Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی هجدهم | می 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

به ياد "فروغ"

پدرام

 

گاهی که به مردم طبيعی نگاه می کنم از يک طرف حسرت می خورم و رشک می برم و از طرفی اقم می گيرد. مردمی آرام با شکم های برآمده آماده ی آروق زدن. عمری کار می کنند بی اينکه ماهيّت کارشان برايشان اهميّتی داشته باشد. زن می گيرند، بچّه بزرگ می کنند. بچّه هايی مثل خودشان؛ کپی برابر اصل! اين وجهه ی زندگی شان، اين تکرار ملال آورشان حالم را بد می کند. از طرفی برايم رشک آور است زيرا زندگی آشکار را تجربه نکرده ام. هميشه بخش عظيمی از زندگی ام در خفا بوده است، در حاشيه. نه فقط بخش جنسی و عاطفی اش که بخش بی اهميّتی هم نيست، خيلی قسمت های ديگرش نامتعارف بوده است. مثلاً همه ی عمرم عاشق شغلم بوده ام و متنفّر و هيچگاه يک رويه نشدم. گاهی از کلاس بيرون می رفته ام و چنان نفس عميقی  می کشيده ام که گويی در کلاس هيچ اکسيژنی وجود نداشته است. گويی از زندان رهايم کرده اند. من هميشه وارد کلاس شده ام و از آن گريخته ام. نه تنها کلاس درس که در کلاس زندگی نيز. مثل نقش گلدان در کتاب « پيکر فرهاد » از «عباس معروفی » می روم و می آيم. با عشق می آيم و با تنفّر می روم.

گوشه گوشه زندگی ام عشق و تنفّر بوده است. از آنها که آموخته ام بيشتردوستشان داشته ام امّا به آنها که آموخته ام دوستشان داشته ام و متنفّر بوده ام. من هرگز نتوانستم بر عشق بپايم و برتنفّر بمانم.

چقدر دلم می خواهد يکبار ديگر به زندگی برگردم و عاشق باشم بی تنفّر. شاد، بی افسردگی، بی دارو. چقدر دلم می خواهد بی دغدغه تماس جنسی می داشتم. بی دغدغه فرياد می زدم: "دوست دارم" و دوست داشته می شدم.

چقدر دلم می خواهد مثل مردانی باشم که زنان را دوست دارند و می ستايند. مردانی که ازدواج می کنند و خوشبخت می شوند و بچّه هايشان، حاصل عشقشان را در آغوش می گيرند. همه جا می روند و می آيند. وای خدا!

نمونه های عادی و طبيعیِ جامعه ی بشری، نمونه های منحصر به فرد از جهتِ نُرم اجتماعی، می روند و در بنگاهی می نشينند و قولنامه می نويسند. می توانند چک نقد کنند. با چه ولعی می خورند و زنانشان را در آغوش می کشند. از پس يک دعوا چه کلامی باشد چه جسمی برمي آيند.

ديگران را نمی دانم امّا من از اساس با زندگی مشکل دارم. و چقدر دلم می خواهد چهره ی زندگی عوض شود. کاش دست کم حال و هوای دور ميدان محمّديه چرخيدن را داشتم. و کاش می توانستم خواب روزهای بهتر را ببينم , "مثل فروغ".

در ايران خواب ديدن، خواب خوب ديدن هم به بن بست رسيده است. من که يا خواب نمی بينم يا خواب مردمی را می بينم که در دستشان چاقو است و از چشمشان خون می چکد. دلم می خواهد مثل "فروغ" خواب ببينم. حتّی فروغ که به ايوان می رفت و دستش را بر پوست شب می کشيد، شبی که تا پشت پنجره ی اتاقش آمده بود و می گفت: «چراغ های رابطه تاريک است.» بهتر از من خواب می ديد. خواب های من که در هم و پريشان است , می خواهم رؤيای خواب " فروغ" را ببينم :

 

« من خواب ديده ام که کسی می آيد

من خواب يک ستاره ی قرمز را ديده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هايم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگويم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم ديده ام

کسی می آيد

کسی می آيد

کسی ديگر

کسی بهتر

کسی که مثل هيچکس نيست , مثل پدر نيست , مثل انسی نيست , مثل يحيی نيست , مثل مادر نيست

و مثل آن کسی است که بايد باشد

وقدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشن تر

و از برادر سيد جواد هم

که رفته است

 و رخت پاسبانی پوشيده است نمی ترسد

و از خود خود سيد جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدايش می کند

يا قاضی القاضات است

يا حاجت الحاجات است

و می تواند تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

و می تواند حتّی هزار را

بی آنکه کم بياورد از روی بيست ميليون بردارد

و می تواند از مغازه ی سيد جواد , هر چقدر که لازم دارد , جنس نسيه بگيرد

و می تواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود.

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان

روشن شود

آخ ...

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد

که يحيی

يک چار چرخه داشته باشد

و يک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم می خواهد

که روی چارچرخه ی يحيی ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم

و دور ميدان محمديّه بچرخم

آخ ...

چقدر دور ميدان چرخيدن خوب است

چقدر روی پشت بام خوابيدن خوب است

چقدر باغ ملّی رفتن خوب است

چقدر مزه ی پپسی خوب است

چقدر سينمای فردين خوب است

و من چقدر از همه ی چيزهای خوب خوشم می آيد

و من چقدر دلم می خواهد

که گيس دختر سيد جواد را بکشم

 

چرا من اين همه کوچک هستم

که در خيابان ها گم می شوم

چرا پدر که اين همه کوچک نيست

و در خيابان ها هم گم نمی شود

کاری نمی کند که آنکسی که به خواب من آمده است , روز آمدنش را جلو بيندازد

و مردم محلّه ی کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونيست

و آب حوض هاشان هم خونيست

و تخت کفشهاشان هم خونيست

چرا کاری نمی کنند

چرا کاری نمی کنند

 

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پلّه های پشت بام را جارو کرده ام

و شيشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط بايد

در خواب , خواب ببيند

 

من پلّه های پشت بام را جارو کرده ام

و شيشه های پنجره را هم شسته ام

 

کسی می آيد

کسی می آيد

کسی که در دلش با ماست , در نفسش با ماست , در صدايش با ماست

 

کسی که آمدنش را

نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زير درخت های کهنه ی يحيی بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ می شود , بزرگتر می شود

کسی از باران , از صدای شرشر باران , از ميان پچ و پچ گل های اطلسی

 

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آيد

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سياه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نويسی را قسمت می کند

و نمره ی مريض خانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستيکی را قسمت می کند

و سينمای فردين را قسمت می کند

درخت های دختر سيد جواد را قسمت می کند

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را می دهد

من خواب ديده ام...»

"فروغ فرخزاد"

از مجموعه ی « ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد »

انتشارات مرواريد چاپ ششم 1363

 

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.