|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال سوم | شماره ی بیست و ششم | ایپریل 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
حباب (قسمت آخر) پریا
جهنم. اسمش رو بار ها شنیدم ، و تعریفش رو بارها خوندیم، فرض کردیم چطور خواهد بود و دعا کردیم که جزو اهلش نباشیم. ولی اون لحظه که من وسط اون بیابون، زیر آفتاب داغ افتاده بودم ، و سه تا مرد بارها و بارها بهم تجاوز میکردن، تمام وجودم باهم فریاد میزدن و طلب جهنم رو میکردن. جهنم در مقابل این شکنجه بهشت بود. مردهای حیوون صفتی که به وحشیانه ترین وضع منو از هر طرف بهم دیگه پاس میدادن، مردهایی که هر بار التماسشون کردم بذارن برم، تو دهنی محکمی نثارم کردن ، عمل کثافت زدشون رو وحشیانه تر ادامه دادن، اونفدر جیغ زدم و گریه کردم که دیگه نا نداشتم..فقط افتادم و بی دفاع منتظر مرگ شدم.و مرگ نرسید. زمان انگار از حرکت ایستاده بود و جلو نمیرفت.نمیدونم چه مدت تو اون جهنم بودم، فقط میدونم هرچی منتظر میشدم تموم نمیشد.بالاخره توی ون پرتم کردند و دوباره درهای سیاه ون رو توس صورت له شده ام بستن.کف ون افتاده بودم.بدنم کوفته و دردناک بود.ولی روحم مرده بود..چشمام رو بستم و دوباره اشکهام سرازیر شد.وقتی نهال منو ببینه تو این حال، چقدر عضه میخوره..نمیخوام ناراحت بشه.. ورودی زندان بودیم.از صدای تهوع آور درش میشد اینو فهمید..صدای راننده ی کثافت رو که با نگهبان داخلی حرف میزد شنیدم. -" دختره سعی کرد فرار کنه، ولی گرفتیمش.مجبور شدیم بزنیمش که دوباره در نره تا اومدنمون اینجا." عجب فکری! معلومه! اینطوی من محکوم میشم، میرم انفرادی، و تا زمانی که مدت انفرادی تموم شه، کبودیهای تنم خوب شده، و اونا هم دلیلی برای بدن کوفته ی من داشتن! چه هوشمندانه! دوباره درهای ون باز شدند ، و یکی از زن های نگهبان ، زیر بازوهای من رو گرفت ، و در حالی که زیر لب غر میزد و از بی لیاقتی و بی فکری من میگفت ، به سمت انفرادی بردم.
*** بازهم جایی بود که اسمش رو زیاد شنیده بودم، تصویرش رو هزار مرتبه تو فیلم ها دیده بودم و به طرق مختلف تصورش رو کرده بودم.اما هیچ وقت به مغزم نمیرسید که بودن توش ، تا این حد چندش آور باشه. کف اتاقک دو متری سرد و تاریک ، و نمناک افتاده بودم. مثل جنین تو شکم مادر ، خودمو جمغ کرده بودم.بدتم از شدت درد ، دیگه حس نداشت.قفسه ی سینه ام انگار خورد شده بود.پایین تنه ام ..درد وحشتناکی داشت.دستم رو لای پاهام گذاشته بودم و چشمهام رو بسته بودم..صحنه های اون روز ظهر برام مرتب تکرار میشد.و با هر بار به یاد آوردن حرکات حیوانی اونها از درد به خودم میپیچیدم. نمیدونم چند روز چند ساعت گذشت. و من همون جا دراز کشیده بودم.. انفرادی از غذا خبری نبود. بوی گند و کتافت اتافک دو متری رو برداشته بود. تنها صدایی که به گوش میرسید، صدای سوسک ها و موش های کوچیکی بود که از دیوارهای اتافک بالا میرفتن. و ذهن من..خالی بود.انگار یکی دکمه فرمت زو زده بود، و منو مثه یه فیلم خام توی دستگاه گذاشته بود.... کبودی های تنم کم کم زرد شده بودن و رو به بهبود بودن؛ درست میگفت مادرم که آدم موجود عجیبیه...تو دهن اژدها هم بره، انقدر پوست کلفته که باز زنده میمونه... توی این مدت فقط آرزوی مرگ کردم. و نیومد.و من باز دوباره صداش زدم. پاهامو تو شکمم جمع کرده بود و با انگشتم روی زمین جلوم بازی میکردم که در باز شد.نور راهرو چشم رو میزد، نگاهم رو تنگ کردم، یکی از نگهبان ها بود، چیزی گفت که متوجه نشدم. داخل اومد.بلندم کرد، اما بدنم جون ایستادن نداشت.به سختی نعادلم رو حفظ کردم. -" بوی گند نعشت همه جارو برداشته، میری دوش میگری وبعد نعشتو میبری سلولت، و دیگه فکر فرار به سرت نزنه." لنگان خودمو تا دوش ها رسوندم ...و زیر دوش رفتم، با لمس آّب روی بدنم، دوباره اشکهام سرازیر شد، و ذهن پاک شده ام به حالت قبل برگشت، دوباره صحنه های بیابون رو به واضحی روز جلوی چشمام دیدم .اونفدر خودم رو شستم تا کثافت اون حیوون های وحشی از بدنم پاک بشه، که پوستم قرمز شد و از رد زخم های بسته شدم خون بیرون زد.. *** سلول خالی بود..جای من و نهال مثل همیشه مرتب تر از بقبه جاها بود ، دوتا بالشت روی یک تخت... مثل جن زده ها ، سمت تخت دویدم و بالشتم رو برداشتم و روی تخت پایینی پرت کردم.جام رو مرتب کردم و سمت غذا خوری رفتم.هفت روز بدون غذا ، و ذره ای احساس گرسنگی نمیکردم. نهال با دیدن من توی سالن به سمتم دوید.و محکم بغلم کرد.بی حرکت ایستاده بودم. -"میدونی چقدر نگرانت بودم؟؟؟؟؟؟؟ احمق دیوونه ، چیکار کرده بودِی؟؟ من که میدونم موضوع فرار نبود..تو رو با کتک هم میفرستادن نمیرفتی.چی کار کرده بودی؟" همچنان بی حرکت ایستاده بودم و رو به روم رو نگاه میکردم. جوابی ندادم. -"خب بعدا بگو..اینجا اصلا نگی بهتر هم هست.بیا بریم ناهار بخور." به زور دستم رو گرفت و سمت سلف برد...غذا گرفت و پشت میز نسشتیم.هیچ اشتهایی نداشتم.هیچ حسی نداشتم.دست نهال روی دستم وجودم رو میسوزوند، اما بقیه حس هام مرده بودن.لال شده بودم.دوباره. به زور چند قاشق غذایی که نهال تو دهنم ریخت خوردم.چشمم به یکی از نگهبانا افتاد که به چشمای نگران نهال و دستهای لرزانش که در صدد سیر کردن من بالا میومدن خیزه شده بود.همون زنی بود که توی دادگاه همراهم بود.بی درنگ دست نهال رو پس زدم.قاشق غذا چپه شد و نهال عصبی چونه ی من رو گرفت :" چته تو؟ هان؟" دستش رو دوباره کنار زدم . و بدون اینکه نگاش کنم گفتم : دست ازسرم بردار دیگه." و به سرعت به سلولمون برگشتم..و نهال نیومد. برای شام هم بیرون از تختم نرفتم. نهال که اومد ، بدون اینکه به من که بر خلاف همیشه روی تخت خودم بودم، نگاهی نکرد و روی تختش رفت. -"نهال." -"مرگ" -"میتونی بیای پایین؟ نمیتونم بیام بالا.باید باهات حرف بزنم." -"لازم نکرده.من دست از سرت برداشتم." -"نهال...من دوست دارم." -" که چی؟" -"هیچی، فقط میخواستم گفته باشم." جوابی نداد.چشمام رو بستم. و منتظر تکرار جهنمم شدم...
*** کاغد رو تا شده روی بالشت نهال گذاشتم. و ملافه ی تختم رو از روی تخت برداشتم.ملاقه هایی که مثه زندگی من خاکستری بودند...مجکم تر از همیشه ، دست هام رو حرکت دادم، و ملافه ام رو دو تیکه کردم.، دو تیکه رو بهم گره کوری زدم. درست مثل گرهی که منو به مینو وصل کرد...گره رو سفت گردم. و به میله ی دریچه ی هوای بالای آینه گره زدم.چهار پایه پلاستیکی قرمز رو زیر پام گذاشتم..و بالا رفتم. ، ملافه رو دور گردنم انداختم و قبل اینکه کسی از راه برسه، چهار پایه فرمز رو از زیر پام اونطرف پرت کردم.. .... ...... ......... *** از دیدگاه نهال: همیشه بی فکر بود. همیشه. از روزی که از انقرادی اومده ، انگار آدم دیگه ای شده، نمیدونم اون جا چی بهش گذشت، یا تو دادگاه چه اتفاقی افتاد.فقط میدونم ، از این رو به اون رو شد. خودم حال خوبی نداشتم ولی اون کارش از این حرفها گذشته بود.اون روز صبح هم مثل چند روز قبل تنها توی تختم بیدار شدم..و تا زمان شمارش، از این پهلو به اون پهلو غلظ زدم، صدای نقس کشیدنش متعادل بود، میدونستم بیداره، اما تا زمانی که خودش دلیلی واسه حرکاتش نمیاورد، نازش رو نمیکشیدم دیگه.خودم مشکلاتم کم نبود...تنها حرفی که زده بود از وقتی اومده بود، دوستت دارم شب اول بود..میدونم میخواست بشتوه که منم دوسش دارم، اما نگفتم.بذار بفهمه نشنیدن حرفهایی که میخوای چقد دردناکه. بلند شدم که سمت آشپزخونه برم، متوجه بگو مگوش با شهین بودم، انگار نمیخواست سر کار بیاد. به جهنم..بهتر که نیاد.از سلول بیرون رفتم و تمام روز زیر لب بهش بد و بیراه گفتم.دلم براش تنگ شده بود و اون زیاد از حد مغرور بود. طرف ظهر برای تعویض لباس سمت سلولمون رفتم.جلوی در همهمه بود و شلوغ..نگهبانها سعی در پراکنده کردن زندانی ها داشتند..نکنه حالش به هم خورده باشه.فقط اون بیرون نیومده بود امروز..به سمت سلول دویدم.شهین اونجا بود.جلوی من رو گرفت. -" نمیخوای ببینی." -"چیو؟" اشک تو چشماش جمع شده بود. -" بهت میگم چی شددددده؟" دستش رو از دور کمرم برداشت..وارد سلول شدم، شهین پشت سرم... -" 5 دقیقه پیش ، پیداش کردم .خودشو از دریچه هواکش دار زده بود..." نفس من...زندگی من. روی زمین..زیر اون ملافه سفید بود.. از سلول بیرون اومدم..کنار راهرو روی زمین افتادم.از اشک خبری نبود.سرچشمه ی زندگی من خشک شده بود.شهین کنارم بودلحظه ای ترکم نمیکرد. -"نمیدونم الان باید اینو بهت بدم یا نه." سرمو بالا آوردم. نگاهش کردم..اما نگاهم مرده بود. -" تورو خدا اونطوری نگاه نکن.دلم ریش شد...وقتی پیداش کردم تو اون حال..این نامه رو روی بالش تو گذاشته بود.دیدم اسمت روشه، برداشتم نخواستم دست نگهبانا بیفته میدونستم بهت نمیدنش.بعد هم نگهبانو صدا زدم." روی زمین کنارم نشست و نامه رو داد توی دستم. کاغذ تا شده رو باز کردم. دست خط مرتبش ، با مداد چرب چشم، کج و کوله به نظر میومد. خط به خط نامه رو که میخوندم.بیشتر از خودم بدم میومد..چه دلی داشت بچه ام. که اینارو توش نگه داشته، بهم نگفته بود یه کلمه ، نگفته بود و باهام سرد بود برای امنیت خودم...تف به امنیت من..اون مرد چه بی صدا و من نفهمیدم.منی که ادعای دوس داشتنش رو داشتم...منی که نفسم زندگیم بود..من خر نفهمیدم چه بلایی سرش آورده بودن..به خاطر من. برای صدمین بار آخربن جمله اش رو خوندم." دوستت دارم." من هم دوستش داشتم، نفسم بود.ولی هیچ وفت بهش نگفتم، و دیگه خیلی دیر. ب.د. از جام بلند شدم . سیگارم رو آنیش زدم و بی هدف به دنبال جسدش راه افتادم. حباب آرزوهایم را چه کودکانه می ساختم ... چقدر آرزو چقدر حباب...چقدرترکیدن ها..... ترکیدن هیچ حبابی دردناکتر از وقتی نبود ... که ناخنت را درونش می کردی و بعد به اشک ریختن های من می خندیدی.... چه حبابهایی چه آرزوهایی چه کودکیهایی کاش بودی ......حتی اگر همه حبابهایم را می تر کاندی...!!!!
کاش بودی تا بهت میگفتم چقدر دوستت دارم.
پایان.
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |