Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی بیست و ششم | ایپریل 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

مجموعه خاطرات آفتاب و آفتاب

ابراهیم آبی

 

این قسمت: آفتاب و آفتاب

 

ساعت بزرگ میدون صادقیه داشت 9 شب رو نشون میداد و من یهو یادم اومد که الان دوساعتی هست که دارم با موتور الکی چرخ میزنم و اصلا متوجه گذشت زمان نشدم؛ بهتر! مگه این همه سال حواسم به وقت و ساعت بوده چه گلی برام کاشته که حالا توی این دو ساعت نگران از دست دادنش باشم. چراغ راهنما قرمزه و من بغل یه تاکسی ایستادم. ماه سوم پاییز هست و هوا سرده. واسه همین دستکشامو از جیب کاپشنم درآوردم ودستم کردم. بعد هم زیپ کاپشنم رو تا آخر بالا کشیدم. یه دختر بچه با چند تا شاخه گل بین ماشین ها میچرخید و به هر کسی میرسید گل هاش رو دراز میکرد تا بفروشه. گل های قشنگی بودن ولی انگار کسی حوصله گل خریدن نداشت. یه راننده پراید چند تاشو میخره و بعدش هم اونا رو میده به زن جوونی که بغل دستش نشسته. یه لبخند قشنگی تو صورت هردوتاشون نشست و من هم لبخند زدم.   

 

ساعت حدود 10 شب رسیدم دم یه قنادی تو سعادت آباد،دوست جدیدم اونجا کار میکنه؛درب شیشه ای قنادی بسته است ولی دوستمو میبینم که پشت صندوق پول ها رو میشمره. همونجا روی موتور منتظرش میشینم. خیابون خلوته و خوب قنادی هم تو یه خیابون فرعی وکوچیکیه. یه ماشین از کنارم رد میشه و صدای موسیقی رپ رو با ولوم بالا توی هوا پخش میکنه. اون ور خیابون دو تا پسر جون روی یه نیمکت نشستن و دارن سیگار میکشن. یه لحظه برگشتم وبه قنادی نگاهی انداختم؛دوستم مشغوله و هنوز منو ندیده. یکی میاد پشت در مغازه به شیشه میزنه و خواهش میکنه که یه کیلویی براش شیرینی بکشن. دوستم میاد دم در و در براش باز میکنه. براش دستی تکون دادم،اون هم متوجه میشه و همین کارو میکنه.

این رضا هست،دوست جدیدم. شهرستانیه و اینجا توی دانشگاه معماری میخونه وعصر ها هم واسه کارمیاد اینجا. رضا دوست یکی از دوستای دانشجومه و ما تصادفی چند ماه پیش باهم آشنا شدیم. من باهاش خیلی راحتم واسه همین گاهی میام اینجا و بهش سر میزنم ولی خوب هیچ وقت اینهمه دیر وقت پیشش نیومده بودم. آخه عصر با بابام بحثم شد چون بازم داشت توی خونه داد و بیداد میکرد و به زمین و زمون فحش میداد والبته طبق معمول  بیشتر به مادرم . این وقتا منم غیرتی میشم وباهاش کل کل میکنم بعدش هم از خونه میزنم بیرون و میرم خونه یکی از دوستام. آخر شب هم همیشه مادرم بعد اینکه پیدام میکنه یه تاکسی میگیره و میاد دنبالم و منو  برمیگردونه خونه. آخه اون همه دوست و رفیقامو میشناسه؛واسه همین وقتی بابام خوابش میبره اینقدر به این و اون زنگ میزنه تا پیدام کنه. آره یه کم بچه گونه است ولی من خیلی دوستش دارم و واسه اینکه اینو نشونش بدم شماره تلفن و آدرس همه دوستامو توی دفتر تلفنی که همیشه توی کیفشه نوشتم،بگذریم که دوستامم واسه همین همیشه بهم میخندن. ولی خوب ایندفعه یکم فرق داشت،خیلی خسته و کلافه بودم؛دلم میخواست یه چند روزی گم و گور بشم و خونه نرم. واسه همین اومدم اینجا پیش رضا. اون تنها دوستیه که مادرم نمیشناسه،خودمم هم نمیدونم واسه چی شماره و آدرسشو هیچوقت به مادرم ندادم. یه 206 مشکی ازکنارم رد میشه و دخترا و پسرای توش دارن بلند بلند میخندن،خیلی دلم میخواست بدونم به چی و به کی دارن میخندن؛شایدم فضولی باشه. آره خوب معلومه که هست، ولی حق داشتم بدونم،آخه سی سالمه و هنوز پادر هوا موندم. هنوزم نشده از ته دل یه کم خنده کنم،اگرچه اینقدرم قلووه وگاهی با دوستام خیلی خوش میگذرونم ولی این وقتا ته دلم یه ترسی یه دلهره یه چیزی هی بهم سیخونک میزنه و بهم میگه که بازم باید منتظر یه بلایی باشم. یادمه که مادرم همیشه بهم میگفت که جلوی مردم زیاد نخندم چون چشم میزنن و بعدش بد میارم. ظهر مهمون یکی از بچه ها بودم،توی ساندویچی دوستم اینقد منو خندوند که چند باری غذا تو گلوم گیر کرد و سرفه هام باعث شد همه مشتریای تو مغازه برگردن ونگام کنن. اینم جواب خنده هام،با بابام دعوام شد و زدم بیرون؛ولی بابام ایندفعه خیلی فرق کرده بود.حرفای تازه  میزد. اینکه تا کی باید خرجتو بدم و تاکی باید توی خونه ام نگهت دارم و پسرای همسنت توی فامیل همه سر خونه زندگیشونن و از ین جور چیزا. راستش این یکی رو بهش حق میدم،چون دست به هر کاری میزدم چند ساله بعد دلمو میزد. نمیدونم، یه جور خستگی یه جور کلافگی دارم، از هرچی دور و برمه حالم بهم میخوره. واسه همین هی از ین شاخ میپرم رو اون یکی شاخه شاید که فرجی بشه،ولی نه انگاری یه چیزی پاهامو محکم چسبونده به زمین یه چیز سنگین خیلی ام سنگین که نمیذاره یه کم بپرم بالا. یه کم فاصله ام بیشتر بشه از این زمین،یه کم سبکتر بشم. خودمم نمیدونم چه مرگمه حالام که دوهفته ای از پیک موتوری زدم بیرون و نمیدونم بعدش باید کجا برم. اون ور خیابون اون دو تا پسر از روی نیکت بلند میشن. یکیشون انگار حال درستی نداره و تلوتلو میزنه چند قدم بعدم یهو خم میشه رو زمین و آتاشغال بالا میاره یه کم چندشم میشه. یکی انگاری چند بارصدام کرد،برمیگردم آره رضا هست.داره سمت من میاد.

خونه رضا،خونه که نه اطاق چهار دیواری هشت متری که دستام بی هیچ زحمتی به سقفش میخورد.با یه پنجره هم قد یه سینی چایی رو دیوار عقبیشه. اینجا یه پارکینگه و نگهبانش قاچاقی 13 تا اطاق چسبیده بهم درست کرده. اطاق ها همه چند نفره هست و فقط رضا اطاق یه نفره داره. نمیدونم چقدر با خودم کل کل کردم تا تونستم به رضا حالی کنم که اومدم امشب پیشش بمونم.اونم بدون یه کلمه سوال منو آورد خونش.

واسه شام یه چندتایی نیمرو با بربری خوردیم. هرچی بهش اصرار کردم که برم از بیرون یه چیزی بخرم نذاشت. شام رو که خوردیم،خداییش خیلی بهم چسبید. رضا با درساش سرگرم بود و منم یه کم اس.ام.اس بازی کردم. اوه مادرمه!کجایی پس؟یه زنگی بهم بزن!خندم گرفت،تو شیش و بش بودم که جوابشو بدم یا نه دیدم رضا واسه هردومون چایی ریخته و گذاشته جلوم. گوشیمو گذاشتم کنار و روبروش نشستم. رضا یه لبخندی میزنه و میگه:خانوم بچه هان؟منم لبخندی میزنم و میگم:مامانمه!!!داره دنبالم میگرده! یه لبخند مهربون دوباره اومد توی صورتش ولی چیزی بهم نگفت. شایدم فکر میکرد که اگه چیزی بگه یا بپرسه فضولی باشه. اون چه بچه مهربونی بود،با همه دوستایی که داشتم فرق داشت. گاهگاهی  دم دانشگاه میرفتم دنبالش وباهم میرفتیم ساعتها قدم میزدیم و ازهردر و پیکری و از هر زمین و آسمونی حرف میزدیم. نمیدونم چرا این حرفو میزنم ولی خوب اون یه طورایی شبیه هیچکدوم از دوستام نبود حتی شبیه هیچکدوم از بچه های همسن فامیل!ساده لباس میپوشید ولی صورت بیضی قشنگی داشت. موهای بلند و شلالش گاهی روی صورتش میریخت و اونو خوشگلترش میکرد. مخصوصا وقتی باهم میرفتیم پارک پرواز و از اون بالا به شهر نگاه میکردیم. من همه حواسم به موهاش بود که باد هی با اونا بازی میکرد،خنده داره میدونم ولی گاهی به باد حسودیم میشد ولی اینو هیچوقت به رضا نگفتم. یادم نمیاد هیچوقت از دخترای دانشگاهش چیزی بهم بگه یه روز جلوی دانشگاه قرار داشتیم،من یکم دیر رسیدم،از دور دیدمش که چندتا از دخترای همکلاسی اش دورش کردن و هی اسکیس و طراحی هاشونو بهش نشون میدن ولی رضا نگاهش فقط به اون طراحی ها و گاهی ام به زمین بود. جای دوستم آرمان خالی،واسه اینجور وقتآ خودشو به هر آب و آتیشی میزد.قلوو نمیگم ولی وقتی توی خیابون باهم قدم میزدیم انگاری که مادرمم باهامه،یه حس امنیت و راحتی باهاش داشتم. گاهی هم انگاری یکی بهم می گفت:هی نگران نباش تو در امانی،هی بیخیال اگه اونور خیابون یکی همسن و سالته ولی یه ماشین سواره که باهاش میتونه خونتونو با همه اثاثیه اش یه جا بخره. هی بیخیال اگه بعد این همه سال هنوز هم هیچ چیزی نشدی. هی بیخیال... تو یه چیزی داری که به همه این شهر می ارزه. به همه سقف خونه های بالا شهرش،به استخرهآی با جکوزیش،به همه سالن های عروسی و میوه و شیرینی هآش،به تنهایی هآت که هیچ کسی ازوشون خبر نداره. به همه اون سالا هایی که همش در جا زدی.

نمیدونم که چند ساعته خوابم ولی گمونم خیلی از نیمه شب گذشته. شاید تو همون اس.ام.اس بازی هآم خوابم برده بود. گرمای اطاق رضا بهم حال خوشی میداد. نور شعله بخاری گازی هوای اطاقو مثل معبدهآی شرقی مقدس کرده بود. رضا هم یادش رفته بود سی.دی پلیر رو خاموش کنه و اونم داشت موسیقی( آدای.جیو ) رو خیلی قشنگ با گیتار پخش میکرد. اولین بار اونو توی گوشیه رضا شنیده بودم و بعدشم ازش خواستم برام بلوتوسش کنه. واسم جالب بود که مادرمم گاهی که من توی اطاقم بهش گوش میدادم میومد و میگفت صداشو بلندتر کنم. مادرم! بازم یادش اوفتادم! میدونستم که الان توی آشپزخونه نشسته و یکی از سیگارهای بابا رو داره یواشکی پوک میزنه وغصه میخوره که چرا ایندفعه نتونسته منو پیدا کنه. برعکس،پدرم که دنیا رو اگه آب ببره اونو با غرغراش خواب میبره. گاهی میگم که اگه این حس زنونه توی دنیا نبود شایدم همه مردا توی تنهاییشون گم میشدن چون هیچکی نبود دلواپسشون بشه و دنبالشون بگرده تا پیداشون کنه. چه تنهایی بزرگی میشد! مطمئنم که توش میشد همه مردای دنیارو جا داد.

چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده بود. واسه سولاهایی که هروقت دیرمیومدم خونه ازم میپرسید.واسه اون دستاش که وقتای بیکاریم یواشکی پول توی جیبم میذاشت،واسه نماز صبح خوندش که صداش منو تا لب دیوار بلند بهشت  بالا میبرد. واسه چشماش که تو هر عروسی بچه های فامیل تمام وقت دنبالم بود.

تو همین فکر و خیال های قشنگ داشتم گشت میزدم که یهو حس کردم رضا با احتیاط وآروم اومد لبامو بوسید!چرا یا چطوراینقدرمطمئن بودم؟! چون لبهاشو می شناختم. هوای سرد و خشک اینجا بهشون نمی ساخت. همیشه ترک خورده و پوسته پوسته ای بودن. اونم عادت داشت هی با دندون های جلوش اون پوسته ها رو یکی یکی بکنه. یادمه بعد صورتش همیشه چشمام متوجه لبهاش میشد و اگه لکه خون دلمه ای اونجا بود بهش میگفتم. بارها هم به خودش گفته بودم که چشم بسته ام میتونم اونو از روی لبهاش بشناسم اونم همیشه بهم میخندید و دستم مینداخت. ولی... آره... آره... اونا لبهای رضا بودن! همون لبهای پوسته پوسته ای. جفت گوش هام یه دفعه ای اونقد پرزور شده بودن که میخواستن حتی صدای در و دیوار بی زبون رو هم بشنون ولی همه جا ساکت و آروم بود. واسه همین گوشای ناکامم شروع کردن به زنگ زدن. سی.دی پلیر رضا هم چیزی پخش نمیکرد. یعنی کی خاموشش کرده بود؟شایدم رضا. ولی اگه اون خاموشش میکرد حتما می فهمیدم. آب توی دهنم پر شده بود ونمیتونستم قورتش بدم،نمیخواستم رضا بفهمه که بیدارم ومثل اوس کولا هیچی بهش نمیگم. راستش،خجالتم میکشیدم که چیزی بهش بگم. دست چپمم خواب رفته بود و هی گزگز میکرد ولی جرات نداشتم جابجا بشم. از خجالت چشامو کامل باز نکردم و فقط از لای اونا به دور و برم نگام میکردم. رضا رو نمیدیدم، من درست رو به بخاری روی پهلوی چپم بودم. گوشام از صدای یه زنگ و دستم از درد خواب رفتن داشت می ترکید. دلم میخواست یه اتفاقی بیافته،چه میدونم یکی تو حیاط داد بزنه یا گوشی ام زنگ بخوره یا جایی آتیش بگیره تا من بتونم به یه دلیلی تکون بخورم و از ین تله ای که توش گیر کرده بودم بیام بیرون،به هر جون کندن و فیلم بازی که بود بالاخره آب دهنمو بی صدا و آروم قورت دادم پایین ولی باید یه فکری هم واسه دستم میکردم. یکم مشتمو بازو بسته کردم تا توی رگاش خون بچرخه ولی نه فایده نکرد. بعدشم تا اومدم یه چند تایی سرفه الکی بکنم و آماده شم واسه چرخیدن دیدم رضا با پشت انگشتاش آروم و محربون روی ابروهام که تازه گرفته بودمشون دست کشید دیگه نتونستم جلوی خودموبگیرم. یه نوچ بلندی کردم وخیلی عصبی پتو رو زدم کنار و نشستم سر جام تا یه چیز بهش بگم.

آره رضا رو دیدم که خیلی راحت و پشت به من مثل یه بچه گربه خوابیده بود. اون تموم پتوی یه نفره شو روی من انداخته بود و زیر کاپشن بلندش خودشو جمع و جورکرده بود. نور شعله بخاری روی صورتش بازی میکرد ولی موهای بلندش پیشونی و چشاشو پوشونده بودن. منم انگار نه انگارکه همین چند لحظه پیش ترش کرده بودم،همینجور سرجام نشسته بودم و نگاش می کردم،بعد هم پتو رو برداشتم و پهنش کردم روش. دیگه عصبانی نبودم و نمی خواستم چیزی به رضا بگم ولی خوب انگاری اختیاری هم از خودم نداشتم. هیچ اختیاری! حتی یه ذره! شایدم یکی توی جلدم رفته بود،چه میدونم... از همونایی که مادرم همیشه ازشون میترسید و منو هم میترسوند. نمیدونم،هیچی نمیدونم! چون وقتی دست چپم خود به خود بلند شد و تارموهای جلوی پیشونی رضا رو دونه دونه و با وسواس کنار زد هیچکاری نتونستم بکنم. حتی نمیدونستم که چرا توی دلم هیچ ترسی نبود یا واسه چی هیچ شرمی از جلوی چشام رد نمیشد. اگه رضا یهو بلند بشه ومنو اینجوری بالای سرش ببینه  چی  داشتم که بهش بگم؟ این دست چپم بود،همونی که همین چند لحظه پیش داشت از درد و گزگز ورم میکرد و هی سیخونکم میزد که جابه جاش کنم ولی حالا برعکس اصلا بهم کاری نداشت و هر طوری دلش میخواست ادا اطوار درمیاورد. چون کم کم روی ابروهای پهن رضا رفت وبعدشم مثل یه مار محتاط روی لبهای پوسته ایش اومد. خدایا چم شده؟ نکنه که دیونه شدم؟؟؟ یا چه میدونم همون حرفایی که دکترا به اینجور آدما میزنن. جنون جوانی! جنون ادواری! جنون دو قطبی! من که ازین اسم ها چیزی سر در نمیارم،نمیدونم! شایدم خود دکتر ها هم چیزی سر در نمیارن و واسه همین تو درمان هاشون روی این آدما کمتر جواب میگیرن. جواب مادرم رو چجوری باید می دادم؟ بابام چی؟ حتما از خونش میندازتم بیرون. مادرمو بگو! حتما از غصه دق میکنه. اون جلوی فک و فامیل و در و همسایه دیگه روش نمیشه سرشو بالا بگیره.

یه دردی توی گردنم حس میکردم. حتی حس می کردم که شونه هام دارن یواش یواش ورم میکنن. یه قوسه آروم به دوتا شون دادم. یکی از مهره هام تقی صدا کرد ولی فایده نداشت. یه بار دیگه امتحانشون کردم و این بار توی قوسی که داده بودم یه کم وقت گذاشتم،نه جواب نمی داد. یه کم دیگه اون ها رو چرخوندم، نه کار نمی کرد! مشت مال میخواستن. کاش دوستم آرمان اینجا بود و یکم مشت و مالم میداد ولی نه انگار اون ورم پشتم داشت یواش یواش میشد دو تا سیب گنده!          یهو مثل اینکه انگشتمو کردم توی پریز برق! عجیب بود خیلی هم عجیب بود. چون یه ترس گنده از انگشت پاهام تا بالای چشامو با خودش پر کرد. همون چیزی که فکر کرده بودم از توی دلم رفته بیرون،برگشتم سرجام و دراز کشیدم و با دو تا چشمام زل زدم به سقف کوتاه اطاق. گرمم شده بود و دلم میخواست یکی بخاری رو خاموش میکرد. توی اون درازکشم جای اون سیب ها رو میتونستم کاملا حس کنم. دوباره بلند شدم و نشستم سر جام،اون دوتا تنها جاهایی بودن که میتونستم پولیورم رو باهاشون لمس کنم. انگاری تموم بدنم بی حس شده بود و فقط همین دوتا جا میتونست هر چیزی رو احساس کنه. یه کم شونه هام رو بالا پایین کردم تا از چندشم کم کنم ولی نه دیدم اونا شروع کردن به درشتر شدن. آره داشتن بزرگترمیشدن! ترسم بیشتر شد! نکنه غده سرطانی هستن!!!پولیورمو درآوردم وبلند شدم رفتم جلوی اون آینه که به دیوار آویزون بود. پشتمو کردم بهش و سرمو تا جایی که میشد چرخوندم سمت آینه. آره اونجا روی پشت شونه هام دوتا جای ورم قرمزرنگ بود. آب تو دهنم خشک شد. صورتم مثل تیوب چرخ موتور کش اومد و دندونام زده بود بیرون. حس کردم باید یکی کمکم کنه واسه همین رفتم بالای سر رضا. چند باری تکونش دادم و صداش کردم ولی خوابش سنگین بود. طفلک حتما خیلی خسته است. دانشگاه،درس،کار،جای سیب های پشتم  بد جوری میسوخت. یه پارچ آب گوشه اطاق دم سفره غذا بود. برش داشتم و یه کم رو این و یه کم رو اون یکی ریختم. فایده نداشت ولی فرش زیر پامو حسابی خیس کرد. رضا حتما از بابتش ناراحت میشه. سوزش شونه هام داشت بیشترمی شد،بازم روشون آب ریختم. یه بار دیگه پشتمو کردم سمت آینه،حالا سیب ها بزرگتر و چند گوش شده بودن و ازشون داشت یکی یکی پرای سفید رنگ میزد بیرون. پر؟! اونم پرای واقعی و سفید؟؟! صورتم بد فرم موچاله شد و آماده شده بود تا بزنم زیر گریه.

ساعت چند شده بود؟ نمیدونستم! روی دیوار روبروی آینه یه پرینت از لبخند مونالیز آویزون بود. اولش از توی همون آینه دیدمشم وبعدم چرخیدم طرفش. پرینتی بود که خودم قاب کرده به رضا داده بودم. بغل اون قابم یه میخ تو دل دیوار بود که سویچ موتور و بقیه کلید هام روش آویزون بود. برشون داشتم و خواستم زودتر در برم تا رضا منو اینجوری نبینه. حالا دیگه بالام هرکدوم قد خودم شده بودن و بی اختیار من هی بالا پایین میکردن و به در و دیوار میخوردن. رفتم طرف در اطاق و یواش بازش کردم. بعدم آروم اومدم بیرون. نوک بالام ازچار چوب در رد نمیشدن واسه همین مجبور شدم یکم خودمو خم و راست کنم تا بتونم اونارو از در اطاق بیارمشون بیرون.                                                                                                                           

هوا هنوز تاریک بود. پولیورم تنم نبود ولی خوب اصلا" سردم نشده بود. آروم و بی صدا رفتم طرف  موتورم. دوست نداشتم یکی از همسایه های رضا منو اینجوری ببینه .موتور هم  اوندست اطاق دم شیر آب بود. یه چند قدمی رفتم جلو و هی  خدا خدا میکردم کسی از اطاقا بیرون نیاد ولی بالام بی احتیاط بودن و مدام تکون میخوردن و سر و صدا میکردن. دم موتور که رسیدم بالام طاقت نیاوردن و تا به خودم اومدم دیدم  بالای سر اطاق رضام. اولش یکم سختم بود درست وایسم و هی به اینور و اونور لنگ میزدم،مثل اوایل موتور سواری ام؛ولی بعدش دستم اومد چطوری بالانس بشم. دروغ نگم یه دفعه خیلی هم ازشون خوشم اومد. روی شونه هام حالا دیگه سوزشی نداشت. بالامم هی بالا و پایین میکردن و صداشون رو دوست داشتم. واسه همین هوس کردم شیطونی کنم و برم بالاتر... بالاتر... بازم بالاتر... حالا اونقد بالا بودم که همه شهر رو میتونستم یه جا ببینم. میدون آزادی،پارک پرواز،سه راه افسریه،راه آهن،حتی ماه رو که تو گوشه آسمون درست هم پای من واستاده بود و داشت مستقیم بهم نگاه میکرد. منم نمیدونم یه دفعه چم شد که تموم کلید ها و سویچ موتورم رو بهش نشون دادم و بعدش با یه لبخند از همون بالا ولشون کردم تا بیفتن رو زمین. انگاری داشتم یه طورایی به ماه میگفتم که از هرچی مال زمینه دست کشیدم و دیگه بهشون هیچ احتیاجی ندارم. شاید هم یه کم بازی بچه گونه بود،ولی خوب هر چی که بود از بابتش حس خوبی داشتم.

راه افتادم. درواقع باید بگم که پر کشیدم و رفتم سمت خونه خودمون. فلکه صادقیه،چند تا چارراه، چند تا میدون. جنت آباد،چه حالی میده وقتی میبینی توی چارراه چراغ قرمزه وبعد هم نه از زیرش که از بالاش رد بشی. هیچکسی هم نیست که بهت یه برگ جریمه بده یا سرت داد بکشه.             

نزدیک خونمون یه منبع بزرگ آبه که واسه یه مجتمع ورزشی هست،رفتم طرفش و نزدیکش که شدم روش نشستم. اینجا یه زمین فوتبال داره که گاهی با بچه ها میومدیم و فوتبال بازی میکردیم. یه هواپیما تو آسمون از بالای سرم رد میشه،انگاری داشت میرفت مهرآباد. یهو هوس کردم به  بال های آهنی اش دستی بکشم. از روی منبع آب پریدم هوا و رفتم طرفش.          سرعتش خیلی زیاد بود و مجبور شدم بال هام رو تند تند بالا وپایین کنم. نزدیک پنجره هاش که رسیدم آدم هاش ر ودیدم، بعضی ها خواب بودن. بعضی هم بیدار،تا منو دیدن واسم دست تکون دادن. بعضی هم اخم کرده بودن وباهم پچ پچ میکردن.             حتی یکیشون هم با انگشتاش بهم فحش داد! یه نگاهی به خودم کردم،مگه چجوری بودم؟ من که کاری باهاشون نداشتم! شاید هم فکر میکردن که من واسه اون مردونگی احمقانه اون ها یه سوال گنده شدم،پس لبخند مهربونه اون های دیگه چی؟ واسه چی اون ها این سوال گنده رو ندیده بودن؟! گفتم برم توی سالن انتظار وایستم تا بیان و حالشون رو بگیرم. ولی بعدش به خودم گفتم بی خیال... چکارشون داری؟ تو که نمی تونی واسه تک تک آدم ها معلمی کنی. نه میتونی؟! خواستم برم سمت بال های آهنی ولی بعدش پشیمون شدم و سرجام واستادم. بال هام رو حالا یواشتر بالا و پایین کردم و بعدش هواپیما دیگه از من خیلی جلو زد. یه چند لحظه ایستادم و همینجوری نگاهش کردم. بعد هم آروم آروم اومدم پایین سمت خونمون.

روی بالکن خونمون بودم. چراغ آشپزخونه روشن بود و ازشیشه در مادرم رو دیدم که توی آشپزخونه بغل میز خوابش برده. اون کتاب دعاش هم روی میز بغل دستش بود. چقدر دلم واسش گرفت،چقدر به خودم بد و بی راه گفتم. چند بار زدم به شیشه تا بهش بگم من اینجام ناراحت نباش ولی اون از خواب بلند نشد. شاید هم باید محکمتر میزدم ولی خوب دیروقت بود و همسایه ها بیدار میشدن. یاد حرف هاش افتادم که میگفت:باید کاری کنم تا فامیل آرزوشون باشه که من دامادشون بشم.      چقدر دور از چشمام زیر بالش و تشکم یا توی غذاهام دعا می ریخت. یه صدایی اومد.،نگار یکی داشت آواز میخوند،اون هم این وقت شب!!! چادر مشکی مادرم روی بند توی بالکن آویزون بود. خودم  ظهر پهنش کرده بودم تا خشک بشه. خودم رو پشتش قایم کردم و چشمام رو تیزه تیزکردم تا ببینمش کیه؟ یه چند لحظه بعد هم دیدم از پشت ساختمون های اون دست خیابون داییم با دوتا بال هم قد و قواره مال خودم ظاهر شد. جلوتر که اومد،هم از صداش و هم از اون پای راستش که جنگ ازش گرفته بود بیشتر شناختمش. از ترسم آروم نشستم روی زمین و پشت نرده های بالکن خودم رو جمع کردم. خندم گرفت! چه خوش خوشونش هم  که بود! نمیدونه که مردم خوابن؟! خیلی وایستادم تا بره و پشت چند تا ساختمون غیبش بزنه. باز هم اون ادکلن (وان من شو) رو زده بود. 

از بوی ادکلنش خیلی خوشم میومد، همه بالکن و کوچه رو پر کرده بود ولی یه کم بعدش  صدای جیر جیر باز شدن در آشپزخونه همه اون بوی خوش رو یه جا پروند!بابام به این جیرجیره خیلی حساس بود. واسه همین من هم حساس شده بودم. چند باری مادرم گفته بود که لولاش رو روغن بزنم و همیشه خدا پشت گوش مینداختم. نمیدونم شاید هم دلم نمی اومد واسه بابام یه کاری بکنم ولی خوب به خاطر همین حساسیتم ناخودآگاه برگشتم که بگم هیس بابا خوابه. میدونستم اگه بلند میشد دادو بیدادش رو سر مادرم خالی میکرد ولی دیدم در آشپزخونه کاملا باز شد و بابام اومد تو،اولش خودم رو کشیدم کنار تا منو نبینه ولی وقتی دیدم اخم کرده و مامانم رو صدا میکنه که بلندشه بره سرجاش بخوابه. اومدم جلوتر و زدم به شیشه و براشون دست تکون دادم. مادرم با صورت پف کرده بلند شد،کتاب دعاش رو  برداشت و کشون کشون رفت سمت در؛بعدش هم پشت سر بابام از آشپزخونه رفت بیرون. حالا میگم مادرم خسته و خواب آلود بوده پس بابام چی؟ مطمئنم که منو دیده و صدای  به شیشه زدنم رو شنیده ولی به روش نیاورده! اصلا کی منو بروش آورده و براش مهم بودم که این دفعه دومش باشه؟! چقدر دلم میخواست بهم نگاه کنن و بعدش عوض ترش کردن بهم بگن که هر چی بشم باز هم گوره بابای در و همسایه وفامیل! که هرچی که بشم باز هم مثل همیشه همون بچه عزیزشونم. حتی اگر دو تا بال هم در بیارم باز هم همون پسر یکی یه دونشونم. ولی خوب این حرف ها همش حسرت هایی بودن که حالا حالا ها و شاید هم تا خیلی وقت های بعد بایستی توی دلم آهه شون رو میکشیدم.

در آشپزخونه که داشت بسته میشد باز هم جیرجیرش در اومد ،ولی اینبارهیچ حساسیتی نشون ندادم و نگران بابام نبودم و هیچی از دهنم در نیومد ولی حس کردم که یه دستی یهو اومد روی شونه راستم. یه بوی خوش ادکلن هم توی تمام دماغم پیچید. خیلی جا خوردم و از بی احتیاطی ام بدم اومد. برگشتم،آره! دایی  بود. چطور اونجا اومده بود و من  نفهمیدم؟؟؟ واسه چی حواسم جمع نبود؟دایی  با یه دستش لبه نرده بالکن رو گرفته بود تا بتونه بدون عصا جای پای نداشتش رو پر کنه و سرپا بایسته. روی صورتش مثل همیشه انگاری یه ماسک گذاشتن. هیچی توی اون صورت ریشوش نبود،نه غم نه شادی،نه سرزنش و نه تشویق. خجالتم گرفت و سرم افتاد پایین،میدونستم چی باید می گفتم ولی دست داییم رفت زیرچونم و آروم سرم و برد بالا. حول حولکی به حرف اومدم وگفتم: دایی من فقط میخواستم که... ولی دایی پرید وسط حرفم و گفت: اولا سلام، دوباره خجالت کشیدم و سرم افتاد پایین،ولی همون جوری جواب سلامش رو دادم. دلم طاقت نداشت، باید یه چیزی بهش میگفتم. واسه همین نصفه نیمه سرم رو آوردم بالا ولی  باز هم  دایی پیش دستی کرد وگفت: بال هات بهت میان!قدرشون رو بدون! بعد هم به بال هام نگاهی انداخت و چند باری روشون دست کشید. این دفعه خواستم عقب نمونم و زودتر حرفم رو بزنم که دیدم دایی  چرخید و از بالکن خونمون پرید به هوا که بره. گفتم:کجا دایی؟! اون دو تا بالش رو میدیدم که توی هوا داشتن بی طاقت بالا پایین میکردن و زودتر میخواستن راه بیافتن. دایی گفت:یکی منتظرمه،شاید هم باز دیدمت. هوا گاهی سرد میشه،خودت رو بپوشون. دایی خیلی سریع پر کشید و پشت اون ساختمون های رو به رو غیبش زد. نمیدونم داشت کجا میرفت و واسه چی این همه عجله داشت؟! یا واسه چی از سردی هوا حرف زده بود ولی از پرکشیدنش خوشم اومد. انگاری که روی یه سرسره سوارش کرده بودن. توی آسمون تاریک شهر ماه هنوز مثل چند ساعت پیش توی کنجی تنها و بی کس نشسته بود و انگاری حتی قد یک وجب هم از جاش تکون نخورده بود. دستم رو براش بلند کردم و با لبخند یه سلامی فرستادم.

بعد هم انگار یک غرور سنگین که نمی دونم از کجا اومده بود همه دالون های شوش هام رو پرکرد. بال هام شروع کردن به بالا پایین کردن. از بالکن خونمون پریدم هوا... بال هام رو هم تند تند بالا پایین کردم تا زودتر من رو برسونن خونه دوست خوبم رضا..

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.