Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی پانزدهم | فوریه 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

پاییز رنگی من!  ( قسمت دوم )

   

...چند دقیقه نشستم،تو خونه قدم زدم، کاری نمی تونستم انجام بدم،خودخوری می کردم.بعد از چند ساعت منگی، با دوستم تماس گرفتم.

سلام کیانوش

سلام پاییز،کجا بودی چند وقت،تماس گرفتم موبایلت خاموش بود،چند بار اودم در خونه، نبودی،دلم برای گنده(اسم سگم گنده بود، چون خیلی کوچولو بود! و از نژاد شیتزو) سوخت، رفتم تو با خودم بردمش(کیانوش یه کلید از آپارتمانم داشت برای روز مبادا)

باشه کیانوش، ولی تو رو خدا بیارش پیشم،دلم براش تنگ شده، با خودت هم کار مهمی دارم

چی شده؟

بیا،تلفنی نمی شه گفت.

نیم ساعت نشد که اومد، 10 دقیقه ای گریه کردم،بعد ماجرا رو توضیح دادم،حتی دل رو به دریا زدم و راجع به احساسم هم بهش گفتم،یه چند لحظه نگاهم کرد، بعد گفت که تا حدی چیزهایی فهمیده بوده، اما به روی خودش نمی آورده، چون همیشه احساسش این بوده که مساله ی شخصی منه، در مورد اتفاقی هم که برام افتاده بود،اظهار تاسف کرد و راهنمایی کرد که واقعا به دردم خورد.

کیانوش که خودش دانشجوی اخراجی بعد از اتفاقات دانشجویی سال 78 بود، و درکل آدم درگیر با مسایل سیاسی بود، اولین کاری که کرد این بود که ، ماهواره، شیشه های مشروب،کتاب هایی که میتونست دردسر بشه برام ،و .... چیزهای دیگه رو جمع کرد و باخودش برد و بهم توصیه کرد به هیچ عنوان در رو به روی کسی باز نکنم.

دوش گرفتم و یه چرخی توی خونه زدم ببینم چیزی پیدا میکنم بلومبونم یا نه؟ فقط دو تا تخم مرغ پیدا کردم،نیمرو درست کردم و به گنده هم غذا دادم و دو نفری! مشغول خوردن شدیم.

به تقویم موبایل نگاه کردم دیدم که فردا باید برای تدریس به دانشکده برم، دو جلسه غیبت کرده بودم! رفتم توی تخت، تا صبح غلط زدم و دلشوره داشتم، نمی دونستم چرا؟

اما زیاد طول نکشید که بفهمم چرا!

صبح بعد از اینکه دوش گرفتم، خودم رو برای رفتن آماده کردم، دو روز در هفته تمام وقت تدریس می کردم، یکی از زیبا ترین قسمت های زندگیم بود،پول آنچنانی نصیبم نمی شد، اما همین که هر ترم کلاسی با حداقل 30 دانشجوی پسر داشته باشم! برام نعمتی بود.

بعد از اینکه وارد دانشکده شدم،به سمت اتاق معاون آموزشی رفتم که برای دو جلسه غیبتم عذرخواهی کنم.اما به جای عذرخواهی من، اون گفت که دیگه نمی تونم تدریس رو ادامه بدم و بجای من آقای فلانی کلاس رو ادامه میده، و در جواب من  گفت اگه مشکل این بود که خودش ازم دفاع می کرد ، اما مسئله اینه که ازش خواستن که عذر من رو بخواد!

اینو که گفت، احساس کردم یک پتکی محکم تو سرم خورده، احساس آدم و حوا رو بعد از خوردن میوه ی ممنوعه داشتم، ماسک همیشگیم رو از بین رفته می دیدم و پوز خندی روی لب تمام همکارها و دانشجو ها تو ذهنم تصور کردم.و فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره.

گیج و منگ، قدم زنان به سمت خونه راه افتادم، به این فکر می کردم که یک انسان در عین اینکه میتونه چه موجود دلنشین و عزیزی باشه، در عین حال چقدر هم میتونه پست باشه.

چند روز خودم رو تو خونه حبس کردم  و با این افکار کلنجار می رفتم که از سازمان نظام مهندسان باهام تماس گرفتن.گفتن که رییس سازمان می خواد ببینتم. بعد از قضیه دانشکده، احساس بدی داشتم و حسم بهم می گفت که باید منتظر خبر بد دیگه ای باشم.

بعد از سلام و احوال ، بهم گفت : بخاطر عدم شفافیت توی پرونده ی مالیاتیم! فعلا پروانه ی نظارت و پروانه ی محاسباتم لغو میشه و نمی تونم از اون استفاده کنم!

ایندفعه بدون اینکه هیچ کلمه ای بگم، بدون خداحافظی رفتم، می دونستم قضیه از کجا آب میخوره،حداقل خودم می دونستم که توی پرونده ی مالیاتیم همیشه شفافیت داشتم و این بهانه ای بیش نبود،اما خوب، بعد از قضیه دانشکده، می دونستم که اصرار فایده نداره.

به سمت خونه رفتم و توی راه با کیانوش تماس گرفتم، تمام مسائل رو براش بازگو کردم،خیلی زود اومد پیشم و گفت که به نظرش اونها، حالا حالاها خیال ندارن که بی خیال بشن. حق با اون بود.

بعد از اینکه کیانوش رفت، چند تا از قرص های خوابم رو با چند دوز بیشتر خوردم، بعد از نیم ساعت نفهمیدم کی خوابم برد... بعد از چند مدت که  نفهمیدم چند ساعت یا چند روز بود، دیدم که کسی داره در میزنه، خیلی محکم به در میزد، با ترس از خواب پریدم، تعجب کردم، اگه کسی می خواست تا طبقه ی هفتم برسه، اول من باید از بالا در رو باز می کردم ،سریع به یاد توصیه ی کیانوش افتادم،چهار چنگولی روی تخت نشستم و پتو و بالشت رو از ترس محکم توی بغلم گرفتم، گنده هم رفته بود پشت در آپارتمان و پارس می کرد.

کم مونده بود به یاد دوران طفولیت یه لکه ی زرد رنگ روی تختم طراحی کنم!

که دیدم نگهبان ساختمان از پشت در صدام کرد و گفت که برای گرفتن شارژ ماهیانه اومده، یادم اومد که بخاطر درگیری هایی که داشتم فراموش کرده بودم شارژ رو پرداخت کنم. نفس راحتی کشیدم و رفتم در رو باز کنم،در آپارتمان نصف پایینش از چوب بود و نصف بالا از شیشه مشجر و فرفوژه و از پشت میشد سایه نفری رو که ایستاده دید، دیدم که سایه یک نفر بیشتر نیست،در رو که باز کردم، مو به تنم سیخ شد، سریع از پشت دیوار و توی راهرو، 2نفر از همون چند نفر آدم نامرد سریع هلم دادن داخل و خودشون هم اومدن تو و در رو پشت سرشون بستن،"گنده" که این صحنه ها رو دید شروع کرد به پارس کردن که یک لگد محکم از یکی از اون نامردها خورد و زوزه کشان رفت زیر مبل!گفتم که نامردا! پول که گرفتید،توی محل های کارم بی اعتبارم که کردید، دیگه چی از جونم می خواین، چیکار به این حیوون زبون بسته دارید؟ 

هیچی نگفتن و چرخی توی خونه زدن، خوشبختانه فکر "کیانوش" درست بود که همه چیزی که میتونست بهانه به دستشون بده رو با خودش برده بود. فقط کامپیترم رو برداشتن و بردن.

دوباره با "کیانوش" تماس گرفتم و گفتم که حدسش درست بوده و به پیشنهاد اون سریع کوله پشتیم رو برداشتم و با "گنده" با آژانس به سمت خونه ی "کیانوش" رفتم. "گنده" رو به اون تحویل دادم و به سمت ترمینال رفتم و همون موقع به سمت شیراز حرکت کردم.تلفنی با منشی شرکت تماس گرفتم و گفتم که چند مدتی نیستم و با همه تماس بگیره و بگه که هیچ کس به شرکت نره تا خودم بر گردم و با همه تماس بگیرم.

توی شیراز، یک کم احساس آرامش پیدا کردم، سر وقت هیچکدوم از دوستای قدیمم نرفتم، روی اینکه بخوام تعریف کنم چه به سرم اومده رو نداشتم، حال هوای شیراز هم مثل همه ی شهرهای ایران بوی تبلیغات انتخاباتی رو می داد،و همه متفق و متحد شده بودند که احمدی نژاد رییس جمهور نشه، حالا هرکی می خواد بشه، اما من به این فکر می کردم که همشون سر و ته یک کرباس هستند و این "خانه از پای بست ویران است".

چند وقتی توی شیراز موندم که "کیانوش" باهام تماس گرفت و گفت که همه مشغول درگیرهای انتخاباتی هستند، و به نظر اون اگه برگردم مشکلی برام پیش نمی یاد،برگشتم.

راجع به اتفاقات انتاخابات و بعد از اون رو هم که همتون بهتر از من میدونید و دارید دنبال می کنید.

آپارتمان من توی این شهر جنوبی توی خیابونی بود که دانشگاه هم توی همون خیابون بود و همزمان با بقیه شهرها و دانشجوها، مردم این شهر هم شروع کردن به تظاهرات مسالمت آمیز، از بالکن آپارتمانم می تونستم کل خیابون رو ببینم، مامورها و لباس شخصی ها اومده بودند، بعد از چندبار اولتیماتوم، شروع کردن به انداختن گاز فلفل و اشک آور و با تیرهای پلاستیکی که درد شدیدی داره مردم رو زدن، توی خیابون هرکسی که رد میشد رو می زدن، بزرگ، کوچیک، زن ، مرد، با ریش!، بی ریش، فرقی نمی کرد، خیلی دلم به درد اومده بود، رفتم بالای پشت بوم و بلوک هایی رو که برای نگه داشتن پایه ی ماهواره ها بود شکوندم و از بالا شروع کردم به پرتاب کردن بلوک!
 تنها نبودم!خیلی از همسایه ها هم بودن،تنها مجتمع ما هم نبود، تمام خیابون ها و کوچه های منتهی به اون پر بود از مردمی که شعار مرگ بر دیکتاتور می دادن و من چه هز می کردم وقتی می شنیدم که یک بت خیالی داره با همین شعار ترک میخوره، می دونستم که بعد از اتفاقاتی که برام افتاده اگه بگیرنم خطر حلق آویز شدنم هست، اما اینقدر وحشیانه مردم رو لت و پار می کردند که نمی تونستم آروم بشینم.بین مامورهای ضد شورش ، لباس شخصی ها هم داشتن فیلم می گرفتند.مردم برای اینکه از شر گاز اشک آور خلاص بشن شروع کردن به آتیش زدن هرچی که دم دستشون بود.

خلاصه بعد از چند ساعت لت و پار کردن مردم، و اومدن شب،خیابون آروم شد اما از بالا می شد دید که مامورها و لباس شخصی ها دارن پرسه می زنن.

به آپارتمان برگشتم و خوشحال از اینکه تونسته بودم حداقل چندتا پاره بلوک به طرفشون پرت کنم و عقده های خودم رو یک کم خالی کنم.

ساعتی نگذشته بود که متوجه ی صداهایی از توی مجتمع شدم، صداهایی مثل شکسته شدن شیشه و جیغ و فریاد، زیاد طول نکشید که در آپارتمان من هم از جا دراومد! هنوز هم این مطلب رو نتونستم هضم کنم که چطوری می تونستن که درهایی رو که به عنوان درهای ضد سرقت بود از چهارچوب دربیارن! ای اف بر ما که توی مملکتی زندگی می کنیم که حکومتش داعیه ی حمایت از مردم مظلوم فلسطین رو داره، اما مردم خودش به دست همین حکومت دارن لت و پار می شن.

یک مینی بوس پایین مجتمع بود که به طور اتفاقی از هر آپارتمان یک نفر یا چند نفر رو می آوردن و سوار می کردن.بعدها فهمیدم که مجتمع ما و شهری که من درش ساکن بودم تنها جایی نبوده که این حرکت وحشیانه ی مغولی درش اتفاق افتاده بود.

همه رو به یک محوطه ای بردن که میشه گفت شبیه یک سردخونه ی صنعتی بود.

تا تونستن زدن.بزرگ، کوچیک، همه رو می زدن، فحش های زشت می دادند،من هم که   کتک خوردنم خوب ملس شده بود!

بعد از چند روز کتک زدن و گرفتن عکس یک عده رو آزاد کردن که من هم جزوشون بودم.

لت و پار به خونه برگشتم دیدم که همسایه ها مردونگی کردن و در رو به طور موقت سرجاش قرار دادن و از هم حمایت می کنن.هر کس یه جایی رو برای نشون دادن داشت که چه جوری کتک خورده.

دوباره با کیانوش تماس گرفتم!(کیانوش هم مشاور ارشد من شده بود!)و فهمیدم که اون هم روز قبل آزاد شده و حسابی یادگاری برای خودش جمع کرده!

طبق صحبت های مفصلی که با کیانوش داشتم و شرح ما وقع برای "آرشام"، به این نتیجه رسیدم که هر لحظه بیشتر موندن، خطرهای جبران ناپذیری برام داره، توی قسمت بعد پاییز رنگی من، شرح جلای وطن از ایران رو براتون می گم.

سپاس از اینکه وقت گذاشتین و همراهیم کردین.

به امید ایرانی آباد و آزاد

پاییز

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.