Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی هجدهم | می 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

حباب (قسمت سوم)

پریا

 

...!

ذهنم خالی خالی بود.

شوکه شده بودم. غیر ممکن بود اتفاقی که چند ثانیه پیش افتاد واقعی بوده باشه. سرم رو تکون دادم. توهم گرفته بودم حتما.

اینقدر به این موضوع فکر کردم که زده به سرم.

نهال!؟

اصلا امکان نداشت.

-"نفس...! سالمی؟"

با شنیدن صداش از جا پریدم.

-"هان؟ چی؟ با منی؟ آره آره خوبم."

-"وای. فکر کنم حدسم اشتباه بود. خیلی تو دردسرم الآن؟"

-"نه نه، اصلا! درست حدس زدی."

خودم رو جمع و جور کردم.

-"نه، فقط سورپرایز شدم."

-"چرا؟ به کلاسم نمیخوره لز باشم؟؟"

-"ساکت باش نهال... مگه رو مد و کلاسه این چیزا؟ اصلا مگه تو لزبینی؟"

-"هه... خواب موندی نصف راهو! 5 مین پیش داشتم پسر عمومو میبوسیدم؟"

-"آخه به این چیزا نیست که!"

از سر جام بلند شدم. انتظار این یکی رو دیگه اصلا نداشتم. امروز رو یه طور دیگه برنامه ریزی کرده بودم. میگم به نهال... میزنه تو گوشم. پا میشه میره و التماسش میکنم به بچه ها چیزی نگه تو مدرسه.

اصلا انتظار این رو نداشتم!

توی آشپزخونه رفتم. یه لیوان آب سرد برای خودم ریختم. صدای پاش رو شنیدم. داشت میومد سمت آشپزخونه. لیوان رو از دستم گرفت .دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت.

-"نفس... خواب نمیبینی. بیداری. آره من اینجام و تورو هم بوسیدم. حالا اگه ممکنه نفس بکش و بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم."

چشمام رو بستم.

********

ساعت روی دیوار دیگه مفهومی برام نداشت.

با نهال حرف میزدم و هرچه بیشتر حرف میزدم با اینکه حرف هاش برام آشنا بود و حسش همونی بود که من داشتم اما سعی داشتم به خودم بقبولونم که واقعی نیست. ،فکر میکردم یه حس بچگانه ست.همه ی دخترا هم کلاسی هاشون رو دوست دارن. حالا این وضعیت من رو دیده گفته، اینطوری هم امتحان میکنم.

اما زهی خیال باطل!

-"میشه اینقدر عنق نباشی نفس؟ خیر سرم اولین دختری هستی که جرات کردم اینو بهش بگم و ببوسمش! تو حالم نزن دیگه!"

نه نباید به این سادگیا قبول میکردم. اون نامزد داشت و الکی الکی نباید رو یه حس غلط زندگیش رو بهم میریخت.

-"نهال میشه بس کنی؟"

-"چیو؟"

-"همین حرفاتو! تو لزبین نیستی .میخوای دستی دستی خودتو بدبخت کنی؟ میدونی اگه خدای نکرده بابات بفهمه زنده زنده آتیشت میزنه؟"

-"نه بابا... جرات نداره. میزنم تو..."

-"ساکت، حالا خالی نیا!"

-"من میگم هستم... چرا باور نمیکنی؟"

-"نمیخوام بدبختیت رو به چشم خودم ببینم."

-"آخه قربونت بشم. من ترجیح میدم بدبخت باشم و با یکی مثل تو... نه، اصلا با خود تو باشم!"

-"یعنی انقدر جدیه؟"

-"اوهوم."

عالیه! همینو کم داشتیم! از نهال خوشم میومد، اما انگار اون زیادی از من خوشش میومد. داشت آیندش رو روی من پایه ریزی میکرد. چطور مطمئن بود ترکش نمیکنم؟ آخرین امیدم رو هم تو این جمله به کار بردم.

-"مطمئنی نهال؟"

-"آره."

نفس عمیقی کشیدم و با دستهام چشمام رو مالیدم.

-"چیزی شده؟"

-"نه، یه کم سرم درد میکنه."

-"تقصیر منه زیاد حرف زدم... وای ساعت رو ببین."

سرم رو بالا آوردم. ساعت روی دیوار 9 و نیم شب رو نشون میداد.

-"میخوای برسونمت؟"

-"با کدوم ماشین؟ حالا من خالی میام یا تو تعارف الکی میزنی؟"

-"منظورم این بود که همراهت باشم."

احساس کردم فهمید ناراحت شدم. جلو اومد. بغلم کرد و گونه ام رو بوسید.

صورتم گر گرفت. به خودم گفتم "نه! نهال رو جو گرفته. نهال اهل این برنامه ها نیست."

اما نگاهاش چیز دیگه ای میگفت.

بالاخره آژانس رسید.

سه دقیقه بعد نهال رفته بود و من روی پله ی دم در توی خیابون به جای تایر ماشین که دیگه اونجا نبود خیره شده بودم.

از سر جام بلند شدم و خودمو به اتاقم رسوندم. یکی از سونات های بتوون رو که عاشقش بودم گذاشتم و روی تختم به پشت دراز کشیدم.

چقدر همه چیز غیر طبیعی و نگران کننده بود. نمیدونم، به نظرم رویا بود یا کابوس...

***

چند روز آینده رو با انگیزه ی جدیدی از خواب بیدار میشدم و از خونه بیرون میومدم. دیگه تصویب شده بود که هر روز با هم به مدرسه بریم. مسیری که همیشه برام طولانی بود تو چند دقیقه میگذشت. سعی میکردم زیاد به نهال نزدیک نشم. نمیخواستم وابسته ی کسی بشم که باهاش هیچ آینده ی نبود. بودن با نهال در عین خوبی پر از ترس و نگرانی بود. بیشتر از خودش نگرانش بودم. میدونستم اگر موضوع جدی بشه خانواده اش برخورد ناجوری میکنن.

اما خودش اصلا عین خیالش هم نبود. کاملا مثل سنش رفتار میکرد. بعضی وقت ها بهش حسادت میکردم. از بودن با من که به قول خودش اولین دختری که دوست داشت بودم، لذت میبرد. توی لحظه بود. اصلا نگران "اگرها" نبود. با همه ی تلاشم داشتم بهش وابسته میشدم. خنده هاش رو دوست داشتم، تن صداش رو، نق نق هاش رو، تلفن های آخر شبش که از توی تختش باهام حرف میزد؛ وابسته ی همه چیزش بودم. بودن نهال باعث شده بود کابوس هام متوقف بشن.

نه! به اونا فکر نکن!

همیشه به نهال کشش داشتم. از اولین باری که دیدمش. اما بعد از اون شب توی خونه ما، نخ نامرئی که مارو به هم وصل کرده بود، ظاهر شده بود و هر روز پر رنگ تر میشد.

امروز صبح  هم مثل همیشه با لبخند قشنگش دم در منتظرم بود، هوا به طرز عجیبی زیبا بود. آفتابی اما نه خیلی گرم. باد ملایم  و خنکی میوزید. چادرش رو از روی شونه هاش برداشت و با خوشحالی توی کیف بزرگ من که همیشه میگفت جنازه توش حمل میکنم، جا داد و باهم شروع به قدم زدن کردیم.

-"هوا خیلی توپه مگه نه؟"

-"عالیه!" و سرم رو تکون دادم. نهال جلوتر از من اما عقب عقب راه میرفت که نگاهمون به هم دیگه باشه.

-"آخرش، تو یه روز میری زیر ماشین و من از دست این بیخیالیات راحت میشم."

-"به همین خیال باش، من مامور عذاب توام! از جهنم با پست اکسپرس اومدم!"

-"اگه میدونستم فرشته های عذاب همه اینطورین با اولین پرواز خودمو میرسوندم که شما تو زحمت نیفتین. بابا با نمک! آخه کجای دنیا دیدی یه خانوم با شخصیت و خونواده دار اینطوری تو خیابون راه بره؟ یکم سنگین باش عزیزم."

-"چشم. از فردا بیشتر چیزی میخورم تا سنگین بشم. شنیده بودم ایرانیا توپول دوست دارن، اما باور نمیکردم."

-"اه... خفه شو نهال. همیشه تو آستنیت جواب داری!"

بلند بلند شروع کرد به خندیدن. با اینکه این کارش حرصم میداد - صد مرتبه گفته بودم تو خیابون یکم رعایت کن- اما به قدری خنده اش قشنگ بود، که حرص خوردنم رو فراموش کردم و گذاشتم گوش هام با صدای خنده اش پر بشه. چشم هاش رو بست. دست هاش رو دو طرفش باز کرد و یهو مثل دیوونه ها بی مقدمه داد زد:" نفسسسس..دوستت دارم."

بهش نگاه کردم، نیشم تا بنا گوش باز شده بود، چشمام رو چرخوندم و زیر لب بهش گفتم: "تو دیوونه ای.."

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.