|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی هفدهم | ایپریل 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
حباب (قسمت دوم) پریا چند دقیقه زودتر به مدرسه رسیده بودم. همون اطراف پرسه میزدم و منتظر صدای زنگ بودم. بالاخره مدرسه تعطیل شد، قبل از خارج شدن بچه ها چند کوچه بالاتر رفتم و متنظر نهال شدم. مدرسه جمع کوچیکی بود و تنها چیزی که کم داشتم این بود که از این یکی هم بیرونم کنن. کافی بود بین بچه ها بیفته که فلانی از یکی خوشش اومده انقدر روش میذاشتن و بزرگش میکردن که از کاه کوه ساخته میشد و بعد آتیش میگرفت. پس سعی میکردم مراقب خودم باشم و آتو دستشون ندم. نهال بالاخره از مدرسه بیرون اومد، سلام احوالپرسی کوتاهی کرد و ساکت شد. چشماش قرمز بود. سوال پیچش نکردم. دوست نداشتم وقتی ناراحتم کسی سوال پیچم کنه، پس اونم اینطوری فرض کردم. یه مدت پیاده روی کردیم. بلاخره طاقت نیاوردم. پرسیدم اتفاقی افتاده؟ جز این حرفی نزدم اما یهو زد زیر گریه. هق هق گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه. -"امروز..امروز...اومد...مدرسه.." -"کی؟ کی اومد مدرسه؟" -"رضا." -"نامزدت؟ خب؟" -"اومده بود چک کنه ببینه من سر کلاسم یا جیم کردم رفتم... بی.. بی دلیل از کلاس کشیدم بیرون...ادبیات ...آقای سالاری... دید دبیر مرد داریم. چشاش قرمز شده بود. گفت نهال یا از این بعد چادر میپوشی یا مدرسه بی مدرسه." -"توهم هیچی نگفتی؟؟" -"چی ..چی بگم خب؟" -"این که به اون ربطی نداره و خرج تورو هنوز ننه بابات میدن و اون کاره ای نیست" -"که چی؟ که میزد تو گوشم جلوی همه آبرومو میبرد؟" -"یعنی میخوای همینطوری ساکت بمونی؟؟ میخوای چادر سرت کنی؟" -"مجبورم! تازه اگه به مامانم اینا بگم میگن مرد خوب و مومنیه که اینو از زنش میخواد. نمیخوام خودمو سبک کنم." -"نمیدونم نهال واقعا نمیدونم چطور میتونی بذاری باهات مثه برده اش رفتار کنه." هق هقش شدید تر شد. -"اه..ببخشید معذرت میخوام." بغلش کردم. گذاشتم گریه کنه... سعی کردم آرومش کنم. میدونستم هرچی بهش بگم اثری نداره پس دروغ هایی رو گفتم که میخواست بشنوه. همه چی رو به راه میشه...نگران نباش. باید نگران میبود. آخرین باقی مونده های آزادیش رو داشت از دست میداد. کمی آروم تر شد. و دوباره راه افتادیم. -"میخوای تا در خونتون همراهمت بیام؟" -"مسیرت دور نمیشه؟ کاری نداری؟" -"نه عزیزم از من بیکار تر بابامه که منو درست کرده... میام." زد زیر خنده. اثر اشک هنوز رو صورتش دیده میشد. چشمای قرمز... خنده اش مثل خنده ی بچه های کوچولو بود. خیلی بیگناه و خیلی بچگانه.بچه ای که به زودی توی واقعیت تلخ زندگی رها میشد. *** پشت کامپیوترم نشسته بودم. ده دقیقه یا شاید بیشتر بود که به شیشه مانیتور زول زده بودم. دستم رو زیر چونم گذاشته بودم و نمیدونم منتظر چه اتفاقی بودم. منتظر بودم... نمیدونم منتظر چی بودم. خودمودر حال فکر کردن به نهال پیدا کردم. یعنی الان داشت چیکار میکرد؟ موبایلم رو برداشتم، و شمارش رو گرفتم. با خوردن اولین بوق پشیمون شدم. قطع کردم و گوشیم رو خاموش کردم. نمیدونم چه مرگم بود. این مدت همه چیز برام ضد و نقیض بود. دلم میخواست درس بخونم. اما کتاب رو که باز میکردم نمیخواستم. میخواستم برم بیرون قدم بزنم.اما بیرون که میرفتم دلم میخواست تو اتاقم باشم. کلا موجود داغونی ام. از پشت میز بلند شدم.سراغ جعبه ی داروها رفتم یه قرص خواب آور برداشتم و تو اتاقم اومدم. بیداری اونقدر برام عذاب آور شده بود که داشتم ازش به کابوس های خواب ام پناه میبردم. حداقل اونجا اتفاقی که منتظرش بودم میفتاد و من با جبغ بیدار میشدم. اما بیداریم...پر از تکرار بود. یه ساعت بعد خوابم برد. اون شب کابوس دیدم. اما نه کابوسی که منتظرش بودم. *** تو یه دشت خیلی بزرگ بودم. جلوتر از من، دختر ریزه میزه ای که موهای مشکی بلند داشت با خوشحالی میدوید.از فضای خوابم یاد کارتون هایدی افتادم. خنده ام گرفت. دنبال دخترک دویدم. اما نمیتونستم صورتش رو ببینم. همچنان میرفت و من هم دنبالش بودم.صدای خنده اش هر قدم که میرفت بلند تر میشد. نمیدونم چقدر دویدیم اما من احساس خستگی نمیکردم. جلوتر از من بود. یه دره ی بزرگ. با سرعت میرفت پاش لغزید و از دره سر خورد. دستش رو میدیدم که به زور خودش رو نگه داشته. قدم هام تند تر شد و قلبم تند تند میزد. بهش رسیدم. کنار دره نشستم. سرش رو بالا آورد. چهره ی سفید ، لپ های گل انداخته و صورت غرق اشک. نهال. دوباره همون لبخندش رو زد و دستش رو از لبه پرتگاه جدا کرد. *** -"نفس... مامان بیدار شو داری کابوس میبنی." دوباره..خیس از عرق بیدار شدم. این بار جیغ نمیزدم. عرق سردی رو تنم نشسته بود.شوکه شده بودم. مامانم به اتاقش برگشت. روی تختم زانوهام رو تو بغلم جمع کردم و زیر پتو به آخرین نگاهش فکر میکردم. قبل از اینکه دستش رو از روی لبه جدا کنه. *** فردا صبح هرچه قدر منتظر اومدنش شدم نیومد. تنهایی مسیر مدرسه رو رفتم. با اینکه حوصله نداشتم وارد مدرسه بشم اما به امید دیدنش داخل مدرسه رفتم. پشت میزش نشسته بود و سرش روی میز بود. کنارش نشستم. سرش رو بالا آورد. لعنتی. چشمای سیاهش تا قلب آدمو میسوزوند. لبخند زد. یاد خوابم افتادم و به خودم لرزیدم. حالش رو پرسیدم. گفت بهتره. خواست ازم پیشش بشینم اما گفتم ترجیح میدم تنها بشینم. یه چیزایی هست که اون نمیدونه. دوباره لبخند زد و گفت هر موقع دوست داشته باشم میتونم راجب اون چیزا باهاش حرف بزنم. لحن صداش منو به شک انداخت که آیا میدونه یا نه. بلند شدم. و میز آخر سر جای خودم نشستم. و طبق معمول داخل افکارم غرق شدم. *** -"نفس" با شنیدن اسم خودم برگشتم. -"میخواستی تنها بری خونه؟" سعی کردم تعجبم رو مخفی کنم. نهال. با چادر مشکی. سفیدیش ده برابر تو چشم میومد. قیافش شبیه نقاشی های قدیمی ایرانی شده بود. خودمو جمع و جور کردم و گفتم:" مگه قرار بود باهم برگردیم؟ صبح دیدم نبودی گفتم برنامه فقط مختص دیروز بوده." دیدم یکم لب و دهنش آویزون شد." دیشب رضا خونه ما بود.صبح منو رسوند مدرسه." -"آهان. خب بریم؟" -"بریم." توی راه زیاد حرف نزدیم. نزدیک خونه ی ما یهو زد به سرم که موضوع رو باهاش در میون بذارم. میدونم ریسک بزرگی بود. اما لحن مرموز صبحش یه جورایی بهم میگفت که خودش از قبل میدونه. -"نهال... یه چیزی هست که میخوام بهت بگم. اما نمیدونم چه طوری." -" هرجور دوس داری بگو. منم دوس دارم بشنوم حرفتو اما الان خیلی دیرم شده میترسم تو خونه واسم مشکلی پیش بیاد. برنامه عصرت چیه؟" -"خونه ام." خورده بود تو پرم. نذاشت حرفمو بگم. -"خیلی خوبه. عصر اگه خونه کاری نداری بیام پیشت بعد حرف میزنیم.چطوره؟" به تته پته افتاده بودم. -"ام... خوبه... آره... خوبه. هستم یعنی! پس حدودای 6-7 می بینمت؟" -"آره." خداحافظی کردیم و من توی خونه اومدم. *** نمیدونم چطور ساعت 1 رو به 6 رسوندم. اما انقدر توی اتاقم این طرف اون طرف رفتم که سرم گیج میرفت. امروز عصر هیچ کس هم خونه ی ما نبود. توی آشپزخونه رفتم. زیر کتری رو روشن کردم. نمیدونستم چای میخوره یا قهوه. تصمیم گرفتم هر دو رو آماده کنم. تا اومدنش همه جا رو چند بار چک کردم. و بالاخره نزدیک 7 صدای زنگ در اومد. در رو براش باز کردم. چقدر این دختر آروم کار میکرد. 10 تا پله رو فکر میکنم نیم ساعت طول کشید تا بالا بیاد. یا واسه من نیم ساعت گذشت... حتما همین بوده. بالاخره دیدمش. بازهم چادر سرش بود. انگار این موضوع قرار بود دائمی بشه. بیخیال شدم. سعی کردم از موضوع اصلی که حرف خودم بود پرت نشم. چادر و مانتوش رو کنار گذاشت. تا حالا اینطوری ندیده بودمش. موهای بلند مشکیش رو باز دورش ریخته بود و بالاش رو تیغ ماهی بافته بود. بلوز آستین کوتاه قرمزش کنار سیاهی موهاش و سفیدی پوستش میسوخت. فوق العاده خوشگل بود. سرم رو تکون دادم و سعی کردم به این چیزا فکر نکنم. -"چای یا قهوه؟" -"چای لطفا." روی کاناپه نشسته بودیم. یه خورده از این طرف و اون طرف حرف زدیم. وبالاخره خودش حرف رو باز کرد. -"خب ظهر چی میخواستی بگی که من در رفتم؟" خندیدم و گفتم:"ام... حرف خاصی نمیخواستم بزنم. فقط... فقط دوس دارم حالا که تو از مسائل شخصیت برام گفتی تو هم یه کم منو بشناسی." -"خب. خوشحالم با این حساب. حالا رو کن ببینم چی میخوای بگی." -"نهال. من... من... تا حالا دوست پسر نداشتم." زد زیر خنده. -"همین؟" گیج شدم."آره خب. آخه من..." انگشتش رو گذاشت رو لبام."هیس... میدونم." و بعد لبهای سرخش رو روی لبام گذاشت... ادامه دارد...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |