|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی هفدهم | ایپریل 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
حرف های مادرانه فرح
وقتی که می نوشتم، همه ی خاطراتم دوباره زنده شدند و اشک هایم هم سرازیر شدند. می دانم که شما هم مثل پسر من زجر کشیده هستید. اما این را هم می دانم که باید خوشحال بود و از زندگی لذت برد. فرح
با سلام، من فرح هستم و می خواهم برایتان از سختی ها و مشکلاتی که یک مادر با پسر همجنسگرایش سپری کرده است را تعریف کنم که شاید بتوانم کمکی باشم برای پدران و مادران دیگری که در موقعیت من بوده اند . یا هنوز هستند. می خواهم آنها بدانند که تنها نیستند. بیست سال پیش وقتی میلاد پسرم به دنیا آمد، من و پدرش خیلی خوشحال بودیم. انگار دیگر چیزی کم نداشتیم. یادم می آید وقتی میلاد خوابیده بود ما دو تایی می نشستیم و نگاهش میکردیم. قشنگترین لحظه برای ما شیر دادن به میلاد بود که با آرامش در بغلم جا گرفته بود. پدرش هم که دیگر کارش شده بود بردن او به پارک یا باغ وحش و غیره. بعد از ۳ سال معین به دنیا اومد. دیگر خانواده مان کامل تر شد. بعد از مدتی دیگر میلاد و معین را نمی توانستیم از هم جدا کنیم. همیشه با هم بودند. میلاد تا کلاس اول دبستان مثل بچه های دیگر شیطان، شاد و بازیگوش بود. اما بعد از کلاس اول کم کم گوشه گیر شد. ترجیح میداد تنها باشد. هر وقت میرفتم مدرسه دنبالش میدیدم که یک گوشه تنها نشسته و منتظره من است. در خانه شاداب و خندان بود ولی همین که میرفت توی جمعیت گوشه گیر و تنها میشد. با شوهرم اغلب راجع به این موضوع صحبت میکردیم ولی در آخر می گفتیم حتما بچه های دیگر هم همین طور هستند. زندگی ما همینطور بود تا این که میلاد ۱۲ ساله شد. دیگر در این ایام از برادرش دور شده بود، کلان از او کنار کشیده بود و مثل سابق با او بازی نمیکرد. در این سن بود که کم کم موهایش شروع به ریختن کرد و ما با نگرانی او را به دکتر بردیم. کسی جوابی نداشت، چند تا دکتر عوض کردیم، همه دکترها همه جور آزمایش کردند ولی جوابی نگرفتیم. یکی از دکترها گفت شاید یک دکتر روان شناس بتواند کمکی کند. ما هم سریع میلاد را پیش روان شناس بردیم و تراپی شروع شد. همه خانواده شروع به تراپی کردیم. این تراپی ۳ سال طول کشید. روان شناس در جواب من که نگران بودم و اسرار میکردم که حتما چیزی هست که میلاد را اذیت میکند، می گفت هیچی نیست فقط بچه شما خجالتی است و به دلیل سن بلوغ اش گوشه گیری میکند و اغلب بچه ها در این سن چنین تجربه ای دارند. دیگر فکر و ذکر من شده بود میلاد که چطوری می توانم کمکش کنم. بعد از ۳ سال تراپی دیگر همه خسته شده بودیم، میلاد هم دیگر نمیخواست به تراپی ادامه دهد. گاهی وقت ها از او میپرسیدم میلاد جان کی دوست دختر میگیری که بیاری خونه و به من معرفی کنی و هر بار با شنیدن این سوال اتاق را ترک میکرد یا بحث را عوض میکرد. مثل همه مادر ها به آینده میلاد فکر میکردم که یک روز ازدواج میکند، بچه دار میشود، و من هم بچه هایش را نگه میدارم، همیشه فکر میکردم که میلاد پدر خوبی برای بچه هایش میشود چون خیلی صبور و آروم است. تازه میلاد ۱۷ سالش شده بود و معین ۱۴ که یک روز معین هیجان زده و عصبانی آمد و گفت که میلاد داره عکس های مردهای مانکن را در کامپیوتر نگاه میکند. من و پدرش فکر کردیم خوب حتما بچه کنجکاو هست و ایرادی ندارد، فقط باید با او حرف بزنیم که جلو برادر کوچکترش این کار درستی نیست و ممکن است تاثیر بدی روی معین بگذارد. هیچوقت جوابی را که میلاد داد فراموش نمیکنم، گفت مامان، بابا من همجنسگرا هستم و فکر نمی کنم که مساله بدی باشه. به او گفتم که فعلا برو توی اتاقت و بعد راجع به این موضوع حرف میزنیم. نمی خواستم چیزی بگویم که بعد پشیمون شوم. وقتی که تنها شدم یخ کرده بودم، اصلان نمی توانم آن حالتی که داشتم را تئصیف کنم. احساس کردم زندگی ام به آخر رسیده است، اشک هایم سرازیر شدند و اصلان تمامی نداشتند. پس آرزوهایم چه می شدند؟ پس عروس دار نمی شوم؟ بعد فکر کردم که پسرم این همه سال به تنهائی زجر کشیده، من کجا بودم وقتی که پسرم به من احتیاج داشت؟، پسرم جلوی صورتم این همه سال زجر کشیده و من نفهمیدم. احساس میکردم مادر خوبی نبودم، چطوری توانسته این بار سنگین را روی شانه های کوچیش به تنهائی تحمل کند؟ چطوری پسر عزیزم این راه را به تنهائی طی کرده است و هزاران سواله دیگر. حالا می ترسیدم نکند کسی بچه ام را اذیت یا مسخره کند. همان شب نشستم پای کامپیوتر و دنبال اطلاعات گشتم، میخواستم بهتر پسرم را درک کنم. من هرگز ضد همجنسگرایی نبودم و می دانستم که آدم ها همجنسگرا به دنیا می آیند و انتخابی نیست ولی باید خودم را آماده میکردم که بتوانم بهتر به پسرم کمک کنم. دوست همجنسگرا داشتم ولی زیاد عمیق راجع به این موضوع فکر نکرده بودم. پس شروع کردم به کتاب خواندن. با تمام کردن هر کتابی بهتر می فهمیدم که چرا پسرم همه این سالها گوشه گیری میکرد، چرا ترجیح میداد با دختر ها فقط دوست باشد. شاید ۳۰ تا کتاب خواندم. از طریق کامپیوتر توانستم یک گروهی را پیدا کنم که پدر و مادران بچه های همجنسگرایان بودند. فوری عضو این گروه شدم. خوش حال شدم که من تنها نیستم و کسانی مثل من هستند که بتوانم با آنها در ارتباط باشم. کسانی بودند که خیلی در این مورد تجربه داشتند و به من خیلی کمک کردند. وقتی توی جلسه ها صحبت میشد من میگفتم پس آرزوی مادر ها چه میشود که میخواهند بچه شان ازدواج کند و بچه دار شود؟ جواب من این بود که باید آرزوهایت را عوض کنی، همیشه آرزو داشتی که پسرت زن بگیرد و بچه دار شود، ان آرزو ها را ما مادر ها میسازیم، حالا باید آرزو کنی که با یک پسر ازدواج کند و بتوانند بچه ای را هم به فرزندی بگیرند. در واقع میلاد من همانی هست که بوده و اصلان عوض نشده و من بودم که توی خیالات خودم برای آیندش نقشه کشیده بودم. از همان شبی که میلاد گفت که همجنسگراست دیگر زندگی ما کاملا عوض شد. من دیگر از ان شب تصمیم گرفتم به مادران و پدرانی که بچه همجنسگرا دارند یا خود بچه های همجنسگرا کمک کنم. خوش بختانه شوهرم در تمام این مراحل در کنارم بود و خیلی کمک کرد . البته باید بگویم که برای شوهرم خیلی راحت تر از من بود که این مسئله را قبول کند. گاهی وقت ها پدران و مادرانی که تازه فهمیده اند فرزند همجنسگرا دارند، پیش من می آیند و با گریه و دلی پر از درد با من صحبت می کنند. با دیدن این ها من تمام خاطرات ۳ سال پیش برایم تازه میشود. نه اینکه این خاطرات هیچ وقت فراموش می شوند بلکه فقط یاد گرفتم چطوری با آنها کنار بیایم. هر وقت در میهمانی ها یا جاهایی که آشنا یا دوستی هست اگز کسی چیزی ضد همجنسگرایی بگوید خیلی آرام سعی میکنم به او یاد و توضیح دهم که چه اشتباهاتی دارد، به آنها کتاب معرفی میکنم که مطالعه کنند تا آگاه شوند. متاسفانه هوموفوبیا همیشه بوده و هست. هر شب قبل از این که توی تخت خواب بروم حتما باید اول پیش میلاد بروم و به او بگویم که او دنیای من هست و دوستش دارم و برای من فرقی نمیکند که همجنسگرا هست یا نه. می بوسمش و به او می گوم که همیشه می تواند روی من حساب کند پدرش هم همه این حرفا را به او می زند. متاسفانه پسرم دوست ندارد کسی در ارتباط با همجنسگرایی اش چیزی بداند و من می دانم چرا. فکر میکنم همه ما ها میدانیم چرا. امیدوارم همه پدران و مادران هم جنسگرایان عشق و علاقه شان را به بچه هایشان نشان دهند. این بچه ها به عشق بیشتر احتیاج دارند. یادمان باشد که تعداد خود کشی بین بچه های همجنسگرا کم نیست. چرا باید بچه های ما خودشان نباشند؟ چرا باید همیشه مخفی باشند؟ چرا نمی توانند راحت زندگی کنند؟ چرا نمی تولنند به راحتی با کسی رابطه داشته باشند؟ مگر همه ما انسان ها به عشق احتیاج نداریم؟ عشق بین ۲ نفر هست حالا ان ۲ نفر هر کی می خواهند باشد. به امید روزی که بچه های ما بتوانند با آزادی همسران خودشان را انتخاب کنند بدونه اینکه نگاران قضاوت های دیگران باشند. من آدرس ایمیل خودم را اینجا می گزارم که اگر کسی سوالی داشت بتواند با من در ارتباط باشد. farah_1340@yahoo.com
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |