|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی چهاردهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
انتظاری همراه با حس قدرت (نامه به مردی که امروز در زندان است) بر فراز بال ها
(تذکر سردبیر: این نامه نوشته ی همکاران متعارف ندا نیست و مخاطب آن نیز از مراجعین سازمان IRQR نیست. در نتیجه ندا هیچ گونه مسئولیتی در قبال آن نمی پذیرد. نامه ای که می خوانید عین متن نامه ای است که با امضا "بر فراز بال ها" برای ندا ارسال شده است و بدون کوچک ترین دست کاری در این شماره منتشر می شود.)
از چه لحظه ای شروع کنم؟ از همون لحظه ای که خبر رو شنیدم یا از لحظه ای که به همون جاهایی اومدم که فکر می کردم تو رو نگه داشتن؟ خدای من, چقدر دیر گذشت, این چند روز مثل یک سال بود, انگار ساعت ها و ثانیه ها دارن به من خیانت می کنن. خدای من, از اینکه می بینم با این همه به آب و آتیش زدن ها,کاری از دستم بر نمیاد, دارم دیوونه می شم. وقتی اونجا ها از من می پرسن که تو کی هستی که اینقدر ناراحتی, چی بگم. بگم کی هستم, یه دوست خوب و دلسوز؟ یه برادر کوچک که واسه برادر بزرگش نگرانه؟ یا این که کسی هستم که عشقش اون تو گیر افتاده و راه به جایی نداره؟ قطعا سومی رو نمی تونم بگم, اما می دونم که تو و خدای مهربون از ته قلبم خبر دارید. می دونی, بیشتر از یک روز نمی تونم تو خونه بمونم, باید حتما بیام تهران که برم دم در همون جاهایی که بقیه مردم می رن. از خودم می پرسم آخه جرم عزیزم چی بوده؟ جرم بقیه که اون تو هستن چیه؟ آخه اینا چقدر بی رحم هستن؟ چقدر می خوان سر ما بلا بیارن؟ همش بخودم می گم, باید قوی باشم و خودم رو نندازم. بخودم می گم, آسون ترین کار, اینه که بشینم تو خونه و همش گریه کنم. اما الآن وقت این کار نیست و باید تا آخرش پشت سر تو بایستم و هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم. خودت می دونی که من چقدر تو زندگیم سختی کشیدم و سرم رو بلند کردم, این بار هم باید همین کار رو بکنم. می دونی جوری شده که من به خانواده ات دلداری میدم. می تونی فکرشو بکنی؟ راستش خیلی دوست دارم بدونم اونا راجع به من چی فکر می کنن, من رو یه دوست خوب می دونن یا احساسم رو فهمیدن. از این مساله کمی می ترسم, بخصوص اینکه خواهر کوچکترت, قضیه تو رو می دونه و فکر می کنم از صدای من, حس من رو فهمیده باشه. بهر حال, الآن زمان خوبی برای فکر کردن راجع به این مسائل نیست. من می رم اونجا ها, تا کمی مردم رو ببینم و آرومتر بشم. یه جورایی احساس می کردم که حست می کنم و تو هم حس می کنی که من اونجا هستم. دلم می خواست, دیوارها رو خراب کنم تا به تو برسم. دلم می خواست یک سوسک بودم تا می تونستم از درز دیوارها رد بشم و بیام پیشت, تا بتونم حتی شده یک لحظه صدات رو بشنوم. الآن چند روزه که صدات رو نشنیدم, می دونی چقدر دلم تنگ شده, می دونی چقدر تنم هر روز می لرزه. می دونی چقدر کابوس دیدم...
اما باز فکر می کنم حال و روز تو خیلی بدتر از من باشه, نمی دونم چی می خوری, کجا می خوابی, سرماخوردگیت خوب شده یا نه. نمی دونم اونجا داری به چی فکر می کنی, نمی دونم اونجا چقدر اذیتت می کنن و هزار سوال دیگه که تو ذهنم دارم. کاش خونه ما هم تهران بود, که تو می تونستی بهم زنگ بزنی, ولی میدونم که حتی اگر هم می تونستی زنگ بزنی, نمی تونستیم حرفی بهم بزنیم چون تموم تلفن های اونجا کنترل هستن. من تو این شرایط, خبرها رو از طریق خانواده ات پیگیری می کنم و اونا هم مثل من نگران حال و روز تو هستن. من الآن می تونم برای تو فقط انرژی مثبت بفرستم, عزیزم می دونی که همیشه می تونی بهم تکیه کنی. بدون که تا آخرش پشتت ایستادم. بدون که هیچوقت تنهات نمی ذارم. بدون که در یک کلام عاشقتم. امیدوارم تو این هفته ای که میاد, خبرهای خوبی بشنوم و بتونم دوباره ببینمت. ای خدا کمکمون کن...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |