|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال دوم | شماره ی بیستم | آگوست 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
حباب (قسمت چهارم) پریا همیشه فکر میکردم ،عشق یه چیز غیر واقعی و خیالیه.یه چیزی که فقط تو کارتون های والت دیزنی دیده بودم! هیچ وقت فکر نمی کردم من هم یه روزی پرنسس ام رو پیدا کنم.چند ماه گذشته بهترین ماه های زندگیم بود.به عشق نهالم بیدار میشدم،میخوابیدم ،درس میخوندم و نفس میکشیدم.همه چیزم نهال شده بود. با شنیدن صداش ،خنده هاش دلم میلرزید.وقتی از مدرسه برمیگشتم به عشق اینکه شب با نهال حرف بزنم ،وقتم رو با درس خوندن میگذروندم و آخر شب که توی تختم دراز میکشیدم و گوشی به دست منتظر اولین اس ام اسش میشدم، برام شیرین تر از هر کار دیگه ای بود.دلم نمیخواست ازش دور باشم.انقدر شب حرف میزدیم که هردو خوابمون میبرد.عادت کرده بود آخرین نفر به اون شب به خیر بگم و صبحم رو با اون شروع کنم.نهال دنیای کوچیک من رو پر کرده بود.دیگه اون آدم اخمو و بد اخلاق قبلی نبودم.مامانم هم کلاسی هام و دبیر هام از آدم خنده رو و سرحال جدید با خوشحالی استقبال میکردند.دیگه تنها نبودم سر کلاس نهال کنارم مینشت و دستش توی دستهای من بود. رابطه من با نهال زمینی نبود.هر روز عمیق تر میشد.هر روز بیشتر بهش وابسته میشدم. رفت و آمدمون زیادشده بود.گرچه نهال خونه من نمیومد، هنوز هم تو خونه مشکل داشت.اما مادرش از اینکه من اونجا بودم اکثر اوقات ناراضی نبود و خیلی خوشحال بود که بودنم نهال رو خوشحال میکنه.ما با هم درس میخوندیم.میخندیدیم و از ثانیه هامون کنار هم لذت میبردیم.عاشقش بودم.میدونم این عشق بود که حس میکردم.براش از هیچ کاری دریغ نمیکردم ،هیچ کاری.اگر میگفت بمیر، میمردم.یه جوری طلسم شده بودم،طلسم نگاهش ..طلسمی که با هر بوسه محکم تر میشد و شکستی در کار نبود. -"پیشت!...کجایی نفسم؟ دوباره رفتی تو رویا؟؟ مگه من این رویا رو نبینم! اینم شده هووی من!" با صدای نهال که بیشتر شبیه آهنگ بود به خودم اومدم.امروز هم مثل روزای فرد دیگه ، من مهمون خونه ی گرم نهال بودم و باهم درس میخوندیم.و باز هم مثل اکثر اوقات من تو خیال نهال فرو رفته بودم و از نگاه خیره ام روی خودش دوباره مچم رو گرفته بود.بهش لبخند زدم. -"نه ! پوزخند نزن خانم نفس! اصلا این رویای ایکبیری چی داره که دم به دم میری توش؟" -" انقدر توش توش نکن! ملت فکر بد میکننا! " -"نه بابا! تو میکنی فقط!" -"ای بر شیطون لعنت! بچه چرا انقدر بد دهن شدی؟" -"کمال همنشین!" -"حاضر جواب! بده اون آستین گشادت رو ببینم چندتا جواب دیگه توش قایم کردی؟" -"دیدی دیدی!!! تو منم میخوای سرک بکشی؟؟" -"ااااااا ساکت شو دیگه کره خر!" خندم گرفته بود.نا خود آگاه جلو رفتم و لبهام رو رو لبهاش گذاشتم. و همه چیز رو فراموش کردم.فقط و فقط لبهای نهال رو میدیدم. جیرییییییییییییییییییییییییییینگ با شنیدن صدای شکستن چیزی از جا پریدم و صحنه ی بعدی نفسم رو بند آورد. رضا.نامزد نهال .با سینی خالی جلوی در اتاق ایستاده بود.و سر تا پاش پر ازچیزی که به نظر شربت میومد شده بود.لیوان های خورد شده جلوی پای رضا که کاملا توی شوک بود هر طرف پراکنده شده بودند. یک دقیقه دو دقیقه انگار یک نفر ریموت به دست تصویر رو ثابت نگه داشته بود.هر سه منتظر بودیم یه نفر یه چیزی بگه. سه دقیقه... هیچ اتفاقی نمی افتاد. صدای آروم و لرزان نهال رو شنیدم.انگار تصمیم گرفته بود سکوت مرگبار فضای اتاق رو به هر قیمتی بشکنه. -"رضا..به خدا اون چیزی نبود که تو فکر میکنی." رضا که هنوز سینی به دست تو چهارچوب در ایستاده بود.پلک زد و به قصد خروج از اتاق برگشت. میدونستم برای اون و نهال همه چیز تموم شده. و چقدر در اشتباه بودم! رضا که از اتاق بیرون میرفت با صدای آروم و کاملا خونسرد گفت:" از خونه ی همسر من برو بیرون..همین الان." یه ثانیه هم طول نکشید تا بفهمم مخاطبش منم. نهال هم مثه آدمای ضربه مغزی شده، نه از جاش تکون خورد و نه حرفی زد. بدون اینکه لباس بپوشم مانتو و شالم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم.پشت در آپارتمان، بیشتر از پوشیدن کفشام و مانتوم کشش ندادم و پله ها رو دو تا یکی تا ورودی خونه دویدم. اونقدر به دویدن ادامه دادم تا خودم رو پشت در خونه خودمون دیدم.گلوم از شدت دویدن میسوخت و به نفس نفس افتاده بودم.همونجا، روی پله دم در نشستم و بدون اینکه بفهمم چی شد زیر گریه زدم. *** شاید نیم ساعت یک ساعت گذشته بود.اما انگار همین دو ثانیه پیش بود که رضا من رو از خونه ی نهال بیرون انداخت.هنوز روی پله دم در نشسته بودم و سرم بین زانوهام بود.صدای مادرم رو شنیدم. -"نفس..مامان.پشت در موندی؟" سرم رو بالا آوردم.با دیدن چشمای قرمز و صورت گل آلود اشکم، مامانم متوجه شد اتفاقی افتاده.خرید های دستش رو روی زمین گذاشت و با دستاش دو طرف صورتم رو گرفت. -"عزیزم چی شده؟؟؟؟؟؟؟" حرفی نزدم. نگرانی رو تو صداش و نگاهش حس میکردم.اما تک تک سلولهای تنم نگران نهال بود.میدونستم رضا ساکت نمیمونه و میدونستم دست رو نهال بلند نمیکنه اما به پدر مادرش میگه و پدر نهال...نه. اصلا نمیخواستم فکرش بکنم. صد در صد اگر پدرش میفهمید نهالی دیگه وجود نداشت.دوباره صدای مادرم رو شنیدم. -"مامان با من حرف بزن.بگو چی شده.کسی کیفت رو زده؟" مادرم سعی میکرد از ماجرا سر در بیاره.کنارم نشست.دستم رو تو دستش فشار داد. -"نفسم چرا نمیگی به من چی شده؟" -"نفسم.." -"چی؟" آخرین باری که صدام زده بود..نهال من ..صدام زد:"نفسم." -"چی؟" انگار دوباره اسمم رو بلند گفته بودم.سرم رو رو شونه ی مادرم گذاشتم و دوباره اشکهام سرازیر شد.
*** به هر بدبختی بود مادرم منو توی خونه برد.و من مثل مسخ شده ها یه راست توی اتاقم رفتم.بدون اینکه چراغ رو روشن کنم روی تخت دراز کشیدم.و چشمام رو بستم.منتظر اس ام اسش شدم.که بگه همه چیز حل شده و جای نگرانی نیست. اما این اس ام اس نیومد. خودم رو کنترل کردم تا بهش زنگ نزنم و شرایط بدتر از این نشه.اون شب رو تا صبح چشم روی هم نذاشتم. *** مادرم امروز صبح همچنان نگران من بود.به هوای صبحانه توی اتاقم اومد و منو بیدار و آماده رفتن به مدرسه دید. -"نفس..عزیزم یه چیزی بخور شکم خالی نرو بیرون." -"اشتها ندارم." از چشماش نگرانی میبارید.به قیافه ی خسته و نگرانش که معلوم بود اون هم نخوابیده نگاه کردم.دلم براش سوخت.جلو رفتم گونه اش رو بوسیدم.و گفتم: -"نگران نباش .تو مدرسه یه چیزی میخورم.میدونی که من از شکمم نمیگذرم." و به زور سعی کردم بخندم تا خیالش راحت بشه. با دیدن خنده ی من چهره اش از هم باز شد و ازم خواست مواظب خودم باشم.سر تکون دادم و از خونه بیرون اومدم. اون روز بر خلاف همیشه که آروم آروم با نهال راه مدرسه رو کش میدادیم،با قدم های بلند و دو خودم رو به مدرسه رسوندم.هنوز خیلی زود بود و هیچ کس جز چند تا از بچه درس خونای مدرسه،کسی نیومده بود.توی حیاط منتظر نهال نشستم.داشتم میمردم که ببینم دیشب چی شده.کم کم همه ی بچه ها اومدن.اما نهال نیومد.داشتم نگران میشدم.با مجبوری سر کلاس رفتم . و روی صندلیمون تنها تمام روز رو منتظرش نشستم.و نیومد. وقتی برگشتم خونه ، تلفن رو برداشتم و شماره موبایلش رو گرفتم. -"تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش میباشد." ! باید حدس میزدم این اتفاق بیفته.کلافه بودم.شماره هیچ کدوم از دوستاش رو هم نداشتم. اون روز هم مثل دیوونه ها به انتظار فردا نشستم.و فردا باز هم نهال توی مدرسه نبود.و فردای اون و روز بعدش..و موبایلش همچنان خاموش. و من روز به روز بد اخلاق تر میشدم.دوباره همون آدم عنق چند ماه پیش.یک هفته گذشت و من هر ثانیه این روزهارو منتظر نهال بودم.و هیچ خبری نشد.هیچی.تصمیم گرفتم امروز بعد از مدرسه در خونشون برم.به جهنم.کتک میخوردم.فحش میشنیدم.هرچی ،بهتر از این بی خبری بود.فقط بدونم سالمه..همین کافیه.تمام مدت چشم به ساعت عقربه دار و گرد بالای تخته دوخته بودم،امروز انگار دیر تر از روزای دیگه میگذشت.انگار یه دست عقربه ها رو نگه داشته بود که دیر تر حرکت کنن..بالاخره ساعت لعنتی روی دوازده و نیم رفت و زنگ مدرسه به صدا در اومد. با سرعت از جا پریدم.کیفم رو پشتم انداختم و از در مدرسه بیرون اومدم. تو دلم یه چراغ امید روشن شده بود.بعد از هفت روز نهالم،دنیام،زندگیم رو میدیدم.البته امیدوار بودم بذارن ببینمش.جلوی خونشون رسیدم.یه ربع ،شاید بیشتر این پا اون پا کردم تا زنگ بزنم.و بالاخره انگشتم رو روی زنگ فشار دادم. یک زنگ...انتظار...هیچ. زنگ دوم..انتظار هیچ. یعنی خونه نبودن؟ شاید دوباره زنگ خاموش بود؟ زنگ همسایه طبقه هم کف رو زدم.یاد حرف نهال افتادم: "خانوم راشد، همیشه هوامو داره نفس. میدونی بچه هاش ایران نیستن و منو مثه دخترش دوس داره حتی بعضی شبا با هم میشینم و سریالای مسخره ماهواره رو تماشا میکنیم..." یادمه اون روز کلی بهش خندیدم و گفتم داره مخ پیرزن همسایه رو میزنه.با شنیدن صدای خانوم راشد از جا پریدم. -"نفس جان تویی؟ بیا تو عزیز." در رو باز کرد و داخل رفتم.چند بار تاحالا توی خونه اش رفته بودم.خونه ی دنجی داشت.جلوی در منتظرم بود.روی یکی از مبل های راحتی و قدیمیش نشستم.و منتظر شدم تا بشینه.بی ادبی بود اگه همون بیرون میپرسیدم.از حالش پرسیدم. -"خوبم اگه تنهایی رو درد نگیریم،خوبم.اما تنهایی دیوونه ام میکنه.مخصوصا از وقتی نهال و خونواده اش برگشتن شمال.تو این ساختمون دیگه صدای آدمیزاد نمیاد." برگشتن شمال؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حرفی نزدم اما از چشمای گرد شدم فهمید خبر نداشتم. -"خبر نداشتی نفس جون؟ مسافرتی جایی بودی؟؟ " -"نه...کی رفتن؟" -"سه روز پیش.اثاثشو ن رو بار زدن وخونه رو خالی کردن.کلیدش هم دادن به املاک سر خیابون.خونه رو واسه فروش گذاشتن." بلند شدم.دستام میلرزید. بدون اینکه از دوست پیر نهال خداحافظی کنم.از خونه بیرون اومدم.اون طرف خیابون رفتم و کنار پیاده رو روی زمین نشستم.و به خونه ای که روزی عشقم توش زندگی میکرد.خیره شدم. -"تموم شد.همه چیز تموم شد."
ادامه دارد...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |