Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی بیست و هفتم | می 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

فصل اول از زندگی من

نوشته ای از شهروز

ویرایش از طناز

 

پیش گفتار

اعضای فامیل من خیلی مذهبی هستند. به قدری که حاضر هستند همه فرزندهایشان را قربانی مذهب و عقایدشان کنند. پدر من یکی از آن افراد بود، و هست. پیش میاد وقتی با دوستانش در کنار هم می نشینند و با هم  صحبت می کنند، از خواب هایش برای دوستانش تعریف می کرد؛ و می گفت: که خیلی از شب ها با حضرت علی در خواب صحبت می کند. راستش یک چیز دیگر هم هست که، خجالت می کشم بنویسم. ولی قبل از نوشتن، به این جمله به من ایراد نگیرید، چون همه حقایق را می نویسم، و می خواهم بدانید که چه تیپ از شخصیت ها خانواده من بودند.

پدرم ادعا می کرد که در روز روشن حضرت علی رو می بیند و از آسمان حضرت علی می آید و در چند متری پدرم می ایستد و به پدرم نگاه می کند؛ و پدرم با حضرت علی صحبت می کند. واسه همین خیلی از آخوندهای به اصطلاح کله گنده قم، با پدرم رابطه خوب و خیلی نزدیکی داشتند؛ و کلا" اقوام و فامیل ما همه مذهبی هستند.

یک بار شوهر عمه من که اسمش اسداله هست، در یک جمع می گفت: تنها به گفته های پدر من شک کرده بود و بعد از چند روز با یک ماشین تصادف کرد که به کما رفت و نزدیک بود بمیرد.  این اتفاق را دلیل می آورد که دیگر توبه کرده و به پدر من ایمان آورده که همه حرف هاش درسته و از آن به بعد همیشه به مشهد می رفت و زیارت می کرد . یک بار یکی از بچه های فامیل که تازه چند ماه بود به دنیا آمده بود، مریض می شود ومثل این که، مثل مرده می افتد و هیچ حرکتی نمی کند. خانواده آن بچه, اون رو می برند پیش یکی از فامیل های ما که در نزدیکی ما زندگی می کرد. چون خیلی مومن بوده از او می خواهند که دعا کند، تا که بچه آن ها زنده بشود. فامیل ما هم بچه چند ماهه رو می گیرد و قرآن می خواند، و به صورت بچه فوت می کند. بعد از چند دقیقه بچه زنده می شود.

فقط برای پیش گفتار خواستم بدانید من چه تیپ خانواده و فامیلی داشتم.

 

فصل اول از زندگی من در سایه دگرباش بودنم، و اتفاق هایی که برای من می افتاد، که هنوز هم از آن رنج می برم؛سپری شد.

شش سال داشتم برای اولین بار، پسر همسایه ما با من سکس کرد. اسم پسر اون مهدی بود.

یک روز تابستانی بعد از ظهر بود که، از کوچه به خونمون آمدم. خانه ما اون ساعت خالی شده بود و هیچکس خونه نبود، مادرم هیچ وقت نمی گذاشت که من بیرون بروم، یا اگر که می رفتم، زود من را می آورد خونه. اون روز تابستانی وقتی از خانه بیرون آمدم، با مهدی پسر همسایه  آشنا شدم. مهدی از من چند سالی بزرگتر بود. و همه چیز رو در مورد سکس می دونست. کم کم با هم بیشتر رابطه پیدا کردیم و مهدی به من یاد می داد که چطوری باید سکس کرد. خلاصه آشنایی من و مهدی به قدری پیش رفت که فقط ما دنبال جای خالی می گشتیم که با هم سکس کنیم.

 بعضی وقت ها به خاطر این مسئله از خونه خیلی دور می شدیم و می رفتیم خیلی دورتر که یک خونه ویلایی بزرگ بود که پر از درخت میوه بود و گلهای رنگارنگ. دیوار باغ قسمتی از تور و میله بود که به راحتی می شد وارد باغ شد. برای من و مهدی که آنقدر گنده نبودیم راحت بود. وارد باغ می شدیم و می رفتیم و با احتیاط در یک گوشه آرام که یک حوض بزرگ هم وسط باغ بود، آنجا با هم سکس می کردیم. لذت این کار به قدری بود که بعضی وقت ها آنقدر قربون و صدقه مامانم  می رفتم، تا اجازه بدهد از خانه دور بشوم و می گفتم: که سر خیابون هستیم و زود بر می گردیم. ولی همیشه می رفتیم توی آن باغ و سکس می کردیم. از روز اول من مفعول بدنیا آمده بودم. 

یکی از این روزها، یکی از اتفاق های بد زندگیم رخ داد. یک روز وقتی خانه ما خالی بود من مهدی رو دعوت کردم که بیاد خانه ما و بعد از آمدن مهدی ما شروع به  سکس کردیم، من هنوزم هم باورم نمیشه، مثل یک آدم بزرگ می دونست چطوری با من سکس کنه. نمی دونم از کجا یاد گرفته بود! بعضی وقت ها فکر می کردم شاید فیلم سکسی تو خونشون هست و یواشکی نگاه می کند و یاد می گیرد؛ و باز بعضی وقت ها فکر می کردم شاید وقتی بابا و مامان مهدی سکس میکنند، مهدی نگاه میکند. و بخاطر آن شاید مثل آدم بزرگ ها با من سکس می کرد. باور کردنی نبود و در این کار خیلی باهوش بود. در همان لحظه، زن همسایه من و مهدی را در حال سکس، در خانه ما دیده بود. خانه ما ویلایی و کوچک بود و چندتا خانه آپارتمانی در همسایگی خانه ما بود.

بعد از اینکه ما کارمون تموم شد و بیرون آمدیم، زن همسایه به مادر مهدی که اسمش خورشید خانم بود، گزارش داده بود که ما چه کار می کردیم. بعد که بابای مهدی آمد اول یک کتک مفصل به مهدی زده بود. مهدی هم همه تقصیرها را گردن من انداخته بود! بابای مهدی توی سپاه کار می کرد و هر روز با جیپ می آمد خونه. سه تا پسر داشت که مهدی از همه آنها کوچک تر بود. بعد از این که بابای من آمد, خورشید خانم دعوا رو راه انداخت و خانواده مهدی با خانواده من دست روی هم دیگر بلند کردند. من که تا آن روز دعوای بزرگترها رو ندیده بودم؛ آن لحظه وحشت زده شده بودم، و خودم رو در گوشه یکی از اتاق ها مخفی کرده بودم. می دانستم که چه اتفاق بدی برای من پیش خواهد آمد. بعد از این که دعوا تمام شد، هر دو خانواده من و مهدی می خواستند بروند پاسگاه و از هم شکایت کنند. بعد از این که پدرم به خانه آمد، چشمانش مثل آتش شده بود. من در اتاق رو قفل کرده بودم و در گوشه اتاق می لرزیدم؛ ولی پدرم شیشه وسط در و قفل در را شکست، و توی اتاق آمد؛ و شروع به کتک زدنم کرد.

 آنقدر جیق زدم که دیگر صدایم در نمی آمد. یکی از شیشه های شکسته که روی فرش اتاق پخش شده بود، یکی از ران های من رو خیلی خیلی بد برید؛ به طوری که الان وقتی با یکی از دوست هام سکس میکنم، خجالت میکشم. چون جای بخیه روی باسنم مونده. خوب در زیبایی ران ثاثیر می گذارد. همه دوست دارند ران زیبایی داشته باشند، ولی به اندازه 10سانتیمتر و عرض 1سانتیمتر هنوز جای آن بریدگی مانده و همیشه آزارم می دهد. آن لحظه بعد از بریده شدن ران پام، من رو داخل یک پتو پیچیدند و به بیمارستان بردند. چون همه بدنم پر از خون شده بود؛ خیلی خونریزی داشتم.

بعد از آن قضیه، دیگر من اجازه نداشتم از خونه بیرون بیایم. حتی وقتی مدرسه می رفتم، هنگام برگشتن از مدرسه برای من نگهبان گذاشته بودند. بچه های عموم که خانه آنها نزدیک ما بود، و در یک محل بودیم همش مواظبم بودند، تا خانه همراهیم می کردند و همیشه مراقبم بودند. فقط می توانستم با پسر عموهایم بازی کنم که از من بزرگ تر بودند. ولی آنها اصلا" یک درصد هم، علاقه به هم جنس گرایی نشان نمی دادند. من زیاد علاقه نداشتم که با آنها باشم. پسر عموهایم وقتی جایی می رفتند، من هم همراهشان می رفتم؛ ولی در کنار آنها با دوستان دیگر که دوستشان داشتم صحبت می کردم و زیر زیرکی به هم دیگر ابراز علاقه نشان می دادیم.

عمو بزرگم 4 تا پسر داره که یکیشون مثل من دگرباش بود. ولی همه تو خانه به پسر عمویم می گفتند روانی، و همیشه حرفهای زشت و فحش بهش می دادند و کتکش می زدند. توی اقوام گفته بودند که پرویز روانی شده. من بعضی وقت ها می رفتم پیش پرویز، و با هم کلی صحبت می کردیم و لذت می بردیم. ولی عمو بزرگم پرویز رو به بیمارستان روانی می برد، و آنقدر قرص های روانی به او می دادند، که همه چیز را فراموش کنه تا بتواند مثل آدمهای دیگر معمولی بشود.

خیلی وقت ها پرویز به خونه ما می آمد. بیشتر وسط های روز، و با هم بازی می کردیم. خیلی کم پیش می آمد که من بروم پیش پرویز چون خانه آن ها خیلی دور بود، و من اجازه نداشتم از خانه دور بشوم.

وقتی هم که پیش می آمد که به خانه عمو بزرگم می رفتم، وقتی پیش پرویز بودم همه نگاهمون می کردند و ما رو زیر نظر داشتند، که نکند ما با هم کاری کنیم. عمو بزرگم آن وقت ها نمی دانست که من هم دگرباش هستم. چون من  فقط با پرویز که متفاوت تر از بچه های دیگرش حرف می زدم، به ما شک کرده بود. همیشه می آمد و به ما سر می زد؛ که از دید آن ها کار خطایی از ما سر نزند. خیلی نگران پرویز بودم. توی آن خانه خیلی زیر فشار بود. آنقدر به زور قرصهای روان گردان به پرویز می دادند که، بتوانند با آن کار عوضش کنند. توی فامیل همه از پرویز صحبت می کردند و بخاطر اینکه پرویز باعث آبرو ریزی نشود، گفته بودند که مشکل روانی پیدا کرده همه فامیل می دوانستند که پرویز از همه سالم تر هست، ولی چون می خواستند آبروشون نرود، می گفتند: پرویز مریضه و همیشه پرویز را به دکتر روانشناس می بردند. توی فامیل پدرم ,پرویز تنها کسی  بود که من  با او رابطه داشتم. پرویز پسرعمو بزرگم بود و دوستش داشتم .

ولی آن یکی پسر عمو هایم نه تنها  هیچ حسی نسبت به دگرباش ها نداشتند، بلکه از آن ها متنفر بودند. و من همیشه مجبور بودم با پسر عموهایم بازی کنم. به خاطر همین پدرم خیلی نسبت به من سخت گیر بود، تا من هم مثل پرویز نشوم. فکر می کردند با سخت گیری و کتک زدن، من یا پریز قابل عوض شدن هستیم. با این حال وقتی پدرم خانه نبود، پرویز می آمد پیش من و با هم بودم، و از کنار هم بودن لذت می بردیم. من و پرویز به آرامی با هم صحبت می کردیم. مامانم هم وقتی پرویز می آمد پیش من یک لحظه ما رو تنها نمی گذاشت. من و پرویز همین که می توانستیم با هم حرف بزنیم و در کنار هم باشیم، خیلی خوشحال بودیم. ولی کاملا مشخص بود که از دور ما را زیر نظر دارند. 

در آن محلی که ما زندگی می کردیم، یکی از آن پسرهای همسایه که  به طرز باور نکردنی داشتم عاشقش می شدم، اسمش عباس بود. بعضی وقت ها چندتا از بچه های محل با پسر عمو های من که همه هم محل بودیم به استخر می رفتیم. یک استخر رو باز بود، از خانه ی ما خیلی دور بود، ولی چون من فقط اجازه داشتم هر جا پسر عمو هایم می روند، بروم ؛ و این بود که می توانستم با آن ها به استخر برم. هر وقت من می خواستم شنا کنم، عباس می آمد و کمکم می کرد. شنا کردن را به من یاد می داد. خوب من و عباس یک جورهایی هم دیگر را لمس می کردیم، پسرعمو هایم مدام در 4 متری شیرجه می رفتند، ولی عباس پیش من می ایستاد و کمکم می کرد. من واقعا" به او علاقه مند شده بودم. به من عشق می ورزید و این موضوع رو هیچکس نمی دانست. هنگام تعویض لباس همه بدنش را قایمکی به من نشان می داد. من به صورت باور نکردنی شب و روز به عباس فکر می کردم . توی محله عباس از همه بهتر فوتبال بازی می کرد و همیشه در تیمش، من را که اصلا فوتبالم خوب نبود را برمی داشت و کلی به من پاس میداد. ولی من همه  پاس ها را خراب می کردم ..         

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، متوجه شدم که پدر و مادرم خیلی از من عصبانی هستند. و از من پرسیدند که: این عباس چه کسی هست؟!

 باز مجازات ها و محدودیت ها تکرار شد. پدرم هنگام مجازات، من رو در اتاق حبس می کرد، و یک میله آهنی داشت که آن را روی اجاق گاز می گذاشت؛ وقتی که خوب سرخ می شد، قرمزی و سرخی میله رو نشانم می داد تا بیشتر وحشت کنم. توبه کنم و دست و پاهایم و بدنم رو داغ می کرد.

من شب و روز به عباس فکر می کردم، به حدی که حتی وقتی می خوابیدم، اسمش را مرتب به زبانم می آوردم و آرزو می کردم شوهرم بشود. این شد که پدر و مادرم سختگیری هایشان را به من بیشتر کردند و فهمیدند که، توبه نکردم.

این مسئله من را خیلی آزار می داد. چندین بار در همان دوران نوجوانی خواستم خودم رو بکشم. یک بارنزدیک بود با چادر مادرم خودم را خفه کنم. اول یک نامه نوشتم که من از پدر مادرم ناراضی هستم، اما بیشتر پدرم. مادرم یک چادر گل گلی داشت، اون رو به گردن خودم خیلی سخت پیچیدم، همه چیز یواش یواش تاریک می شد، و سردرد خیلی زیادی احساس می کردم. ولی مادرم متوجه سکوتم شد و آمد. من که می دانستم باز هم کتک می خورم، تا قبل از اینکه مادرم وارد اتاق شود، چادر را از گردنم باز کردم. ولی مادرم متوجه حالت عجیب صورتم شد، و فهمید که می خواستم خودم را بکشم. به پدرم گزارش داد و باز به خاطر این کارم، کتک خوردم.

دیگر اجازه نداشتم با بچه های محل بازی کنم، این شد که تصمیم گرفتم که، در مدرسه چند تا دوست پیدا کنم.

بعد از مدت طولانی عباس رو فراموش کردم. چون خانوادم خانه مان را عوض کردند، و از آن محل دور شدیم. از آن منطقه به کلی دور شدیم و به یک محل جدیدی نقل مکان کردیم.

در محله جدید، در مدرسه دو تا دوست مثل خودم پیدا کردم. اسم یکی بهرام بود و دیگری محسن. من از بهرام خیلی خوشم آمد، اون هم همینطور. هر سه در یک کلاس بودیم. باورم نمی شد، به شکل عجیبی به بهرام علاقه پیدا کرده بودم. آن هم این ابراز عشق من رو جواب می داد. بهرام درست مثل خودم بود، با نمک و خوشمزه و مامانی.

استاد زبان هر وقت سر کلاس می آمد، همش دستش روی لپ های بهرام بود. من و بهرام سر یک میز می نشستیم و محسن از ما جلوتر بود. استاد زبان ما جوان تر از استادهای ذیگر بود، فکر کنم مجرد بود.

آخر وقت کلاس که می شد، شروع می کرد به مالیدن من و بهرام. همه توی کلاس این رو می دانستند، ولی کسی جرات نمی کرد چیزی بگوید. من رو صدا می کرد پای تخته، ویک سوال سخت را می پرسید که هیچکس جوابش را نمی دانست. بعد گوشم را می گرفت و بالا و بالاتر می کشید ؛ بعد هم من را می چسباند به آلتش، برجسته شدن شلوارش رو خودم می دیدم. تو کلاس همه از استاد زبان می ترسیدند، جز یکی. آن هم یک شاگرد گنده بود به اسم میرزایی، که به خاطر هیکل گندش، ته کلاس می نشست. یک روز استاد زبان همه ما رو ریخت بیرون و به میرزایی گفت: در کار من دخالت نکن و کلاس رو بهم نریز، من هم نمره قبولی تو را می دهم. من و بهرام خیلی تابلو بودیم توی کلاس، ولی به کسی اصلا محل نمی گذاشتیم.

هنوز هم که هنوزه، بعد از چندین سال دوری، بهرام رو نمی توانم فراموش کنم. مطمئنم که بهرام هم من را فراموش نکرده.

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.