Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال دوم | شماره ی بیست و سوم | دسامبر 2010 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

حباب (قسمت هفتم)

پریا

 

چند هفته از بودنم با مینو میگذشت و روز به روز بیشتر ازش خوشم میمومد. شبها با شنیدن صداش میخوابیدم و صبح ها با خوندن مسیج هاش بیدار میشدم. به جرات میتونستم بگم طلسم چشمهاش شدم. اون چشمهای درشت آهویی اش. اون چشمهای وحشی. اولین بار که بوسیدمش برام از هر عسلی شیرین تر بود، هنوزم وقتی چشمام رو میبندم طعم لبهاش رو حس میکنم. بدجوری حسرت لمسش رو داشتم. حسرت بوسیدنش رو... اما خیلی تخس بود. اذیت میکرد. بازیم میداد و هر بار میبوسیدمش به یه بهانه ای در میرفت! دلم میخواست گاهی اوقات خفش کنم. هر بار میومد خونه من یکی از دوستاش همراهش بود و اکثرا بیرون قرار میذاشت. شاید میخواست بگه از اون دخترایی نیست که همون اول کار بند رو به آب میدن! خوشم میومد از ناز کردنش، از تخسی هاش و هر بار با بوسیدنش تشنه تر میشدم. اون روز وقتی بهم گفت بعد از ظهر برم خونه ی دوستش، ازش خواستم اون بیاد. اما با اصرارش قرار شد خودم برم. با خوشحالی بلند شدم! شاید امروز اگر دوستش یه جایی تو خونه سرش گرم میشد، دوباره دزدکی میبوسیدمش. با بدبختی آدرس رو پیدا کردم. جایی که تاحالا نرفته بودم. در خونه باز بود. به موبایلش زنگ زدم با اولین بوق بر خلاف همیشه جواب داد.

-"من دم درم."

-"در بازه... بیا تو... طبقه پایین... سر و صدا هم نکن!"

-"باشه.اومدم"

عجیب بود. مگه جمع شدن چند تا دختر چه مانعی داشت که کسی نباید میفهمید؟ سعی کردم منفی فکر نکنم. در ورودی آپارتمان هم باز بود. طبقه هم کف؛ داخل شدم، یه آپارتمان نقلی و دنج که خیلی ساده و معمولی چیده شده بود. صدای مینو از در اتاقی که کنار آشپزخونه بود اومد.

-"نفسم...اینجام."

جلو تر رفتم. فضای خونه فقط با نور چراغ زرد بالای اوپن روشن شده بود. در نیمه باز اتاق رو هول دادم و با چیزی که دیدم نفسم بند اومد.

                                                          ***

مینو...

مینو مثل یه فرشته وسط تخت دو نفره رو ملافه های آبی تخت به پهلو دراز کشیده بود. و یه لباس خواب کوتاه مشکی تنش بود. نفسم بند اومده بود. شونه های ظریفش زیر بندهای باریک لباس خواب شکننده تر از همیشه به نظر میرسیدن و موهاش...موهاش... لغتی برای توصیفشون ندارم. زبونم هم لال شده بود. فوق العاده بود.بلند شد و روی تخت نشست دستشو سمت من دراز کرد.

-"خجالت میکشی؟"

....

چی بگم؟ وقتی زبونم بند اومده؟

تو دلم صد بار خدارو شکر کردم که بعد از اینکه نهال رو ازم گرفت مینو رو بهم داد. گرچه این همه صبر کردم اما می ارزید.

دکمه های مانتوم رو باز کردم و شالم رو در آوردم.هر دو رو همون جا رو زمین رها کردم و مدهوش از این همه زیبایی سمت مینو رفتم. بوسیدمش...

بوسیدمش، طوری که انگار تا به حال نبوسیده بودمش. طوری که انگار بعد از سالها عشق از دست رفته ام رو دیده بودم. میبوسیدمش و هنوز تشنه اش بودم. و با هر بوسه تشنه ترم میکرد. لمسش میکردم و تشنه تر میشدم. انگار با مینو بودن سیر آبی معنایی برام نداشت. غرق در رویایی بودم که به حقیقت پیوسته بود که احساس کردم پشتم سرد شد. برگشتم. اول نفهمیدم بعد به خودم اومدم و دست زمختی رو روی پشتم دیدم. یه آن جا خوردم.

-"چییییییی؟"

-"نفس آروم باش... مهران... دوست منه... اینجا زدنگی میکنه... نگران نباش... از خودمونه."

-"چیییییییییییییی؟"

پسره مثل برج زهرمار روی تخت نشسته بود ، نیم تنه لخت با یه شلوار جین. چشمای قرمز. اصلا هم تو حال خودش نبود.

-"چطورررررری نفس؟"

بدون اینکه جواب پسررو بدم. تند تند لباسام رو میپوشیدم. با صدایی که میلرزید از مینو پرسیدم:"مینو این اینجا چی کار میکنه؟؟؟ یعنی چی که از خودمونه؟"

-"بابا چرا امل بازی در میاری نفس.مگه تا حالا سه تایی سکس نکردی؟؟"

-"من گه خورده باشم به قبر بابام خندیده باشم....من..من..."
دوباره زبونم بند اومد.الان بود زیر گریه بزنم.

-"تو از بودن این تو خونه خبر داشتی؟"

-"آره.اصلا برنامه همین بود. تا قبل اینکه تو امل بازی در آری... مهران خوبه الان فضاس. وگرنه میگفت دوس دختر دهاتی امل آوردی خونه من!"

-"بهش بگو دیگه نگران نباشه! دوست دختر دهاتی امل مرد."

-"نفس...صبر کن..."

ماتنو و شالم رو برداشتم و بدون اینکه پشتم رو نگاه کنم دویدم بیرون. درست مثل اون روزی که از نهال جدا شدم .دویدم... دویدم و سه تا خیابون اون طرف تر، رو اولین نیمکت پارک نشستم و زیر گریه زدم.

 

                                                         ****

نمیدونم چند ساعت گذشته بود. رفت و آمد مردم رو احساس میکردم.یکی فندک میخواست. یکی سیگار میخواست. یکی میخواست آَشنا شه و خیلی از این یکی ها. تنها کسی که یکی یکی همراه اشکهای من کنارم سوخت سیگارم بود. با تاریک شدن هوا و با چهارمین تذکر نگهبان پارک بلند شدم و سمت خونه رفتم. پیاده اونقدر رفتم که دیگه پاهام جون نداشت.

نزدیک خونه رسیدم که متوجه نور قرمزی جلوی در شدم. جلو تر که رفتم متوجه شدم ماشین پلیسه. تو دلم گفتم مملکت بی در و پیکر همه جور کثافت کاری هست و اینا لابد باز دارن به مهمونی مردم گیر میدن.

در خونه باز بود، آقای صبوری با پلیس حرف میزد. صاحب خونه من. نکنه چیزی شده بود؟

-"خودش اومد جناب سروان."

دلشوره احمقانه! نکنه واسه مادرم اتفاقی افتاده باشه؟ اما خوب به پلیس چه مربوط؟

-"سلام. سلام آقای صبوری. چیزی شده؟"

-"این آقایون با شما کار دارن."

-"بله. مرسی ممنون"

به سمت سروانه برگشتم. گفت که طبق یه گزارش دستور دارن خونه رو بگردن. یعنی چی؟ گزارش چی؟ نکنه کسی منو با مینو دیده و اینا میخوان مارو جمع کنن؟ نکنه دنبال مدرکن؟ اگه بدونن چی؟

دلشوره داشت خفم میکرد. به سمت آپارتمانم راهنمایشون کردم. و طی بیست دقیقه همه چی زیر و رو شده بود! هیچ علامتی از چیزی که مشکوکشون کنه ندیدم. توقع داشتم کامپیوتر و فیلما چک بشه اما نشد! که بالاخره صدای یکیشون بلند شد.

-"سروان اینجا."

یعنی چی شده بود؟

از آشپزخونه بیرون اومدم. و با دیدن پلاستیک دست ماموره وا رفتم.

اینا دنبال اینکه من با کی میخوابم نبودن. موضوع بزرگتری بود. موضوعی که هیچ وقت بهش شک نکرده بودم که گریبان گیر من بشه. چیزی که هیچ وقت تو باغش نبودم. بسته ی بزرگ پر از پودر نمک مانند دست ماموره بهم چشمک میزد. دوزاریم افتاد!

و در جا وا رفتم.

-"خانوم شما باید همراه ما به کلانتری بیاید تا تکلیف این موضوع روشن بشه. فقط امیدوارم بدونی، احتمالا آخرین باره خونه ات رو میبینی."

جلو رفتم و با تیک بسته شدن دست بند دور دستهام چند هفته ی گذشته رو واضح تر از همیشه، پیش چشمهام مرور کردم.

 

ادامه دارد....

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.