|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی چهاردهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
مصاحبه ی اختصاصی مانی زانیار با ندا (بخش دوم)
فرخ: قبل از این که بریم اونور خیابون؛ یه کم از احساست تو اون لحظه بگو. مانی: خیلی سخته (کمی فکر می کند) میدونستم یه جای گرم و نرم برام هست که اون شب رو بخوابم، ولی امیدی به فردا نبود. با این وجود می گفتم که فردا یه روز دیگه است. اگه بر باد رفته رو دیده باشی، دختری بود به نام "اسکارلت اوهارا". من هر وقت تو یه جای سخت گیر می کردم یا شرایطی که نمی دونستم چه باید کرد، به یادش می افتادم که اون تو همچین شرایطی می گفت "فردا در بارش تصمیم می گیرم!" منم همین کار رو می کنم. فرخ: امیدت بیشتر به کی بود؟ انتظار داشتی کسی کمک بکنه؟ مانی: نه! فرخ: نه؟ مانی: نه! فرخ: خیلی خوب. رفتیم اونور خیابون... مانی: رفتم اونور که یه سیم کارت بخرم. یه سیم کارت "ترک سل" خریدم. با سیم کارت ایرانیم عوض کردم. انگار رفتم یه کباب ترکی خوردم... (کمی فکر می کند) آره! یه کباب ترکی خوردم "ایکی یتله بود" یعنی دو لیر ترکیه! به حساب پول قدیمشون. دیدم سیر نشدم یه سوپم خوردم. یه چایی هم برام آوردن. خوبی رستوران های ترک این بود که میشد توش سیگار کشید. بعد تازه چشمام تیز شد که چقدر پسر اینجا دور و برم زیاده و دارن چشمم هم در میارن. فرخ: اونم پسر ترک!!! به نتیجه ای هم رسید؟ مانی: نه بابا؛ ول کردم. من دوازده ساعت تو اتوبوس بودم. فرخ: بعدش؟ مانی: رفتم هتل خوابیدم. صبح که بیدار شدم ایمیل سازمانیم رو دیدم. فرخ: اون موقع PGLO بود؟ مانی: اون موقع IRQO شده بود. دیدم آرشام ایمیل داده که با فلان کس تماس بگیر، منتظرت هستند توی شهر کایسری. این بهترین خبری بود که تواون روز... شاید بشه گفت بهترین خبر عمرم بود که بهم دادن. زود لباس پوشیدم رفتم لباس بخرم. فرخ: رفتی لباس بخری؟ تو اون شرایط فکر نمی کردی پول کم میاری؟ مانی: نه. چون میدونستم سازمان کمکم می کنه و خودمم که گدا نبودم مادر جون! من اصلاً تو دوره ی پناهندگی نگران پول نبودم. کلاً یه دست لباس نو خریدم و زنگ زدم به آقایی که تو اون شهر منتظرم بود. دیدم یه پسر کرد بودش. بعد رفتم یه بلیط اتوبوس گرفتم که برم کایسری، اونم هر پنج دقیقه یک بار زنگ می زد (لهجه ی کردی در می آورد) "کجایی شما؟" بعد گفت "یه سوال ازت بپرسم ناراحت نمیشی؟" گفتم نه. پرسید که من تابلوام یا نه. منم گفتم نیستم. گفت "ترسدیم ترنس باشی جلوی دوستام آبروم بره." تا حدود ساعت سه شب رسیدم. منتظر وایسادم که بیاد دنبالم؛ نگو آقا رفته مشروب خوری اصلاً یادش رفته. هوا هم خیلی سرد بود. بهش زنگ زدم. چند دقیقه بعدش دیدم دو تا پسر کرد مست اومدن دنبالم! فرخ: بیشتر ترسیدی یا خوشحال شدی؟ مانی: خوشحال شدم! گفتم عجب تیکه ای گیرم افتاده. بعد مرام گذاشتن چمدون من رو ورداشتن خودشون آوردن. بهم گفتن تو ذاتاً رفتنی ای. شش ماه هم بیشتر نمی مونی! تو کیس طلایی هستی و... فرخ: اونام گی بودن؟ مانی: نه! فرخ: اصلا اینا چه کاره بودن؟ مانی: اینام پناهنده بودن. ولی اونجا با گی ها دوست بودن و کمک می کردن. فرخ: کرد ایران بودن؟ مانی: آره. امّا از عراق اومده بودن اونجا. فرخ: خوب... مانی: ما رو بردن تو یه محله ای به نام "جامی محل". رفتیم طبقه ی چهارم یه ساختمون شش هفت طبقه. خیلی هم ساختمونش ترسناک بود. گفتم وای خدا بدبخت شدم. دزدیدنم! (می خندم) باور کن! دیدم یه در کوچولوی قراضه ی چوبی رو باز کردن رفتن تو. فکر می کردم خونه های ترکیه باید بهتر از ایران باشه. فکر نمی کردم یه همچین آشغال دونی ای باشه. بوی پا داشت حال من رو به هم می زد. یه لامپ کوچیک ماشین هم توش روشن بود. رفتم دستشویی. چشمت روز بد نبینه! کافر نبینه، مسلمون نشنوه! یه متر هم نبود کلّاً! از این توالت هایی که تو مسجد شاه بود، که یه سوراخ داشت... فرخ: اون موقع هم مثل الآن میتونستی بلبل زبونی بکنی؟ مانی: آره اون وقت هم انقدر به خودم و آرشام و اونا فحش دادم. فکر کردم صبح میرم یه خونه ی جدید می گیرم. فکر کن جای دست شستن نداشت! گفتن برو دستت رو تو حمام بشور. رفتم تو حمام حالا دنبال یه کاسه ای می گشتم. فقط یه شیر بود که باز که می کردی آب می ریخت به تمام هیکلت. یه چاله هم بود که آب می ریخت توش. اومدم بیرون دیدم اونا دارن میرن دوباره. به من یه پتو دادن گفتن تو بخواب. پتوه هم بوی کثافت می داد. اصلاًَ بدترین جای دنیار و تصور کن که بری توش. خلاصه از تو چمدونم لباس آوردم بیرون انداختم رو بالش، عطر و ادکلن زدم به پتو تا تونستم بخواب. خوابم که برد خواب دیدم دارن تعقیبم می کنن که بگیرنم. می دیدم دارن در خونه رو می شکنن بیان تو، که یهو از خواب پریدم. دیدم ... بذار یه اسم مستعار براش بذارم! دیدم اکبر اومد تو. مست وپاتیل. منم گفتم کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا! فرخ: خوب؟! مانی: عذر خواهی کرد که منو بیدار کرده، رفت یه پتو آورد انداخت بغل من که بخوابه. نه از لحاظ سکسی ها! خسته بود میخواست بکپه! بعد منم شوع کردم سوال پرسیدن که "خسته ای!!!" گفت"آره خیلی خسته ام، یه کم هم مستم." گفتم میخوای یه کم ماساژت بدم؟ گفت "آره دستت درد نکنه." بیچاره دو دل بود که ماساژش بدم، بلایی سرش نیارم. فرخ: مطمئنی این قسمت داستان رو میخوای دامه بدی؟! مانی: فقط یادمه که من همیشه کاندوم همراهم بود! فرخ: خوب، الحمد ا.. ! مانی: خلاصه صبح تا یازده خوابیدیم. یه هم خونه هم داشت. که شب قبل تو اتاقش بود. اومد گفت دیشب خیلی صدا میومد. من گفتم دوستش اومده بود، داشتن شلوغ می کردن. اونم یه پوز خند زد رفت. فرخ: نترسیدی این کار باعث بشه که اذیتت کنن؟ مثلا! دستت بندازن؟ مانی: نه! از خداش هم بود! خلاصه پسره رفت بیرون، اکبر هم اومد خونه رو به من نشون داد که اینجا آشپز خونه است و... بعد دیدم اتاق خوابش چه مجهزه، تخت دو نفره داره و..! گفتم "چرا ما دیشب تو حال خوابیدیم رو زمین؟" گفت "رو این تخت این پسره - اسمش رو میذاریم - عزالدین می خوابه." منم گفتم "بیخود! از امشب من اینجا می خوابم." بعد من رفتم ملافه و یه کم وسایل زندگی خریدم. فرخ: پس اتفاق شب قبل باعث شد از عوض کردن خونه منصرف بشی؟ مانی: آره! البته گفتم فعلاً ناچارم اینجا بمونم. به اون زیاد ربطی نداشت. اصلاً فکر نمی کردم باهاش بمونم و زندگی کنیم. فرخ: باهاش زندگی کنی؟ مانی: آره، همین ماجرا باعث شد ما یازده ماه با هم زندگی کنیم. زیر یه سقف؛ شبا رو یه تخت با هم بخوابیم! به آرشام ایمیل زدم. گفت "اگه میخوای خونه بگیری برو تحقیق کن ببین چقدر لازم داری برات پول بفرستیم بری یه خونه ی جدا بگیری." روزا می گذشت. تلفن پشت تلفن! مصاحبه پشت مصاحبه! هر روز هم ارتباطم با اکبر قوی تر می شد. پولم داشت ته می کشید که آرشام اولین پول رو به حسابم ریخت. هرچند که سه هزار دلار هم برام کنار گذاشته بود که برم یه خونه پیدا کنم. فرخ: اون سه هزار دلار چی شد؟ مانی: با اون خونه نگرفتم. خرج کارهای دیگه شد. فرخ: با اکبر چطور میگذشت؟ عاشقانه شده بود؟ مانی: متاسفانه اکبر دروغ گوی بزرگی بود. قبل از این که من برسم، با یکی از همون پسرهای اون جا با هم بودن. فرخ: با یه پسر؟ مانی: آره فرخ: میگفتی گی نبود که! هم اون پسره هم تو، دوتا دوتا! مانی: ادعای خودش بود که گی نیست. فرخ: آهان...از اون لحاظ ! آره، زیاد دیدم. آشنام با این داستان! مانی: البته بعد از این که مشکلاتی که داشتیم – مثل اون پسره و اینا - رو حل کردیم من عاشقش شدم. اونم می گفت عاشقمه ولی خیانت می کرد. و بوالهوس بود. البته آدم مهربونی بود. فرخ: از خانواده ات چه خبری بود تو اون دوره؟ مانی: تلفنی با هم صحبتی می کردیم. اون وقت بحث این پیش اومد که نماینده ی سبزهای هلند و وزیر امور مهاجرت هلند اسپانسر من شدن که بیام هلند. فرخ:این وزیر مهاجرت همون "ریتا فردونک"هست درسته؟ مانی: آره. فرخ: اونم داستانی داشت، تو تا چه اندازه در جریانش بودی؟ مانی: در این جریان بودم که این خانم گفت گی های ایران هیچ مشکلی ندارن و باید همه رو به ایران برگردوند. به هر حال با مکاتباتی که شد و به خاطر کیس من، باعث شد به بقیه هم جواب بدن. یعنی تو 2007 به بیشتر بچه هایی که تو هلند بودن جواب مثبت دادن. فرخ: چطور خودت رو به سازمان ملل معرفی کردی؟ مانی: قصه ی معرفی وپناهنده شدن من، برعکس تمام پناهنده ها بود. یادمه که بر اساس پیشنهاد همکارانم تو کانادا، من خودم رو فعلاً نباید به UN معرفی می کردم. فرخ: چرا؟ مانی: چون امید به این بود که قبل از این که UN من رو قبول کنه، کشور دیگه ای من رو دعوت کنه که زودتر برم! به هر حال کارا جوری پیش رفت که قبل از رفتن به UN سفارت هلند از من خواست که برم و ویزام رو بگیرم. فرخ: تو چه مدتی؟ مانی: حدوداً سه ماه نشده بود که تو ترکیه رفته بودم که ویزای من صادر شد. ویزام رو دادن دستم ولی تا اومدم برم بیرون صدام کردن گفتن بیا کارت داریم. پاسبورتم رو گرفتن و رو ویزام مهر کنسل زدن. فرخ: چرا؟ مانی: این سوالیه که من هم پرسیدم. گفتن چون تو غیر قانونی وارد ترکیه شدی، باید اول به پلیس معرفی بشی. برو خودت رو به UN معرفی کن تا اونا بفرستنت اینجا که ما ویزای دوباره بهت بدیم. هر چند قبلش UNHCR به من زنگ زده بود که نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟ گفتم شما من رو از کجا می شناسین؟ گفتن پرونده ات از طرف اسکات لانگ (مدیر برنامه ی دگرباشان دیده بان حقوق بشر) به ما رسیده. از من دعوت کردن برم UN و تازه بدبختی ها ودردسر ها از اینجا شروع شد.
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |