|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی چهاردهم | ژانویه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
سیب (قسمت آخر) پریا.ف. Queer_as_folk007@yahoo.com
ديدگاه آهو - "چقدر دير اومدي گيتا! کجا گير کرده بودي؟" گيتا روشو به سمت من و مرجان کرد و بي مقدمه گفت: "شما دوتا ديوونه اين!" با گيجي گفتم:"چي؟؟چرا؟" - "بابا اين دوتا عاشق همديگن. 3/4 ساعتي که باهاش بودم از شيدا ميگفت. شيدا اينطور و شيدا اونطور. منم بي خيال نقشه شدم و ديدم اين عمرا بياد طرف من و شيدا رو فراموش کنه. پس سعي کردم باهاش خوش بگذرونم و دوست شديم." - "چي؟؟؟؟؟؟" - "همين که شنيدي. تو ديوونه اي آهو. هر کاري هم که با تو کرده باشه. شيدا سزاوار اين نيست که عشقش رو دوباره از دست بده. انقدر خودخواه نباش." - "واقعا احمقي گيتا." روم رو به سمت مرجان برگردوندم و گفتم: "نقشه ي نابغه ات رو تحويل بگير." توي اتاق مرجان رفتم و در رو محکم پشت سرم بستم. روي تختش نشستم و با عصبانيت زير لب به همشون فحش دادم. *** ديدگاه شيدا يک هفته بعد از رفتن نغمه. - "اين ساعت هم روي وسائل حساب ميشه؟"
به سمت صدا برگشتم. و متوجه شدم منظورشون ساعتيه که 6 سال پيش با نغمه از يه عتيقه فروشي خريدم. رومو برگردوندم چشمامو روي هم گذاشتم و گفتم: - "وقتي خونه مبله فروخته ميشه يعني هرچي که اينجا ميبينيد روش مياد." - "اوه" منتظر نشدم تا بيشتر از اين سوال کنن. اينا چندمين افرادي بودن که تو اين مدت براي خونه اومده بودن. توي اتاقم رفتم و سعي کردم صحبت هاي هيجان زده ي زوج جوان رو تا حد امکان از گوشم دور کنم. روي تخت دراز کشيدم و به سقف خيره شدم. گوشه گوشه ي اين خونه خاطره بود. خاطره هاي 6 ساله با نغمه و خاطره هاي چند ماهي که آهو اينجا بود. احساس خوبي از به فروش گذاشتنش نداشتم اما جاي تعجب نبود. در کل احساس خوبي نمونده بود که من حسش کنم. ديگه همه چيز تموم شده بود. و من اونقدر احمق بودم که دو تا دختري رو که عاشقانه دوست داشتم از دست داده بودم. موج عصبانيت دوباره تو چشام اومد. از سر جام بلند شدم. سرم رو تکون دادم و از اتاق بيرون اومد. مشتري هاي خونه ام جلو اومدن و با خوشحالي رضايتشون رو اعلام کردن و قرار شد فردا صبح براي کار هاي دفتري به محضر بريم. از هردو تشکر کردم و تا در آپارتمان اونارو بدرقه کردم. به اتاق خوابم برگشتم، سوييچ هام رو برداشتم و بيرون اومدم. *** اولين مقصد دانشگاه بود. بايد استعفا نامه رو تحويل ميدادم. چند دقيقه اي تو محوطه قدم زدم و باز هم هرجا رو نگاه کردم. خاطره هام رو ديدم. سرم رو پايين انداختم و مستقيم جايي رفتم که بايد ميرفتم. بعد از توضيح دادن دليل استعفا و برنامه ي سفرم با همکار هام خداحافظي کردم و از يکي ديگه از خونه هام خارج شدم. مسير بعدي آژانسي بود که بليتم رو صادر کرده بود. رفتن اونجا ضرورتي نداشت. اما خودم رو ميشناختم. بايد همه چيز رو دوبار چک ميکردم. بعد از مطمئن شدن از ساعت پروازم و همه ي جزئياتئ توي ماشين نشستم و به خونه برگشتم. اين 18 ساعت آخر که مجبور بودم تنها توي خونه ام بمونم سخت ترين ساعت هاي عمرم بود. همه چيز جلوي چشمام ميومد و حاضرم قسم بخورم که ساعت هاي آخر به ديوونگي رسيده بودم و صداهايي رو ميشنيدم. اون شب چشم روي هم نذاشتم. پشت ميزم نشستم و روي دو تيکه کاغذ شروع به نوشتن کردم. *** کارها توي محضر به خوبي انجام شد و بدون هيچ دردسري خونه ي من تبديل به خونه ي اونا شد. بعد نوبت به تحويل دادن پاکت ها و ماشين بود. بدون اينکه مسيرم رو مشخص کنم ناخودآگاه اولين پاکت رو تو دستاي نسترن گذاشتم و خواستم به نغمه برسونه و دومي رو به دست مرجان رسوندم و ازش خواستم قول بده به دست آهو رسيده بشه. مرجان مطمئنم کرد و مودبانه دست داد. به سمت ماشين برگشتم و آخرين کاري رو که قرار بود انجام بدم به سرعت به پايان رسوندم. *** چهار ساعت زود تر از پروازم توي فرودگاه بودم. چشمام رو بستم و سعي کردم به چطوري گذروندن اين ساعت ها فکر نکنم.
وقتي به خودم اومدم که بلندگوي فرودگاه شماره پرواز من رو اعلام ميکرد. نفهميدم چطور به خواب رفتم. بلند شدم و براي آخرين بار به جايي که توش به دنيا اومده بودم. نگاه کردم. همه چيز تموم شده بود و از گيت عبور کردم. *** هر دو نامه رسان، به قول هاشون عمل کردن و پاکت ها رو تحويل دادند. نغمه و آهو هر دو پاکت هايي رو باز کردن که پايان يک داستان رو در خودش جاي داده بود. هر دو نامه يک متن داشت. "براي همه چيز معذرت ميخوام. اميدوارم منو ببخشي با اينکه لياقت بخششت رو ندارم. و اميدوارم به همه ي چيزهايي برسي که نتونستم بهت بدم. من خونه رو فروختم و از شغلم استعفا دادم. ميرم با اينکه سخته اما ميرم که فراموش کنم. فراموش کردن سخته وقتي آدم عشقش رو پشت سرش بذاره. منو ببخش....شيدا" اشکهاي دختر جوون تر اولين اشکهايي بود که کاغد توي دستش رو خيس کرد. شيدا ستوده در حاليکه روي صندلي اش نشسته بود و کمربندش رو بسته بود. از پنجره به بيرون خيره شده بود و زير لب زمزمه ميکرد.: عشق در بسته ناسرايي است به عشق همگان. او که سيبي را دوست ميدارد به همه مهر ميورزد که همه از گوهر يکتايند.
من به خوبي ميدانم که وراي من و تو هستي هست. عشق ما ميميرد،مگر آزاد شود رفتنت رنج من است رنج من عشق من است پس رهايت خواهم کرد که تو را آزاد دوست ميدارم.
پايان ------------------------------------------------------------------------------ پاورقي: شعر از پائولو کوئيلو - سيب
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |