|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی پانزدهم | فوریه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
دل نامه هومن
سلام این داستان زندگی منه من هومن یه پسر ایرانی و از منطقه سرسبز شمال ایرانم البته شاید خیلی ها داستان زندگیشون مثه من باشه خوب از اینجا شروع میکنم من در یک خانواده ایرانی که یک خانواده سنتی بودند بدنیا اومدم در یک شهرستان کوچکی از شمال ایران، خوب من مثل خیلی از بچه ها دوران کودکی رو با بازی و شیطنت های مخصوص بچه ها گذروندم و کاملا یه زندگی عادی داشتم اما یه حسی هنوزم با منه، اونم اینه که به جنس موافقم علاقه مند بودم و برای انتخاب دوست کسی رو انتخاب میکردم که یه حس عاطفی عجیبی نسبت بهش داشتم به همین خاطر برام سخت بود که تو هر جمعی از پسرا باشم و این حس منو به سمت این کشوند که دوستای هم بازیم دختر باشن و من خودمو تو این جمع راحتتر می دیدم این موضوع تا سن نوجوانیم زیاد برای بزرگترام و کسانی که در محیط زندگی من بودن به چشم نمیومد اما زمانی که به سن بلوغ رسیدم ویه سری تغییرات ظاهری در من ایجاد شد این حساسیت ایجاد شد که من یه پسرم و باید در جمع پسرا باشم و این به من دیکته میشد و در جامعه سنتی مثل جامعه ای که من درش زندگی می کردم و هیچگونه دسترسی به اینترنت و منابع اطلاعاتی نبود به طبع منم اینطوری باورم میشد که باید اینطوری رفتار کنم اما در بطن وجودم یه چیزدیگر فریاد میزد و در حال اعتراض بود چراکه در حال سرکوب بود و من همچنان در جنگ با خودم بودم که خود را در جایگاهی دیدم که خیلی گوشه گیر شده بودم و هیچ دوست صمیمی نداشتم و جرات اینو نداشتم که کسی رو در حریم خصوصی خود راه بدم چرا که در واقع خودم را نمیشناختم از یه دانش آموزی که همیشه در رده های اول بود به یه دانش آموز تبدیل شدم که اصلا ذهنش تو کلاس نبود و هیچ شوقی واسه درس نداشت و بیشتر تو این فکر بود که مبادا با پسری که دوسش داره دوست بشه و رازش افشا شه و این عامل باعث میشد هر روز تنها تر بشه اما گاهی وقتا دوست داشت بزن زیر همه چی همه چیو زیر پا بذاره و کار دلشو بکنه اما نه نمی شد بایستی اینگونه زندگی می کرد و کسی نبود که بهش کمک کنه و راهنماییش کنه با خودش فکر کرد شاید مثل بقیه مردها ازدواج کنه همه چی درست میشه واین موضوع رو با خانواده مطرح کرد که خانواده هم تشویقش کردن و براش آستین بالا زدن ولی هر چی فکر میکرد نمی فهمید که ازدواج کردن چطور بهش کمک میکنه آخه میدونست که هیچ حس سکسی به جنس مخالف نداره و این رو چطور باهاش کنار بیاد اما سعی کرد به خودش تلقین کنه که یه مرده و میتونه این کارو انجام بده و یک مرد این توانایی رو داره که این کارو بکنه بالاخره برنامه ازدواج ردیف شد و با یک دختر از فامیل نامزد کردم و این تازه شروع یه دقدقه دیگه شد و اونم این بود که چطور بتونه با اون روبرو شم و همبستر!!! چقدر این روزها سخت بود، روزهایی که من با تلقین به خودم و اینکه میتونم و باید بتونم، با این قضیه کنار می اومدم اما خیلی زود احساستم منو به جای اول که من در این کار ناتوانم بر میگردون خوب این دوره با دوره سر بازی یکی شد و من به عنوان سرباز مشمول خدمت شدم و رفتم سربازی. این دوره باعث شد من یه دنیای دیگری رو تجربه کنم دوره ای که من یه دنیای دیگه رو پیش چشمم دیدم. اینجا بود که فهمیدم حسی که من دارم فقط متعلق به من نیست و افرادی مثل من زیادن. اونجا بر حسب اتفاق با یکی هم اتاقی شدم که ناخواسته با هم رابطه جنسی برقرار کردیم خوب آخه اونجا بخاطر اینکه بچه ها از خونواده و شهرشون دور بودن یه جای خالی زیادی از محبت حس میکردن و به هم خیلی وابسته بودن البته شرایط سربازی خود باعث میشد که بچه ها بیشتر به هم وابسته شن. اینجا بود که من خودمو شناختم و این حس که مثل من وجود داره، پسری مثل من که به همجنس خودش علاقه داره. اما این شادی زیاد دوام نداشت تازه به خودم اومدم که دیدم نامزد دارم و در واقعیت زندگی یه چیز دیگری اتفاق افتاده کسی اصلا هیچ حس سکسی بهش ندارم رو باید شریک زندگیم می کردم که باعث بروز مشکلات زیادی شد همیشه به لحظاتی که با دوستم تو خدمت بودم فکر میکردم و اون لحظات قشنگ اون لحظاتی که چه عاشقانه با هم بودیم چه عاشقانه همدیگرو مبوسیدیم و چه عاشقانه... اما همه اینها یه رویا شد و من مجبور بودم با یه کسی که اصلا هیچ حسی جز ترحم بهش نداشتم زندگی کنم دلم براش(همسرم )که نمی تونه از عشق من بهره مند بشه و همیشه این باعث ناراحتی و آزار من و اون میشد اما به من می گفت همه چی درست میشه زمان همه چیو درست میکنه اما هیچی درست نمیشد همسرم تصمیم گرفت بچه دار شیم که با این موضوع موافق نبودم اما بالاخره تصمیم جدی شد و صاحب بچه شدیم اما این بچه خودش بیشتر با عث جدایی میشد و احساسی که من به بچم داشتم باعث میشد که خانمم ناراحت بشه که چرا با اینکه من اینهمه سرشار از محبتم و میتونم اینگونه عاشقانه ابراز محبت کنم ذره ای با اون این چنین رفتاری ندارم. بارها خواستیم از هم جدا شیم اما بخاطر اجتماع سنتی و بچمون با هم کنار میومدیم مشکلاتم و دقدقه های من خیلی زیاد شده بود از یه طرف احساسات سرکوب شده خودم که داشت ویرانم میکرد از یه طرف ناتوانی در اداره امور زناشویی از یه طرف فکر اینکه از بچم جدا بشم و همه و همه منو به سمتی می کشوند که کاملا پوچی بهم دست می داد. ساعتها با خودم و این افکار درگیر بودم و به هیچ نتیجه نمیرسیدم همه اینها باعث شد که نتونم تو محل کارم درست فعالیت کنم و مدام در حال تغییر شغل بودم. الان که دارم اینهارو می نویسم خودم باور نمیشه که چطور دوام آوردم اما من زنده بودم و سعی می کردم زندگی کنم با اینهمه مشکلات و خیلی مشکلاتی که دیگران در زندگی زناشویی خود دارن. اما سرانجام با همه مقاومتها ،زندگی ما به جدایی کشید ومن مجبور شدم تکلیف خودم رو حداقل با خودم روشن کنم. درد دوری فرزندم رو پذیرفتم و همسرم از من جدا شد ومن موندم با یه کوله بار غم ،غم تنهایی ،غم دوری از فرزندم که اینهمه دوسش داشتم و اینهمه بهش وابسته بودم و هزار و یک غم دیگه. اما از یه طرف خودم آزار می دیدم که بتونم به دنبال یه همجنسی بگردم که بتونیم احساساتمونو با هم شریک کنیم. این شد که من خودم رو وارد دنیای اینترنت کردمو این زمانی بود که اینترنت در دست همه بود و از این طریق تونستم دوستایی از جنس خودم و هم احساس خودم پیدا کنم البته این دنیای جدید هنوز در ایران ضوابط و قوانین خاصی نداره و بخاطر همین با کسی که تجربه آشنایی با این دنیا (جمعیت همجنسگرایان ایرانی) نداره ابتدا سخته که می بینه چه راحت ازش میگذرن و چه راحت با احساساتش بازی میشه ومیفهمه که در این دنیای تعریف نشده باید چطور رفتار کنی که نابود نشی. یاد بگیره با تضادها مقابله کنه و بتونه گلیم خودشو از آب بیرون بکشه. به قول یکی از دوستان روانشناسم که گی ها هر کدومشون در ایران مثل یه جزیره اند که دنیای خودشونو از دیدگاه خودشون تعریف میکنن و هر کسیو وارد جزیره خودشون نمیکنن چون هیچ نهاد یا ارگان و هیچ سازمان اجتماعی و دولتی نیومده برای باید و نبایدهایی که در زندگی گی ها وجود داره تعریفی قائل بشه و یا حداقل راجع به ان حرفی بزنه البته نه حرفهایه ساختار شکن که زیاد گفته میشه و باعث نابودی زندگی اجتماعی گی ها در ایران شده و بخاطر همین گی ها در ایران به هیچ نحو آشنایی به چگونگی روابط سازگارنه و سازنده ای که به صورت کاملا علمی و تحلیل شده بدست آمده باشه ندارن و همه با تجربیاتی که در ایجاد روابطشون دراجتماع تعریف نشده بدست آوردن زندگیشونو در این اجتماع (گی های ایرانی) بنا می کنند که خیلی در تعارض با هم می باشند بیشترین آسیبی که داره به جامعه گی های ایرانی وارد میشه همین نا آشناییهاست همین نداشتن اطلاعات کافی از ساختار وجودی خودشون و چگونگی کنار اومدن با اونه. من خیلی هارو میشناسم از گی بودن خودشون خوشحالن اما درعمق دلشون می بینی آرزو میکنن که گی نبودن چرا که خودشونو از جامعه جدا می بینن و جامعه جدید برای جایگزینی این جامعه فعلی نمی بینن(یه جامعه تعریف شده گی ها که دارای یه سری ضوابط باشه که باعث ارتقاشون بشه) ادامه داره
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |