Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی بیست و یکم | سپتامبر 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

رستگاري در چهارده پاراگراف

میترا

 

1

ـ شما خيلي خوب شنا مي­كنيد. مثل يه ماهي...

لبخند زد. به او و مايوِ دو تكه­ي تنگ و اندام زيبايش خيره شد. بطري ايستك­اش را به طرف او گرفت و گفت:

ـ شما خيلي لطف داريد. ايستك دوست داريد؟! بفرماييد. دو تا از اين­ها دارم.

زن ديگر بطري را از دستش گرفت. هر دو از نگاه كردن به يكديگر طفره مي­رفتند تا اينكه زني كه نوشيدني را تعارف كرده بود، گفت: ـ من بهار هستم. شما رو زياد تو اين استخر مي­بينم. شما هم عالي شنا مي­كنيد...

زن ديگر خنديد و گفت: ـ من آوا هستم. عاشق آب ام. بله منم شما رو زياد مي­بينم. مثل اينكه روزهاي استخر اومدن ما يكيه!

 

2

از كنار كمد رختكن زيرچشمي به او كه لباس­هايش را در مي­آورد نگاه مي­كرد. ولي نگاهش را مي­گرفت، نگاه او را به روي خودش حس مي­كرد. لباس­هايش را كه پوشيد گفت: ـ برنامه­ات چيه آوا؟! براي ناهار برنامه­اي داري؟!

ـ نه! چه برنامه­اي. اتفاقا بهتره آدم كمتر خونه باشه. روزهاي هفته كه سرِ كارم، پنجشنبه و جمعه­ام بهتر كه خونه نباشم تا بابام كمتر بهم گير بده.

ـ چي مي­خواد ازت؟!

ـ چه مي­دونم! از بعد از طلاقم به همه چي حساس شده. چرا اينجوري مي­كني، چرا اونطوري مي­پوشي، چرا از شوهرت طلاق گرفتي...

ـ خب حالا واقعا چرا از شوهرت طلاق گرفتي؟!

 

3

ـ به به... مرغ سوخاري غذاي مورد علاقه­ي منه!

ـ جدي؟! خوبه.

ـ خيلي خوشمزه است آوا. جدا دست پختت حرف نداره.

ـ كيوان هم خيلي دست پختم رو دوست داشت. فكر كنم به خاطر شكمش دوست نداشت طلاق بگيرم.

ـ حالا من برعكس تو! صبح تا شب دارم غذاي آماده مي­خورم. هم آشپزي بلد نيستم هم خب چون تنهام حوصله­اش رو ندارم.

ـ بهار تو چند ساله تنها زندگي مي­كني؟!

ـ 5 سالي مي­شه...

ـ بعد از فوت مادرت؟!

ـ آره بعد از فوت بابام از شهرستان اومديم و با خانواده ي پدري قطع رابطه كرديم. مامانم هم كسي رو نداشت وقتي فوت كرد من تنهاي تنها شدم. خونه كه دارم. كار هم دارم. بد نيست. مي­گذره.

ـ پس چرا تو اين همه سال آشپزي ياد نگرفتي؟! اصلا چرا شوهر نكردي؟!  

 

4

ـ صورتت چي شده؟! آوا؟! جاي مشتِ كيه؟!

ـ آروم باش بهار. چيزي نيست

ـ چيزي نيست؟!!

ـ با بابام دعوام شد...

ـ اونم زد؟! مرتيكه­ي...

آوا روي مبل نشست. بهار كنارش نشست و با بغض گفت: ـ درد داري؟!

ـ نه فدات شم

بهار در حالي كه اشك مي­ريخت گفت: ـ بميرم الهي... چيكار كنم برات

آوا او را در آغوش گرفت و گفت: ـ هيچي عزيز دلم

ـ اصلا چرا دوباره مي­خواي برگردي اونجا؟! تو يه زنِ آزادي، بيا پيش من. ديگه نمي­ذازم برگردي تو اون خونه.

ـ‌ بهار، راستش من چمدونم رو بستم و با خودم اوردم تا به قول تو ديگه برنگردم تو اون خونه. الانم تو صندوق عقب ماشينِ. من فكر كردم مي­توني.... يعني تو منُ چند روز مي­پذيري تا بتونم يه جا پيدا...

بهار انگشت اشاره­اش را روي لبان آوا گذاشت و گفت: ـ هيـــس، جا پيدا كنم ديگه چيه؟! از همين حالا اينجا خونه­ي توئه. بريم وسايلت رو بياريم بالا...

 

5

ـ رستوران فوق العاده­ايه بهار... ولي خيلي گرونه. كاش مي­رفتيم يه ساندويچ همبرگر معمولي مي­خورديم...

ـ واي... آوا، باز شروع كردي؟!

بهار دستش را روي ميز به طرف دست آوا دراز كرد، آوا هم دستانش را جلو آورد و دستان بهار را گرفت.

ـ يه چيزي ميخوام بهت بگم كه مدت­هاست مي­خوام بهت بگم ولي خيلي مي­ترسيدم، خيلي زياد...

ـ چرا انقدر داغي بهار؟! انگار دستات دو تا كوره آتيشن!

ـ من... خدايا كمك كن! من عاشقتم آوا!

به چشمان يكديگر خيره شدند.

بهار ادامه داد: ـ از تب عشق توئه كه دارم مي­سوزم... من... من، چشمات انگار ذوبم مي­كنن آوا، انگار تا ته قلبم نفوذ مي­كنن، عاشق تك تك سلول­هاي بدنتم. من هر شب كه روي كاناپه مي­خوابي مي­خوام بيام و طوري بغلت كنم كه هيچ كس نتونه تو رو از چنگ من دربياره، من... بدجور عاشقت شدم، من دوسِت دارم آوا... من مي­خوام ازت خواستگاري كنم، من تو رو مي­خوام آوا...

آوا به اشك هاي روي گونه ي بهار نگاه كرد و گفت: نه!

بهار با وحشت پرسيد: ـ چرا؟! تو رو خدا آوا چرا؟!

آوا خنديد: ـ نه! منظورم اينه كه چرا اينجا؟! تو اين جاي به اين شلوغي؟! مگه خونه رو ازت گرفته بودن؟!

 

6

ـ آآآآييييي، وااااي..... شير خوردنت تموم نشد بهار؟!  بريدم ديگه...

بهار آروم سرش را از روي سينه­هاي آوا بلند كرد. كمي خودش را بالا كشيد و آروم شروع به بوسيدنِ گردن آوا كرد. ـ چي شده عسلم؟! مالوندنِ منُ دوست نداشتي؟!

آوا لبانش رو روي لبان بهار گذاشت و لبانش را بوسيد و گفت:  ـ هيچ وقت لذتي رو كه تو براي من به وجود مياري رو جايي تجربه نكردم، تو عالي اي بهار، عالي...

ـ پس امشب تا صبح باهات كار دارم... مي­خوام تك تك سلول­هاي بدنت رو مزه مزه كنم. هيچ جايي از دست من در نمي­ره...

ـ پس من چي؟! منم سهمي دارم­ها.

 آوا به روي بهار رفت و شروع به خوردن سينه­هايش كرد...

ـ عجله نكن. من هيچ جا نمي­رم.

 

7

ـ واي خدايا چه بوي غذايي...

بهار داخل آشپزخانه شد. آوا جلوي گاز ايستاده بود و آشپزي مي­كرد. بهار دستانش از پشت دور كمر آوا حلقه كرد و خودش را به او چسباند.

ـ عشق زندگيِ من داره چيكار ميكنه؟! شرط مي­بندم كه يه شام خوشمزه داريم.

سرش را داخل موهاي آوا فرو برد و موهايش را بوسيد.

ـ برو حواسم رو پرت نكن وگرنه غذا مي­سوزه، شام بي شام.

حلقه ي دستانش را تنگ­تر كرد و با دست راستش شروع به نوازش سينه­ي چپ آوا كرد و با لبانش لاله­ي گوش او را مكيد، آوا برگشت به طرف او و گفت: ـ بي چشم و رو مگه نگفتم حواسم رو پرت نكن، شام بهت نمي­دم­ها!

بهار دستانش را دور گردن آوا حلقه كرد و گفت: ـ دلم مي­خواست بت پرست بودم، تو عصر جاهليت. اون وقت ميذاشتمت تو بت كده و صبح تا شب مي­پرستيدمت...

ـ مي­ترسم بهار...مي­ترسم اين خوشبختي­ام رو از دست بدم. مي­ترسم همه چيز به هم بخوره...

بهار دستش را روي دهان او گذاشت و گفت: ـ حتي دلم نمي­خواد در موردش بشنوم. اصلا حرفش رو نزن

آوا دست بهار را پايين آورد و گفت: ولي ما تو ايرانيم! تا كي مي­شه به اين وضع ادامه داد؟!

بهار اخم كرد و گفت: ـ نخير! مثل اينكه بايد يه جور ديگه دهنت رو ببندم.

و سرش را جلو برد و لبانش را روي لبان آوا گذاشت و شروع به مكيدن كرد. آوا خواست چيزي بگويد اما بهار بلافاصله زبانش را داخل دهانِ آوا فرو برد.

 

8

قاشق سوپ را به دست آوا داد و خوردنش را تماشا كرد. دستش را روي پيشاني­اش گذاشت و گفت: ـ خدا رو شكر. تب­ات اومده پايين. بهتري قربونت برم؟!

ـ آره، خيلي. بلند شو برو. خيلي از صبح دور و وَر من چرخيدي. مي­ترسم مريض شي.

بهار چهار دستُ و پا از روي تخت به پشت آوا رفت.

ـ موهات حسابي ژوليده شده. بذار برات برس بكشم.

به آرامي شروع به شانه كردن موهاي آوا كرد. آوا چند بار سرفه كرد. بهار برس را كنار گذاشت و موهاي آوا را نوازش كرد.

ـ مريض مي­شي بهار!

آوا را آرام در آغوش خودش كشيد و موهايش را بوسيد. ـ الهي قربون ويروس­هاي تو بدنت بشم. من عاشق همه­شونم!

ـ خاك بر سرت... اي ديوونه.

ـ بخواب عزيزم. تو بايد استراحت كني.

آوا سرش را روي سينه­ي بهار گذاشت و با نوازش­هاي او كم كم به خواب رفت.

 

9

ـ بزرگترين آروزت چيه؟!

كنار هم روي كاناپه نشسته بودند. سر بهار روي بازوي آوا بود. ورقه ي چيپس را داخل دهان آوا گذاشت و ورقه بعدي را خودش خورد.

ـ چه سوال­هايي مي­پرسي آوا! اول خودت جواب بده.

بهار اين را گفت و چيپس ديگري را جلوي لب­هاي آوا گرفت. آوا چيپس را با انگشتان بهار داخل دهانش برد.

ـ آوا؟! چيكار مي­كني؟!

آوا انگشتان بهار را گرفت و به نوبت در دهانش گذاشت و مكيد.

ـ مي­دوني من چه آرزويي داشتم بهار؟! آرزو داشتم آدمخوار بودم و تو جزيره­ي آدمخوارها زندگي مي­كردم، اونوقت يه روز بر حسب تقدير يه كشتي تو رو مياورد تو جزيره ي ما و من همه ي تو رو مي­خوردم! واي هيچي ازت باقي نمي­ذاشتم. حتي استخوان­هاتم مي­خوردم.

بهار انگشتش را از دهان آوا بيرون كشيد و گفت: ـ حالا مي­دوني من چه آرزويي داشتم؟! آرزو داشتم سگ بودم!! توام صاحبم بودي. بعد اونوقت ميافتادم به جونت و آخ ليسِت مي­زدم... آخ ليسِت مي­زدم.

آوا با خنده چانه­ي بهار را به طرف خودش چرخاند و گفت: ـ ببينم مگه آدم براي ليس زدنِ كسي حتما بايد سگ باشه؟! يعني نمي­شه آدم باشه و ليس بزنه؟!

بهار آوا را هل داد و روي كاناپه خواباند و گفت: ـ چرا نمي­شه! كاملا هم ميشه!

و شروع به ليسيدن گردنِ آوا كرد. آوا قهقه مي­زد و مي­خنديد...

ـ مي­خندي؟! به چي مي­خندي؟!

بهار تاپ آوا را به زور از تن­اش درآورد و گفت: ـ حالا بخند ولي اگه امشب يه جاي خشك رو بدنت گذاشتم!!

 

10

برهنه روي تخت در آغوش هم دراز كشيده بودند.

ـ امروز يكي رو ديدم خيلي شبيه بابام بود!

ـ آوا جان! اين كابوسِ پدر تو تموم نميشه؟! ما كه اومديم نقطه اي از تهران كه از خونه شما خيلي دوره و بابات اصلا بلد نيست كجاست! تو كه كارتُ ول كردي، منم كه بالاخره تونستم محل كارم رو عوض كنم! سيم كارتت هم كه فروختي و يكي ديگه خريدي! چطوري قراره پيدات كنه؟! اصلا پيدات كنه! چيكار مي­خواد بكنه؟! تو مطلقه­اي يعني آزادي! فوقش يه داد و هواري مي­كنه و ميره ديگه!

ـ آوا؟! بخند ديگه فداي اون چشماي قشنگت بشم.... بخند عزيزكم...

آوا خنديد. بهار ادامه داد: ـ دلم مي­خواست سفارش يه تخت دو نفره بدم. اما مي­ترسم. از فضول جماعت مي­ترسم مخصوصا همسايه­ها كه فكر مي­كنن ما دانشجوي دكترا و هم خونه­ايم! خسته شدم از اين همه احتياط... 

ـ تخت مي­خوايم چيكار؟! اتفاقا همين بهتره! چون مجبوريم تو بغل هم بخوابيم تا جا شيم! حتي اگه قهر باشيم.

 

11

ـ چشمام رو باز كنم؟!

ـ نه آوا! صبر كن! خودم بازش مي­كنم... وايستا

بهار شال­اش رو از روي چشمان آوا برداشت. آوا با ديدن پيانو گوشه­ي اتاق جيغي از خوشحالي كشيد و در آغوش بهار پريد. بهار لبانش را بوسيد و گفت: ـ چطوره؟! دوسِش داري؟!

ـ واي بهار اين خيلي گرونه! چطوري خريدي؟! ببينم نكنه به خاطر اين انقدر اضافه كاري مي­موندي؟! آره؟!

ـ تو خوشحال باش چيكار داري به اين كارا! در عوض هر شب كه برام آهنگ لاو اِستوري رو مي­زني ميام ازت لب مي­گيرم و نمي­ذارم تمومش كني!

آوا انگشتانش را روي كليدهاي پيانو كشيد. و به كيك نگاه كرد. كيكي با سه شمع...

بهار گفت: ـ به مناسبت سومين سالگرد زندگي مشتركمون!

آوا گفت: ـ منم يه هديه دارم.

روي كاناپه نشست و جعبه ي كوچكي را باز كرد. دو انگشتر شبيه به هم داخل جعبه بود. آوا بدون هيچ حرفي دست چپ بهار را در دستش گرفت و انگشتر را در انگشت حلقه­ي بهار به دستش كرد. بهار سر انگشتان آوا را بوسيد و انگشتر دوم را نيز در انگشت حلقه، دستش كرد.

 

12

ـ فكر مي­كنم عالم و آدم راز من و تو رو مي­دونن...

ـ تو منُ حسابي رسوا كردي آوا! همه فهميدن كه عاشقم... كه با تلفن پچ پچ مي­كنم. كه اس ام اس ميدم، كه دائم هديه مي­خرم! اما زنونه! كه عاشق هم­خونه ام هستم... حسابي تابلو شديم!

رسوايي قشنگ! تو رسوايي قشنگِ مني...

ـ من نمي­خوام كسي تو رو از من بگيره بهار

ـ مگه مي­تونن؟!

ـ نمي­تونن؟!

ـ حاضري به خاطر من شلاق بخوري؟! بار اول حُكممون شلاقه!

ـ معلومه كه حاضرم! ولي حاضر نيستم تو درد بكشي... اصلا

ـ حاضري به خاطر من اعدام شي؟!

ـ آره، هزار بار... ولي تو بايد زنده بموني. طاقت صدمه ديدنِ تو رو ندارم...

ـ نترس آوا. هيچ كدوم از اين اتفاق­ها نميافته...من نمي­ذارم اتفاقي براي هيچ كدوم از ما بيافته. ما با هم يه راهي پيدا مي­كنيم.

 

13

ـ صبح بخير عزيزترينم. نمي­خواي بيدار شي! صبح شده ها....

ـ تو چرا انقدر از من دوري؟!

ـ چون حالا ديگه تخت­مون دو نفره است.يادت رفته؟!

بهار دستانش را دراز كرد و آوا در آغوش او قرار گرفت.

ـ صبحونه حاضره... نيمرو با آب پرتقال. بجنب. پاشو دست و صورتت رو بشور كه خيلي كار داريم. بايد بريم سازمان ملل، بعدشم پيش دوستم كه اينجاست.

ـ فكر مي­كني اون دوستت بتونه كاري برامون بكنه؟!

ـ نمي­دونم. زمان دانشگاه كه با معرفت بود. الانم كه با شوهرش يه رستوران دارن. خيلي اميدوار بود كه بتونه جاي خواب و كار برامون پيدا كنه. منتها روز مُزد.

ـ مثل ظرف شوري! عيب نداره. همونم كافيه. اينطوري مي­تونيم اينجا طاقت بياريم. معلوم نيست چند ماه بايد تو تركيه معطل بشيم تا كشور مقصدمون معلوم بشه. بايد پول پس انداز كنيم.

ـ من نميترسم بهار. چون حالا مي­دونم حتي اگه كارتن خواب هم بشيم چيزي بودن من و تو در كنار هم رو به خطر نمي­ندازه! ما مرحله ي سختش رو پشت سر گذاشتيم. ما حالا اينجاييم. جلوتر هم ميريم. مي­دونم...

حالا پاشو، مثلا قراره زندگي جديدي رو شروع كنيم. ببينم تو اصلا جز شكرا لغت تركي ديگه­اي بلدي؟!

 

14

ـ مي­گن هفت عدد مقدسيه، توام قبول داري؟!

هفت شمع كوچك را روي كيك كوچك گذاشت.

ـ به مناسبت هفتمين سالگرد زندگي مشتركمون

ـ يك...دو...سه

هر دو با هم شمع ها را فوت كردند و همديگر را بوسيدند. صداي مردي آنها را به زمان حال برگرداند. مرد با لهجه­ي انگيسي كه بيشتر به عربي شبيه بود، سفارش يكي از غذاهاي نوشته شده روي تابلو را داد. آوا بلند شد تا غذاي مرد را حاضر كند. بهار هم پس از چند لحظه به او پيوست. مرد روي صندلي كنار بار نشست و منتظر ساندويچ­ش شد. تعريف غذاي دكه ي كوچك توي خيابان مركزي را از هم كيشان خود زياد شنيده بود. دكه ي كوچكي كه چند صندلي كنار بار، زير سايباني قرمز داشت و غذاهاي فوري و ارزان و خوشمزه براي مهاجراني مثل او آماده مي­كرد. صبحانه، ناهار و شام... . زن ساندويچ مرغ او را جلويش گذاشت. كم كم مشتري­هاي ديگر نيز اضافه شدند. بيشتر آنها غذاي خود را تحويل گرفتند و سر كارشان برگشتند. مرد ليوان قهوه­اي خريد و از جايش بلند شد. از روزي كه براي مهاجرت به هلند آماده مي­شد ياد گرفته بود به ديدن چنين صحنه­هايي عادت كند. زن هنگام برگرداندن همبرگرها به سرعت لبان زن ديگر را بوسيد و سر كارش برگشت. مرد لبخندي زد و فكر كرد آنها بايد زوج خوشبختي باشند... .      

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.