Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی چهاردهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

پاییز رنگی من!  ( قسمت اول )

پاییز

 

سلام اسم من پاییزه، امسال دارم سی امین پاییزم رو می گذرونم، پاییز امسال من با بیست و نه تای دیگه فرق داره، فرقش توی اینه که امسال توی ایران نیست، یه جای دیگه هست. الان بیشتر قدرپاییز ایران رو می دونم، پاییز رنگی و رنگارنگ توی شیراز، اصفهان... چه با حال بود، چه زیبا، تمام رنگ های متنوع درخت ها با آدم صحبت می کرد، این احساس رو در آدم به وجود می آورد که لااقل طبیعت درکت میکنه. رنگهای زرد، سبز و قرمز و آتشین رو که با هم مخلوط می شد، برای مدتی می تونست  سنگینی رنگ مشکی رو که سال هاست توی ذهن و دل آدم ها خونه کرده فراموش کنی، رنگی که سال های ساله به زور حکومت با مردم عجین شده و حکم فرمایی میکنه.

بیست و نه پاییز درایران:

در دوران تحصیل در مقطع راهنمایی، دیگه فهمیده بودم کی هستم! چی هستم! چی می خوام! همه ی این فهمیدن ها به این خلاصه می شد که دوست داشته باشم و دوستم داشته باشند، اما چطور؟ به چه طریق، توی جامعه ای که هر روز گشت ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر با ماشین های معروف به ماست و خیار خون آدمها رو می کردن توی شیشه؛ اونم به جرم اینکه یک پسر از یک دختر خوشش اومده و دست توی دست هم توی خیابان قدم می زدند. حالا تصور کن که توی همچین جوی بخوای که به احساس واقعی ات تفکر بکنی، وای وای وای، من یکی که جراتش رو نداشتم.

ترس از تمسخر، بی آبرویی، طرد شدن، کتک خوردن و چه و چه و چه؛ که آخرش به گرفتن جونت ختم
می شد. اون هم فقط به خاطر دوست داشتن، بله برای تو و من که هم حس هستیم می فهمیم معنی دوست داشتن از نوع ما چیه و گرنه برای اونا، این دوست داشتن فقط و فقط یک هوس هست که مجازاتش هم به اندازه ی مقدار دخول تعیین شده!!!

بگذریم، خلاصه با اومدن فن آوریهای جدید و اینترنت و دنیای جدید ارتباطات، دنیای جدیدی هم برای من و دوستانم بوجود اومد، دنیایی که تا قبل از اون ازش خبر نداشتم. دیدم که به به! تنها نیستم، هستند دوستانی که هم دردیم، هم صحبتیم، حداقل حرف هم رو بهتر می فهمیم.

اما.... اما خیلی زود فهمیدم نخیر، زندگی به اون آسونی ها هم که فکر می کردم نیست، هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم، با اجبار باید یک ماسک به صورتم می زدم، از ترس جامعه ای که توش زندگی میکردم، جامعه ای که اگر توش یک دخترباز قهار بودم و هر هفته با یک دختر می خوابیدم جزو افتخاراتم به حساب می اومد و از تعریف تجربیات همخوابگیم برای دوستان، به به و چه چه و دست و سوت نصیبم می شد. و اگر بر اثر کنجکاوی و فضولیها، یک آدم بی خود می فهمید که به چه چیز گرایش دارم، وامصیبتا! باید انواع امتیازها و رشوه ها رو می دادی که طرف بی خیال بشه و از واگویه قضیه برای دیگران خودداری کنه.

چه سخت بود این سال ها و هنوز هست که هیچ چیز تغییر نکرده. چه اخباری که می شنیدیم؛ در فلان مهمانی دوستان همه دستگیر شدن، در فلان شهر چند نفر اعدام شدن، فلان دوست توی یک قرار اینترنتی گیر افراد بسیجی افتاده و همه ی این اخبار باعث می شد که احتیاط رو به منتها درجه ی خود برسونم. اما همه ی اینها باعث نشد که از تک و تا بیفتم و دچار بی هویتی بشم، درس خوندم، کار کردم، سعی کردم جزو افراد موفق جامعه باشم که کمینه، خودم از عملکردم راضی باشم. بر خلاف بعضی از دوستان که دچار یک نوع خمودگی، یاس و نا امیدی شده بودند، و همه چیز رو به کناری گذاشته بودند.

بله! به هر حال توی همین جامعه، با همه ی کاستی ها و حداقل ها خو گرفته بودم و برای خودم زندگی می کردم و دلم به این خوش بود که هفته ای یک روز، بعد از یک هفته خستگی از کار، در فلان رستوران یا فلان کافی شاپ، با دوستان هم حسم گرد هم می اومدیم و ساعاتی رو با خیالی آسوده به گفتن از حس و علاقه و تمایلاتمان می گفتیم و نگاههای سنگین اطرافیان رو که با چشم به هم می گفتند بله! منحرف ها اومدن! رو به هیچ انگاری.

اما...

اما انگار اونطرفی ها خیلی بی کارتر از این حرف ها هستند، انگار خوششون میاد که انگشت توی هر سوراخی بکنن، خیلی احساس غرور می کنن که قدرت رو توی دستشون گرفتن و می خوان  با این چماق قدرت، هر چه محکم تر توی سرت بکوبن، جوری که هیچوقت نتونی بلند بشی!

اینو گفتم یاد یه خاطره افتادم، یاد روزی که بنا به شرایط کاری جنوب ایران بودم و یکی از دوستانم برای دیدنم آمد پیشم، شب هوا جوری بود که قدم زدن لب ساحل و ترکوندن LOVE! بیشتر از هر زمانی می طلبید، دوستم و من و سگ عزیزم (که همیشه می ترسیدم این موجود دوست داشتنی رو با خودم ببرم که مبادا از قلاده اش بگیرن و خفه اش کنن) سه تایی با هم به لب ساحل رفتیم،ساعت حدودای 2 در حال برگشت بودیم که ماشین گشت جلوی ما ترمز کرد و ما دو نفر رو از هم جدا کردن و هر کدام شروع کردند به سوال پرسیدن،چه سوال های مزخرفی! به سوال و جواب ها نمی پردازم که حوصله سر ببرن و نهایتا این شد که با نشون دادن تعداد کثیری کارت شناسایی و هویت و غیره و البته مبلغی پول که لیاقتشون هم بیشتر از اون نبود، گذاشتن بریم.

همه ی این مصیبت های از اونجایی شروع شد که دوست من شلواری که پوشیده بود کمی اندام نما بود! ای خدا، به کی شکایت کنم که حتی حق انتخاب پوشیدن لباس رو هم نداریم.

آره، خلاصه کنم که با همه ی این شرایط خو گرفته بودم و می ساختم، اما همانطور که گفتم، اونوری ها مرض دارن.

گفتم که بنا به شرایط کاری مجبور بودم که جنوب کشور زندگی کنم، جنوب ایران عزیز هم که قربونش برم، جهنم "گی لایف" ایران هست به نسبت تهران و شیراز و اصفهان و ...

بعد از مدتی، فشار تنهایی اونقدر زیاد شد که تصمیم گرفتم هر طور شده خودم رو ازاین تنهایی خلاص کنم ، البته داشتم دوستان غیر هم حس، اما تو دوست من می فهمی که چی می گم، هر چقدر هم که به این دوستان نزدیک باشی باز از نظر روحی و عاطفی تخلیه نمی شی. خلاصه، عزمم رو جزم کردم که خودم رو از تنهایی در بیارم که ای کاش می مردم و این تصمیم رو نمی گرفتم. بعد از مدتها، تلاش از طریق اینترنت که فکر می کردم تنها راه امن(!) برای پیدا کردن همراه بود اقدام کردم. (البته فکر می کردم، الان مطمئن هستم که نیست!)

دو سه باری کور سوی امیدی دیدم، اما خوب، نشد، تفاوت سن، اختلاف عقیده و هزار و یک دلیل دیگه باعث شد که باز هم به جستجو ادامه بدم.

توی افکار خودم این اشتباه رو داشتم که: خوب، توی جنوب کشور اصلا کسی نمی دونه کلمه ی "گی" یعنی چی! و واقعاٌ هم همینطور بود، چند باری که نوشتم من "گی" هستم و اگر کسی هست که اونم "گی" باشه و با هم آشنا بشیم، چند نفر PM دادن و پرسیدن که منظور من چیه و وقتی توضیحات من رو می شنیدن، غیب  می شدن یا با چند کلمه زیبا (!)  به بنده و اجدادم اظهار لطف می کردند و می رفتند.

تا اینکه...

تا این که یک قرار گذاشتم، طبق تجربیاتم ، سعی کردم در بهترین حالت ممکن از نظر پوشش و ... برم. رفتم؛ چه رفتنی! چه گیر افتادنی و چه از کرده ی خود پشیمان شدنی! بعد از ده دقیقه از سوار شدنم به ماشین طرف بود که شعورم بهم گفت که بی شعوری کردی! گیر افتادی بدبخت! شما دوست من می دونی من چی میگم، ماها همدیگر رو با احساسمون، با نگاهمون، با بوی ادکلن یا عطری که استفاده می کنیم، با نوع رنگ لباس و... می شناسیم و حتی من با این موافقم که ماشین یک "گی" با یک غیر "گی" 100% فرق داره.

خلاصه همین احساسات دریافتی من از فضای ماشین بود که فهمیدم باید جیم بشم، به طرف گفتم که، ببخشید، میشه وایسن؟ کیفم رو جا گذاشتم، مهمه باید برم بیارم، در کمال وقاحت گفت که حالا تشریف دارین، بعدا وقت می کنین. این رو که گفت دیگه مطمئن شدم که اشتباه نمی کنم و گیر افتادم. اما خب، با توجه به این که کلم بوی قرمه سبزی می داد، و احساس می کردم دونستن کمی از قانون و اینکه من کاری نکردم جز یک قرار اینترنتی گذاشتن، نمی تونه برام مشکلی ایجاد کنه، غافل از اینکه طرف من بویی از قانون نبرده، اصلا کاری که می کنن غیرقانونیه و خیلی طول نکشید که با اولین کشیده ای که خوردم و فحش و ناسزاهایی که نصیب خود و اجدادم شد فهمیدم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! و فکر اینکه بخوام مثل تو فیلم ها بگم تا وکیلم نباشه حرف نمی زنم رو از سرم بیرون کردم! و اگه از دستشون جون سالم به در ببرم و دست و پام نخواد برای مدتها توی گچ باشه، شانس آوردم. خلاصه توی همین درگیری ها بود که نمی دونم به کجا رسیدیم که سه نفر دیگه انتظارمون رو می کشیدن، سه تا آدم قل چماق که معلوم بود هرچی کوفت کردن قضای حاجت نکردن! از ماشین پیادم کردن و به یک محوطه ای بردن که از همه جاش خوف و ترس می بارید. ازم خواستن که بند کفشم رو باز کنم، ساعتم رو از دستم بازکردن و بعد شروع کردند به گشتن جیبام، چیزی که نگرانش بودم اتفاق افتاد، در کمال حماقت و ساده اندیشی، کیف جیبیم که کارت عضویتم در سازمان نظام مهندسان، کارت شناسایی دانشکده ای که تدریس می کردم، کارت حساب سیبا، و... توش بود رو همراه آورده بودم. کیف رو برداشتن.

نمی دونم می تونید حس و حالم رو تو اون شرایط درک کنید یا نه؟ به محض اینکه کارت شناسایی تدریس در دانشکده رو دید، آنچنان کشیده ای خوردم که دنیا دور سرم چرخید و خوردم زمین. یادم میاد زمانی که نوجوان بودم، توی دبیرستان با هم دوره ای هام دعوا کرده بودیم، هم زده بودم هم خورده بودم، اما اون کجا و این کجا، به یاد نمی آوردم که هیچ وقت توی عمرم در اثر خوردن کشیده رو زمین ولو شده باشم. وقتی خوردم زمین، همینظور که با لگد بهم می زند، فحش و ناسزا هم بود که نصیبم می شد:

بچه کو...ی، حالا کارمون به جایی رسیده که تو بخوای بری به برادرامون درس بدی؟!!!

