Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی بیست و یکم | سپتامبر 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

حباب (قسمت پنجم)

پریا

 

باید اعتراف کنم که فراموش کردن نهال کار سختی بود و کم کم به این نتیجه رسیدم که غیر ممکن هم بود. زمانی که ترکم کرد به اجبار خونواده اش سال سرنوشت ساز من به عبارتی کنکورم بود. هه! و تنها چیزی که من بهش فکر نمیکردم درس بود. بد جوری افتاده بودم و بلند شدن دوباره اراده میخواست، امید میخواست که من نداشتم. مادرم چند هفته بعد از رفتن نهال با یه مرد نسبتا محترم  ازدواج کرد و حالا خونه دو نفری ما شامل سه نفر میشد. و من تو خونه ی خودم احساس اضافی بودن داشتم. همین باعث شد که دوباره درس رو شروع کنم و سخت تر از قبل برای ترک خونه اونو ادامه بدم. خدا رو شکر، خواسته ام برآورده شد و اون سال کنکور قبول شدم و رفتم. دوره ی کارشناسی و ارشد مثل برق و باد گذشت و من تو این سال ها، به هیچ کس، حتی یک نفر نگاه نکردم، خب نه به چشم خریدار! دل من همراه وسائل نهال با کامیون شهر رو ترک کرده بود و دیگه پیشم نبود. تمام حواسم رو روی درس گذشتم و از دنیا بریدم. من بودم و کتابام و جزوه هام. و خاطراتم با نهال. شاید به همین دلیل بود که دخترای دیگه رو میدیدم اما نگاه نمیکردم. تو بیست و هفت سالگی شانس عاشق شدن برایم زیر 50 بود و باید قبول میکردم سرنوشتم تنهاییه. و قبول کرده بودم!

امروز عصر هوا عجیب وسوسه انگیز بود، و بالاخره منو وادار کرد که آپارتمان نقلی و کوچیکم رو ترک کنم و قاطی آدما بشم! چه عجیب... قدم زدن رو دوست داشتم. بی هیچ هدفی راه میرفتم و ذهنم خالی خالی بود. خودم رو پشت پنجره آتلیه عکاسی بزرگی دیدم که دوتا خیابون پایین تر از خونه ام بود. به ذهنم رسید که بد نیست حالا که بیرون اومدم و وقتش رو دارم، عکس پرسنلی که برای پاسپورت میخواستم رو بگیرم و خودمو خلاص کنم. از پله ها بالا رفتم. یه فیش برای عکس گرفتم و مسئول اون بخش گفت تو اتاق دومی منتظر خانوم  آزاد باشم. تا اومدن خانوم آزاد، جلوی آینه به مغنه ام ور رفتم و سعی کردم هرجور شده درستش کنم. و از توی آینه متوجه اومدن عکاسم شدم.

اوه...

این تنها واکنش من بود!

خانوم آزاد، با چشمایی که آدمو اسیر خودش میکرد. سر جام خشکم زده بود، و همچنان از توی آینه می پاییدمش.تاحالا دختری به این زیبایی ندیده بودم. باورم نمیشد و نفسم بند اومده بود. چشمای درشت عسلی، خیلی درشت! اصلا انگار دوتا چشم بودن که بدن داشتن نه یه بدن با دوتا چشم. پوست روشن، موهای خرمایی که زیر مقنعه اش صاف و ساده بالا زده بود. بالاخره برگشتم. سلام کردم. جواب سلامم رو با لبخندی که نفس رو بند میاورد داد. خدایا چطور ممکن بود یه نفراین قدر زیبا باشه؟ حتی باور نمیکنم تو بهشت هم زن هایی به این زیبایی باشن.

آروم روی صندلی نشستم.حواسم زندانی چشمای خانوم آزاد بود. و متوجه حرکت دست هاش نشدم.از دور احساس کردم آرایش داشته باشه اما از نزدیک مشخص بود نداره. حتی یه ذره! با این همه بلند ترین مژه ها و صورتی ترین لب رو داشت. تو عمرم هیچ کس رو با این دقت ندیدم. با شنیدن صداش از جا پریدم.

-"عزیزم. بامنی؟؟ "

-"جان چیزی گفتی؟"

-"نه. اما انگار حواست یه جای دیگه بود.هرچی دست تکون دادم ندیدی. حالا اگه میشه یکم سرتو به چپ خم کن."

-"خوبه؟"

-"نه.زیاده! مایل باشه."

-"حالا؟"

-"بذار خودم میام اصلا."

اصلا حواسم اینجا نبود. صداش هم مثل چهره اش بهشتی بود. یه طوری که آدمو طلسم میکرد. طعم توت فرنگی داشت. لطیف و شیرین. جلو اومد تا موقعیت صورتم رو برای عکس درست کنه. دو تا دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت.

-"چقدر داغی دخترسرما خوردی؟"

-"داغ؟ نه."

من داغ بودم! تو این هوا؟ زیر کولر؟ عجیب بود.

-"عالیه. همین طورعالیه تکون نخور."

وپشت دوربینش رفت.

-"آماده؟ سه... دو... یک."

-"خوب افتاد؟؟؟"

-"عالی... بیا خودتم ببین."

-"پشت دوربین رفتم... خدایی عکس خوبی شده بود!

-"مرسی!! من هیچ وقت عکسام به این خوبی نمیشه!"

-"ازاین به بعد میشه! خوش عکسی!عکاسهات بد بودن. بقیه اش رو خودم میگریم."

و چشمک زد و از دررفت بیرون.

و من اونجاخیره به در بسته و مست چشمهاش ایستاده بودم

 

عکسها فردا صبح ساعت ده آماده بود. دعا میکردم خانوم آزاد هم اونجا باشه! بعد از مدت ها این تنها شبی بود که به نهال فکر نکرده بودم و همه ی ذهنم مشغول  "ابر-عکاس" ام بود. دستهای نرمش که به نرمی صورت یه نوزاد چندروزه بود. دستهای نرمی که صورت منو لمس کرده بود. چشمهای درشتش، که به بزرگی دریا و به روشنی آفتاب بود. و صداش... صدایی که از موسیقی شیرین تر بود. آزاد غیر قابل باور بود. بارها توی ذهنم چشمکش رو تکرار کردم. وامیدوار بودم فردا ببینمش. اون شب تا صبح چشم روی هم نذاشتم.

 

نیم ساعت زود تر از موعد جلوی عکاسی بودم. چند بار خودمو تو شیشه ی در ورودی چک کردم و داخل شدم. بر خلاف دیروز سکوت همه جا رو فراگرفته بود. متنطر اومدن یکی از متصدیا شدم. و خودمو با دیدن عکسهای روی دیوار سرگرم کردم. با شنیدن صدای خفه ی پاشنه های کفش کسی برگشتم. خودش بود! کسی که آرامش شب منو ازم گرفته بود؛ کسی که خورشید جلوش کم میاورد؛ کسی که حتی اسمش رو نمیدونستم!

-"سحر خیز شدی!"

صدای آهنگینش دوباره حصار توهمی که چشاش خلق میکرد رو شکست.

 

-" ام..عکسارو لازم دارم!"

-"البته!"
و دوباره چشمک زد! خدایا این دختر کمر به قتل من بسته؟

-"عزیزم بیا ببین عکسات خوب شده...اسم کوچیکتم نمیدونم."

-"نفس"

-"منم مینو ام! خوشبختم!"

-"همچنین."

-"تو همیشه انقدر رسمی هستی؟"

-"نه ! فقط وقتی دست پاچه میشم؟"

-"من دست پاچه ات میکنم؟"

موندم چی بگم! داشت بازی میکرد! جالب بود.

-"ام..آره. یه جورایی."

-"پس همونه شوهر گیرم نمیاد... دافعه دارم!"

شروع کرد بلند بلند خندیدن! کجای حرفش خنده دار بود، نمیدونم؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-"نه من فک میکنم. آقایون جرات نزدیک شدن به این چشما رو ندارن."

-"و خانوما چطور؟"

-"شاید."

 لعنتی! داره بازی میکنه. یعنی انقدر تابلو ام که خوشم اومده؟

-"خب بعد از کجا میشه فهمید که خانوما شاید شاید جرات رو داشته باشن؟"

-" از دعوت به قهوه...شاید؟"

-"شاید! برای مثال!... پس اینطوری میشه فهمید... آره؟"

-"باید بگم..."

-"شاید؟"

هر دو هم زمان از این مکالمه ی بی محتوا و کاملا واضح خندمون گرفت. خانوم آزاد، یا همون مینو،اونقدر خندید که مجبور شد بشینه.

-"خب؟"

-"شاید قبول کردم!"

-"چیو؟"

-"همون قهوه ی شایدی رو!"

-"تورو خدا دست از این کلمه بردار... احساس میکنم الان تگری میزنم!"

-"نمیشه یخ در بهشت بزنی؟"

و خودش دوباره خندید. خدایا این مسته ساعت ده صبح؟ منم به خنده مینداخت... به قیافه ی مظلومش با اون چشای درشت نمیومد اینطوری خوش خنده باشه.

-"پس عکساتو عصر بیا بگیر."

-"آماده نیس؟"

-"شاید بشه!"

-" داری میفرستیم دنبال نخود سیاه؟"

-" نه دارم واسه بیعانه قهوه نگهشون میدارم!"

-"چطوری بهت خبر بدم کجا؟"

-"والا... یه اختراعی شده در چند دهه گذشته به نام موبایل... نه ببخشید تلفن همراه! فارسی رو پاس بدار...! شمارتو بده، بهت تک میزنم.اوکی؟"

-"حله."

شمارمو دادم. باورم نمیشد مینو همچین آدمی باشه.عکس هارو هم نداد! قرار شد واسه بعد از ظهر هماهنگ کنیم. روحیه ی جالبی داشت. ازش خوشم میومد و چشاش... توصیف نشدنی بود. از مغازه بیرون اومدم و یه بار دیگه خودمو تو شیشه چک کردم.

یه دختر بیست و هفت ساله، قد متوسط، پوست تقریبا سبزه! موهای کوتاه مشکی و چشای قهوه ای که پیش ابر دختری که اون طرف در بود گیر کرده بودن. همین طور که تو شیشه به خودم خیره شده بودم؛ پیکر کارت پستالی و مدل گونه ی مینو رو کنارم تصور میکردم که قرار بود اون شب برای اولین بار... به جای پشت دوربین... شونه به شونه ام باشه.

 

ادامه دارد....

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.