Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی بیست و پنجم | مارچ 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

حباب (قسمت نهم)

پریا

چقدر حسرت دیدنش رو داشتم توی این سالها، رویای اون صورت فانتزی و چشمای سیاهش، تمام این مدت همدم شبهای تنهاییم بود، یه روزی برای اون چشمها جون میدادم، دیدنش دوباره هوای مدرسه و سال کنکور  رو به سرم انداخته بود.همون لحظه ای که کلاهش رو بالا زد، تمام خاطراتم جلو چشمام زنده شد..خیره بهش نگاه میکردم و هیچ چیز رو جز نهال نمیدیدم. نهال دیگه اون دختر بچه ای نبود که توی ذهنم بود.زن بزرگی شده بود..با اینکه سنی نداشت و بیست و شش هفت سالش بود، وسط پیشونیش خط اخم عمیقی افتاده بود و زیر چشمای درشت و سیاهش گود رفته بود، پوست سفیدش که اون سالها توی قاب سیاه چادرش مثه ماه برق میزد، رنگ پریده و زرد به نظر میرسید.لبهای قرمزش هم مثه قلب من انگار مدت ها بود رنگشون رو از دست دادن...دلم میخواست همین زن خسته و شکسته رو بغلم بگیرم و تا روزی که میمرم از آغوشش بیرون نیام.

بغلش کردم، نمیدونم چند دقیقه تو بغلم بود ، که با صدای صاف کردن سینه ی کسی ازش جدا شدم، متوجه شدم صدا از همون زنی بود که آمار زندانی ها رو بهم میداد.زیر لب گفت:

-"حیاط زندون،...حواستون باشه، آَش نخورده و دهن سوخته نباشین..اینجا برچسب سریع میفته روتون."

نهال قبل از من سر تکون داد و گوشه ی لباسم رو گرفت .و منم درست مثل یه بچه کوچولو دنبالش رقتم..گوشه ی حیاط دورتر از بقیه نشستیم. از جیب سویشرتش، دو نخ سیگار در آورد.یکی رو کنار لبش گذاشت. و زیر لب گفت: میکشی؟"

سر تکون دادم.و سیگار رو از دستش گرفتم.

پک عمیقی به سیگارش زد و گفت :" خانوم دکتر آِینده ی مملکت ، بگو ببینم اینجا چیکار میکنی؟؟؟"

-" مواد."

-" نه بابا! بگو جون نهال! کره خر منقلی بودی و به من نگفتی؟ آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم!"

-" نه بابا توام! برام پاپوش دوختن ، ماجراش طولانیه! "

-"ا بمیرم! غذام رو گازه وگرنه گوش میدادم! خب بنال دیگه! عشوه شتری میای چرا!؟"

-"منو باش فک کردم تو بزرگ شدی ، نگو خر همون خره فقط پالونش عوض شده!"

-"آره هم پالونش هم سیگارش! داره بهمن دودول میکشه! میبینی ضعیقه به کجا رسیدیم؟"

-"مگه چشه! "

-"چش نیس..دو.."

-"خب خفه فهمیدم اسمشو!..." یه کام عمیق گرفتم و ادامه دادم:" بعد از اینکه رفتی، هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم.میدونی چه حالی داشتم؟ باور نمیکردم اونطوری غیب بشی. "

دهنش رو باز کرد .دستم رو رو  لباش گذاشتم." میدونم.مجبور بودی.نمیخواد توضیح بدی."...

دستش رو توی دستام گرفتم..و شروع به تعریف کردن این زندگی یا همون کابوس مدرنم کردم.

***

نهال تمام حرف هام رو شنید. یا بهتره بگم چکیده ی تلخ زندگیم رو ، وفتی ساکت شدم، سیگار دیگه ای آتیش زد، و تو چشام خیره شد.

-"دنبال چی میگردی؟"

-"دنبال منشا اصلیه خریتت...آخه تو چرا انقد دلت پاکه که هر کس و ناکسی با دیدنت میفهمه ساده ای و سوارت میشه!"

سرم رو پایین انداختم.ته سیگارم رو با پام روی سطح سیمانی حیاط خاموش کردم.

-"تو نمیخوای بگی چطور اینجا رسیدی؟؟ اینجا چیکار میکنی، مگه خونت رو جا به جا کردی؟"

-"نه.اینجا برای یه کاری اومده بودم..ولی مهم نیست، انگار قسمت نبود، تصادفه پیش اومد و من رسیدم اینجا ...خدمت شما!"

-"اون خانومه میگفت اومده بودی کسیو ببینی."

سرش رو بالا آورد و به سرعت پشت سرش رو نگاه کرد.وقتی دوباره حواسش رو داد به من گفت:

-"این شهین با این دهن بی چاک و بستش! جلوش نمیشه بری بشاشی، آمار قطره قطرشو میده کل زندون."

-"خب حالا حرفی نزد که. اومدی بودی کیو ببینی.؟"

-"هیچکس."

-"یعنی نمیخوای بکی؟ اوکی.بیخیال."

بلندشم. روسریم رو محکم کردم و راه افتادم .پشت سرم دوید و دستم رو گرفت.

-"خیلی لوس شدیا!"

نگاش کردم.خیلی جدی.و دوباره راه افتادم..دلیلی نداشتم صیر کنم.نمیخواست بگه یعنی دیگه صنمی نداشت با من.

-"خیله خب واستا.میگم.." قدم هام رو آروم کردم. و ایستادم.

-"رضا نمیدونست از شهر زدم بیرون، اگه میگفنم نمیداشت بیام.یه شب که خونه نبود ، ماشینم رو برداشتم و زندم به جاده.که..."

-"؟"

-" که بیام تورو ببینم."....

ساکت شد، و لبخند کمرنگی زد.

همه ی دنیا رو سرم خراب شد.....اون به خاطر من اینجا بود!

***

هواخوری تموم شده بود ، و نهال باید به بند خودش میرفت..نتونست برام تعریف کنه چیکار کرده تو این مدت، و منو با یه عالمه سوال تنها گذاشت.به سلولم برگستم..بند من مربوط به مواد میشد.با اینکه هرکسی تو زندان کاری داشت و یه جایی مشغول بود، زندانی ها حرفه ی اصلیشون رو از یاد نبرده بودن.این ور اون ور سلول ها معامله ها فراوون به چشم میخورد.روی تختم دراز کشیدم.انتظار نداشتم نهال رو ببینم دوباره...و اصلا فکر نمیکردم اینحا ببینمش، چقدر عوض شده بود..اون دختر نمکین چادری کجا، این زن لوتیه زندونی کجا...چشمام رو بستم، سیگار کشیدنش، پوزخندهای تلخش، همه برام جدید بود و مرتب توی  ذهنم تکرار میشد..هرچی بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر دلم برای دوباره دیدنش تنگ میشد..توی این توهماتم بودم که خوابم برد..

توی خوابم مینو رو دیدم..با اون چشمای وحشی ...دلم لرزید.. از خواب بیدار شدم..فکر میکردم چرتم برده باشه...اما نضفه شب بود..صورتم خیس عرق بود.صدای قلبم رو میشنیدم.چطور تونست با من اینکارو بکنه؟ منی که انقدر دوسش داشتم...سرم رو تو بالشتم فرو کردم، نمیخوام دیگه بهش فکر کنم.مینو همون روز ...روی همون تخت برای من مرد. فکر کردن به یه مرده..هیچ فایده ای نداره..بی صدا اشک ریختم اون شب ، و تنها صدایی که سکوت سلول رو میشکست، صدای قار و قور شکمم بود.

****

فردا صبح، روز جدیدی بود.از لحظه ای که بیدار شدم، منتظر ساعت هوا خوری شدم..بعد از شمارش و دنگ و فنگ و گشتن سلول ها و بردن یه عده ، بالاخره توی حیاط رفتیم..همون جلوی در منتظرم بود..با دیدنم چشمک زد ، و بدون اینکه سلام کنه دستم رو گرفت و همون جای دیروزی یا به عبارتی ، پاتوقش برد..نشست و از جیبش یه شکلات در آورد. و یواشکی کف دست من گذاشت.

-"بچه خر میکنی؟"

-"نه بی شعور! اومدیم جشن بگیرم!"

-" ا به سلامتی! چه خبره اون وقت؟"

-"دیگه به تو چه دیگه! فقط بدون این ضعیقه اونقدرم ضعیف نیس! پارتی جور کرده و از امشب تو بغل یکی قراره باشه!"

دهتم باز بود.شکلات را بهش برگردوندم.

-"چرا اینارو به من میگی؟ برو به همون نره خری بگو که حبستو خریده  و از امشب میخوای کنارش بخوابی!"

-"اه اه اه! تف به این افکار کثیفت.توی احمقو میگم..کلی دویدم دیروز از این بگیر بده به اون، تا تونستم تو رو با یکی از هم سلولی هام جا به جا کنم...تا بیای پیش من."

-"جددددددددددی میگی؟؟؟؟"

-"نه .الکی عر میزنم یه ساعته! خب مگه من شوخی ام دارم؟؟"

محکم بغلش کردم .و گفتم : بده اون شکلاتو ببینم! و برای اولین بار از ته دل خندیدم.

هم سلول شدنم با نهال، یه معجزه بود، با اینکه شب ها کنارش بودم، گرماشو حس میکردم. اما روزهام یه جهنم سرد بود، کارم تو آشپزخونه ی زندان تهوع آور بود، و سر و کله زدن با زندانی ها و نگهبانا سخت ترش میکرد.اگر با کسی تند میرفتی، گورت کنده بود، انقدر نوچه و بزن بهادر داشتن که شب نشده سرت روی سینه ات بود، و اگرم شل میومدی سوارت میشدن...حتی نفس کشیدن هم باید با احتیاط انجام میشد.

شش هفت ماهی گذشته بود، و منو نهال پا به پای هم کار میکردیم، نفس میکشیدم و حبسمون رو میگزروندیم.و شبها، یک زوج واقعی میشدیم.شهین ، هم سلولی نهال ، همه رو تو زندان میشناخت، و هر لحظه که میخواست میتونست زیر آّب تک تک آدمارو بزنه، واسه همین زندانیا ازش حساب میبردن، اما با ما خیلی خوب بود، و شب ها که باهم میخوابیدیم، بودنش باعث میشد کسی حرفی نزنه.بدترین روزها و بهترین شب ها رو داشتم. لدت بودن با کسی رو تازه تجربه میکردم.طعم لب هاش که همیشه مزه ی سیگار داشت ، 24 ساعته روی لبهام بود..دوباره به اندازه ی قبل عاشقش بودم.اونقدر که زمانی که موعد  دادگاه تجدید نظر رسید، تا صبحش با نهال دعا کردیم که آزاد نشم..

فردا صبح، نهال رو بغل کردم، پیشونیش رو بوسیدم و با پاهای لرزون از در سلول بیرون اومدم.

-" میبینمت. عصر."

صدای امیدوار نهال ، لرزش بدنم رو بیشتر کرد.بدون اینکه حرفی بزنم دم خروجی بند رفتم...نگهبان چادر رو دستم داد و ازم خواست سرم کنم. و بعد سمت در اصلی و جایی که ون منتظرمون بود رفتیم.

دادگاه مثل قبل بود، همون فضای شلوغ و خفقان آور، بعد از بررسی دوباره پرونده، و یه سری چرندیات دیگه رای قاضی اعلام شد.

-"متهم ، گناهکار شناخته میشود.ختم پرونده."

سرم رو روی میز گذاشتم، و تو دلم ضد هزار مرتبه خدارو شکر گفتم. چهرم پر از شادی بود، بی صبرانه منتظر برگشتن به سلولم بودم.نگهبان همراهم متوجه شعف چهره ام شد.زیر لب گفت:

-"دوباره برمیگردی به کقافت کاری با اون فاحشه کوچولو، برای همین خوشحالی...؟"

برق از چشام پرید، سریع نگاهش کردم، لبخند مرموزی زد و روشو سمت دیگه کرد و بدون اینکه حرفی بزنه منو به سمت ون برد..توی شوک قدم بر میداشتم.زن نگهبان از کجا میدونست؟ از این اتفاقا تو زندان زیاد میفتاد..زن ها زیاد باهم ارتباط جنسی برقرار میکردن و همه میدونستن.زندان بود خب..اما مطمنن بودم کسی مثه ما دوتا، انقدر نزدیک نبود.ما همیشه باهم بودیم.و این فرم بودن ما خودش جرم گنده ای تلقی میشد. نکنه برای نهال دردسری پیش بیاد..؟

با همین افکار وارد ون شدم.و بدون اومدن زن نگهبان در های ون بسته شد. و ماشین به راه افتاد.جلوی ون..دو تا مامور مرد و یه راننده نشسته بودن..پنجره ها سیاه بود و من بیرون رو نمیدیدم..احساس میکردم اما مسیر برگشت خیلی دور تر شده، خب..به خاطر انتظار دیدن نهال بود.آره به همین دلیل بود حتما.

توی فکر بودم که درهای ون باز شد..و تا جایی که چشمم میرفت.بیابون بود، صدای یکی از مامورا رو شنیدم.

-"بیارش اینجا اون نجاستو، بیارش تا نشونش بدم با همجنس بازیش، چیو از دست داده..."

یعنی..؟ نه ...امکان نداره.

با کشیده شدن دستم کف زمین افتادم..کف بیابونی که تا چند لحظه دیگه شکنجه گاه من میشد.....

 

ادامه دارد....

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.