چطور شده که عضو سازمان نظام مهندسان شدی؟ حتما خوب دادی که قبولت کردن!

حالا وقتی که این باتوم رو کردیم اونجات ، دیگه هوس نمی کنی که از این غلطا بکنی و بخوای آبروی نظام رو ببری!!!

دو سه نفری میزدند و می گفتند و اما من اصلا نه دردی احساس می کردم نه می خواستم که چیزی بشنوم، شنیده بودم که آدم وقتی می خواد بمیره، تمام گذشتش به یادش میاد، منم داشت تمام گذشتم به یادم می امد اما نمی دونم چرا نمی مردم. بعد از چند وقت که نمی دونم چقدر زمان گذشت بردنم انداختنم توی یک چهار دیواری که فقط یک در داشت و یک لامپ از بالا آویزون شده بود. کفش  سیمان سفید بود و هیچ روزنه ای به بیرون نداشت. جوری بود که اصلا نمی شد تشخیص بدی چه ساعتی از روز هست. اولین چیزی که آزارش شروع شد این بود که موقعیت زمان و مکان رو از یاد برده بودم و نمی تونستم تشخیص بدم چه ساعتی از روزه و اصلا چه روزی از هفته هست.

کم کم احساس کردم که همه جای بدنم درد می کنه و دست راستم رو که موقع یک ضربه جلوی سرم آورده بودم و ضربه ی کابل به اون خورده بود، بد جوری ذق ذق می کرد، به دیوار تکیه دادم و به این فکر می کردم که خدایا کی تموم میشه؟! تو مدتی که بعدها فهمیدم یک هفته بود،کارشون این بود که هر دفعه انگار یک چیزی به ذهنشون می رسید و میومدن تو و اول حسابی می زدن و بعد سوال می پرسیدن، اونقدر احمقانه و کینه ورزانه می زدن که اصلا انگار نه این که شاید من قبل از کتک خوردن بخوام حرف بزنم!

همه ی این ها مثل توی فیلم ها و داستان هایی بود که خونده بودم، یا شنیده بودم، اما این دفعه داشتم با گوشت و پوست و استخونم لمسش می کردم.

ازم می خواستن که اگه کسی رو میشناسم لو بدم، اما، خب من که کسی رو نمی شناختم، بعضی وقت ها احساس می کردم که خیلی دارن شلوغش می کنن، اما بعضی وقتها هم این احساس رو داشتم که خیلی بالا خونشون اجاره است، این اتفاقات و بزن و ببند ها ادامه داشت، و هر چند وقت یک بار یک تیکه  ساندویچ بهم می دادن، خیلی نامردانه برخورد می کردند، حتی اجازه رفتن به دستشویی رو نداشتم، و داخل همون چهار دیواری یک جایی رو تعبیه کرده بودند که نیاز خودت رو بر طرف کنی! ای خدا من چی می بینم؟ آیا واقعا این چیزا حقیقت داشته؟ حالا خودم داشتم تجربه می کردم. خیلی عصبی شده بودم و تا خودم رو تنها احساس می کردم میزدم زیر گریه. و تا صدای اومدنشون رومی شنیدم، خودم رو جمع می کردم، توی این شرایط هم باز اصلا دوست نداشتم که خودم رو بشکنم.

این مصیبت ها ادامه داشت تا اینکه چند روز قبل از اینکه از دستشون نجات پیدا کنم یکنفرشون اومد تو، این دفعه تنها، احساس کردم که برخوردش ملایم تر شده، خوشحال شدم، اما نمی دونستم چرا؟ خیلی رک، بی پروا و با وقاحت گفت: رمز کارت سیبات چیه؟ گفتم بله؟!!!

گفت: خودت رو نزن به اون راه، رمز کارتت چیه؟ تا این رو پرسید، به یاد این افتادم که با توجه به نوع اقتصاد مریض کشور که اگر بخوای توش دوام بیاری باید مثل بقیه عمل کنی، من هم مدتها بود که برای گرفتن ضمانتنامه های بانکی برای اجرای کارهای مناقصه ای و پیمانکاری، حساب های بانکیم رو می چرخوندم و هر چند وقت یکبار برای گرفتن میانگین پول رو در یکی از حساب ها می خوابوندم. نمی دونم به این مثل اعتقاد دارید که میگه: "شانس که برگردد، عروس در حجله نر گردد." واسه من هم این اتفاق داشت می افتاد، و زمانی اون ازم رمز کارتم رو می خواست که تمام موجودی شرکت توی این حساب بود.

یک کم که مکث کردم، گفت: فکراتو بکن من تا نیم ساعت دیگه بر می گردم، هر چیزی بهایی داره، آزادیت هم بهایی داره!

تو نیم ساعت خیلی فکر کردم، پولی که توی این حساب داشتم، نتیجه ی سال ها کار کردن و پس انداز کردنم بود. نه شغلم "بابا پول داری" بود، نه کسی بهم کمک کرده بود، سالها سختی کشیده بودم تا به اینجا رسیده بودم.

دوباره اشتباهی کردم که بعدها خیلی پشیمون شدم، اما توی اون شرایط فقط به این فکر می کردم که هر طور شده از این مخمصه نجات پیدا کنم. و پیش خودم گفتم که اونها هر روز مبلغ مشخصی می تونن از حساب خارج کنن. و این کار چند روزی طول می کشه، و شاید تو این چند وقت فرجی هم حاصل بشه.

وقتی اومد، خیلی زود رمز رو بهش گفتم و رفت، دیگه بعد این اتفاق کاری به کارم نداشتن، و من خوشحال از اینکه همه چیز می خواد تموم بشه. اما بعد از چند وقت مثل اژدها ریختن رو سرم که فلان فلان شده ما رو مسخره کردی؟ اینطوری که ماهها  طول میکشه که پول از حسابت خارج بشه. جوری حرف می زد که انگار می خواست حق آبا و اجدادیشو ازم بگیره. یک فرصت دیگه بهت می دیم، رسید بانکی خروج پول از حساب رو میاریم، باید پشت نویسی کنی و با دو امضا بهمون بدی. گفتم که یعنی می خواین همه رو وردارین؟ چه بی انصافید شما! من سال ها سختی کشیدم تا تونستم به اینجا برسم. خیلی راحت گفت که نگران نباش با شغل شریفی که تو داری! راحت باز پول در میاری.

تو میدونی چی میگم! واسه ما گی ها که اگه یک روز دوش نگیریم انگار اون روز جهنمه، من حدود یک هفته داشتم توی کثافت دست و پا می زدم. خیلی مستاصل قبول کردم. من رو همراه خودشون سوار ماشن کردن و بردن، حالم بد جوری به هم ریخته بود، اصلا خوب نمی تونستم ببینم، چشمام در مقابل نور اذیت میشد، و جوری به خیابون ها نگاه می کردم که انگار 70 ساله که اون تو بودم.

جلوی بانک ایستادند و دو نفرشون رفتن تو، بعد از مدتی خیلی سریع اومدن بیرون و کیفم رو بهم برگردوندند.

و رفتن... به همین راحتی... تو کشور مهد اسلام... و آزادی و استقلال و ...

پیاده و قدم زنان رفتم سمت خونه، احساس می کردم که همه دارن چهارچشمی نگاهم می کنند. دهنم تلخ شده بود. از همه چیز و همه کس بدم می اومد. دوست داشتم که هرچه زودتر به خونه برسم و خودم رو توی چهار دیواری مخفی کنم.

تا رسیدم توی خونه، بغضم ترکید، از ته دل گریه کردم و به هق هق افتادم و به زمین و زمان به خاطر این سرنوشت فحش دادم.

تا اینجا رو داشته باشید، توی قسمت بعدی شرح می دم که این قضیه به این راحتی ها هم که فکر می کردم تموم شده، تموم نشده بود! و انسان طماع چه کارها که نمی کنه.

 

به امید ایرانی آزاد

پاییز       

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.