حساب می گذشت. اما فكر ميكردم به عنوان يه موجود زنده، حق دارم با مادرم هنوز مثل بچه ها رفتار كنم و گه گاهی به خودم دروغ بگم؛ اون مامان منه... دوستم داره
...

نه! اون هم يكی ازهمين مردمه! مردم جامعه ی ايران. با همون طرز فكر. دليلی هم نداره كه مثل اون ها نباشه و مادرانه منو دوست داشته باشه. ازش چه توقعی دارم؟ كه در جواب اقوام و دوستان بگه: پسر من همجنسگراست؟ اينجوری چطور ميتونه از خودش متنفر نباشه؟ پس از من متنفر ميشه تا مجبور نباشه از خودش بدش بياد.

دوباره شب شد... ترس نبود. من بودم و تخت سرد... هيچ فكری توی سرم نمی چرخيد. چشم هام از شدت گريه ديگه باز نمي شد. ديگه چيزی مهم نبود... بيش از اون خسته بودم كه به چيز ديگه ای فكر كنم. چشم هام رو بستم. به اميد اينكه توی خواب، دنيايی رو ببينم كه توی بيداری جستجو ميكنم...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.