|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی چهاردهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
به جای سرمقاله
نشاید که ترسید از حرف مردم سواری مده باز همچون خری را به خود متکی باش و پرکار و قبلش بزن توی رگ لقمه ی بربری را بسوزند آنجای انسان بی بر "سزا خود همین است مر بی بری را" اگر روضه خوان کل کشور گرفته ست غنیمت بدان در خفا "بندری" را "هم امروز از پشت بارت بیافگن" به تیپا بزن لوطی و عنتری را چو چپ چپ کسی کرد سویت نگاهی نشانش بده فن تنبان دری را به جادوی دل گو سخن، گر نفهمید به فحشش بکش نکبت منبری را اگر آن وری چون شطر عشوه آمد تو ماچی بده بی نوا این وری را ابومعین فرخ بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی مشهور به فرخ خسرو قبادیانی برلین المقدسه شهر الجانیوری سنه ی 2010
حدود یک هفته پیش، دوست نه چندان خوش اخلاقی این شعر را خواند. کمی درباره ی طرح من برای نوشتن " به جای سرمقاله" هر شماره از زبان یک شخصیت خیالی حرف زدیم. مشکل داشت. نمی فهمیدم چه مشکلی ولی مشکل داشت! نیم ساعتی با کلمات کشتی گرفت تا بتواند حرفش را بزند. یا شاید نیم ساعتی با کلمات کشتی گرفت تا بفهمد مشکلش با نوشته های من کجاست! به این نتیجه رسیدیم که از نظر این دوست چندین ساله و عزیز، شرایط زندگی دگرباشان ایرانی - چه در ایران، چه به عنوان پناه جو و پناهنده – به جهنمی می ماند " که چندان هم به پایان آن نزدیک نیستیم " و او بر این باور بود که به طنز سخن گفتن و شوخی کردن دائمی، منعکس کننده ی روحیه ی این جامعه نیست. در پاسخ به این سوال باید نخست این را پذیرفت که جامعه ی ما از خوشبخت ترین و آرامترین جوامع دنیا نیست. مشکلات زیادی ما را آزار می دهد. از بچه هایی که در خانه ها درک نمی شوند، جوانانی که به دست "روانشناسان اسلامی" سپرده می شوند تا درمان شوند، نوجوانانی که از خانه بیرون می شوند، جوانانی که به امید زندگی بهتر پناه جوی کشورهای دیگر می شوند و تازه ابعاد فاجعه ی جدید برایشان مشخص می شود، تا هم احساس های ما که اعدام شده اند یا در انتظار اعدام هستند. همه ی این ها حقیقت هستند! اما از ما چه انتظاری می رود؟ آیا باید صفحه هایی که می نویسیم را به حسینیه ای تبدیل کنیم که بیشتر و بیشتر همه با روضه خوانی ما ناامید شوند؟ آیا نباید پیش از هر حرکتی روحیه ی افراد جامعه مان را حفظ و حتی المقدور بازسازی کنیم؟ آیا افسردگی، خود مشکل دیگری بر کوه مشکلات جامعه ی ما بار نمی کند؟ چه کسی گفته است که جامعه ای که با فجایع رو به روست باید خود را از زندگی محروم کند؟ آیا محرومیت از زندگی هدف نهایی کسانی نیست که از ما بیزارند؟ اگر من و امثال من هنری به خرج دهند و از این سرکه ای که از آسمان می بارد سکنجبینی بسازند، این به معنای انکار مشکلات نیست، این تنها نگاهی دیگر به مشکلات است. بگذارید مثالی بیاورم از یکی از الگوهای بزرگ زندگی خودم، کسی که عمیقاً در فلسفه ی زندگی من تاثیر داشته است. "جان مک کین" سناتور ارشد ایالت آریزونا در سنای ایالات متحده، در دوران جنگ ویتنام، از خلبانان جنگی ارتش آمریکا بود. بر اثر سقوط هواپیمایش به دست ویتکنگ ها افتاد و نزدیک به چهار سال اسیر جنگی بود. از روش های ویتکنگ ها برای تخریب روحیه ی سایر اسرای آمریکایی این بود که او را (که به خاطر گذشته ی پدر و پدربزرگش در نیروی دریایی آمریکا فرد شناخته شده ای به حساب می آمد) جلوی سایرین شکنجه کنند. یکی از بازو هایش را می شکستند و او را از همان بازوی شکسته آویزان می کردند و چند نفری به جانش می افتادند. (قابل توجه برادران بسیجی: کتک می زدند! تجاوز نمی کردند!) او را تا جایی می زدند که از حال برود، تا فردا... هم کمپی های جان مک کین تعریف می کنند که وقتی او را شکسته و خونین از زمین بلند می کردند تا گوشه ی سلول بیاندازند، او با همان حال نیروی خودش را جمع می کرد تا حتما بتواند جلوی سایر زندانی ها لبخند بزند و به شکنجه گران به تمسخر بگوید: «فردا همین جا منتظرما! یادتون نره!» واکنش او به معنی انکار بدبختی زندانیان دیگر نبود. هنوز در میان هم دوره هایش معروف است که این عمل "جان مک کین" امید به زندگی و مبارزه را در میان بسیاری زنده نگه می داشت. در پایان، این شماره از نشریه را به پوپک طراح جلد ندا و همچنین تمام عزیزان در بند کشورمان، مخصوصاً دگرباشان در بند تقدیم می کنم. روزگاری خواهد آمد که کسی مانند من (که امروز از جان مک کین مثال می آورد) هزاران خاطره و مثال از دلاوری جوانان ما خواهد داشت. آن جا که مشکلات زیاد تر می شوند، دلاوری ها جای بیشتری برای خود نمایی می یابند. و عجبا از دلاوری های این نسل سبز...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |