Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی بیست و یکم | سپتامبر 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

مگر ما اجازه ی حیات نداریم؟

امید

 

در پی  سخنرانی های مکرر چند ماه گذشته امامان نمازجمعه در تهران و دیگر شهرستانهای ایران و تاکید اکید آنان، جهت برخورد با بد حجابی و ارازل واوباش،  فشار بر همجنس گرایان ایران به نحو غیر قابل تصوری شدت گرفت.    

هراس وبیم از دستگیری، ضرب وشتم توسط بسیج و نیروهای امنیتی، دردل همجنس گرایان ایران به نحو بسیار عجیبی بالا رفت.  کمتر کسی را می توان یافت که در طول چند ماه گذشته از طرف نهادهای امنیتی آسیب ندیده باشد. بسیاری از دوستان خروج خود را از منزل،  بسیار کاهش داده بودند و سعی بر آن داشتند که با ظاهر ساده تری نسبت به گذشته، آن هم در موارد ضروری از خانه خارج شوند.                                                        

 در خرداد ماه  پیش بود که من به همراه چند نفر از دوستان در خیابان انقلاب توسط ماموران لباس شخصی نیروی انتظامی دستگیر شدیم.  بوسیله یک خودروی ون،  ما را به کلانتری 129 جامی،  واقع در خیابان پهلوی سابق منتقل کردند. تا اواسط نیمه شب ما را در کلانتری،  بازداشت نگاه داشتند و قرار بر آن بود که صبح روز بعد،  به پلیس امنیت اخلاقی،  سپس از آنجا تحویل مقامات قضایی شویم. توسط دوربین فیلمبرداری از من و دیگر دوستان فیلمبرداری کردند و از ما خواستند نام و نام خانوادگی خود را جلوی دوربین بیان کنیم واعلام کنیم که دو جنسه هستیم. تعداد دیگری از افراد غیر همجنس گرا نیزدستگیر شده بودند که آنان را نیز به جرم ولگردی بازداشت کرده بودند ولی نحوه برخورد با آنان، همانند ما شدید نبود.                                                         

 یکی از دوستانم که نسبتا مسن بود، پس از اطلاع از دستگیری من، خود را شوهر خاله من معرفی کرده وبیرون از کلانتری با پلیس صحبت می کرد و در تلاش بود که مرا رها سازد. به او گفته بودند که نام من و دو نفر دیگر را با خط قرمز نوشته اند، چرا که دوجنسه هستیم و قرار بر آن است که صبح روز بعد به پلیس امنیت اخلاقی تحویل داده شویم.  پس از فیلمبرداری مرا وادار کردند که کف تمام کلانتری را تی بکشم.  کار سختی بود ولی در برابر آزادی از آن مخمصه،  ارزشش را داشت.                                                                                  

بسیار التماس کردیم.  یکی از مامورانی که دستگیرم کرده بود شماره تلفن همراهم را یادداشت کرد واز من خواست که پس از آزادی به خانه اش بروم و با اورابطه جنسی برقرار کنم. او شماره تلفن همراه من و دوستم سهیل را گرفت.  سهیل مدام گریه می کرد. دلم به حالش می سوخت و نمی دانستم به حال خودم گریه کنم  یا سهیل؟ عجب شب بدی بود... خلاصه نیمه های شب بود که ما را رها ساختند.  ولی...                                            

 فردای آن شب خبر بسیاردلخراشی را شنیدم که باور کردنی نبود. گفته می شد که شب پیش، یعنی همان شبی که ما را دستگیرکرده بودند، دوستم بامداد (علی بهبهانی) بدست یکی از ارازل و اوباش کشته شده است و جسدش در پزشک قانونی اصفهانک قرار دارد. پس از مطمئن شدن از صحت خبر به دیگر دوستان اطلاع دادم. خیلی از بچه ها ابتدا باور نمی کردند ولی سپس بغض می ترکاندند.                                                                            

امنیت ایران فقط برای ارازل و لاشخوران و بسیجیان فراهم است نه برای ...  قاتل بامداد شخصی بود مشهوربه تقی لولو، او بارها همجنس گرایان را مورد آزار و تجاوز جنسی قرار داده بود. اندام خشن و ورزیده ای داشت.   تقی لولو ورزشکار رزمی بود،  طوری که ضربه محکم مشت وی به سر بامداد، باعث مرگ آنی او شده بود.   شنیده بودم که برادرقاتل (تقی لولو)،  یکی از ماموران عالی رتبه نیروی انتظامی می باشد و وی بدین دلیل پس از انجام شرارت،  به آسانی و با وساطت برادرش آزاد می شود.                                                                  

مدتی  پیش از قتل بامداد نیز،  کسری (مهسا چراغی) توسط برادر متعصبش بوسیله روسری،  در منزل شخصی اش،  خفه شده و جان سپرده بود. کسری یک ترنس بود که مدتها پیش، بوسیله عمل جراحی تغییر جنسیت داده بود.  در قانون رژیم اسلامی ایران،  صاحب خون،  پدر مقتول است،  که در صورت رضایت پدر کسری که خود در این قتل سهیم بوده است،  قاتل به سادگی آزاد خواهد شد.                                                                        

چند ماه پیش در سفری که به شهر چالوس رفته بودم، هنگام برداشت پول از دستگاه خودپرداز بانک قوامین،  ناگهان ماموری دستم را گرفت و سریعا به داخل کلانتری کنار بانک منتقل کرد. آنجا با کتک و توهین از من پذیرایی کردند و ازپوشش و مدل موهایم ایراد گرفتند. یک لباس شخصی، به گردنبند فروهر نشان که بر گردن داشتم اشاره کرد و آن را نماد شیطان پرستی دانست. من گفتم که این نماد ایرانی بودن من است. او گفت: خفه شو... نماد ایران الله است و بس،  و یک لگد محکم و چند پس گردنی نثارم نمود.                                     

مامور لباس شخصی، یک بخشنامه به من نشان داد که در آن چند مدل آرایش مو ترسیم شده بود که همه آنها از مدلهای ممنوعه به شمار می رفتند.  وی می گفت: مدل موی من،  یکی از همان مدلهای ممنوعه و شیطانی می باشد.  من نمی دانم، آن مامور شیطان را درکجا دیده بود که از مدل موی شیطان اطلاع داشت؟  سپس وادارم کرد  سرم را با آب سرد بشویم تا مدل موهایم از بین برود وآنگاه  با تعهد کتبی رها شدم.                                     

تیر ماه گذشته بود که این با توسط کلانتری 107 فلسطین تهران بازداشت شدم و مرا به کلانتری منتقل کردند. افسر نگهبان می گفت: من مورد اخلاقی دارم و نمی تواند مرا به بازداشتگاه مردان بفرستد. وی گفت که باید مرا به اداره مفاسد اجتمایی (واقع درخیابان وزراء)  تحویل دهند. من بی نهایت ترسیده بودم، چرا که دراداره مفاسد اجتمایی،  هم موهایم را کاملا می تراشیدند و هم به دادسرا می رفتم. این اتفاق پیشتر بر سر دیگر دوستان آمده بود. اصرار فراوان کردم و سپس توانستم یکی از ماموران را با پیشنهاد رشوه تطمیع کنم و با پرداخت مبلغ سی هزار تومان زیر میزی، خود را رها سازم.                                                                                               

آن شب سربازان کلانتری بسیار مرا اذیت کردند و مدام مرا مورد آزار جنسی  و بدنی قراردادند و با تحقیر به من می خندیدند.                                                                                                                               

تنها چند روز پیش از خروجم از ایران،  یک شب به همراه دوستم ماهان،  در حال قدم زدن در خیابان کریم خان زند به سوی ایستگاه متروهفت تیر بودیم،  ناگهان دو مامور سوار بر یک موتور سیکلت نیروی انتظامی ما را متوقف کردند و پس از چند دقیقه تحقیر و تهدید بوسیله اسپری گاز فلفل، از ما خواستند که ظرف دودقیقه از هم جدا شده و محل را ترک کنیم،  در غیر اینصورت ما را تحویل پزشک قانونی خواهند داد تا پس از اثبات همجنس گرا بودن،  تحویل مراجع قانونی شویم.  آنان تهدید نمودند که اگر سری بعد ما را در خیابان ببینند، حتما این کار را خواهند نمود.                                 

اتفاقات سال گذشته در ایران،  بیشتر انسان را به یاد دوران شعبان جعفری (شعبان بی مخ) می اندازد. چرا که در دولت امام زمانی محمود احمدی نژاد،  بسیجیان با ارازل و چاقو کشان و اربده کشان همدست شده اند و هیچ تفاتوتی با یکدیگر ندارند.  رژیم اسلامی فقط ادعا دارد که طرح برخورد با ارازل و اوباش را اجرا می کند. شاید تنها گروهی از ارازل و اوباشی که با رژیم اسلامی همکاری ندارند دستگیر می شوند و کسانی که به نفع حکومت مزاحم همجنس گرایان می شوند از این قائده جدا هستند.                                                                         

خبر های بسیاری به گوش می رسید که حکومت در ماههای اخیر،  به ارازل و اوباش چراغ سبز نشان داده است که همجنس گرایان را مورد ضرب وشتم و تجاوز جنسی قرار دهند. در برخی موارد مانند قتل بامداد نیز پا را از این نیز فراتر نهاده اند. همجنس گرایان ستمدیده ایران نیز، در صورت آسیب دیدگی، راه به جایی ندارند و نمی دانند شکایت خود را به کجا ببرند؟  کافیست فرد شاکی را به پزشک قانونی بفرستند، در آن صورت ممکن است خود شخص، به جرم لواط محاکمه شود.                                                                                          

اینها تنها موارد اندکی بودند که درایران اسلامی تجربه کردم و موارد آزار و اذیت بسیار دیگری نیز وجود دارد که ذکر آنان، هم اینک در قلم و گفتار نمی گنجد.   

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.