Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی سیزدهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

سیب (قسمت نهم)

پریا.ف.

Queer_as_folk007@yahoo.com

 

ديدگاه شيدا

نگراني داشت از حد طبيعيش ميگذشت. سابقه نداشت نغمه دير بياد يا جواب تلفن رو نده. مگر اينکه دوباره، نه. غيرممکنه. ميدونم اين کارو با من نميکنه. شايد جايي گير کرده. شايد اتفاقي براش افتاده. نميدونم و دارم کلافه ميشم.

***

همون لحظه، ديدگاه نغمه

- "اي واي! ميدوني ساعت چنده گيتا؟"

- "ام..نه! به من مياد مراقب زمان باشم وقتي يه خانوم خوشگلي مثه تورو تو ماشينم دارم؟"

ديوونه اس بابا! از ديوونه بازيش خندم گرفت. واي شيدا، خندم رو در جا قورت دادم. حتما خيلي نگران شده. نبايد بي خبر ميذاشمتش.گوشيم رو در آوردم و با 17 تا تماس شيدا رو به رو شدم.

- "گيتاي ديوونه! ببين سرمو گرم کردي شيدا زنگ زده بوده."

- " اولا بگو ببينم بهت خوش گذشت؟"

- "آره..چه ربطي داره؟"

- "خب همين مهمه. استاد با من! اگه اومد جيزت کنه خودم باهاش حرف ميزنم."

خدايا اين دختر کلا از مخ راحته. با اين که 3/4 ساعته ميشناسمش اما کاملا به من احساس نزديکي ميکنه و جالب اينه که اين احساس دو طرفه است. اين مدتي که پيش شيدا برگشتم، عالي بوده بهترين روزهام توي 4 سال گذشته بوده اما يه چيزي درسته يه بار که اعتماد شکست ديگه شکسته. شيدا هميشه ناراحته. هميشه. ميدونم به خاطر من دل يه دختر ديگه رو شکست. اما هميشه ميترسه که برم. ميترسه ترکش کنم. نميشه 1 ساعت بيرون از خونه باشم و زنگ نزنه. نميتونم با اين ترسش، عدم اعتمادش و اين احساس محافظت شديدي که روي من داره زندگي کنم. مگر من چند سالمه؟ من ميخوام زندگيم شاد باشه. تعهدي نباشه. درسته عاشق شيدام اما عشق هميشه جواب سوال نيست.

- "هي اينجايي نغمه؟؟؟؟ "

با صداي گيتا از جا پريدم. به کل حضورش رو فراموش کرده بودم.

- "آهان. يه لحظه حواسم رفت يه جاي ديگه"

- "بگو برگرده سرجاش. کمربندشم ببنده که ما بريم تحويل استاد بديمش."

لبخند زدم و سعي کردم حواسم رو سر جاش بيارم. که کاملا تلاش بي فايده اي بود. نه نميشد به اين راحتي از اين مسئله گذشت. گذشته ي من با شيدا باز سازي نميتونه بشه. نه بعد از 4 سال دوري.  4سالي که من براي خودم زندگي کردم و اون با نفرت از من براي کاري که باهاش کرده بودم. ميدونم اشتباه بود. اما بايد تا آخر زندگيم تقاص پس بدم؟ نه. اين بار هم بايد ميرفتم. اما نه بدون خداحافظي. حداقل اين رو بهش بدهکار بودم. با صداي ترمز ماشين به خودم اومدم. جلوي خونه بوديم و شيدا هم دم در ايستاده بود. نگراني و عصبانيت رو تو چشاش ميديدم. چشمامو بستم و تصميمم رو گرفتم. تصميمم هيچ ربطي به دست گيتا که روي دست من بود نداشت. من هيچ وقت شيدا رو براي کسي ديگه ول نکرده بودم و الان هم قرار نبود اوضاع عوض بشه. اون هم نه واسه کسي که 4 ساعت بود ميشناختم. گيتا دستم رو فشار داد و من از ماشين پياده شدم. اون هم از سمت خودش پياده شد.

- "معلوم هست کجايي نغمه؟ ميدوني دلم هزار راه رفت؟"

- "آروم. شيدا ميبيني که تنها نيستم."

- " و سوال اينه که چرا اين موقع اومدي و تنها نيستي!"

شيدا انقدر پرخاشگر نبود. امشب ديگه شورش رو در آورده بود. از کوره در رفتم.

- "گمون نميکنم بايد به تو جواب پس بدم."

چشماش يه لحظه روي  من ثابت شد و بعد روي گيتا رفت.

- "اوه"

گيتا جلو اومد و دستش رو دراز کرد.

- "سلام استاد."

- "غفوري. درسته؟"

- "بله با اجازتون"

- "خوشحال شدم از ديدنت."

- "من هم همينطور. شيدا جان من و نغمه توي راه به هم برخورديم. و شنيدم تازه برگشته و امشب هم شما سمينار داري. بردم يه مقدار چرخوندمش که دير شد. ببخشيد اگر نگران شديد."

شيدا نگاهش رو از چهره ي  خونسرد گيتا به صورت گر گرفته ي من انداخت و لبخند زد.

- "اوه انگار زياده روي کردم و حق با توئه. ممنون که تنهاش نذاشتي."

- "خواهش ميکنم. باعث افتخارم بود. من مزاحم نميشم بيشتر از اين. فعلا"

- "فعلا!"

گيتا برگشت و به من چشمک زد و رفت. متوجه بالا رفتن ابروي شيدا شدم و به روي خودم نياوردم. هنوز داشتم تصميمم رو تو ذهنم اين طرف اون طرف ميبردم. منتظر دور شدن ماشين گيتا شدم و بعد بدون اينکه منتظر شيدا باشم داخل خونه شدم.

***

- "گفتم که معذرت ميخوام. ببخشيد زياده روي کردم."

- "اوهوم. منم صد بار معذرت خواهي کردم واسه ترک کردنت. اما تو منو بخشيدي؟ نه. چطور ميتونم من تو رو ببخشم؟ تو که هميشه مواظبمي. ميدونم به من اعتماد نداري. ميدونم نميتونم اعتمادت رو جلب کنم. و خسته شدم از تلاش کردن."

- ""اوه نغمه بس کن. چرا هنديش ميکني؟کي گفته من به تو اعتماد ندارم؟

- "چرا نکنم؟ دروغ ميگم؟ ته دلت ميدوني تک تک حرفام حرفاي خودته اما جرات نداري بگي."

- "نغمه بس کن."

- "نميخوام. ميخواي چيکار کني؟"

عصبانيتش رو ميديدم. با مشتش روي ميز کوبيد. به جمع کردن وسايلم ادامه دادم. جلو اومد و ساک رو از دستم کشيد.

- "از رو جنازه ي من بايد رد بشي."

- "شيدا خواهش ميکنم تو هنديش نکن. اين درست بشو نيست. اشتباه من اين بود  که برگشتم."

- "موضوع سر گيتاس..نه؟"

- "ببين!!!!! ببين اعتماد نداري. معلومه که نه. فکر ميکنه انقدر سطحي و تو خاليم که واسه اولين آدمي که جلوم سبز شد رابطه ام رو دور بريزم؟"

ساکت شد و کيفم رو بهم برگردوند و گفت: "خوبيه اين که حق ازدواج نداريم، اينه که طلاقي هم وجود نداره. مگه نه؟"

- "شيدا  هيچ موقع اين حرف رو نزن. چيزي که ما داشتيم بيشتر از يه ازدواج بود. ما همديگرو دوست داشتيم و اين کافي نبود براي ادامه اش. خواهش ميکنم بفهم و سخت ترش نکنه."

ساکم رو کنار در گذاشتم و به جمع کردن خورده ريزه هام مشغول شدم. شيدا لبه ي تخت نشست. سرش رو تو دستاش گرفت.

- "معذرت ميخوام نغمه."

بهش خيره شدم. چقدر آدم قوي و محکمي که عاشقش بودم الان کوچيک و ضعيف به نظر ميومد. دلم سوخت. اما روم رو برگردوندم. اگر عشق جواب نيست ترحم هم جواب من نيست. بالاخره وسائلم جمع شد. تلفن رو برداشتم و يه تاکسي خبر کردم. شيدا وقتي حرف ميزدم بهم نگاه ميکرد و اشکهاش روي صورتش سرازير بودند. گريه اش گريه درد بود. نميتونستم دردش رو تحمل کنم. از اتاق بيرون اومدم و ساک هام رو دم در بردم. چند دقيقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد و من براي آخرين بار به خونه ام نگاه کردم. از در بيرون اومدم و اجازه دادم اشکهاي من هم بيرون بريزند.

 

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.