|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال سوم | شماره ی بیست و چهارم | ژانویه 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
حباب (قسمت هشتم) پریا
بد و بدتر! عنوان داستانی بود که از زمانی که یادمه مادرم برام تعریف میکرد، وقتی که جلوی آینه نق میزدم که چرا صورتم جوش زد...چرا ابروهام لنگه به لنگه شد.فکر میکردم اوج بد شانسیه. زمانی که 6 سالم بود بهم تجاوز شد. فکر میکردم دیگه بد ترین اتفاقه... بعد پدرم، مادرم رو برای منشی شرکتش ترک کرد و پشت سرش رو نگاه نکرد. همیشه احساس کردم دیگه از این بدتر نیست. که پدرت خیانت کنه و حتی اسم دخترش رو هم نیاره. وقتی روزای سخت مادرم رو دیدم. وقتی با خاص بودنم کنار میومدم. وقتی نهال ترکم کرد. وقتی تنها شدم. وقتی مینو اونطوری بهم پشت پا زد... دیگه فکر نمیکردم از این بدتر بشه. و سخت در اشتباه بودم! یا شاید بشه گفت خواب خوش!چون داستان بد و بدتر همچنان پوزه منو به خاک میمالید و این بار، دیگه شایسته مدال طلا بود. تو سالن دادگاه نشسته بودم، حرفهای وکیلم، هق هق مادرم. همهمه راهرو های دادگستری. همه اش حکم ویز ویز مبهمی رو داشت که از دور میشنیدم.حرفها برام مفهومی نداشت. چشمهام رو بستم. دستی از پشت سر چادرم رو مرتب کرد.حتی دیگه گریه هم نداشتم.به آخرش رسیده بودم. این بار واقعا حتی اگه محکوم هم میشدم بد تر از اون دیگه نبود. چه توهمی. نمیدونستم روزهای آِینده به این اشتباه پی میبرم. تق تق تق. وقت حکم قاضی بود. میدونستم محکومم. همه چیز طوری طراحی شده بود که من گناهکار دیده بشم. به قول معروف مو لای درزش نمیرفت و هیچ کس موفق نشده بود برام کاری بکنه و بالاخره تصمیم علنی شد! قاضی دادگاه حکم رو خوند و من به 18 ماه حبس محکوم شدم... هق هق مادرم به شیون تبدیل شد. و ماموری که اونجا بود به سمت من اومد. زنی خشن با مقنعه سبز رنگ و همه چیز برای من تموم شده بود.
*** صدای کشیده شدن دمپایی خاکستری رنگم به کف سالن نمور و خاکستری زندان بهم حالت تهوع میداد.قدرت قدم برداشتن نداشتم.دستی مانع ام میشد. و دو ماموری که زیر بغلم رو گرفته بودند من رو به زور به خونه ی جدید، شکنجه گاه جدیدم میبردند. گریه نمیکردم... فقط صدای نفس هام و صدای پام توی راهروی ورودی زندان به گوش میرسید.از گیت اول رد شدیم..فضای روشن تری بود.زن درشت اندامی پشت میز فلزی نشسته بود، تنها چیزی که روی میزش دیده میشد، یک تلفن قرمز قدیمی بود. زن بلند شد. صدای جیرینگ جیرینگ کلیدهاش باعث شد چیزی توی شکمم تکون بخوره. وحشت همه ی وجودم رو پر کرده بود. در باز شد و وارد بند شدیم.
*** بند پ. ساعت 10 صبح بود و به عبارتی وقت هوا خوری بود.نگهبان ها سلولم رو نشونم دادند و منو مات و مبهوت همون جا رها کردند.5 دقیقه وقت داشتم که وسیله هام رو بذارم و به حیاط برم.نگاهی به دور و اطرافم انداختم.سلول 9 متری با 4 تخت.تخت هایی مرتب شده با ملافه های سفیدی که به خاکستری میزد. کف سلول موکت قهوه ای رنگ درب و داغونی داشت که جای جای اون سوخته از سیگار بود.آینه ی کویک بدون قابی کنار تخت سمت راست به دیوار نصب شده بود.به سمت آینه رفتم.آدمی رو که توی اون دیدم نمیشناختم.زنی بود با صورتی زرد و چشمهایی کبود.که قاب صورتش رو یک روسری سیاه پوشونده بود.دستم رو بالا آوردم.اون هم دستش رو بالا آورد.گره روسری رو باز کردم.. نه نمیتونستم.این زندگی من نبود.سرم رو روی آینه گذاشته بودم که با صدای بلندی از جا پریدم. -"هی...تو! مگه نگفتم پنج دقیقه؟ داری اونجا چه غلطی میکنی..سریع! تو حیاط." به صورتش نگاه کردم. زنی حدود 30 سال. اونقدر اخم کرده بود که ابروهاش به حالت عمودی رسیده بود. -"چته تو؟ جن دیدی؟ چرا مثه بز نگا میکنی؟ گفتم بیرون." از سلول بیرون اومدم . -"روسریت" برگشتم.با بی خیالی روسریم رو برداشتم و بیرون زدم. از اون بند.از اون راهروی نمور..از میزی که تلفن قرمز روش بود و ...هوای تازه!
*** هوای تازه باعث شد تهوع ام کمتر بشه.نور خورشید بعد از تاریکی محیط داخل چشم رو میزد.روسریم رو پشت سرم گره دادم و روی نیمکت کنار دیوار نشستم. حیاط نسبتا بزرگی بود. دور تا دور دیوار های بلند.و حفاظ های آهنی. هر چهار طرف برج نگهبانی بود.و مرد های مسلح از بالا مراقب حیاط بودن.همیشه از زندان میترسیدم.گرچه نمیدوستم توش چه خبره، این زندان با زندانی که تو فیلم های خارجی دیده بودم زمین تا آُسمون فرق داشت.زندانی ها یونیفرم خاصی نداشتند.داخل زندان هرکس میتونست هر لباسی بپوشه و حیاط..حجاب الزامی بود. افرادی رو که از جلوم رد میشدن زیر نظر گرفتم. همه جور آدمی اینجا بود.از هر تیپی که فکرش رو میشد کرد.زن چاقی به دیوار تکیه داده بود و خلال دندونی رو بین لب های قرمزش نگه داشته بود .به نظرم آشنا میومد...شایدم توهم داشتم.متوجه نگاه خیره ام شد و به سمتم اومد.ضربان قلبم بالا رفت.داستان های وحشتناکی از زندانی ها شنیده بودم..با سر اشاره کرد که میتونه بشینه و من سر تکون دادم. حالا انگار نوبت اون بود که به من خیره بشه.بالاخره لب باز کرد. -"کدوم بندی؟"
-"پ" -"ووف..جرمت چی بوده؟" -"مواد." -"نه بابااااااا! بهت نمیاد این کاره باشی.خیلی شیطونی پس!" جوابی نداشتم بدم.بگم چی؟ که آره این کاره نبودم ولی عشقم یه فاحشه عوضی بود که بیچارم کرد؟ تف سر بالا. بیاد و بفهمن ماجرای من چیه و بدتر از بد بشه. دیگه بدون افتادن صابون باید هر شب تو سلول گنده لات بند باشم.ترجیح دادم ساکت بمونم. -"بچه کجایی؟" جوابش رو دادم. -"یکی از همشهریات هم سلولیه منه."
-"چه
جالب." "-آره اتفاقا هم سن و سال خودت باید باشه..تصادفیه.2 سال حبس...طرف در جا مرده." -"عجب بد شانسی بوده باز اون." -"آره..اینجا خیلی ها الکی اومدن زندان..خیلی ها.باورت نمیشه.از چه خانواده هایی با چه شغل و جایگاهی..مثلاً اونو می بینی..اون طرف حیاط داره راه میره..کنار اون قد کوتاهه." -"آره."
-"اون
تاراس... پزشکه! جراح! یه عمل غیر قانونی و طرف می میره..شکایت می کنن و
میفته زندون...قد کوتاهه هم داروسازه! اون هم بندیه توئه، لب میزنه، قرص اینا
میسازه، میریزن میگیرنش...این دوتا رفیق فابریکن..بچه های خوبین." -"جالبه." -"آهان.هم شهریتم اومد! ." اشاره کرد به دختری که رو به روی ما روی نیمکت نشسته بود. دختر لاغر اندامی که سویشرت گشاد مشکی تنش کرده بود و کلاهش رو تا روی بینی پایین کشیده بود. -"هم شهریتم مثل تو کم حرفه! در واقع اصلاً حرف نمیزنه. 2 هفته پیش وکیلش بهش گفت شوهرش طلاقش داده.البته قبلشم کسی سراغش نمیومد. حتی شوهره! انگار اومده بوده اینجا که کسی رو ببینه. بدون اجازه شوهرش و بعد تصادف میکنه و باقیشم که میدونی." نگاه خیره ی من و زنی که به نظر میومد بی بی سی زندان باشه انگار دخترک رو به خودش آورد. سرش رو بالا آورد .هنوز چشم هاش رو نمیدیدم. با دیدن ما مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد. دوباره نشست... و بلند شد! -"بابا این بچه چرا باز رم کرد؟" از من میپرسید؟؟؟ نه انگار با خودش حرف میزد.دخترک مرموز بدجوری حواسم رو به خودش جلب کرده بود. به سمت ما اومد .بدون توقف با قدم های بلند. در 40 سانتی متری من ایستاد. زن کناری من هم مبهوت رفتار عجیب دختر مات مونده بود. دخترک دستش رو بالا برد و کلاهش رو کنار زد. خشک شدم. بلند شدم. به صورت سفید و چشمهای مشکیش مثل هیپنوتیزم شده ها خیره شدم. . .. ... -"نهال؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی خودتی؟ تو اینجا چی کار میکنی؟؟"
-"یکی باید همین سؤال رو از تو بپرسه!" و صدای خنده اش توی گوشم پیچید.... ادامه دارد...
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |