Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی بیست و یکم | سپتامبر 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

حباب (قسمت ششم)

پریا

 

اونقدر عقربه های ساعت هال رو نگاه کرده بودم که احساس میکردم به من دهن کجی میکنن،شایدم انگشت بودن و چیز دیگه ای رو نشونم میدادن. نگاهم رو با بی میلی از ساعت برداشتم و جلوی یخچال رفتم. ناخودآگاه دستم سمت شیشه آب رفت و یه نفس تا ته بطری رو سر کشیدم. هنوز نفسم سر جاش برنگشته بود که با صدای گوشخراش زنگ موبایلم از جا پریدم. اولین واکنشم این بود که سریعا زنگ موبالیم رو عوض کنم! با زنگ بعدی به خودم اومدم وبدو بدو، نفس زنان خودمو به گوشی رسوندم. بدون نگاه کردن به شماره سریع جواب دادم.

-"الو؟"

-"منم هلو!"
-"خانوم آزاد شمایی؟"

-"نه عزیزم مامانم پیش بابامه! من مینوم"

-"خوبی؟"

-"مرسی.نیفتی تو دیگ"

-"چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

-"دیگ! از شوق حلیم نیفتی تو دیگ! چرا نفس نفس میزنی؟ "

-"آهان داشتم آب میخوردم. یهو زنگ زدی"

-"واییییییییییی! چه دردناک! اخبار چرا اعلام نکرد پس؟"

ای بابا! یهو عصبی شدم. این همه منتظر بودم. حالام زنگ زده به من تیکه میندازه؟ شیطونه میگه قطع کنم، جوابشم ندم، اما بلانسبت شیطونه شکر خورده! کی دلشو داره که از اون چشا بگذره؟

-"چه خبر؟"

-"والا، شنیدم مردم چین زدن تو کار بساز بفروش چیز.همون پنیر منظورمه! از پس فردا جای چیز ایرانی باید چیز چینی بخوری! همون پنیر البته منظورمه!"

دیگه داشتم روانی میشدم!

-"نه منظورم از قهوه امروزه."

-"آهان... بذار دفتر برنامه هامو چک کنم... نه بیکارم... خب بریم."

-"کی؟"

-"ام...."

این آدم معلوم بود پول اضافه داره، یا خیلی مخابرات رو دوس داره!"

-"ساعت 8 خوبه؟"

-"عالیه."

بالاخره یه حرف درس حسابی از دهنش اومد بیرون.

-"هشت... جلو آتلیه باش... باهم بریم."

-"باشه."

-"می بینمت نفس بی نفس!"

و قبل اینکه بتونم جوابش رو بدم قطع کرده بود.

                                                                     ***

درست ساعت 8 بود. و من جلو آتلیه منتظر بیرون اومدن مینو بودم.

-"سلااااام بر نفس شبانگاهی! چتولی؟"

نفس عمیق... یک... دو... سه. خونسرد باش... نزنش! بی جنبه نشو!

-"خوبم! شما چطوری؟"

-"والا من که خوبم.ما تو با اون عصایی که قورت دادی زیاد خوب به نظر نمی رسی!"

چشمامو چرخوندم. خندید و گفت:

-"ماشینم دو تا کوچه پایین تره. اینجا جای پارک نیست هیچوقت. میای پیاده یا برم ماشینو نیارم خیط بشی؟"

بعد خودش بلند بلند خندید. و راه افتاد. دنبالش رفتم. یه بند حرف میزد. منم گوش میدادم. عجب فکی داشت! تعجب کرده بودم! شاید من "آننرمال" بودم؟ بس که تنها مونده بودم و درس میخوندم. مثل این روانیا شده بودم که واسه خالی نبودن عریضه مارک روشن فکری دارن! تو ماشین... تو راه. حرفی نزدم و فقط گوش دادم. حرفاش... صداش... برام جالب بود. دختر پر سر زبونی بود! سریع صمیمی شده بود. و سریعا میزان خر بودن منو تشخیص داده بود. تا وقتی جلو کافی شاپ رسیدیم. ماجرای اولین دوست دخترشم تعریف کرده بود!!!!

به قول مینو جای دنجی بود! یه کافه کوچولو آخر طبقه سوم یه پاساژ که هیچ بشری به اونجا گذرش نمی افتاد.

-"به سلام!!! آقا کامیار!"

آقا کامیار صاحب کافه بودن! انگار این دختر با همه صمیمی بود! جالبه!

-"چطوری مینو! دوس دختر جدیدو معرفی نمیکنی؟؟؟"

-"اوا چه بریدی دوختی اتو زدی کامیار! ایشون نفس هستند و ایشون هم کامیار!"

-"خوشبختم نفس جون"

-"بنده هم همینطور."

-"راستی کامیار..اون چراغ بالا میز مارو که سوخته بود روشن کن تا یخ این نفس باز شه، اینطوری رسمی نباشه.بچه ام البته حق داره. یکم از آدم به دوره! فوق لیسانسیه یعنی!"

-"به!!! زدی تو کار روشن فکرا؟"

-"سکوت!!! بپر بچه دوتا اسپرسو بیار بالا."

-"چشم اوستا!"

 بالاخره مینو از کامیار جونشون دل کندن و باهم طبقه بالا رفتیم. نشستیم. دستم رو گذاشتم زیر چونم. دور و اطراف کافه رو نگاه کردم و بعد چشام رو صورت مینو ثابت شد. یاد خوش و بشش با کامیار افتادم. اخمام تو هم رفت.

-"چیه؟ کسی عصا رو فشار داد؟؟"

-"نه."

-"پس؟"

یه کم این پا اون پا کردم. دل به دریا زدم و آخر گفتم:

-"این پسره... دوستته؟ چرا انقدر پسر خاله بود؟"

-"اااااااااااااااااااا حسود هرگز نیاسود!"

-"جانم؟؟؟؟"

-"هیچی بابا... بذار بگم واسه تو شیر عسل بیاره با شکر اضافه!  تو اسپرسو نخورده اخلافت اینه! تلخی بره توت چی میشی!"

نگاهش کردم.

-"بسه بابا بچم افتاد. "

خندید و من باز هم نگاش کردم.

-"اصلا من طلاق میخوام! تو شکاکی!"

-"جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

-"کامیار روچند وقت پیش تو همین کافه دیدم. با بچه ها باهاش حال کردیم. دعوتش کردیم مهمونی و حالا شده دوستمون! همین! خیلی با مرامه!"

-"اون وقت..این بچه ها همه پسرن؟"

-"اکثرا!"

-"چرا اون وقت؟"

-"چون هستن! دفعه بعد میگم برن بیرون..خوبه؟"

-"نه منظورم این بود که خوشم نمیاد با پسر جماعت بچرخم... واسم عجیبه که توهم که مثل منی... اینطوری نیستی!"

-"الهی! میگم از آدم به دوری! میگی نه! دختر بابا... قرن 21... آدم رفیقش... با دوست دخترش و با اونی که تو اتاق خواب میره باهاش فرق داره!"

چی میگه این؟؟؟؟
چرا انقدر داره تند میره؟

هنوز چیزی نشده و این بریده و دوخته.هرچی میخواستم بزنم تو ذوقش، به خاطر اون چشای لا ذهبش... دلم نمی اومد. این وسط خروس بی محل یعنی کامیار جون هم با سفارش ما از راه رسید.

-"واسه رفیق گلم و دوست جدیدش!"

-"مرسی کامی جون."

انگار فهمید بد موقع اومده. چون بدون اینکه چیز دیگه بگه رفت.

-"الان یعنی... اگه ما باهم باشیم قراره این دوستای جون جونیت هم باشن؟"

-"یعنی فکر کردی به این راحتی زیر رفاقتم میزنم؟"

-"نه! آخه تو ساده ای. این پسرا می خوان فقط از آدم استفاده کنن همین! می بینه نمی تونه بیاد تو اتاقت. تریپ داداشی باز میکنه دراز مدت مخ بزنه. یا اصلا افکارشون منحرفه؛ تا یکی مثل ما رو می بینن. می خوان یه کاری کنن که سه تایی بازی کنیم!"

-" ببین! داری تند میری!"

-"چطور؟"

-"همه مثل هم نیستن... منم زن تو نیستم... هنوز!"

-"هنوز؟"

-"یعنی 50 درصد موضوع حله... چون من از این اخلاق عسلت خوشم اومده... مونده تو بپسندی!"

-"من؟"

نمیدونست همون روز تو عکاسی پسندیدم؟

سرفه ام گرفت!
-"چی شد؟ گیر کرد تو گلوت؟"

-"چی؟"
-"محبت من!"

دیوانه! البته باید اعتراف کنم که از اینکه دوباره شوخی میکرد خوشحال بودم. دعوا رو دوست نداشتم. سعی کردم موضوع دوستای مذکرش رو یه وقت دیگه حل کنم.هرچی بود، نهال رو هم یه مرد ازم گرفت و نمیذاشتم دوباره این موضوع تکرار بشه!

-"دیوونه ای تو!"

-"حالا بله آقا دوماد؟"

خندیدم!

-"جوووون. سکوت علامت رضاس! بزن اسپرسو تلخ تر شی که همین تلخیتو میخوام!"

فنجونم رو برداشتم. و قبل نوشیدنش... تو دریای چشماش سیراب شدم.

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.